در باره ی

 سازماندهی جنبش کارگری

 

مقاله ی «در باره ی آلترناتيو سوسياليستی» نوشته ی رفيق ع. ناصر، مندرج در شماره ی 40 «کارگر سوسياليست»، نکات مهمی را درباره ی وضعيت جنبش کارگری ايران و «آلترناتيو سوسياليستی» دربر داشت، که اشاره به آن مقاله را ضروری دانستيم.

مقاله رفيق ع. ناصر از مشاهدات عينی و واقعی ای، در مورد وضعيت کنونی جنبش کارگری ايران و «نيروها»ی موجود، برخوردار است. در واقع، به جرأت می توان اذعان داشت که اين مقاله يکی از بهترين مقالات است که طی چند سال گذشته در نشريات اپوزيسيون چپ، در باره وضعيت جنبش کارگری ايران، انتشار يافته است. ما مطالعه آن را به کليه مبارزان جنبش کارگری توصيه می کنيم.

اما، در عين حال اين مقاله سؤال هايی را در ذهن ما برانگيخته است. در اين جا کوشش خواهد شد که اين نکات برجسته و در حد توان به آن ها برخورد شود.

 

طرح «آلترناتيو سوسياليستی»

بديهی است که انگيزه اصلی مقاله مذکور، همان طور که از نامش پيداست، يافتن «راه حل» سوسياليستی در مقابل بحرانی است که نه تنها جنبش کارگری را فرا گرفته که نيروهای چپ را نيز در بر گرفته است. در توضيح بحران وضعيت موجود رفيق ع. ناصر «سه مشخصه» عمومی مبارزه طبقاتی و جنبش سوسياليستی در ايران را "پراکندگی، سازمان ناپذيری و ناباوری" اعلام می دارد(ص11).

او استدلال می کند که "مردم ايران به ويژه طبقه ی کارگر و زحمتکشان بنا بر خِرد خودانگيخته، «دلايل» کافی برای سرنگونی خلافت اسلامی دارند، اما «انگيزه»ای جهت اين سرنگونی در گامی متکامل تر «در خود» نمی يابند و به طرح های از بالا و بيرونی نيز اعتماد نمی کنند".(ص17)

بنابر اين به رغم ايشان، «ناباوری» و عدم وجود «انگيزه» در درون جنبش کارگری (و نيروهای چپ) منجر به وضعيت کنونی شده است (وضعيتی که "مردم نمی خواهند و دولت نیز نمی تواند")- يعنی وجود بن بست سياسی. راه حل ارائه شده نيز برای برون رفت از بحران کنونی اين است که «دانش مبارزه طبقاتی» به درون طبقه ی کارگر برده شود. او می نويسد:

"از اين رو «دانش مبارزه طبقاتی» که ناگزير سازماندهی ويژه ای را در پی خواهد داشت، راديکال ترين گامی است که در مقابل طبقه کارگر ايران اين امکان را قرار می دهد تا با ايجاد «انگيزه» در درون خود، خود خويشتن را متناسب با تجارب، پتانسيل و امکاناتش به طور سياسی، صنفی و يا هر شکل ديگری سازمان دهد."(ص17) او می افزايد که می توان "...برای مثال-در چهل جلسه ی دو ساعته «اثر» برجسته ای مانند کاپيتال را به کارگران...آموزش داد."(ص16)

توصيه او به «روشنفکران انقلابی» يا "سوسياليست های انقلابی (به معنی عام کلام)، که متأسفانه امروزه در سرگردانی، حرافی و ترفند روزگار می گذرانند"اين است که "دست از الگوسازی و واردات ايده و انديشه های ساخته پرداخته برای دستگاه مختصات «ديگری»" بردارند، "و مسائل خود را معطوف به مبارزه طبقاتی در ايران" کنند، و به "واگذاری «دانش مبارزه طبقاتی» به کارگران واقف" شوند(ص ص 12- 11).

گرچه ما نيز با بسياری از نکات طرح «آلترناتيو سوسياليستی» توافق داريم، اما کمبودها و ناروشنی هايی نيز در آن مشاهده می کنيم. در زير به اين نکات می پردازيم. از آن جايی که رفيق ع. ناصر آموزش «دانش مبارزه طبقاتی» را در انقلاب آتی «راه حل» محوری قلمداد می کند: ما نيز با اين نکته آغاز می کنيم.

 

دانش سوسياليستی

ما نيز با او هم نظريم که «دانش سوسياليستی» ستون فقرات آگاهی در جنبش کارگری را تشکيل می دهد. علت آن نيز تنها اين نيست که کارگران برای سرنگونی رژيم سرمايه داری بايستی مسلح به آن باشند، دليل آن هم چنين اين است که «انقلاب کارگری سوسياليستی»، برخلاف ساير انقلاب ها، يک عمل کاملاً آگاهانه بايد باشد. به سخن ديگر، يک انقلاب سوسياليستی بايد با شرکت آگاهانه طبقه ی کارگر صورت پذيرد. انقلاب آتی کارگری در ايران را نمی توان با عده ای ناآشنا به مسايل مارکسيستی سازمان داد. صِرف عمل گرايی و «انقلابی گری» شايد منجر به سرنگونی رژيم بشود، اما الزاماً پيروزی انقلاب را تضمين نمی کند. زيرا که سرنگونی دولت سرمايه داری و ملی کردن وسايل توليد تنها آغاز انقلاب است. عدم وجود عناصر آگاه پرولتری در انقلاب می تواند به راحتی انقلاب را به کج راه برده و زمينه را برای بازگشت سرمايه داری فراهم آورد. برای تضمين تداوم ساختن جامعه سوسياليستی، طبقه نوين حاکم (پرولتاريا) نياز به درجه والايی از آگاهی اجتماعی دارد. زيرا که پس از تسخير قدرت، کارگران بايد قادر به خودگردانی و مديريت اقتصاد با برنامه را عهده دار شوند. رهبری نوين جامعه بدون تضمين دموکراسی کارگری در جامعه قادر به حل تکاليف انقلاب نخواهد شد. ضامن توفيق در اين امر نيز وجود «دانش سوسياليستی» است.

بديهی است که اين «دانش» را بايستی از دوره ما قبل از انقلاب به درون طبقه کارگر منتقل کرد. تا جايی که پيشروی کارگری قادر باشد که هم به سازمانده های حرفه ای مبارزات ضد سرمايه داری در کف کارخانه تبديل شوند، هم به سخنرانان قابل؛ و هم به تئوريسين ها و نويسندگان قادر. آن ها در واقع بايد خود و طبقه ی کارگر را برای تشکيل حکومت آتی از هم اکنون آماده کنند.

اما همه اين ها به اين مفهوم نيست که «آموزش سوسياليستی» را به مثابه يک «تمرين آکادميستی» تلقی کنيم. اشاعه دانش سوسياليستی بايستی منطبق با نيازهای ملموس و مقطعی جنبش کارگری باشد. کلاس های آموزشی بی ارتباط با مبارزات کارکری تنها لانه ای برای تجمع عده ای خرده بورژوا با هدف ارضای غريزه های آکادميستی آن ها می شود. همان طور که «روشنفکران انقلابی» بايستی "دست از الگوسازی و واردات ايده و انديشه های ساخته و پرداخته برای دستگاه مختصات «ديگری» بر...(داشته) و مسائل خود را معطوف به مبارزه طبقاتی در ايران" بردارند، مبارزان جنبش کارگری نيز بايستی چنين کرده و از «بت سازی» (حتا در مورد شخصيت ارزنده و انقلابی ای مانند مارکس و اثر بی همتايش کاپيتال) پرهيز کنند. راه حل های «فرمول وار» به معضلات اجتماعی، آن روی سکه انحرافات سوسياليست های انقلابی که "متأسفانه امروزه در سرگردانی، حرافی و ترفند روزگار می گذرانند" است. بيشتر توضيح می دهيم.

اول، مطالعه و جذب اثر جاودانی مارکس، کاپيتال، و درک کامل «ماترياليسم ديالکتيک» گرچه در حکم پايه اوليه آموزش هر مارکسيست بايد محسوب شود، اما به خودی خود الزاماً پاسخ گوی مسايل حاد روزمره مبارزه طبقاتی نيست. البته کاپيتال را به کارگران آموزش دادن، بسيار ضروری است، اما کوچک ترين تفاوتی در نحوی مبارزات روزمره آنان نخواهد کرد. اين مطالب و هم چنين ساير متون پراهميت مارکسيستی تنها به مثابه پايه اوليه و راهنمای پيشروی کارگری می تواند قرار گيرد. روش مبارزه و کسب آگاهی طبقاتی می تواند از متون بدست آيد، اما آن را تنها راه حل برون رفت از بحران فعلی جنبش کارگری ايران قلمداد کردن تبيين کل مسأله جامعه نمی تواند باشد. طبقه کارگر در مبارزه روزمره خود در مقابل نظام سرمايه به «آگاهی» دست می يابد. اين آگاهی بسيار عميق تر و ريشه دارتر از خواندن يک جلد کتاب کاپيتال است. خود کارل مارکس به چنين اعتقادی استوار بود. و رفيق ع. ناصر نيز در نوشته به اين امر پراهميت اشاره می کند. او می گويد: "يک گام عملی و روشن از صدها «تحليل» نظری و «برنامه» انقلابی تر است"(ص13) و يا "...ماديت انديشه در دخالت گری و ارده مندی توده های کارگر و زحمتکش معنی پيدا می کند"(ص14). پس چگونه است که کارگران تنها به مطالعه کاپيتال و يا متون ديگر مارکسيستی بدون مداخله متشکل در جنبش کارگری، «آگاهی» کسب کرده و «انگيزه» برای سرنگونی پيدا می کنند؟

دوم، «تئوريسين»های مارکسيست (چه «روشنفکر» و چه «کارگر») وجود داشته اند که کليه متون مارکس را «ازبَر» بودند، اما در مواقع حساس همه به جنبش کارگری پشت کرده و تا مرز خيانت پيش رفتند. آيا آقای احسان طبری «ماترياليسم ديالکتيک» را مطالعه جامع نکرده بود؟ پس چطور شد که پس از «بازداشت» توسط رژيم، «اعتراف» کرد که چنان چه قرآن را قبلاً مطالعه کرده بود ديگر نيازی به خواندن متون مارکسيستی نمی داشت؟! مگر همان «تئوريسين»های شوروی که «انيستيتو مارکسيسم- لنينيسم» شوروی را تأسيس کردند (و رفيق ع. ناصر تأسيس مؤسسه مشابهی را به «اتحاد چپ کارگری» توصيه می کند-ص15) به «اصول ماترياليسم ديالکتيک»، «قوانين اقتصادی سياسی» و «ماترياليسم تاريخی» به عنوان "سه بُعد لاينفک «دانش مبارزه طبقاتی»" آشنايی نداشتند؟ چطور شد که امروز همه از خدمت کاران بورژوازی محسوب می شوند؟ خير! مطالعه صِرف، بدون يک تشکيلات انقلابی، هيچ تضمينی برای راه برون رفت از بحران نيست.

سوم، نظريات رفيق ع. ناصر، تازگی ندارند. پس از هر شکستی در درون جنبش کارگری، کسانی که مستأصل شده و جهت گيری اصلی مبارزه طبقاتی را از دست داده (و يا در قبال معضلات جامعه سردرگم شده اند) موعظه رجعت به مجموعه آثار مارکس و انگلس را سر می دهند (البته اين امر در مورد رفيق ع. ناصر مسلماً صادق نيست). در سال 1937، تروتسکی در قبال چنين افرادی که پس از مشاهده «استالينيزم»، بلشويزم را نيز مورد سؤال قرار دادند چنين نوشت:

"مسئله رجعت... به مجموعه آثار مارکس و انگلس مطرح می شود. اين جهش حماسی را می توان حتی بدون ترک اطاق مطالعه و تعويض نعلين به انجام رساند. اما چگونه می توانيم از متون کلاسيک به وظايف کنونی خود برسيم. با از قلم انداختن چندين دهه مبارزات تئوريک و سياسی از جمله بلشويزم و انقلاب اکتبر؟ هيچ يک از کسانی که بلشويزم را به مثابه «ورشکستگی» تاريخی طرد می کنند، تا به حال روند ديگری نشان نداده اند. بنابر اين برای آن ها مسأله با توصيه مطالعه «کاپيتال» فيصله پيدا می کند. ما با اين توصيه مخالفت نمی کنيم. ولی بلشويک ها نيز «کاپيتال» را مطالعه کرده بودند، آن هم نه با چشمان بسته. ليکن اين امر از انحطاط دولت شوروی، و روی صحنه آمدن محاکمات مسکو جلوگيری نکرد."(1) ما نيز همين سؤال ها را پس از سپری شدن 60 سال، امروز از رفيق ع. ناصر می کنيم.

چهارم، او به خوبی واقف است که مارکسيزم يک دُگم نيست. خود مارکسيزم را  نيز بايستی با روش «ديالکتيکی» ارزيابی کرد. خود مارکس تنها به عنوان يک «آکادميسين» به نگارش «اثر» خود کاپيتال نپرداخت و راه حل مسايل جامعه را برای «ابد» طراحی نکرد. مارکس به عنوان يک «سوسياليست انقلابی» در صحنه مبارزات طبقاتی و تضادهای جامعه دوره خود به نظريات خود دست يافت. نظرياتی که قبل از وی پايه ريزی شده بودند. او آن ها را در يک سطح عالی تر و منطبق به واقعيت جامعه تکامل داد.

مارکس طی بيش از يک دهه (1864-1850) به نگارش اثر برجسته خود کاپيتال پرداخت. اما نگارش اين اثر در انزوا رخ نداد. مارکس دخالت متشکل خود در جنبش کارگری را تنها با اتکا به «نگارش» کاپيتال و «مطالعه» متون کلاسيک آغاز نکرد، که آن را از 1846 (همراه انگلس) در جهت ساختن يک «تشکل» بين المللی آغاز کرد. «اتحاديه ی کمونيست» در سال 1847 بر اين اساس بنياد گذاشته شد و «بيانيه کمونيست» در سال 1848 به رشته تحرير در آمد. در اين بيانيه چنين نوشت که "کمونيست ها... پيش رفته ترين و عزم و جزم کرده ترين، بخش حزب های طبقه ی کارگر هر مملکت را تشکيل می دهند و در واقع بخشی هستند که ديگران را به حرکت در می آورند؛ يعنی از ديدگاه نظری، آنان نسبت به توده ی عظيم پرولتاريا اين امتياز را دارند که به روشنی، مسير حرکت، شرايط، و نتايج نهايی و کلی نهضت پرولتاريا را درک می کنند... هدف فوتی و فوری کمونيست ها همان است که همه ی حزب های پرولتاريا در قالب يک طبقه، سرنگونی سيادت بورژوازی، و تسخير قدرت سياسی به وسيله ی پرولتاريا". ايجاد يک حزب پرولتری جهانی برای سرنگونی نظام سرمايه داری هدف اوليه و اساسی مارکس به عنوان يک کمونيست بود. شکست های انقلاب های 1848 اروپا که مترادف شد با فروکش مبارزات کارگری، اين فرصت را به مارکس داد که طی آن دوره ی افول، به تحليل اقتصادی جامعه سرمايه داری نيز بپردازد. اما بلافاصله پس از آغاز اعتصاب های کارگری و تعميق بحران اقتصادی 67-1866 مارکس تدارک بين الملل اول (نخستين سازمان بين المللی کارگری) را فراهم آورد. او در 28 سپتامبر 1964 در جلسه «انجمن بين المللی کارگران» شرکت کرد و در کنفرانس 1871 (لندن) ترميم پراهميتی را به «اصول» اين انجمن داد:

"در تقابل با قدرت اشتراکی طبقات دارا، پرولتاريا تنها زمانی قادر است که به مثابه ی يک طبقه عمل کند که خود را در يک حزب سياسی –عليه کليه ی حزب های طبقات دارا- متشکل کند"

کارل مارکس نويسنده «اثر» برجسته کاپيتال به کارگران جهان خواندن «کاپيتال» را توصيه نکرد که ساختن «حزب سياسی» کارگری را پيشنهاد کرد. چرا؟ زيرا که مارکس يک «آکادميسين» صرف نبود که يک مبارز انقلابی بود. مبارزی که کارهای آکادميستی را در ارتباط با مبارزات کارگری انجام می داد. در واقع نگارش کاپيتال نيز در خدمت ساختن تشکيلات کارگری برای سازماندهی انقلاب بود و نه برعکس. اکنون پس از سپری شدن 126 سال تجربه مبارزات کارگری، رفيق ع. ناصر مطالعه کاپيتال را به کارگران ايران، برای برون رفت از بحران خود، توصيه می کند و نه ساختن حزب سياسی کارگری را! او می نويسد که:

"شکل و بار «تشکيلاتی» اين «تشکل» آتی از هم اکنون قابل تعيين نيست."(ص17). درست برعکس، تجربه بين الملل اول، بين الملل دوم و انقلاب روسيه (و بين الملل سوم- کمينترن) نشان داد که "شکل و بار «تشکيلاتی» اين «تشکل»" بيش از يک قرن است که تعيين شده و بيش از 80 سال است که در عمل به اثبات رسيده است!

پنجم، رفيق ع. ناصر ظاهراً تجربه و درس های مبارزات طبقاتی و تکامل تئوری و نظری مارکسيزم و شکست ها و پيروزی انقلاب های قرن اخير را از قلم انداخته است. گويا از زمان نگارش کاپيتال تاکنون هيچ اتفاقی در جهان رخ نداده که بتواند به بحران فعلی جامعه ما کمک رساند. برخلاف نظر وی، انقلاب اکتبر 1917 در عمل بسياری از نظريات مارکسيستی و تکامل آن را به اثبات رساند. ابعاد نوينی، از زمان حيات مارکس، به مارکسيزم افزوده شده و انحراف های عميقی به نام مارکسيزم در سطح جهان اشاعه داده شده است.(2) ناديده گرفتن اين تجارب محققاً ما را به گمراه خواهد برد. تئوری سازماندهی و «حزب پيشتاز انقلابی» لنين نشان داد که تنها شکل سرنگونی يک رژيم ارتجاعی وجود چنين سازماندهی ای است. نه مطالعه کاپيتال، نه عمليات تروريستی، و نه اشاعه عقايد آنارکو- سنديکاليستی قادر به مبارزه پيگير در مقابل رژيم سرمايه داری نيستند. حزب پيشتاز انقلابی تنها «مؤسسه»ای است که در حين سازماندهی انقلاب و مقاومت، می تواند آموزش سوسياليستی را نيز به بهترين نخوی به کارگران انتقال دهد. تجربه انقلاب روسيه نشان داد که بدون چنين ساختاری، حتا اشاعه مارکسيزم صرفاً سخنی است غيرقابل اجرا و غيرواقعی . درس گيری از پيروزی ها و شکست های انقلاب ها و تئوری های تکامل يافته در درون جنبش کارگری در قرن اخير برای پيش برد مبارزات ضروری است.

ششم، ما می پذيريم که "جبران تمام ناباوری ها، نارسائی ها؛ و کاستی های طبقاتی به عهده ی سوسياليست های انقلابی (به معنی عام کلام) است که متأسفانه امروزه در سرگردانی، حرافی و ترفند روزگار می گذرانند، اما رفيق ع. ناصر، بايستی کارنامه «سازمان»ها و «محافل» کارگری (به معنی عام کلام) را که روشی «ديگر» از جمله اشاعه «دانش مبارزه طبقاتی» در درون طبقه ی کارگر طی دو دهه گذشته را اتخاذ کرده اند، نيز ارائه دهد. آن ها چه دست آوردهايی داشتند؟ تا چه حد توفيق حاصل کردند؟ چه درس هايی از پيروزی ها و شکست های شان برای رهنمود به سايرين به دست آورده اند؟ چه مبارزات کارگری را سازمان داده اند؟

برای پيش برد جدی مبارزات کارگری و تدارک سرنگونی رژيم سرمايه داری، جنبش کارگری نياز به نقد همه جانبه دارد.

 

«روشنفکر» و «کارگر»

رفيق ع. ناصر در مقاله خود وجه تمايزی بين «روشنفکران انقلابی» و «طبقه ی کارگر» قايل شده و وظيفه روشنفکر را چنين بيان می کند: "«روشنفکر» در روشنگری اجتماعی اش عنوان و هويت «انقلابی» پيدا می کند...روشنفکر انقلابی بدون پيوند با طبقه کارگر که چگونگی آن در هر لحظه معين شکل خاصی دارد، هنوز سنگ خود را با خرده بورژوازی وا نکنده است".(ص12)

او می افزايد: "«ارزش» تمام دست آوردهای تئوريک و عملی به «چگونگی » پيوند با طبقه کارگر مربوط می شود..." (ص14) "در حقيقت بدون آموزش سيستماتيک «ارتباط» روشنفکران انقلابی با کارگران پيشرو هرگز به کيفيت مطلوب که حوزه ی کيفی دارد و کميّت پذير خواهد بود نمی رسد..."(ص16)

به زعم او طيف «انقلابی» به دو دسته «روشنفکر» و «کارگر» تقسيم شده که وظيفه دسته اول اين است که «دانش مبارزه طبقاتی» را به دسته دوم «تقديم» کند و سپس دسته دوم "هم زمان با فعل و انفعلات درونی...(معلوم می کند) که بهترين نهادها و شيوه های سازمانی کدام است".(ص17)

او در جای ديگر، اشاره می کند می کند که اما در عين حال دسته اول "متأسفانه امروزه در سرگردانی، حرافی و ترفند روزگار می گذراند"(ص11) و دسته دوم به علت «ناباوری» و نداشتن «انگيزه» درانفعال به سر می برد.

ما به نکات فوق چند ايراد داريم.

اول، چنان چه بنابر ادعای رفيق ع. ناصر «توده های بی هويت و زحمتکش» "اصولاً به مثابه يک طبقه در تبادلات سياسی و اجتماعی حضور فعال" نداشته و عمدتاً مشغول "خرده فروشی، مسافرکشی، دلالی، رباخواری، اجاره داری، پيمان کاری دست چندم، خدمات زير پله ای..." (ص11) هستند، چگونه يک «روشنفکر انقلابی» (حتا غيرحراف و غير سرگردان) می تواند «دانش مبارز طبقاتی» (يا حتا بدتر کاپيتال را در چهل جلسه ی دو ساعته) به آن ها آموزش دهد؟ بنابر مشاهدات عينی خود او اين عمل يک کار غيرممکن به نظر می آيد. چنان چه وضعيت اقتصادی توده کارگران چنان وخيم است، چگونه آن طبقه فرصت آموزش «دانش مبارزه طبقاتی» را می تواند داشته باشد؟ (اگر هم چنين کند، تصنعی و کوتاه مدت خواهد بود و به هيچ درد مبارزاتی آن طبقه نخواهد خورد).

دوم، ايشان در نوشته خود وجه تمايزی ميان «توده» کارگر و زحمتکش و پيشروی کارگری قايل نمی شود. همان طور که اذعان دارد توده های جامعه ايران امروز در "پراکندگی، سازمان ناپذيری و ناباوری" به سر می برند (تا اين جا ما هم با او توافق داريم). او اعتقاد دارد که آن ها «انگيزه» برای مبارزه ندارند. اما در عين حال طغيان های توده ای، تظاهرات، قيام ها و اعتصاب ها در کارخانه ها و اعتراض های کارگری در خيابان ها به طورملموس مشاهده شده است. او می گويد اين به علت وجود «دلايل» کافی برای سرنگونی است، اما به علت نبود «انگيزه» اين حرکت ها محکوم به شکست بوده و هستند و به زعم وی تنها راه برانگيختن «انگيزه» انتقال «دانش مبارزه طبقاتی» به آن هاست.

اما ايشان پاسخ نمی دهد که اين حرکات توده ای را چه کسانی تدارک می بينند؟ چه افرادی تداوم آن را تضمين می کنند؟ چه نيرو ای سازماندهی آن ها را به عهده می گيرد؟ بديهی است که «توده های بی هويت» که مشغول "خرده فروشی، دلالی، مسافرکشی" و غيره هستند چنين حرکاتی را نمی توانند سازمان دهند. روشن است اين ها را عده قليلی از کارگران و زحمتکشان پيشرو که اغلب از جوانان تشکيل شده اند سازمان می دهند. بنابر اين وجه تمايزی بايد بين «توده های بی هويت» و «پيشروی کارگری» قايل شد. اين «تفاوت» در ارزيابی او به وضوح غايب است.

اما اين «محافل» در چه وضعيتی قرار دارند؟ ما با ارزيابی رفيق ع. ناصر در اين مورد کاملاً موافقيم و کل اين ارزيابی را عيناً به عنوان نظرگاه خود می آوريم:

"گرچه اين محافل در شعله کشيدن عصيان های منطقه ای ناخودآگاهانه تأثير می گذارند، اما به دليل عدم انسجام ايدئولوژيک، نداشتن برنامه ی فعاليت و خودجوش بودن، نه تنها توان کنترل و رهبری هيچ گونه حرکت اعتراضی را ندارند؛ بلکه برعکس در حين وقوع اين عصيان ها و يا اشکال ديگر «اعتراض» به عناصر تشکيل دهنده ی خويش تجزيه شده و به طور فعال با انبوه جمعيت هم گام می شوند. با اين وجود پس از فروکش خشم مردم که اغلب ناشی از «تخليه» روانی و سرکوب شديد است، معمولاً دوباره با هم گرد می آيند و به بررسی «مسائل» می پردازند.

"از آن جا که علت وجودی اين محافل به صراحت سياسی نيست و ظاهر محمل های شان جزء لاينفک وجود و بقاء آن هاست، از اين رو «درس»های لازم را از تحرکات اعتراضی و عصيان های اجتماعی نمی گيرند و به يک جمع بندی روشن جهت ادامه کاری دست نمی يابند. از همه مهم تر اين که با پيدا شدن سروکله پاسدار و پليس به سرعت برق از يکديگر دور می شوند و حتی نگاهی هم به پشت سر خود نمی اندازند؛ اما در بخش هائی که عناصر متشکله اين محافل بيشتر کارگری است و يا بوئی از جنبش «چپ» به آن ها خورده است و بنابر اين مسائل و مشکلات همسان تری با يکديگر دارند و شرايط کار و زندگی بيشتر به هم نزديک شان می کند، گريزها موقتی است و باز هم به هم نزديک می شوند و زندگی محفلی را از سر می گيرند؛ البته نه الزاماً و به طور صد در صد همان عناصر پيشين"(ص16).

حال سؤال اين است که اين عده خاص (و نه کل کارگران) را چگونه می بايد سازمان داد؟ اين عده در يک مقطع خاص و در حين مبارزه، برخلاف نظر رفيق ع. ناصر، دارای هم «دلايل» کافی و هم «انگيزه» کافی اند، و گرنه قادر به سازماندهی مبارزات تا سرحد از دست دادن جان خود نخواهند شد. اما اين «انگيزه»ها پس از يک عمل خاص از بين می رود. مسأله ما تضمين «تداوم» اين «انگيزه»های مقطعی است و نه ايجاد «انگيزه» عمومی. تنها راه اين تداوم نيز ايجاد نطفه های اوليه يک گروه حرفه ای(3) متکی بر برنامه انقلابی است. (4) اين گروه مسلح به دانش سوسياليستی بايد در سطح جامعه به خصوص در مبارزات کارگران حضور سياسی مرتب داشته باشد. انتشار بولتن های کارگری مرتب مرتبط به مسايل کارگری می تواند چنين گروهی را ميان کارگران پيشرو مطرح می کند. تنها با پيوند رهبران «طبيعی» و «عملی» کارگران با چنين گروهی است که «انگيزه» دائمی در مبارزات ايجاد می شود. به قول رفيق ع. ناصر "ادامه کاری با خود هويت، تأثير و قدرت می آورد"(ص17). چنين اقدامی به تدريج «ناباوری»ها را نيز در سطح جامعه از ميان برداشته و در يک وضعيت اعتلای انقلابی کل طبقه را برای سازماندهی انقلاب آماده می کند.

بنابر اين «پيوند» (به طور عام) بين «روشنفکر انقلابی» و «طبقه کارگر» در وضعيت کنونی آن قدرها مطرح نيست که «پيوند» بين يک «گروه» مارکسيستی متشکل و فعال (و آزمايش پس داده به کارگران پيشرو) و رهبران «عملی» طبقه کارگر.

رهبران «عملی» طبقه کارگر نيز زمانی که نياز به مطالعه کتاب کاپيتال را در مبارزات روزمره احساس کنند خود تدارک آن را هم همراه با آن گروه خاص خواهند ديد. نيازی به نسخه پيچی برای آن ها وجود ندارد، زيرا که کارگران پيشرو خود، در صورت لزوم، به ضرورت آن پی خواهند برد. تنها در آن زمان کلاس های آموزش کاپيتال نيز در کليه محافل کارگری شکوفا خواهد شد. اين کار را تصنعی نمی توان سازمان داد.

سوم، چنان چه منظور او وجود اين وجه تمايز در درون يک تشکيلات است، اين هم نادرست است. طرح وجه تمايز بين «روشنفکر انقلابی» و «کارگر» از زاويه سازماندهی انقلاب کاملاً ناوارد است. زيرا که سازماندهی انقلاب به طور عموم در جامعه صورت نمی پذيرد. سازماندهی انقلاب را همه کارگران به علاوه «روشنفکران پيوند خورده به کارگران» انجام نمی دهند. سازماندهی انقلاب، به ويژه در کشورهايی نظير ايران، زير چکمه های ديکتاتوری نظامی، توسط «اقليتی» از جامعه مجهز به برنامه انقلابی و با رعايت اخص مسايل امنيتی صورت می گيرد. تنها در دوران پيشا انقلابی است که توده های عظيم و «روشنفکران» به طور متشکل وارد صحنه مبارزه می گردند. بنابر اين، از «روشنفکر» و «کارگر» در درون يک تشکيلات انقلابی صحبت به ميان آوردن نيز، در وضعيت کنونی، ناوارد است. آن چه اتفاق می افتد اين است که عده ی قليلی از کارگران و روشنفکران به دور يک برنامه انقلابی گرد آمده و با هم به مداخله در جنبش کارگری در راستای تدارک کل طبقه کارگر برای تسخير قدرت مبادرت می کنند. در اين تشکيلات، «روشنفکر» و «کارگر» به مفهوم شناخته شده در جامعه بورژوايی معنای خود را از دست می دهد. کارگران «روشنفکر» می شوند و روشنفکران «کارگر». کارگران يک تشکيلات انقلابی به «دانش سوسياليستی» مجهز شده و روشنفکران به کار در کارخانه و سازماندهی امور کارگری اشتغال پيدا می کنند. تفاوتی بين آن ها وجود ندارد. ايجاد افتراق های کاذب ميان اين دو دسته از سوابق مختلف اجتماعی، ناصحيح است.

چهارم، «روشنفکر» تنها در روشن گری اجتماعی اش عنوان و هويت «انقلابی» پيدا نمی کند که در «عمل»اش در ارتباط با دانش سوسياليستی اش هويت پيدا می کند. روشنفکران بسياری وجود دارند که نه تنها به «دانش مبارزه طبقاتی» يا مارکسيسم آشنايی کافی دارند که خود را مرتبط به کارگران نيز می دانند. اما هيچ نقش تعيين کننده ای در سازماندهی انقلاب ايفاء نمی کنند. تنها روشنفکرانی که «در عمل» همراه و هم گام با پيشروی کارگری در درون يک گروه متشکل شوند، «انقلابی» محسوب می شوند؛ و هم چنين تنها کارگران پيشروی ای که همراه و هم گام با پيشگام انقلابی در درون يک تشکيلات واحد انقلابی متشکل می شوند، می توانند نقش تعيين کننده ای در انقلاب آتی ايفاء کنند. اين دو، مکمل يک ديگرند و يکی بدون ديگری امر سازماندهی را به کج راه می برد. «سازمان» سياسی بدون ارتباط ارگانيک با پيشروی کارگری محکوم به شکست است (کارنامه سازمان های سنتی گواه بر اين واقعيت است) و هم چنين «محافل» کارگری و رهبران عملی طبقه کارگر، بدون پيوند با پيشگام انقلابی در درون يک سازمان انقلابی توفيق حاصل نمی کند (کارنامه و عملکرد اين محافل در دهه گذشته دال بر اين واقعيت است).

 

شرايط عينی و ذهنی

رفيق ع. ناصر می نويسد که: "در حقيقت مقوله کلاسيک «شرايط عينی» و «شرايط ذهنی» به روشنی جامعه ی ايران را تبيين نمی کند... می بايست در تعريف مقوله ای تازه –برای مثال- ديالکتيک «انگيزه» و «دليل» جديت به خرج داد" (ص17).

اول، بهتر بود او توضيح بيشتری در مورد «شرايط عينی» و «شرايط ذهنی» ارائه می داد تا روشن شود که مفهوم ايشان از اين واژه ها چيست. ما، هم در گذشته و هم در بالا کوشش کرديم تصوير خود از وضعيت فعلی ايران را ترسيم کنيم و نتيجه گيری مشخص خود از وضعيت را اعلام داريم. ما اعلام کرديم که در ايران "«حکام» قادر به حکومت کردن نيستند و «حکومت شوندگان» خواهان سرنگونی آنان اند...در ايران وضعيت انفجاری و انقلابی وجود دارد، وضعيتی که می تواند در صورت تدارک و سازماندهی طبقه کارگر و زحمتکشان، به سرنگونی رژيم منجر می شود".(5) و "طبقه کارگر ايران، گر چه به آگاهی انقلابی در راستای سرنگونی رژيم سرمايه داری رسيده است، اما از آگاهی سوسياليستی کامل برخوردار نيست"(6)

يعنی "...امکان و زمينه ی مادی ای برای انقلاب کارگری در ايران وجود دارد. البته اين چشم انداز به اين مفهوم نيست که محققاً به طور خود به خودی انقلاب کارگری (سوسياليستی) در ايران به وقوع خواهد پيوست...صرف وجود زمينه ی مادی بدون عامل ذهنی (حزب پيشتاز انقلابی) پيروزی انقلاب سوسياليستی را تضمين نمی کند."(7)

منظور ما از وجود «عامل عينی» و نبود «عامل ذهنی» در ايران اين است که بدون سازماندهی طبقه کارگر، هر وضعيت انفجاری نهايتاً منجر به شکست خواهد شد. آن چه در دوره ی گذشته در ايران نبودش احساش شده، يک «حزب پيشتاز انقلاب» است. حزبی که به طور مرتب و سيستماتيک و پيگير به مداخله در درون جنبش کارگری پرداخته و خط مداخلات را با اتکاء بر چکيده تجارب جنبش کارگری در قرن اخير، به درون جنبش ببرد. حزبی که در مبارزه روزمره کارگران با طرح مطالباتی که در نهايت کارگران را به لزوم سرنگونی قهرآميز رژيم و تشکيل حکومت کارگری برساند، گام بردارد.

دوم، ما نيز معتقديم که در ميان توده های وسيع کارگر و زحمتکش «دليل» سرنگونی وجود داشته اما «انگيزه» وجود ندارد. تنها تفاوت ما با رفيق ع. ناصر، در اين است که ما ايجاد «انگيزه» را تنها منوط به انتقال «دانش مبارزه طبقاتی» نمی کنيم. زيرا که اولاً کسب آگاهی می تواند به بهترين نحوی از طريق مبارزات روزمره خود کارگران کسب شود؛ ثانياً يک گروه انقلابی متشکل و فعال می تواند چنين دانشی را به درون جنبش کارگری ببرد (و نه الزاماً يک يا چند «روشنفکر انقلابی». نکته ديگر اين است که به اعتقاد ما او با يک پارچه قلمداد کردن «کارگران» دچار لغزش شده و نقش پراهميت پيشروی کارگری را از معادلات خود حذف می کند. در صورتی که پيشروی کارگری متفرق و غير متشکل دارای «انگيزه» سرنگونی در يک مقطع معين مبارزاتی نيز هست. و اين عامل بايستی مورد توجه اخص قرار گيرد.

برخلاف او، ما بر اين باوريم که در واقع جای يک «حزب پيشتاز انقلابی» در درون طبقه کارگر خالی است نه چيز ديگری. اين را نيز فقدان «عامل ذهنی» ارزيابی می کنيم. يعنی نبود يک «رهبری» کارگری برای سازماندهی انقلاب.

اختلاف رفيق ع. ناصر با اين نکته بر سر چيست؟ چنان چه "پراکندگی، سازمان ناپذيری و ناباوری سه مشخصه عمومی مبارزه طبقاتی و جنبش سوسياليستی در ايران" باشد، سه «راه حل» به اين سه مشخصه وجود دارد:

اول، سازماندهی!

دوم، سازماندهی!

سوم، سازماندهی!

يعنی وظيفه اساسی انقلابيون تدارک احيای «حزب پيشتاز انقلابی» در ايران است. استراتژی ساختن حزب کارگری، محوری ترين عمل هر انقلابی است. «مطالعه متون کلاسيک» و «پراکندگی» و «ناباوری» نهايتاً از طريق چنين «تشکلی» حل شدنی است و بس!

 

مازيار رازی

6 آوريل 1997

 

 

زيرنويس:

1- «استالينيزم و بلشويزم»، لئون تروتسکی، باز تکثير از «نشر کارگری سوسياليستی».

2- رجوع شود به مقاله «استالينيزم و تروتسکيزم»، م. رازی ،«نشر کارگری سوسياليستی».

3- رجوع شود به « درباره حزب پيشتاز انقلابی»، م. رازی «ديدگاه سوسياليزم انقلابی»، شماره 1، آوريل 1994.

4- رجوع شود به «برنامه انقلابی- انتقالی» م. رازی، «کارگر سوسياليست» شماره 30، مهر 1374.

5 - بيانيه تشکيل «اتحاديه»، «کارگر سوسياليست» شماره ی 29، شهريور 1374.

6- چشم انداز مبارزات کارگری، «کارگر سوسياليست» شماره ی 36، مرداد 1375.

7- چشم انداز جنبش کارگری در ايران، «کارگر سوسياليست» شماره ی 36، مرداد 1375.