کمونيزم آنها و کمونيزم ما

نقدی به «برنامه ی حزب کمونيست کارگری ايران»

 

«برنامه ما، برقراری فوری يک جامعه کمونيستی است. جامعه ای بدون تقسيم طبقاتی، بدون مالکيت خصوصی بر وسائل توليد، بدون مزدبگيری و بدون دولت... جامعه کمونيستی همين امروز قابل پياده شدن است.»(1)

 

برنامه ی «حزب کمونيست کارگری ايران»(2)

 

 

برای حزبی که خود را، تحت عنوان «کمونيسم کارگری»، محور جنبش کمونيستی ايران و جهان قلمداد می کند؛ برای سازمانی که چندی پيش با جنجال، همراه با گروهی ديگر، «حزب کمونيست ايران»! را تأسيس کرد و سپس با سر و صدای بيشتر از آن حزب انشعاب کرد و «حزب کمونيست کارگری ايران» را ساخت؛ برای گرايشی که ساير جريانات را «غيرکارگری» می داند(3)، تعجبی ندارد که «يک روزه» خواهان "برقراری فوری يک جامعه کمونيستی" باشد! و اين نکته را در مرکز «برنامه» خود جای دهد.

اتفاقاً در گذشته چنين غلوگويی هايی توسط نيروهای «غيرکارگری» در جنبش کارگری، برای تحميق کارگران و عوامفريبی، صورت می گرفت. برای نمونه استالين بارها اعلام داشت که «سوسياليزم» و حتی «کمونيزم» را در شوروی ساخته است! بورکرات های دولت های منحط جوامع اروپای شرقی سابق نيز چنين ادعاهای بی اساسی را داشته اند. اما امروز برای همه روشن شده است که اين برخوردها به دور از واقعيت بوده و هيچ پايه علمی و مادی ای نداشته و صرفاً بدرد تغذيه تبليغاتی بورکرات ها در آن جوامع خورده و بس!

چنين برخوردهايی چه توسط استالينيست های سابق و چه توسط «کمونيست»های نوين از نوع «کمونيسم کارگری»، همه ناشی از عدم درک صحيح از مفهوم سوسياليزم (و کمونيزم) است. اينها بر اين باورند که با جنجال و تبليغات می توانند «کمونيزم» را پس از جامعه سرمايه داری، «يک روزه» ساخت. چنين روش تبليغاتی را نيز «راديکاليزم» و «انقلابيگری» می دانند! اين روش نه تنها «انقلابی» نيست و کوچکترين ربطی به روش مارکسيستی ندارد، که متعلق به گرايش های خرده بورژوای مستأصل در جنبش کارگری است که خواهان ايجاد «کمونيزم» از نوع غيرعلمی آن هستند.

برخلاف نظريه پردازان «حزب کمونيست کارگری» که ظاهراً خود را «کمونيست» و «مارکسيست» می پندارند، خود مارکس هرگز مدعی ساختن جامعه کمونيستی، فردای سرنگونی دولت سرمايه داری، نبوده است.

 

«مرحله انتقال» از سرمايه داری به سوسياليزم

گرچه مارکس تفاوت کيفی ای ميان «سوسياليزم» و «کمونيزم» قايل نبود، اما همواره از "مرحله ی نخست و مرحله ی بالاتر جامعه ی کمونيستی" صحبت به ميان می آورد. در مرحله ی نخست، يعنی مرحله ی «سوسياليزم»، طبقات و دولت از ميان رفته و "به هر فرد در جامعه به اندازه سهمش در توليد اجتماعی از محصول آن توليد تعلق می گيرد". (يعنی همه اعضای جامعه موظف به کار کردن هستند و در مقابل سهمی که به جامعه می دهند، محصولی دريافت می کنند). در مرحله ی بالاتر، يعنی مرحله ی «کمونيزم»، با رشد کيفی نيروهای مولده و وفور اقتصادی، شعار " از هر کس متناسب با توانائی اش، و به هر کس متناسب با نيازهايش(4)" تحقق می يابد.

ظاهراً برای نظريه پردازان «حزب کمونيست کارگری» چنين تقسيم بندی ای بی اهميت است. از ديدگاه «حزب» که خواهان "برقراری فوری جامعه کمونيستی" آن هم "همين امروز"! است، صرفاً يک مرحله وجود دارد و آن هم مرحله بالاترِ «کمونيزم» است. در برنامه ی «حزب»، توضيح مرحله ی کمونيزم چنين بيان شده است:

"جامعه ايی بدون تقسيم کار، بدون مالکيت خصوصی بر وسائل توليد، بدون مزدبگيری(5)" و يا "از هر کس به اندازه قابليتش و به هر کس به اندازه نيازش، اين يک اصل اساسی جامعه کمونيستی است... جامعه کمونيستی جامعه ای است بدون دولت"(6).

در نتيجه، نظريه پردازان «حزب» بر اين اعتقاد استوارند که پس از سرنگونی دولت سرمايه داری، می توان سريعاً به مرحله بالای «کمونيزم» رسيد. اين استدلال بی اساس و غيرعلمی است.

 اول برخلاف حزب که تفاوت بين دو فاز کمونيزم (مرحله ی نخست، يعنی «سوسياليزم» و مرحله ی بالاتر يعنی «کمونيزم») قايل نيست، مارکس بر اين دو فاز تأکيد می کرد. وی پس از اشاره به مشکلات فاز اول کمونيزم، در دوره پس از سرنگونی دولت سرمايه داری، چنين نوشت:

"بروز اين مشکلات در مرحله نخست جامعه ی کمونيستی اجتناب ناپذير است... در يک مرحله بالاتر از جامعه ی کمونيستی، يعنی زمانی که تقيد برده وار فرد به نظام تقسيم کار، و در نتيجه تضاد بين کار فکری و جسمی، از بين رفته باشد، زمانی که کار نه تنها وسيله ای برای گذراندن زندگی بلکه مطلوب اصلی آن باشد؛ زمانی که نيروهای توليدی نيز همراه با رشد همه جانبه ی فرد افزايش يافته و همه ی سرچشمه های ثروت تعاونی به وفور هر چه بيشتر جريان داشته باشند؛- تنها در آن زمان است که فروپاشيدن افق تنگ حق بورژوائی در کليتش ممکن می شود و جامعه می تواند بر پرچم خود اين شعار را بنويسد: از هر کس متناسب با توانائی اش، و به هر کس متناسب با نيازهايش!"(7)

بديهی است که نظريات مارکس با «دستور عمل»های «حزب» در تناقض آشکار است. چنانچه آن حزب تحليل مارکس را پذيرفته باشد، مفهوم برنامه آن اين است، که پس از سرنگونی دولت سرمايه داری، افراد جامعه نه تنها به «سوسياليزم»، که به يکباره ("همين امروز"!) وارد فاز بالاتر «کمونيزم» می شوند. در وضعيتی که " از هر کس به اندازه قابليتش و به هر کس به اندازه نيازش" (بدون اينکه لزومی به کار کردن داشته باشد)، محصول اجتماعی تعلق می گيرد!(8)

دوم، مارکس حتی برای رسيدن به مرحله نخست، يعنی «سوسياليزم»، مرحله ی مشخصی قايل بود:

"آنچه در اينجا با آن سر و کار داريم جامعه ای کمونيستی است که به جای برآمدن از دل بنيادهائی از آن خويش، از درون جامعه ی سرمايه داری خارج شده است و در نتيجه، و در جميع جهات، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر اخلاقی و فکری، همچنان مُهر و نشان جامعه ای را برخود دارد که از شکم آن زاده شده است. در اينجا توليد کننده منفرد دقيقاً همانی را از جامعه دريافت می دارد که خود به جامعه داده است... در اينجا نيز هنوز حق مساوی اصولاً همان حق بورژوائی است... حتی اگر... دو نفر دارای قدرت مساوی باشند و در نتيجه بطور مساوی از صندوق مصرف اجتماعی سهم ببرند، نتيجه واقعی اين خواهد بود که يکی از ديگری بيشتر دريافت خواهد کرد، از ديگری ثروتمندتر خواهد شد... برای جلوگيری از بروز اين مشکلات، بجای اينکه حق را مساوی بدانيم بايد آن را نامساوی کنيم.

اما بروز اين مشکلات... اجتناب ناپذير است، چرا که تنها اندک زمانی است که اين جامعه، در پی دردهای زايمانی دراز مدت، از شکم  جامعه ی سرمايه داری زاده شده است."(9)

به سخن ديگر، پس از سرنگونی دولت سرمايه داری و قبل از تحقق «سوسياليزم»، جامعه وارد مرحله ی ديگری می شود. اين جامعه ای است که در آن هنوز نه تنها "مزدبگير" وجود داشته، که نابرابری در دستمزدها و همچنين دولت(10) نيز موجود است. زيرا که "تنها اندک زمانی است که جامعه، در پی دردهای زايمانی دراز مدت، از شکم جامعه ی سرمايه داری زاده شده است". اين نه مرحله ی «سوسياليزم» است و نه «کمونيزم»، که «مرحله ی گذار از سرمايه داری به سوسياليزم» نام دارد(11).

چنين جامعه ای عمدتاً از طريق انهدام مالکيت خصوصی بر وسائل توليد (زمين، صنايع، بانک ها و غيره) و انحصار تجارت خارجی، و معرفی «اقتصاد با برنامه» مشخص می شود. در اين جامعه توليد توسط قانون ارزش تعيين نمی شود. اما، در اين جامعه، برخلاف جامعه آينده «سوسياليستی»، يک تضاد اساسی وجود خواهد داشت: تضاد ميان وجه توليد «غيرکاپيتاليستی» و وجه توزيع «بورژوايی». چنين واقعيتی که وجه  توليد «سوسياليستی» مرحله بسيار عالی تری از «سرمايه داری است؛ و بايد نيروهای مولده رشد تعيين کننده ای برای وفور مادی و بی تأثير کردن «معيارهای بورژوائی» کنند، و به محض سرنگونی «دولت بورژوايی» پايه های مادی سرمايه داری «يک روزه» از بين نمی رود؛ برای جريان هايی مانند «حزب» اين اصل قابل درک نيست. آنها آرزوهای خود را جايگزين واقعيت ها می کنند.

اما، برای گذار به «سوسياليزم» و رفع تضادهای جامعه «انتقالی» دو تکليف تاريخی بايد متحقق شود.

اول، تقسيم کار طبقاتی، زمينه عينی برای اقتصاد پولی و گرايش به سودجويی و ثروتمند شدن و کليه ی بازمانده های ايدئولوژيک بورژوازی بايد آگاهانه از بين بروند.

دوم، رشد تعيين کننده نيروهای مولده، در راستای ايجاد وفور اقتصادی و رها کردن مردم جهان از کار مشقت بار، بايد در سطح جهانی تحقق يابد.

طی اين دوره که تکاليف تاريخی فوق در شرف تحقق هستند، توليد کالائی، طبقات اجتماعی و «دولت» نيز بايد رو به زوال گذارند. در مرحله ی انتقال، نقش «ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا» به مثابه «دولت کارگری»، صرفاً در جهت تضمين عدم بازگشت طبقه ی حاکم و تنظيم فعاليت های اقتصادی است.

 

ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا

جالب تر از تناقض گويی در مورد مفهوم کمونيزم، درک «حزب» از مقوله دولت است. در برنامه ی «حزب» آمده که: "جامعه کمونيستی جامعه ای است بدون دولت،" اين اصلی است صحيح. اما، بحث بر سر تأکيد تئوری های عمومی نيست که بر سر مسئله ای مشخص است: در روز پس از سرنگونی دولت سرمايه داری، چه نوع دولتی برای انتقال جامعه به يک جامعه کمونيستیِ ی «بدون دولت» بايد به وجود آيد؟ پاسخ مارکس به اين سوال واضح و روشن است:

"در بين جامعه ی سرمايه داری و جامعه ی کمونيستی مرحله ای از دگرديسی انقلابی وجود دارد که، در طی آن، يکی به ديگری تبديل می شود. همگام با اين جريان، دوره ای از تحول سياسی نيز وجود دارد که در طی آن دولت چيزی نخواهد بود جز ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا."(12)

اين دولتی است که پس از تحقق سوسياليزم رو به زوال خواهد گذاشت.

پاسخ «حزب» به همين سؤال، پيچيده و پرتناقض است:

"حکومت کارگری... حکومتی طبقاتی است، به همين اعتبار در تئوری مارکسيسم ديکتاتوری پرولتاريا ناميده شده است... حکومت کارکری يک دولت آزاد است که تصميم گيری و اعمال اراده مستقيم خود توده وسيع مردم کارگر و زحمتکش در جامعه را سازمان می دهد. حکومت کارگری بنا بر ماهيت خويش حکومتی گذرا است."(13)

از ديدگاه مارکسيزم «دولت» و «حکومت»، گرچه به يکديگر مرتبط اند، اما يک مقوله واحد نيستند. «حزب» با يکی قلمداد کردن اين دو از توضيح واضح ماهيت دولت «انتقالی» طفره می رود. به نظر می آيد که از اعلام کلمه «ديکتاتوری» نيز ابا دارد(14). و آن واژه را به استناد به تئوری مارکسيستی طرح می کند- آنهم ناقص! مارکس بطور دقيق واژه «ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا» را بکار برده است و نه «ديکتاتوری پرولتاريا». کلمه «انقلابی» کلمه زائد و بی ربطی نبوده که مشخصاً ماهيت دولت آتی را نشان می دهد. چنين دولتی بايستی «انقلابی» باشد تا بتواند وظايف سنگين انتقال از سرمايه داری به سوسياليزم را انجام دهد.

در مرحله ی انتقال، به قدرتی نياز است که بطور مؤثر برای از ميان بردن تدريجی خصوصيات منفی موروثی جامعه ی سابق گام های تعيين کننده بر دارد. چنين دولتی بايد دمکراتيک ترين قدرتی باشد که تاريخ به خود ديده است. در جامعه انتقالی بايد، دمکراسی ای به مراتب والاتر از دمکراسی بورژوايی وجود داشته باشد. آزادی بيان، تجمع، اعتصاب و مطبوعات بايد برای کليه ی قشرهای اجتماعی تضمين گردد. اين دولت را مارکس «ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا»، يعنی قدرت شورايی، نام نهاده، و کمونيست های انقلابی با افتخار و سربلندی از چنين دولتی دفاع کرده و آن را در سرلوحه برنامه خود قرار می دهند.

صرفاً گرايش های «غير کارگری» (کسانی که می خواهند يکشبه ره صد ساله روند!) از تبليغ چنين دولتی ترديد به دل راه می دهند. هر شکل ديگری از قدرت مانند دولت «نخبگان روشنفکر»، «ديکتاتوری حزبی»، در نهايت راه گذار به «سوسياليزم» را مسدود کرده و انقلاب را به عقب باز خواهد گرداند.

 

م. رازی

Razi@kargar.org

2 بهمن 1381

 

زيرنويس ها:

[1]- «يک دنيای بهتر»، انترناسيونال، شماره ی 17، اسفند 1374، «انقلاب و اصلاحات»،    ص 7.

2- منبعد«حزب».

3- برنامه ی «حزب»، بخش «کمونيسم کارگری و کمونيسم بورژوايی»، ص 6.

4- کارل مارکس

5- برنامه ی «حزب». ص 6.

6- برنامه ی «حزب»، بخش «جامعه آزاد کمونيستی»، ص 5

7- «نقد برنامه ی گُتا»، کارل مارکس، «دفترهای کارگری سوسياليستی»، شماره ی 12، آبان 1371.

8- به نظر می رسد که اين دوستان علاقه زيادی به «سناريوی سفيد و سياه» دارند! برای آنها يا سرمايه داری وجود دارد و يا کمونيزم، ولاغير! با چنين تحليل های متناقضی است که جامعه شوروی را پس از انقلاب اکتبر، «سرمايه داری دولتی» ارزيابی کردند.

9- «نقد برنامه گُتا».

10- دولت به عنوان «ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا».

11- کسانی که اين مسئله ساده را درک نکرده باشند. هنوز الفبای مارکسيزم را درک نکرده اند. و کسانی که «حزب طبقه ی کارگر» را بدون درک چنين نظريات اساسی ی مارکسيستی ساخته اند، در بهترين حالت، خود فريبی کرده اند.

12 - «نقد برنامه گُتا»

13- برنامه «حزب»، بخش «انقلاب پرولتری و حکومت کارگری»، ص 6، تاکيد از ماست

14- شايد «حزب» نمی خواهد اطرافيانش را از کلمه «ديکتاتوری» بترساند! در صورتی که يک حزب کمونيست، بايستی با صراحت حمايت خود از «ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا» را به مثابه دولت آتی اعلام کند. اما، «حزب» چنين نکرده است!

 

 

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM Kargar, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazari@netscape.net

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

تاريخ و ادبيات مارکسيستی