توهم نسبت به چاوز
یا عدم درک تاکتیک های کمونیستی
مازیار رازی
برای درج در وبلاگ میلیتانت
بحث های وبلاگ میلیتانت را با علاقه دنبال کردم و از بحث های دوستان و رفقا (به ویژه رفیق مهدی) استفاده کردم. مقاله ی رفیق روزبه نیز به نکاتی اشاره کرده است که من نیز با برخی از آن ها به طور کلی توافق دارم. اما در عین حال ملاحظاتی نیز بر برخی دیگر نکات مطروحه دارم که کوشش می کنم در این مقاله به آن ها بپردازم. از ادامه بحث با همه رفقا استقبال می کنم.
پیش از آغاز بحث، همانند برخی از رفقا که در یک محیط دوستانه با "شوخی" بحث ها خود را در کامنت ها آغاز کرده اند؛ من نیز می خواستم با یک طنز این بحث را آغاز کنم.
در سفر اخیر چاوز به ایران اطلاعیه های از سوی به اصطلاح "مدافعان آقای چاوز" (نقل از رفیق روزبه) در اعتراض به سیاست خارجی او نسبت به دولت ایران انتشار یافت (ضمیمه 1-3). در این اطلاعیه ها به شدید ترین وجهی نه تنها جمهوری ایران بلکه خود چاوز افشاء گشت. این اطلاعیه به زبان اسپانیولی (و چند زبان زنده جهان) ترجمه شده و در سراسرجهان پخش شد به ویژه میان کارگران در ونزوئلا ؛ افشاگری علیه چاوز در مورد ارتباط گیری با دولت ایران و مسایل جنبش کارگری؛ به طور وسیعی صورت گرفت.
در صورتی که از طرف "مخالفان آقای چاوز" هیچ اعتراضی علیه او در سفر اخیرش به ایران انجام نپذیرفت!
پرسیدنی است که دوستان "مخالف" سیاست های آقای چاوز چگونه این تناقض را توضیح می دهند؟ در دنیای واقعی قاعدتاً بیشترین و افشاگرانه ترین اعتراضات علیه یک شخص باید توسط "مخالفان" او صورت بگیرد. این بار مهم ترین اعتراضات در سراسر جهان توسط "موافقان" صورت گرفته؛ در صورتی که مخالفان سکوت کرده اند! این واقعه نشان داد که می توان "موافق" یک پدیده بود و در عین حال به آن شدیدترین اعتراض را نیز کرد. هم چنان می توان "مخالف" یک پدیده بود و به آن مطلقا اعتراض نکرد!
در این طنز در واقع عناصری از یک مشکل واقعی و جدی نیز نهفته است. آن اینست که اختلافات ما در این بحث ربط مستقیمی به پدیده «چاوز» ندارد. اشکال در عدم درک مشترک از تاکتیک های کمونیستی در جامعه است. این ها ریشه در تجربیات 200 سال انحرافات در جنبش کارگری بین المللی دارد و نه الزاماًً در جدال امروز ما بر سر چاوز در وبلاگ میلیانت.
برا ی نمونه رفیق روزبه و مهدی تصور می کنند که در جهان کمونیستی عمدتاً یک چیز وجود دارد و آن هم «استراتژی» انقلابی است. و تنها کافی است این "استراتژی" را در هر مقطع و زمانی بدون توجه به وضعیت و تناسب قوا طبقاتی طرح کرد و همه چیز درست می شود. و نام این را می گذارند "رادیکالیزم" و هر آن کس خلاف آن عمل کند دچار فرصت طلبی و دنباله روی از یک دولت بورژوایی شده است (البته مواضع این دو رفیق تفاوت هایی نیز با هم دارند. مواضع رفیق روزبه منطقی تر و نزدیک تر به واقعیت هاست؛ اما کماکان در این بحث در یک مقوله قرار می گیرند).
برای نمونه، زمانی که یکی از رفقا از رفیق مهدی سؤال می کند که چنان چه او در ونزوئلا بود چه سیاستی را دنبال می کرد؛ او (با اکراه) پاسخ می دهد همان کاری که در ایران می کند یعنی «حزب سازی»! و رفیق روزبه می گوید که حمایت از چاوز به مفهوم دنباله روی از پوپولیزم است! و شانه خالی کردن از کارهای اصلی (انحرافی که گویا "جنبش تروتسکیستی" همواره داشته است). به زعم ایشان کار واقعی یعنی ایجاد "صف مستقل" (که اختلافی با این بحث نمی تواند باشد)، و این عقاید را نیز در مقوله ی "مارکسیزم" جای می دهد.
خوب پیش از ریشه یابی این قبیل مواضع در تاریخ جنبش کارگری چند اشکال در بحث رفیق روزبه را می خواستم در ابتدا برطرف کنیم:
1- هیچ کس در بحث (یا حد اقل گرایش که من به آن تعلق دارم) صحبت از "دفاع از چاوز" نکرده است! پس اشاره به برخی در این بحث به عنوان "مدافع آقای چاوز" درست نیست. در تمام مواضع اعلام شده در ایران و سطح بین المللی صحبت از حمایت از اجرای مطالبات دموکراتیک و سوسیالیستی توده های وسیع کارگران توسط چاوز به میان آمده (یا حمایت از چاوز در مقابل آمریکا و کودتای راست گرایان). این دو برای یک فرد سیاسی که در جنبش کارگری در راستای ساختن حزب طبقه کارگر گام بر می دارد یکی نیستند. حمایت از "انقلاب بولیواری" (یا اقدامات اخیر در ونزوئلا) به مفهوم حمایت از چاوز نیست. حتی اگر در رأس این کار چاوز قرار گرفته باشد. چاوز می تواند این اقدامات را متوقف کند و یا به عقب برگرداند؛ اما توده ها با یا بدون چاوز این راه را تا تشکیل حکومت خود ادامه می دهند (اگر شکست نخورند). ما هرگز نمی توانیم مدافع یک دولت بورژوا و سیاست های بورژوایی باشیم.
2- بحث سمانتیک در مورد مفهوم «انقلاب بولیواری» و ماهیت خود سیمون بولیوار هم ربط مستقیمی به موضوع بحث ما ندارد. منظور از انقلاب بولیواری همان اقدامات ضد سرمایه داری است که انجام گرفته است (اشغال کارخانه ها؛ کنترل کارگری؛ سلب مالکیت از سرمایه داران خارجی وابسته به امپریالیزم؛ آزادی مطبوعات و اتحادیه های کارگری و غیره). ما از این اقدامات حمایت می کنیم (تحت نامی که توده ها به آن داده اند).
3- صحبت از پدیده ای به نام "جنبش تروتسکیستی" به عنوان یک پدیده یک پارچه هم به میان آوردن؛ همان قدر نادرست است که صحبت از "جنبش مارکسیستی" به میان آوردن. حتی در زمان حیات خود مارکس عده ای "مارکسیست" در فرانسه مواضع اشتباه گرفتند و مارکس اعلام کرد که "اگر این ها مارکسیست هستند من مارکسیست نیستم"! این روزها هم هر کسی خود را "مارکسیست" می داند: از سوسیال دموکرات ها تا استالینیست ها و مائوئیست ها و غیره. به همین ترتیب در میان "تروتسکیست" ها هم نظریات متفاوت موجود است. حداقل گرایش ما برخی از "تروتسکیست"ها را مورد انتقاد شدید قرار داده و از آن ها برش قاطع کرده است. برخی دچار لغزش شده و خط مماشات جویانه در برخی از کشورها گرفته اند. (از این رو ایراد رفیق روزبه به گرایشاتی که به دنبال توده ها افتاده اند- با نام تروتسکسیزم- درست است. اما شامل حال ما نمی گردد).
4- بحث در مورد "انقلاب دموکراتیک ملی" نیز در عصر سرمایه داری پسین (عصراحتضار سرمایه داری) به نظر من از لحاظ تئوریک بحث کاملا نادرستی است. انقلابات "دموکراتیک ملی" یا "ضد امپریالیستی" از لحاظ تاریخی متعلق به دوران اولیه امپریالیزم بود. در مواقعی که دولت های پیشا سرمایه داری (مانند دولت تزار) در قدرت بوده اند. امروز با انکشاف امپریالیزم در هیچ جای جهان دولت های پیشا سرمایه داری وجود خارجی ندارند. تمام دولت ها سرمایه داری در کشورهای واپسگرا سرمایه داری بوده و از لحاظ اقتصادی مرتبط به امپریالیزم هستند؛ مگر این که از مدار امپریالیزم خارج شده باشند (مانند دولت کوبا فعلی). در این مورد می توانیم بحث را ادامه دهیم (در مورد مراحل انکشاف امپریالیزم و نقش بورژوازی در کشورهای واپسگرا).
5- مقایسه حکومت چاوز با دولت مصدق یا دوران انقلاب بهمن 1357 نیز نادرست است. وجه تمایز اصلی در ونزوئلا با سایر موارد به ظاهر مشابه این هاست: اول- وجود دموکراسی کارگری است یا تحقق مطالبات دموکراتیک (آزادی بیان و تجمع و اتحادیه های کارگری) دوم- اجرای برخی تکالیف سوسیالیستی (مانند اعمال کنترل کارگری). هیچ یک از این موارد در تاریخ ما وجود نداشته (یا مدت بسیار کوتاهی بخشی از آن وجود داشته که فوراً از بین رفته است). در مورد وضعیت اقتصادی و سیاسی ونزوئلا دوستان را رجوع می دهم به اسناد IMT گرایش بین المللی مارکسیستی(ضمیمه 7).
استراتژی و تاکتیک انقلابی
برای آکادمیست ها و نظریه پردازان بورژوا و خرده بورژوا که در اطاق های خود نشسته اند و تئوری بافی می کنند؛ دنیا بسیار زیبا و تخیلی است. تئوری ها هم می توانند به همان اندازه زیبا و تخیلی باشند (البته منظورم رفیق روزبه نیست). "استراتژی و تاکتیک" مفهوم خاصی ندارد. تناسب قوا و مبارزه طبقاتی و ساختن حزب یک بُعدی طرح می گردد و بی ارتباط به توده های مردم. برخی گرایش های خرده بورژوا تصور می کنند همین که چند تا روشنفکر بی ارتباط با مبارزات زنده کارگری دور هم جمع شوند و حزب ساخته و رهبر انتخاب کنند کار اصلی را کرده اند. مسئله پس از آن بر سر سربازگیری و عضوگیری و رشد دادن آن حزب است.
این قبیل گرایشات در جنبش کارگری ایران همواره وجود داشته اند. از ديدگاه گرايش های خرده بورژوایی، دنيا همواره به «سفيد» و «سياه» تقسيم می گردد. هر آن چه به غير از «خود» آن هاست، در دنيای «سياه» جای دارد. اين گونه تقسيم بندی البته برای کسانی که خواهان خلاص کردن خود از بار فعاليت روزمره و مشقت بار مبارزات کارگری عليه سرمايه داری هستند، ايده آل است. دنيای آن ها «تخيلی» و «خالص» است. سناريوی آن ها چنين خلاصه می گردد: کارگران (دوستان شان) از يک سو، و سرمايه داران (دشمنان شان) از سوی ديگر، در مقابل يکديگر قرار می گيرند. از نقطه نظر آن ها استراتژی کارگران تشکيل «حزب» و «حکومت شوراهای کارگری» و «سرنگونی دولت سرمايه داری» است، و تا تحقق کامل اين خواست مرکزی کارگران خود را آغشته به هيچ عملی که خارج از اين محدوده است، نبايد کنند. هر آن چه غير از اين اتفاق افتد، «اصلاح گرايی» و تمکين به بورژوازی است. به زعم آن ها «تاکتيک» پرولتری، مفهوم دقیقی ندارد، و امری در حوزه فعاليت گرايش های «چپ بورژوازی» است. اين ها تصور می کنند که کارگران همه يک پارچه مسلح به آگاهی سوسياليستی هستند و تحت تأثير و نفوذ عقايد بورژوازی و رفرميستی قرار نمی گيرند. اين ها فکر می کنند که کارگران برای دست يابی به هدف نهايی خود (ديکتاتوری پرولتری)، با حفظ اصول و برنامه خود، نبايد مطالباتی (مطالبات انتقالی) طرح کنند که بتواند چارچوب دولت سرمايه داری را بلرزاند و آگاهی سوسياليستی را برای کارگران گام به گام، در ارتباط با آگاهی کنونی شان، طرح کند. از ديدگاه آن ها کارگران يک روزه «سوسياليست» می شوند و تمام عيوب سرمايه داران را کاملاً درک کرده و اقدام به انقلاب کارگری می کنند. ساير مسائل تنها در خدمت بورژوازی قرار دارد و بس! و هر آن کس مطلبی غير از اين سناريوی «خالص» و «زيبا» بر لب بيآورد الزاماً «پوپولیست» یا مماشت جو است! منطق مواضع این برخوردها فرقه گرایانه همانا موضع «امتناع» از جنبش کارگری است. (ضمیمه5-6)
آن روی سکه سکتاریزم نیز مواضع فرصت طلبی است. دنباله روی از توده ها و حل کردن خود در میان آن ها بدون ایجاد صف مستقل. جالب این جاست که از دیدگاه فرقه گرایان مشی انقلابی؛ فرصت طلبی است! و از منظر فرصت طلبان خط انقلابی فرقه گرایی است! این نیز طنز دیگری در تاریخ جنبش کارگری بین المللی است.
خط انقلابی چیست؟
خط انقلابی یک روش خاص همیشگی و ابدی نیست. یک نیروی انقلابی با تحلیل مشخص از وضعیت خاص جامعه خود متکی بر تجارب تئوریک و نظری جنبش کارگری باید تشخیص دهد در هر زمان و وضعیتی چگونه می تواند بیشترین تاثیر سیاسی را میان توده بگذارد، تا آن ها را یک گام به انقلاب سوسیالیستی نزدیک تر کند. ارزیابی تناسب قوا طبقاتی بسیار حائز اهمیت است.
بله اگر در جامعه ای (مانند ونزوئلا) همه کارگران و زحمتشکان به ضرورت سرنگونی بورژوازی رسیده بودند و ماهیت دولت بورژوایی را درک کرده بودند؛ مطمئناً پیشنهاد رفق مهدی فوراً قابل اجرا بود. اما متأسفانه در دنیای واقعی چنین نیست! نیروهای انقلابی تنها از طریق دخالت روزمره میان توده هاست که می توانند به کادرهای خود برای حزب سازی دست یابند. آن توده های فعال و مبارز انقلابی نیز امروز در ونزوئلا در "جنبش بولیواری" متمرکز شده اند و طرفدار پروپاقرص چاوز هستند (متأسفانه). چاوز تا خطایی نکرده است و همواره به اجرای مطالبات توده ها دامن زند نمی توان بی دلیل او را افشاء کرد. در مورد سیاست خارجی او نسبت به رژیم ایران این دلیل وجود داشت و ما در سطح جهانی او را افشاء کردیم! زمانی که چاوز در حال مسلح کردن توده هاست و ارسال ارتش برای سرکوب سرمایه داران است؛ افشای او بر سر این مسائل اشتباه فرقه گرایانه محض است. هر نیروی انقلابی که سرش را پائین بیاندازد و بدون ارزیابی وضعیت موجود شعارهای بی ارتباط بدهد به سرعت منزوی می گردد و امر ساختن حزب و تدارک آلترناتیو به رهبری چاوز و تدارک انقلاب آتی را کاملاً مسدود می کند.
بحث رفیق روزبه کاملاً درست است که باید آلترناتيوی مستقل از چاوز ایجاد کرد و نباید به سخنگو و مشاور یک رهبر بورژوا مبدل شد. اما این کار توسط گرایش ما انجام نگرفته است. در ونزوئلا تشکیلات کوچک انقلابی است که به صورت مستقل عمل می کند (شاید رفیق روزبه در مورد آن اطلاع نداشته باشد). این تشکیلات در 2 سال گذشته خود صف مستقل از رهبری چاوز را داشته و ضمن شرکت در جنبش بولیواری مستقل از آن نیز، خود را سازمان داده است. اعضای این حزب جوان در ونزوئلا از چند نفر به چند ده نفر در این دوره کوتاه افزایش یافته است. این حزب مشاور و هورا کش چاوز نیست! منتقدانه از او حمایت می کند. حمایت تا جایی که مطالبات توده ها در حال اجرا است. زمانی که این اقدامات قطع گردد آلترناتیو حکومت سوسیالیستی در مقابل وی طرح می شود (بستگی به توازن قوا و آمادگی توده ها).
در ضمن برای اطلاع رفیق روزبه متن سخنرانی ام را که 2 سال پیش (13 مرداد 1383) در کنگره بین المللی در مورد ونزوئلا ارائه داده شد در آخر ضمیمه می کنم که از مواضع گرایش ما را در آن زمان اطلاع یابد.
(رجوع شود به ضمیمه 4)
تاریخ تاکتیک های جنبش کارگری
همواره در 200 سال گذشته، از زمان تشکیل اولین تشکل های کارگری و ایجاد بین الملل اول، دوم و سوم (زمان لنین) آن چه منجر به بحران های سیاسی و تشکیلاتی این سازمان ها شد، انحرافات فرصت طلبانه از یکسو و فرقه گرایانه از سوی دیگر بوده است. لنین از نادر فعالان جنبش کارگری بود که توانست در اکثر موارد مشی انقلابی را در مقابل گرایش های انحرافی پیش برد. گام برداشتن در راستای مشی انقلابی به ویژه در جوامع اختناق آمیز؛ همانند راه رفتن بر روی لبه تیز یک چاقو است. هر لغزش کوچک فعال سیاسی را به «چپ» یا «راست» این لبه تیز پرتاب می کند. لنین از نادر انقلابیونی که هنر دویدن بر این لبه تیز را آموخته بود! این «تاکتیک مارکسیستی» توسط لنین انجام گرفت و با صراحت به افشا گری مخالفان «چپ گرا» (فرقه گرا) و «راست گرا» (فرصت طلب) پرداخت.
اسناد چهار کنگره بین الملل سوم (کمینترن) براساس این تاکتیک ها غنی ترین دستآوردهای جنبش کارگری در سطح بین المللی را در بر داشته است.
در این جا به چند نقل وقول از تزهای کمینترن در زمان حیات لنین و همراه با رفرنس هایی برای آشنایی با تاکتیک های کمونیستی آورده می شود:
"....کمونيست ها هم چنين آماده اند که در کنار کارگرانی که هنوز ضرورت ديکتاتوری پرولتاريا را تشخيص نداده اند، کار کنند. بدين ترتيب، کمونيست ها هم چنين آماده اند که تحت شرايط و تضمين های معينی از يک حکومت کارگری غيرکمونيستی حمايت کنند. اما، کمونيست ها کماکان به طور علنی خطاب به توده ها اعلام می کنند که بدون آغاز يک مبارزه ی انقلابی عليه بورژوازی نه می توان به يک حکومت کارگری دست يافت و نه می توان آن را حفظ کرد…." (تاکتیک جبهه واحد کارگری – تزهای کمینترن 5 دسامبر 1922)
"..بلشويک ها از مبارزه خستگی ناپذير عليه رفرميزم و يا به عبارت ديگر منشويزم دست برنداشتند. با اين وجود، در اين وجود، در اين پانزده سال بلشويک ها در بسياری موارد با منشويک ها به توافقاتی رسيدند. انشعاب رسمی با منشويک ها در بهار سال 1905 به وقوع پيوست. اما در اواخر همان سال، تحت تأثير گسترش عظيم جنبش کارگری، بلشويک ها به طور موقت با منشويک ها يک جبهه مشترک ايجاد کردند. دومين انشعاب رسمی با منشويک ها عاقبت در ژانويه 1912 رخ داد. اما بين سال های 1905 تا 1912، جدائی مانع وحدت ها و شبه وحدت های سال های 1907- 1906، و يا 1910 نشد. اين گونه توافقات نه صرفاً به خاطر نوسانات در مبارزات جناحی، بلکه به دليل فشار مستقيم بخش های وسيع کارگران ضرورت می يافت. توده های کارگر فعاليت سياسی را آغاز می کردند و خواهان اين بودند که خود فرصت داشته باشند تا براساس تجربه ی خود دوری بنيادی منشويزم از مسير انقلابی را آزمايش کنند… بلشويک های روسيه اما در پاسخ به تمايل کارگران برای وحدت از شرکت در هرگونه جبهه ی واحد خودداری نکردند. برعکس، برای خنثی ساختن بازی ديپلماتيک رهبران منشويک، بلشويک ها شعار "وحدت از پائين"، يعنی وحدت خود توده های کارگری در مبارزات عملی و برای خواست های انقلابی کارگران عليه سرمايه داران را پيش کشيدند. حوادث بعدی اثبات کرد که اين تنها واکنش صحيح بود. نتيجه ی اين تاکتيک که بر اساس موقعيت های زمانی و محلی اصلاح می شد، اين بود که بسياری از بهترين کارگران منشويک به تدريج به کمونيزم جلب شدند." (تزهایی مربوط به جبهه واحد کارگری 1922)
"...در دو مورد مبارزه ی بلشويزم عليه انحرافات «چپ» حزب خود؛ دامنه ی بسيار وسيعی پيدا کرد: يکی در سال 1908 بر سر موضوع شرکت در ارتجاعی ترين «پارلمان» و در مجامع علنی کارگری که ارتجاعی ترين قوانين را برای آن ها وضع کرده بودند و ديگری در سال 1918 (صلح برست) بر سر موضوع جايز بودن فلان يا بهمان «مصالحه». در سال 1908 بلشويک های «چپ» به علت اين که لجوجانه نمی خواستند به لزوم شرکت در ارتجاعی ترين «پارلمان» پی برند، از حزب ما اخراج شدند. ...اکنون وقتی به عقب می نگريم و به اين دوران تاريخی کاملاً پايان پذيرفته که ارتباط آن با ادوار بعدی کاملاً آشکار شده است نظر می افکنيم، با روشنی خاصی ديده می شود که اگر بلشويک ها ضمن مبارزه ی بسيار شديد از ضرورت حتمی در آميختن شکل های علنی با شکل های غيرعلنی مبارزه و شرکت حتمی در ارتجاعی ترين پارلمان و در يک سلسله از مؤسسات ديگری، که قوانين ارتجاعی برای آن ها وضع شده بود (صندوق های بيمه و غيره). دفاع نمی کردند. نمی توانستند هسته ی محکم حزب انقلابی پرولتاريا را در سال های 1908- 1914 حفظ نمايند (و به طريق اولی نمی توانستند آن را مستحکم سازند، رشد دهند و تقويت نمايند)" (بیماری کودکی چپ روی در کمونیزم 1920- لنین ).
این ها صرفاً چند نمونه از گنجینه ی تاکتیک های کمونیستی در مقابل گرایش های خرده بورژوایی بوده است. رفیق مهدی به این نقل قول بالا توجه کند که لنین با صراحت می گوید: هسته ی محکم حزب انقلابی پرولتاريا را در سال های 1908- 1914ساخته نمی شد اگر بلشویک ها در ارتجاعی ترین پارلمان تزاری شرکت نمی کردند! چرا این موضع را داشت؟ چون در آن زمان تنها راه ساختن حزب و دسترسی به توده ها از این راه بود. رفیق روزبه حتی به شکلی شرکت در جنبش بولیواری بی ارتباط به مسایل کارهای "اصلی کمونیستی" می داند. جنبشی که اقدامی جز انجام تکالیف دموکرتیک و سوسیالیستی نکرده است.
در خاتمه به طنز اول مقاله بر می گردم. اگر رفقای دانشجو برخی از دانشگاه ها در ایران برای دسترسی فراتر به توده های زحمتکش ونزوئلا (و جهان) در راستای افشای ارتباط چاوز با رژیم احمدی نژاد دست به ایجاد کمپین "دست های از ونروئلا کوتاه" زدند (ضمیمه 8). و تنها کسانی بودند اعتراضات علیه چاوز را در ایران میان کارگران و جوانان تبلیغ کردند؛ اطلاعیه اعتراض به چاوز و حمایت از کارگران ایران را به زبان اسپانیولی در میان کارگران ونزوئلا توزیع کردند؛ این جوانان در این مقطع خاص یک موضع انقلابی و درست اتخاذ کردند.
از سوی دیگر اگر رفقای "کمونیست" به هر علتی از این اقدام طفره رفتند؛ متأسفانه (به قول لنین) دچار "بیماری کودکی و چپ روی در کمونیزم" شده اند.
به این امید که این رفقا دست از مواضع فرقه گرایانه بردارند وخود را به تاکتیک های کمونیستی مسلح کنند و در ضدیت با فرصت طلبان و گرایشات مماشات جو؛ به دام مواضع فرقه گرایانه که آن روی سکه فرصت طلبی است در نغلطتند.
1 شهریور 1385
ضمیمه 1
نامه ی سرگشاده به هوگو چاوز رئيس جمهور ونزوئلا
از طرف اتحادیه سوسیالیست های انقلابی ایران
هوگو رافائل چاوز فريأس، رئيس جمهوری بوليواری ونزوئلا
آقای رئيس جمهور عزيز،
در نوامبر 2004 هنگام چهارمين ديدار رسمی شما از ايران، برخی از فعالان جنبش کارگری ایران به شما نامه ای فرستادند (که کپی آن در پيوست می آيد) و در آن نگرانی های خود را در رابطه ی با سوءاستفاده ی رژيم ايران از نام و محبوبیت شما در ميان توده های مردم آمريکای لاتين و فعالين مترقی و ضد گلوباليزاسيون در سطح جهان ابراز داشته و بيان نموديم که رژيم ايران به اين وسيله می خواهد چهره ی مثبتی مانند وجهه ی شما برای خود بسازد.
عالی جناب، ما در آن نامه تفاوت های بنيادی بين حکومت بوليواری را که از پشتيبانی توده ای برخوردار بوده و می کوشد تا خيلی از مشکلات و مسائل اقتصادی درازمدت ونزوئلا را از بين ببرد با رژيمی که به وسيله ی نابود کردن جنبش توده ای ميليون ها انسان به قدرت رسيد (جنبشی که ميليون ها انسان را برعليه فقر و برعليه ديکتاتوری شاه، عنصر دست نشانده ی "سيا"، به حرکت درآورده بود). برجسته کردیم.
دو حکومت با برنامه های متضاد
در ظرف 20 ماهی که از نوشتن آن نامه می گذرد، وضعيت اقتصادی، اجتماعی و سياسی ونزوئلا و ايران در دو جهت مخالف هم پيشرفت کرده است. اگر چه هر دو کشور شاهد شکوفائی قابل ملاحظه در درآمد نفت (و گاز) خود بوده است، اما تضادی که بين راه های استفاده از اين پول اضافی به وسيله ی اين دو حکومت وجود داشته، بيش از هر زمان ديگر جلب توجه می کند: سياست های اقتصادی، برنامه های اجتماعی و تقدمات سياسی دو کشور درست متقابل هم قرار داشته است.
از يک طرف در ونزوئلا، ما شاهد ملی شدن هر چه بيشتر شرکت ها، امکانات رايگان دارو و درمان، آموزش و پرورش و مانند آن، و سياست اهدای حقوق و آزادی بيشتر در قانون اساسی، خصوصاً به کارگران و اقشار فقير جامعه بوده ايم. برای کارگران اين گونه پيشرفت ها به معنای دادن کنترل بيشتر به آن ها بر روی طرز زندگی و کارشان بوده است. مهم تر از همه ی اين ها، سلب مالکيت از کارخانجات و تشويق رياست جمهوری به کنترل و دخالت کارگری، ماهيت جنبش کارگری ونزوئلا را تغيير داده است. همين چندی پيش بود که "کنفدراسيون کارگری ونزوئلا"ی فاسق و تبهکار، طرفدار کارفرما و بوروکراتيک انحصار نمايندگی کارگران ونزوئلا را در دست داشت. امروز اين کنفدراسيون حاشيه ای شده است.
جنبش بوليواری و سياست های حکومت آن تغييرات عظيمی را در تعادل نيروهای طبقاتی ونزوئلا به نفع طبقه ی کارگر انجام داده است. حکومت ونزوئلا نه تنها کارگران را به ساختن "اتحاديه ی ملی کارگران" به عنوان بديلی در مقابل "کنفدراسيون کارگری ونزوئلا" تشويق کرده است، بلکه کارگران در اداره و مديريت کارخانجات و ساير شرکت ها حضور و دخالت داشته اند. تمام جهان می داند که شما عالی جناب، ليست اسامی 1149 کارخانه ی تعطيل شده را بيرون داده و به صاحبان آن ها اخطار داديد: آن ها را تحت کنترل کارگری باز کنيد و يا حکومت از شما سلب مالکيت خواهد کرد!
از طرف ديگر در ايران، علاوه بر کمبود حقوق دموکراتيک در خيلی از موارد ابتدائی که بر روی وضعيت اکثريت مردم تأثير منفی داشته است، کارگران نيز از داشتن حق تشکيل هرگونه اتحاديه ی کارگری محروم هستند. اما در گذشته هميشه اين طور نبوده است: سرنگونی رژيم شاه، برای کارگران آزادی هايی چند را دربر داشت که در برخی موارد حتی شامل کنترل بر روی توليد و توزيع هم بود. سپس اما هیئت حاکم اسلامی موفق شد تا با مانورهایی به رهبری جنبش "انقلابی" و "راديکال" دستبرد زند. روحانیت به محض کسب اين رهبری، با کشتن هزاران کارگر، جنبش را نابود و چندين دهه به عقب کشاندند. در اين رژيم، حتی اتحاديه های کارگری زرد طرفدار کارفرما که برای شاه قابل تحمل بود، غيرقانونی شده و هم چنان غيرقانونی باقی مانده است! حتی فدراسيون اتحاديه های کارگری ای مانند "کنفدراسيون کارگری ونزوئلا" نيز در ايران غيرقانونی می باشد!
امروز، کارگران ايران بايد فقر و شرايط بسيار بد کاری را به علت نبودن دو حق تحمل کنند: حق تشکيل اتحاديه های کارگری مستقل خود و حق اعتصاب. نداشتن اين دو حق، نه تنها به معنای اين است که آن ها نمی توانند جبهه ی متحدی به منظور دفاع از حقوق ابتدائی و سطح زندگی خود، بسازند بلکه وقتی از طرف کارفرمايان و اوباش رژيم مورد حمله قرار می گيرند، بايد کاملاً متکی به رحم و شفقت مسئولين (قضائی رژيم) باشند. آن ها نه تنها حق مبارزه طبقاتی ندارند که به خاطر آن محاکمه و مجازات می شوند!
در نتيجه ی اين امر، ميزان بيکاری رسمی (که پايين تر از ميزان واقعی است) 85/10 بوده و بيکاری در ميان جوانان (بين سنين 15 تا 24 سال) 35/22 است (آمار پاييز 2005). حتی وقتی کارگران شاغل هم هستند، اغلب حقوقشان پرداخت نمی شود- در خيلی از موارد بيش از يک سال، حتی آن هايی که دستمزد خود را دريافت می کنند با مشقت پرداخت مخارج نيازهای ابتدائی خود در زندگی مواجه هستند، زيرا که دستمزدشان کفاف نمی کند. برای مثال، اجازه ی آپارتمان دو اتاق خوابه 422 دلار در ماه است، در حالی که درآمد يک کارمند عادی 120 دلار، درآمد يک معلم 180 دلار و حتی درآمد يک پزشک 600 دلار در ماه است (آمار سال 2005). جای تعجبی نيست که 90% جمعيت کشور زير خط فقر زندگی می کنند.
خصوصی سازی: راه حل رژيم
"جواب" اصلی رژيم به تمام اين مشکلات اقتصادی، خصوصی سازی است. با وجود اين که خصوصی سازی کليدی حکومت در ظرف چهارده سال اخير بوده است اما هنوز هم 70% اقتصاد کشور تحت تملک دولت است. دليل اين امر نداشتن ثبات سياسی و امنيت، انزوای ديپلماتيکی، فساد و تبهکاری و محدوديت های قانونی است. بنابر اين تا کنون، خصوصی سازی به معنای فروختن شرکت ها به خيشاوندان قشر ممتاز جامعه و "بنيادهای خيريه"ای بوده است که به دست همين عناصر ثروتمند و قدرتمند اداره می شود.
ماده 44 قانون اساسی جمهوری اسلامی می گويد که مالکيت و اداره ی شرکت های بزرگ مانند بانک ها و مؤسسات مالی، صنايع اصلی، خطوط هواپيمائی، شرکت های کشتی رانی، شبکه های برق رسانی و ارتباطی می بايد بالالخص تحت کنترل حکوت باشد. طريقی که رژيم در مورد صنعت حياتی نفت از رعايت اين قانون شانه خالی کرد، اين بود که چند سال پيش طرح "بای بک" را پياده کرد. با دخالت خارجی از طريق "بای بک" تا به امروز 40 ميليارد دلار درآمد از صنعت نفت به دست آمده است.
فاکتور کليدی ای که جايش خالی بوده است، سرمايه گذاری خارجی مستقيم است. در طول کل 27 سال گذشته، تنها 4 ميليارد دلار در ايران سرمايه گذاری شده است (در فولاد و معدن). به اين دليل است که در روز 3 ژوئيه آيت الله علی خامنه ای رهبر اصلی جمهوری اسلامی ايران، دستور فروش 80% سهام شرکت های بزرگ دولتی را به بخش خصوصی صادر کرد.
علاوه بر اين، بخش های "همکاری کننده" گسترش يافته و حدود دخالت و سرمايه گذاری حکومت در اقتصاد کشور کاهش خواهد يافت. دستور خامنه ای به منظور محدود کردن هر چه بيشتر ماده ی 44 قانون است.
از آن جائی که شرکت های دولتی اغلب سودآور نبوده و راه حل عمده ی رژيم برای بهبود بخشيدن سودآوری اين شرکت ها، بيکارسازی کارگران و مجبورکردن باقی مانده ی کارگران به بيکاری بيشتر با دستمزد کمتر است، مسلماً رژيم اميدوار است که به اين طريق از ايران مقصدی جذاب برای سرمايه گذاری مستقيم شرکت های آمريکائی و اروپائی بسازد.
رژيم ايران و امپرياليست
ما معتقديم که اين حکومت هيچ اختلاف و تضاد بنيادی با امپرياليست آمريکا ندارد. با نگاهی به پستی و بلندی های روابط تهران و واشنگتن ما می بينيم که در ظرف چند سال آينده روابط به طرف عادی شدن می رود. در حقيقت رژيم ايران نقداً به آمريکا در تهاجم و اشغال نظامی افغانستان و عراق - و روی کار آوردن رژيم های دست نشانده ای مانند رژيم «کرزای» و «ملکی» به وسيله ی تبادل تجاری امنيتی و معاملات ديگر- کمک کرده است. اين رژيم عليرغم لحن و ژست هايش، دارد به طرف بازسازی پيوندهای قديم با ايالات متحده آمريکا پيش می رود و اجازه ی تجارت و سرمايه گذاری آمريکايی می دهد.
منطق اجتناب ناپذيری که پشت سر اين ارتباط حسنه با ايالات متحده ی آمريکا قرار دارد مرحله ی نابودی اقتصاد ايران و چشم اندازهای درازمدت پرمخاطره بوده است. بنابر اين جای تعجبی نيست که در ماه مه 2003 رژيم ايران علناً خواهان حل مسائل موجودش با امپرياليست آمريکا شد که شامل دستگاه های اتمی ايران و تروريزم بود. در آن زمان در حالی که آمريکا را "شيطان بزرگ" می ناميد قرارداد معروف «ايران کنتورا» را با دولت ريگان بست!
چرخش به طرف امپرياليزم و تجديد اختناق
همين که اهداف جناح "رفرميست" رژيم تعمين گردد -يعنی خنثی کردن اختلافات درونی و کاناليزه کردن آن و شکستن انزوای ديپلماتيک و تجاری دولت- قشر ممتاز حاکم فرد ديگری را به نام محمود احمدی نژاد از طريق "انتخابات" کاملاً غيردموکراتيک و تقلبی، اسماً به مقام رياست جمهوری رساند. وظيفه ی عمده ی کابينه ی آقای دکتر احمدی نژاد محکم کردن پايه ی ضعيف رژيم، پيش از خصوصی سازی، برچيدن قوانين و قطع مزايا و سوبسيت های اجتماعی است. اين سياست ها راه را برای روابط نزديک تر با امپرياليزم آمريکا و سرمايه گذاری و تکنولوژی بسيار مورد نياز که از جانب شرکت های آمريکائی قابل تأمين است، آماده می سازد؛ و به حفظ حيات رژيم چند سالی می افزايد.
برای اين که بتوان اعتراضات اجتماعی اجتناب ناپذيری را که سياست های نئوليبرال و طرفدار امپرياليزم ايجاد می کند، کنترل و خفه کرد، رژيم به پايه ی اجتماعی خود نياز دارد. همان طوری که در اوايل دهه ی 1980 زمان بسته شدن نطفه اش به اين پايه نياز داشت. علاوه بر اين سياست ها رژيم اقداماتی نظير "بنياد عشق رضا" را با مبلغ 3/1 ميليارد دلار داشت تا بر پشتيبانی توده ای خود بيفزايد. سپس اين قشر از جامعه، برای سرکوب مبارزات ناشی از بروز مطالبات دموکراتيک زنان، جوانان، اقليت های ملی و از همه مهم تر کارگران مؤثرتر عمل می کند.
گزينش احمدی نژاد –که شهردار سابق تهران بود- و شما او را از زمان پرده برداری از مجسمه ی «سيمون بوليوار» در پايتخت می شناسيد- نشانگر چرخش نهائی رژيم برای حل اختلافاتش با امپرياليزم، به ويژه امپرياليزم آمريکا است. برخلاف تمام "دشمنی ها"، لحن و ژست های "ضدامپرياليستی"، رژيم آماده ی حل کليه ی اختلافات موجود با آمريکا است. آن ها می خواهند از ايران، جائی مثل کلمبيا بسازند. در کلمبيا هزاران کارگر اتحاديه ای کشته شده تا شرکت های چند مليتی بدون هيچ گونه مانعی بتوانند کارگران را استثمار کرده و منابع طبيعی کشور را بچاپند.
مشکلات و بحران اقتصادی بر عليه کارگران
در ايران هم زمان با بهتر شدن روابط ديپلماتيک با اغلب کشورها، ما شاهد فاجعه ی بزرگ سياست داخلی هستيم. در نتيجه ی آن جنبش های اجتماعی در ايران به شکل توده ای رشد کرده است. گسترش عظيم مبارزات کارگری در طول 2 يا 3 سال اخير، ناشی از نابودی فزاينده ی شرايط اقتصادی و اجتماعی است و علاوه بر آن، اين حقيقت که کارگران هيچ گونه ارگان رسمی و قانونی که به مطالبات آن ها رسيدگی کند، ندارند. از بين رفتن وضع اقتصادی و به همراه آن نداشتن حق دفاع از خود، باعث جسارت يافتن توده ی مردم، خصوصاً کارگران گشته و در نتيجه پايه های رژيم را کوچک تر و دموراليزه تر کرده است.
بيش از 9 سال پيش بود که تشکلات مستقل کارگری که مبارزه ی خود را به طور مخفی از زمان جنگ ايران و عراق آغاز کرده بود، شروع به ابراز شکايت علنی نمود. آن ها مبارزه ی جسارت آميز خود را با نامه ی سرگشاده ای که در ماه مه 1997 خطاب به آقای خاتمی نوشته بودند آغاز نموده و شروع به بستن جاده ها و اشغال کارخانجات کرده و خواهان گرفتن کنترل کارگری کارخانجات شدند. بعضی از آن ها مانند کارگران نساجی جامکو و شادان پور که صرفاً خواهان دريافت دستمزدهای عقب افتاده ی خود بودند، در جلوی مجلس مورد شليک گلوله قرار گرفته و کشته شدند. بقيه مانند کارگران ذوب مس خاتون آباد، کشته شدند، زيرا بر عليه اخراج ها اعتراض کردند. علی رغم تمام اين خشونت ها، ما شاهد صدها اعتصاب و اعتراض بوده ايم. مهم ترين آن ها مبارزات کارگران و رانندگان شرکت واحد بوده است.
مبارزات کارگران شرکت واحد برای ساختن سندیکای کارگری
رژيم و مديريت اسلامی شرکت واحد 16 ماه است که مرتب مشغول آزار و اذيت و تحريک رانندگان و کارگران بوده اند. در ماه مارس 2005 زمانی که فعالين کارگری شرکت واحد کوشيدند تا اتحاديه ی کارگری خود را که در طول بحران اقتصادی دهه ی 1980 ممنوع شده بود، بازسازی نمايند، شرکت اقدام به اخراج آنان کرد. سپس در 9 مه 2005، سی صد تن از مأمورين خانه ی کارگر و شورای اسلامی کار (دو ارگان رژيم اسلامی که به منظور سرکوب و خفه کردن تشکيلات و اتحاديه های کارگری واقعی کارگران به کار برده می شود) به جلسه ی "کميته ی بنيان گذاری" اتحاديه ی کارگران شرکت واحد تهران و حومه حمله بردند. با کمک نيروهای امنيتی، آن ها توانستند در ورودی به دفتر اتحاديه و پنجره های آن را شکسته، اوراق و مدارک آن ها را پاره کرده و حدود 10 نفر از آن ها را کتک زدند. حسن صادقی، دبير هماهنگی دفتر اصلی شورای اسلامی کار و لااقل 9 نفر ديگر از خانه کارگر و شورای اسلامی کار در اين خشونت دست داشته و اين حمله را رهبری کردند. يورشيان به ويژه منصور اوسانلو رهبر اتحاديه ی کارگران شرکت واحد را هدف قرار دادند. در حالی که صادقی دست های اوسانلو را از عقب بسته بود، يکی ديگر از "رهبران کارگری" رژيم سعی در بريدن زبان اوسانلو کرد. پس از بردن اوسانلو به بيمارستان برای رسيدگی پزشکی، آن ها اوسانلو را برای بازجوئی دستگير کردند، نه آن هائی که به او حمله کرده بودند!
چند هفته بعد از اين اين حمله کنندگان در نودوسومين جلسه ی شورای بين المللی کار در ژنو شرکت کردند! روز 14 ژوئن 2005 کنفرانس، همراه صادقی و يکی ديگر از حمله کنندگان که تظاهر به نماينده ی واقعی بودن کارگران ايران کرده و خود را "متخصص" ناميد، و به بررسی کارگران ايران پرداختند! با نزديک شدن اواخر ماه ژوئيه تعداد کارگران اخراجی به 17 نفر رسيد. همه ی اين ها، رهبران و اعضای کميته ای بودند که اولين جلسه ی عمومی را در روز 3 ژوئن 2005 سازماندهی کرده بودند. در اين گردهمآيی 8000 هزار تن از 17000 کارگر شرکت واحد در بحث ها و انتخابات شرکت کردند.
رژيم تديجاً تحت فشار زياد ساير کارگران شرکت واحد، کارگران ساير صنايع، و سازمان های بين المللی، همه ی اين رهبران و فعالين را آزاد کرد. با اين وجود، آزار و اذيت فعالين اتحاديه ای شرکت واحد در سطح پايين تر تا 22 دسامبر آن سال ادامه يافت. ساعت 6 صبح آن روز عده ای از افراد وزارت اطلاعات به خانه ی آقای اوسانلو ريخته و پس از بازرسی خانه او ايشان و عده ای چند از اعضای کميته ی رهبری اتحاديه را دستگير کردند. اين کار را برای ايجاد حس انزوا در ميان اين کارگران، انجام دادند، زيرا که در دوران تعطيلات عيد نوئل در اواخر دسامبر، بسيج بين المللی، کار مشکلی می بود.
کارگران شرکت واحد اما اجازه ندارند که کارفرمای آنان را بترسانند. 3000 کارگر شرکت واحد روز 25 دسامبر 2005 اعتصاب کردند. پاسخ رژيم به اين کارگران اين بود که حساب بانکی آنان را بسته، حقوق هايشان را پرداخت نکرده و برايشان پرونده سازی کند و نيز از دکتر قالیباف، شهردار تازه ی تهران برای زبان بازی استفاده کرده تا کارگران را از اعتصاب منصرف کند. قالیباف برای کارگران از گذشته ی ساده و فقيرانه خود داستان ها گفت و اضافه کرد که پدرش کارگر بوده است. اما توان قول های او در رابطه ی با حل مشکلات موجود کارگران همگی تو خالی در آمد.
کارگران سپس در روز 28 ژانويه اعلام کردند که دوباره دست به اعتصاب خواهند زد و از جمله مطالباتشان يکی آزادی آقای اوسانلو و ديگری به رسميت شناختن اتحاديه اشان بود. در اين زمان، نيروهای امنيتی رژيم شب قبل از اعتصاب به خانه های اين کارگران حمله بردند، افراد خانواده ی آنان را مورد ضرب و شتم قرار داده و برای بازجويی بردند (عده ای از همسران اين کارگران و فرزندانشان به مدت چند روز در بازجويی به سر بردند).
روز اعتصاب، رژيم مأموران پليس، پليس ضدشورش، لباس شخصی ها و ساير گروه های ضربت خود را بسيج نمود. رژيم با زور و ضرب و شتم کوشيد تا رانند گان را به کار باز گرداند. آن ها سپس به دست گيری 700 تا 1300 نفر کارگر پرداختند. در ميان دست گير شدگان تعداد زيادی از دانشجويان و پشتيبانی کنندگان اعتصاب رانندگان هم بودند. آن ها کارگرانی را که مقاومت کرده بودند، زندانی کردند. در مقطعی از اين جريان 500 نفر در زندان اوين اعتصاب کردند. آن ها اعلام کردند که در روز جمعه 3 فوريه اعتصاب می کنند. مطالبات آن ها:
- آزادی اوسانلو و ساير رهبران اتحاديه ی شرکت واحد
- امضای قرارداد کلکتیو
- حق تشکيل سندیکا
- دستمزد و شرايط کاری بهتر
همبستگی و پشتيبانی جنبش بين المللی در آزادی خيلی از کارگران شرکت واحد، بسيار اهميت حياتی داشته است. جنبش کارگری ايران در برزخ قرار دارد و پيروزی کارگران در شرکت واحد راه را برای حق تشکيل اتحاديه های کارگری و سازمان های حقيقی کارگری و دستمزدها و شرايط کار بهتر برای ميليون ها کارگر باز خواهد کرد. برخلاف اين پيشرفت های منفی در ايران، ما در ونزوئلا شاهد جنبش های طرفدار طبقه ی کارگر هستيم. امروز، کارگران ايران حتی حق داشتن يک کنفدراسيون تبهکار و طرفدار کارفرمايانی مانند "کنفدراسيون کارگری ونزوئلا" را ندارند! آن چه آن ها دارند يکی خانه ی کارگر است و ديگر شورای کار اسلامی که برای حمله به کارگران شکل گرفته است.
سوالاتی که از مهماندار خود می توانيد بکنيد
جناب آقای رئيس جمهور محترم، اگر چه ما پيشرفت های دولت شما را در مورد سياست خارجی و تشويق های شما را نسبت به حکومت ها چپی و جنبش های اجتماعی تقدير می کنيم، اما بايد به عنوان وظيفه خود نسبت به کارگران ونزوئلا و به همين ترتيب نسبت به کارگران ايران، يک سؤال در رابطه با سياست خارجی شما بکنيم. از نظر ما اين امکان برای دولت ونزوئلا وجود دارد که با دولت ايران رابطه ی ديپلماتيک نزديک و رابطه ی تجاری برقرار کند، بدون اين که از رژیم آن حمايت سياسی نمايد –به ويژه وقتی سياست داخلی مطرح می گردد. از همه اين ها مهم تر، پذيرش سياست های رژيم ايران است که در تضاد کامل قرار دارد.
جناب آقای رئيس جمهور محترم، بر اساس نقاط بالا، ما معتقديم که دولت شما و به ويژه دفتر رئيس جمهور می بايد در روابط خود با اين دولت بخصوص، محتاطانه عمل کند. نگرانی ما در رابطه با روابط شما با اين رژيم، به تحليل های ما از منافع درازمدت مردم ايران و ونزوئلا بر می گردد. وقتی کارگران، جوانان، زنان و اقليت های ملی ايران شخصی در موقعيت شما را می بينند که اين چنين روابط نزديکی با افرادی مثل احمدی نژاد و ساير اعضای قشر ممتاز اين رژيم داريد، توهمات شان برچيده می شود. آن ها اين امر را پذيرش رژيم به وسيله شما و رد آرزوهای آن ها برای آزادی و از بين رفتن سطح زندگی خود می بينند.
در طول سفر اخير شما به "بلاروس" گزارش آمده که شما گفته ايد: "ما نمی خواهيم گول خورده و يا کسی را استثمار کنيم ما بايد از منافع افراد دفاع کرده و نه در پی استيلای منافع سرمايه داران باشيم. حالا آن ها هر جا که می خواهند باشند، در اروپا، در آمريکای لاتين." جناب آقای رئيس جمهور محترم کارگران ايران 27 سال است که به وسيله ی يک باند جديدی از سرمايه داران سنتی که با مساجد و بازار پيوند دارد، گول خورده و استثمار شده اند. کارگران سعی می کنند که از زندگی و زنده بودن خود در مقابل سرمايه داران و حکومت آنان که کاملاً مسلح است، دفاع کنند. کارگران و توده های فقير ونزوئلا متحدان طبيعی آن ها در اين مبارزات هستند. ما اميدواريم که شما، رياست محترم از منافع کارگران ونزوئلا و ايران دفاع نموده و از مهماندار خود در باره ی شرکت واحد، ايران خودرو و تعداد بيشمار ديگری از مبارزات و نبود ابتدائی ترين حقوق دموکراتيک مانند حق اعتصاب، حق تشکيل اتحاديه های کارگری مستقل، حق انتخاب نمايندگان حقيقی و مانند اين ها سؤال نمائيد.
ما در نتيجه از شما می خواهيم که لطفاً اين مسائل را با مهماندار خود مطرح نمائيد:
- چرا منصور اوسانلو رهبر کارگران شرکت واحد، بيش از هفت ماه است که در زندان به سر می برد و اغلب هم زندان انفرادی است؟
- چرا فعالين خانه کارگر و شورای اسلامی کار به دفتر اتحاديه کارگران شرکت واحد حمله کرده و به حقوق رهبران آن تجاوز نموده اند؟
- چرا آن ها سعی کردند، زبان آقای اوسانلوی ما را ببرند؟
- چرا آقای اوسانلو حق داشتن درمان پزشکی مورد نيازش را که در نتيجه ی حمله آن ها پيش آمده، ندارد؟
- چرا همين چند روز پيش که 3 تن از رهبران کارگران شرکت واحد که برای ديدن معاون وزير کار رفته بودند، دستگير شدند؟
- چرا کارگران هر روز به علت نبود وسایل ایمنی جان خود را از دست می دهند؟
- چرا کارگران ایران خود رو برای درخواست پاداش عید اخراج می گردند؟
آقای رئيس جمهور محترم، حتی "جک استرا" وزير امور خارجه ی سابق بريتانيای امپرياليستی گفت که وقتی با رهبران رژيم ايران در تهران ملاقات نمود مسئله ی حقوق بشر را با آن ها مطرح کرد. در نتيجه ما از رهبری مانند شما که اين گونه در زمينه ی جنبش ضدامپرياليستی و ضد گلوباليزاسيون اقدام کرده، بيش از اين ها توقع داريم.
نزديکی مرتب شما به رهبران اين رژيم عاقبت باعث اين می شود که توده های مردم ايران به درس های بزرگ روند انقلابی در ونزوئلا پشت کنند. جای گرفتن در قلب و ذهن توده های مردم ايران و کشورهای نظير آن، بهترين راه حل درازمدت برای قطع کردن پنجه ی خفه کننده ی واشنگتن بر آمريکای لاتين است. علی رغم برخی شباهت ها و اختلافات کنونی با امپرياليزم، جمهوری اسلامی ايران رژيمی است که از بنياد با جمهوری بوليواری ونزوئلا تفاوت دارد. در نتيجه ما اميدواريم که شما مدال درجه اول جمهوری اسلامی ايران را که احمدی نژاد به شما اهداء خواهد کرد، رد کرده و در کنار کارگران ايران بايستيد.
با احترام
اتحاديه سوسياليست های انقلابی ايران
28 ژوئيه 2006
ترجمه از متن انگلیسی توسط سارا قاضی
ضمیمه 2
ونزوئلا و ايران
روابط ديپلماتيک، معاملات تجاری و سياست خارجی انقلابی
گرايش بين المللی مارکسيستی www.marxist.com
ما در شرف نزديک شدن به پنجمين ديدار رسمی رئيس جمهور ونزوئلا، «هوگو چاوز» به ايران هستيم. هر چه رابطه ی ونزوئلا با رژيم ايران نزديک تر می شود، تعدادی از مسائل مهم برای انقلابيون هر دو کشور مطرح گشته و در سطح بين المللی در حقيقت رابطه بين سياست خارجی انقلابی و ديپلماسی مورد سؤال قرار می گيرد.
"گرايش بين الملل مارکسيستی" از ابتدا، از انقلاب بوليواری دفاع نموده و از کليه ی جوانب مترقی آن پشتيبانی کرده و در عين حال، اشاره کرده ايم که برای اين که انقلاب کامل گردد، می بايد به نظام سرمايه داری در ونزوئلا پايان داده و همزمان در ساير کشورها هم پخش شود، تا بتواند دوام آورد. همه می دانند که ما از انقلاب ونزوئلا دفاع نموده ايم. اما همزمان، وظيفه ی خود می دانيم که به آن جوانب از سياست های دولت ونزوئلا که به نظر ما به اهداف انقلاب بوليواری کمک نمی کند، نيز اشاره نمائيم.
در طول چند سال گذشته، ما از پيشرفت های انقلابی در ونزوئلا که همواره به نفع اقشار وسيع تری از جامعه بوده است، استقبال کرده ايم. عمليات مختلفی مانند "میسیون روبينسون"*، "میسیون بارريوآدنترو"*، "میسیون اسکان"*، "میسیون زامورا"* و نظير اين ها تأثير قابل ملاحظه ای بر روی زندگی مردم فقير و حاشيه ای جامعه ی ونزوئلا گذاشته است. همزمان هوگو چاوز، رئيس جمهور روندی که به طرف خصوصی سازی پيش می رفت را برعکس نموده و نه تنها خدمات عمومی، شرکت ها و ساير خدمات ملی شد، بلکه در قانون اساسی، ماهيت صنعت نفت بسيار محکم ملی گشته است. در قانون علاوه بر اين حقوق اقليت بومی کشور به رسميت شناخته شده و حقوق زنان در قانون اساسی بوليواری مقدس شمرده شده است.
مهم تر از همه، انقلاب در ونزوئلا توان خود را از جنبش انقلابی ميليون ها انسان کارگر معمولی ای می گيرد که خود را سازمان می دهند تا بتوانند زندگی خود را تغيير دهند و مستقيماً در تصميم گيری بر روی آينده، خود سهيم هستند. اين وضعيت به سازماندهی مبارزات دموکراتيک طبقاتی اتحاديه های کارگری جّو تازه ای از اعتماد به نفس در درون جنبش کارکر، به اشغال کارخانجات و غيره کشيده است. هوگو چاوز، رئيس جمهور اين مراحل را همراهی و تشويق کرده است و اقدامات کنکرتی برای پشتيبانی از آن ها انجام داده است.
در ژانويه 2005 او حکم سلب مالکيت خصوصی از "ونپال" را امضاء نمود. ونپال کارخانه ی کاغذسازی بود که کارگرانش ماه ها بود آن را اشغال کرده و در مبارزه سخت با صاحب کارخانه درگير بودند. کارخانه تحت يک نوع مديريت کارگری درآمد. بعد از اين، کارخانه های ديگر هم همين مسير را پيمودند و چاوز در يک سخنرانی عمومی به کارگران گفت که کارخانجاتی را که خوابيده، تصرف کنند. در مارس 2005 "کارلوس لانتز" به عنوان مدير عامل کارخانه ذوب آلومينيوم "آلکاسا" در "گوآيانا" منصوب گرديد و هدف از اين کار کسب تجربه در زمينه ی کنترل کارگری بود و در آن کارگران هم انتخاب می کنند و هم حق استيضا بخش مديريت کارخانه را دارند.
مسلماً دولت ونزوئلا به حفظ روابط کاملاً نزديک با کشورهای عضو "اوپک"، از جمله ايران دارد. اين امر ابتدائی و ضروری است که هر کشور توليد کننده نفت سعی در تقويت "اوپک" در برابر کوشش های امپرياليزم و شرکت های چند مليتی نفت که سعی در جدا کردن کشورهای توليد کننده نفت داشته؛ نمايد. و به اين ترتيب قيمت نفت، اين ماده بسيار با ارزش را پايين می آورند. به خصوص که فروش نفت، يکی از راه های اصلی درآمد اين کشورها است. اين نيز روشن است که دولت ايران هم می خواهد و هم می تواند تکنولوژی، سرمايه گذاری و تخصصی لازم را جهت پيشرفت ساختاری و کشاورزی در اختيار ونزوئلا بگذارد، ونزوئلا نيز سعی دارد، تا حوزه بازارهای آلترناتيو خود را بسط دهد، به ويژه در آسيا تا از تأثيرات هرگونه مشکلی با آمريکا در آينده و از وابستگی تاريخی اش به ايالات متحده بکاهد.
ديپلماسی و روابط تجاری برای هر کشوری، بخش ضروری سياست خارجی اش به شمار می آيد. حتی در جائی که در حال انقلاب است. برای مثال: لنين حاضر بود تا در سيبری به سرمايه داران غربی امتيازاتی بدهد، زيرا که حکومت کارگری جوان و ضعيف امکانات رشد و پيشرفت دادن به آن منطقه را نداشت. لنين مصرانه می گفت که تنها راه گرفتن تکنولوژی روز و سرمايه گذاری لازم جهت رشد نيروهای مولد، اين بود که به سرمايه های خارجی امتيازاتی داد. نظر لنين اين بود که با تضمين سود به سرمايه داران، آن ها می توانستند منطقه را بسازند، ابزار توليد جديد تهيه کنند، تکنيک و نظير اين ها به منطقه بياورند و اين امر به نفع انقلاب بود.
در کتاب «طفولیت "جناح چپ" و طرز تفکر خرده بورژوائی» خود در سال 1918 اين طور اشاره می کند که "ما، حزب پرولتاريا، هيچ راه ديگری برای دستيابی به توان سازماندهی شرکت های توليدی بزرگ، آن طور که آن ها سازماندهی می شود، ندارد، مگر از طريق متخصصين درجه يک سرمايه داری." سال بعد در روز 4 فوريه او قطع نامه ای را به "شورای کميساريای مردمی" ارائه کرد که در آن آورده بود: "شورای کميساريای مردمی"... امتيازی را برای نمايندگان سرمايه های خارجی به طور کلی، مورد بررسی قرار می دهد که از نظر اصولی، مجاز است زيرا در جهت رشد و پيشرفت نيروهای توليد کشور به کار می رود..."
اما به هر حال، انسان می بايد کاملاً متوجه ماهيت حقيقی رژيم هائی باشد که با آن ها اين معاملات و توافقات را کرده است. لنين درباره ی ماهيت سرمايه دارانی که با آن ها طرف بود، هيچ ترديدی نداشت و می فهميد که در تحليل نهائی او تنها می توانست بر روی طبقه کارگر تمام کشورها، برای پشتيبانی حقيقی حساب کند.
رژيم امروز ايران مسلماً يک رژيم انقلابی نيست، و اگر چه ممکن است که اخيراً از جانب امپرياليزم تحت فشار قرار گرفته باشد، ولی مسلماً متحد کارگران و دهقانان انقلابی ونزوئلا در مبارزه عليه تجاوز امپرياليزم نيست. اين که از آن چهره ای مترقی يا حتی انقلابی ساخت، به معنای گمراه کردن مردم ونزوئلا و از بين بردن پايه و اساس پشتيبانی برای انقلاب ونزوئلا در ميان کارگران و جوانان ايران است که متحدان واقعاً حقيقی توده های انقلابی ونزوئلا می باشند.
ارزيابی از رژيم ايران هيچ ربطی به تبليغات غالب "محور اهريمنی" و تهديدهای واشنگتن و پوزش طلبانش در سطح جهان ندارد. ونزوئلا حرکت درستی کرد که در فوروم های بين المللی در مقابل قلدرمنشی امپرياليستی به دفاع از ايران بلند شد. احتياط ما در زمينه ی روابط بين ونزوئلا و ايران حول محور تحليل ما از منافع درازمدت مردم کارگر ايران و ونزوئلا دور می زند.
در دوره ی اخير ما شاهد رشد توده ای مبارزات کارگران و جوانان در ايران بوده ايم. با انباشته شدن مشکلات اقتصادی 90 درصد جمعيت کشور به زير خط فقر کشيده شده اند (که شامل 16000 دکتر هم می شود). موج بزرگ مبارزات کارگری در طول دو يا سه سال گذشته، به علت رو به زوال رفتن هر چه بيشتر وضعيت اقتصادی و اجتماعی و علاوه بر آن، دسترسی نداشتن کارگران به هيچ گونه ارگان رسمی و قانونی و نبودن هيچ گونه امکانات برای پرداختن به / حل اين مشکلات به وجود آمده است.
از ميان صدها اعتصاب و اعتراض کارگری، مبارزات رانندگان و کارگران شرکت واحد تهران است. اين ها کارگران سندیکایی حقيقی هستند که سعی کردند سندیکای خود را تشکيل داده و از طريق آن به مسائل خود، مثل پايين بودن دستمزدها (که باعث شده تا کارگران در دو يا سه جای مختلف کار کنند)، شرايط نامناسب محيط کار و نظير اين ها بپردازند. مطالبات بسيار پيش پا افتاده و به حق، آن ها با سرکوب شديد از طرف رژيم روبرو شده است. آن ها متهم به ارتکاب به جرم شده، شکنجه شده، زندان انفرادی شده و از کار اخراج گشته اند.
ما مطمئنيم که دستور خصوصی سازی اخير آيت الله خامنه ای که اساساً تمام سرمايه کشور را در اختيار خصوصی سازی می گذارد، شرايط سخت زندگی و محل کار ميليون ها ايرانی را بدتر از گذشته خواهد کرد.
علاوه بر کارگران، ساير اقشار جامعه نيز شکايت به حق خود را دارند:
- جوانان ايران که دوسوم جمعيت کشور را تشکيل می دهند. خواهان حقوق دموکراتيک اوليه خود هستند. مانند حق بيان و تجمع. چه کارگران جوان بيکار و چه دانشجويان جوان بيکار، به اين رژيم به چشم رژيمی خفقان آور و بی ارتباط با آن ها، می نگرند.
- زنان و دختران در خانه، مدرسه، هنگام برخورد با ارگان های رسمی و دولتی کشور - به خصوص دادگاه های اسلامی- و کلاً هر زمان که در اجتماع ظاهر می گردند. با تبعيض جنسی روبرو هستند.
- اقليت های ملی که بيش از نيمی از جمعيت کشور را تشکيل می دهند. بالاخص کُردها، آذری ها، عرب ها و بلوچ ها روزانه با تبعيض و نداشتن حقوق دموکراتيک روبرو هستند. يهوديان ايران دائماً به همکاری داشتن با اسرائيل ملوث گشته و تحت فشار بسيار زياد ناشی از اظهارات ضديهودی احمدی نژاد قرار داشته و قتل عام آن ها در تنورهای آدم سوزی هيتلر انکار می گردد.
تمام اين اقشار، به ويژه کارگران در حال مبارزه برای ابتدائی ترين حقوق دموکراتيک خود هستند- حقوقی که آن ها برای مدت زمان کوتاهی بعد از سرنگونی رژيم شاه در سال 1979، داشتند. آن يک قیام حقيقی بود که به وسيله ی روحانيون اسلامی دزديده شد تا ديکتاتوری خشنی که در آن جنبش کارگری به طور بسيار خشنی سرکوب می شد، تحميل گردد.
ضد و نقيض بودن اين وضعيت با وضعيت ونزوئلا بيش از هر چيز چشم گير است. جمهوری اسلامی ايران رژيمی است که از بنياد با جمهوری بوليواری ونزوئلا تفاوت دارد، در ايران کارگران به جای اين که برای اشغال کارخانجات يا شرکت در مديريت تشويق گردند، به خاطر مطالبه دستمزدهای عقب افتاده اشان دست گير شده يا کشته می شوند.
اگر انقلاب بوليواری می خواهد که جان بدر برد، بايد تصميم قاطعانه نه برای سلب قدرت اقتصادی از طبقه حاکم نموده و در جهت برنامه ريزی دموکراتيک تحت کنترل کارگری حرکت کند. در آن مبارزه، تنها متحدان انقلاب بوليواری کارگران و دهقانان ديگر کشورها هستند که نقداً از آن الهام گرفته اند، مثل کارگران شرکت واحد، نه ملاهای ارتجاعی در تهران.
اما اگر چاوز، رئيس جمهور و ساير شخصيت های رهبری انقلاب ونزوئلا فراسوی ادب ديپلماتيک و معاملات تجاری رفته و از بعضی جهات به آخوندهای اسلامی اعتبار "انقلابی" بدهند، آن گاه از نظر کارگران اين به معنای پذيرش رژيم منفوری است که آن ها بر عليه اش مبارزه کرده اند و رد کردن آرزوهای مشتاقانه آن ها برای عدالت و يک زندگی بهتر و آبرومندانه تر خواهد بود. اين حرکت تنها در خدمت نابود کردن پشتيبانی انقلاب ونزوئلا در ايران است؛ پشتيبانی ای که هر چه انقلاب بوليوار به جلو می رود، لزوم آن بيشتر و بيشتر می گردد.
ترجمه سارا قاضی
21 ژوئيه 2006
بازتکثیر از: بخش ایران کمپین «دست ها از ونزوئلا کوتاه»
http://www.handsoffvenezuela.org/farsi
*«مأموريت رابينسون»، برنامه ی مبارزه با بيسوادی که يک و نيم نفر را در بر گرفت.Mision Robinson,
«مأموريت داخل محلات»، برنامه ی بهداشت رايگان. Mision Barrio Adentro,
«مأموريت مسکن»، برنامه ی ساختار هزارها واحد مسکونی برای خانواده های فقير.Mision Habitat,
«مأموريت زامورا»، برنامه ی سلب مالکيت زمين ها و تقسيم آن ها در بين خانواده های فقير. Mision Zamora
ضمیمه 3
رئيس جمهوری بولیوار ونزوئلا
عالیجناب هوگو چاوز
با درود
همزمان با سفر جنابعالی به ایران، به عنوان مدافعین انقلاب ونزوئلا می خواهیم راجع به روابط تان با رژیم ایران نکاتی را با شما در میان بگذاریم.
کارگران و زحمتکشان ایران هم چون هم طبقه ای های خود در سراسر جهان تحولات ونزوئلا را به دقت نگریسته و نگران سرنوشت انقلاب ونزوئلا هستند. پس از شکست کودتای امپریالیزم در ونزوئلا که جنبش انقلابی را یک گام به جلو سوق داد، چشمان تمامی توده های رنج و کار به سرنوشت ونزوئلا دوخته شده است.
کارگران و زحمتکشان ایران در سال 1979 رژیم شاه را سرنگون کردند اما متأسفانه در حکومت جمهوری اسلامی نتوانستند سهمی داشته باشند. در دهه 1980 تمامی اتحادیه ها و سندیکاهای کارگری برچیده شد و فعالان کارگری و احزاب چپ بدون استثناء سرکوب و هزاران نفر از فعالان آن ها اعدام شدند. حذف گسترده نیروهای چپ که نقطه اوج آن را می توان در اعدام های گسترده 1989 بیان کرد، با سکوت کامل بنگاه های خبری امپریالیزم و سازمان های به اصطلاح "حقوق بشری" آن همراه بود. این مساله هنگامی اهمیت خود را نشان می دهد که آن را در کنار برنامه بانک جهانی و صندوق بین المللی پول برای تحمیل نسخه های نئولیبرالی برای ریشه کردن اقتصاد اجتماعی ایران قرار دهیم. از این پس بود که سیاست تعدیل ساختاری در ایران به اجرا در آمد و مصیبت های ناشی از آن گریبان گیر زحمت کشان ایران شد.
آقای رئیس جمهور
مبارزات زحمت کشان ونزوئلا با نسخه های تحمیلی نئولیبرالی بنگاه های امپریالیستی زمینه ساز شعله ور شدن آتش انقلاب در آن جا گشته و جنابعالی به عنوان رئیس جمهور منتخب مردم بارها بر وحدت جنوب در برابر نئولیبرالیزم تحمیلی امپریالیزم تاکید کرده اید.
بر خلاف آن چه شما می خواهید، در ایران پس از قتل عام چپ، هر روز که می گذرد تهاجم سرمایه داری علیه طبقه کارگر فزونی می گیرد. روزی نیست که صدا و سیمای دولتی ایران "کارشناسان اقتصادی" خود را -که همگی در راست گرایی دست امثال میلتون فریدمن را از پشت بسته اند- در مدح خصوصی سازی به صحنه نیاورده و داستان سرایی نکند. جمهوری اسلامی نص صریح اصل 44 قانون اساسی خود را که منابع طبیعی، معادن و نیز بانک داری و صنایع مادر را در در انحصار دولت گذاشته بود تعطیل کرد. اینک پرسش زحمت کشان ایران از شما آنست که چگونه می خواهید با یکی از سرمایه سالارانه ترین دولت ها در برابر نئولیبرالیزم متحد شوید؟
در ایران تحمیل خصوصی سازی و پایمال کردن حداقل های اقشار محروم، همراه با سرکوب خشن صورت می گیرد. نمونه هایی را از همین چند سال اخیر برای اطلاع خاطر نشان می کنیم:
- در سال 2003 که رژیم ایران برنامه خصوصی سازی دانشگاه ها را در پیش گرفته بود، دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور دست به تظاهرات وسیعی زدند و حکومت بدون کوچک ترین عقب نشینی در این زمینه، تمامی نیروهای سرکوب گر خود را برای سرکوب جنبش دانشجویی به کار گرفت. هزاران دانشجو در سال 2003 به خاطر مقاومت در برابر خصوصی شدن دانشگاه ها دست گیر شدند.
- در سال گذشته، سندیکای کارگران شرکت واحد به منظور اعتراض به بازداشت رئیس هیات مدیره سندیکا -منصور اسانلو- دست به اعتصاب زد. شب قبل از آغاز اعتصاب، گماشتگان امنیتی رژیم به منازل فعالین سندیکا هجوم برده و زنان و کودکان خردسال آنان را ضرب و شتم و دست گیر کردند. از آن زمان تا کنون منصور اسانلو بدون هیچ حکمی در زندان اوین به سر می برد و بسیاری از فعالین سندیکا نیز اخراج شده اند.
- در ایران هرگونه اتحادیه و یا سندیکای کارگری غیر قانونی است و فقط "خانه کارگر" و "شوراهای اسلامی کار" که ابزارهای حکومت برای کنترل کارگران هستند اجازه فعالیت دارند. هر صنفی از کارگران قصد داشته باشد تا یک تشکل صنفی مستقل به وجود آورد سر و کارش با دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی رژیم خواهد بود. در ایران حتی حق اعتصاب برای کارگران به رسمیت شناخته نشده است و هرگونه اعتصابی که کارگران برای منافع خود انجام دهند جرم محسوب می شود.
عالیجناب
طبقه کارگر ونزوئلا با کارگران جهان و به ویژه با طبقه کارگر جهان سوم هم سرنوشت است. نمی توان در عین حال هم مدافع طبقه کارگر ونزوئلا بود و هم به طبقه کارگر ایران دهن کجی کرد. این اشتباه در وهله اول به ضرر انقلاب ونزوئلا و توده های زحمتکشان ونزوئلایی تمام می شود که نیازمند اتحاد با هم سرنوشتان خود هستند. انقلابی نشان دادن رژیم ایران -اشتباهی که شما مرتکب شده اید- فریب دادن مردم ونزوئلا و محروم ساختن آن ها از پشتیبانی حامیان اصلی شان در ایران، یعنی طبقه کارگر ایران است.
آقای چاوز
بنیادگرایی اسلامی در قرن گذشته بسیاری از دولت های چپ را فریب داد. حمایت های اتحاد جماهیر شوروی از دیکتاتوری های سیاه خاورمیانه لکه ننگی برای آن به بار آورد و هیچ سودی نیز برایش دربر نداشت. ظاهر ضدآمریکایی بنیادگرایی اسلامی اگر در قرن بیستم برخی را فریب داد، اما امروز تفاوت آن ها با نیروهای ضدامپریالیست واقعی بر همگان واضح است. در شرایطی که چشمان میلیاردها نفر انسان که قربانی سرمایه داری هستند بر ونزوئلا دوخته شده، چه هدیه ای برای امپریالیزم بهتر از این می تواند باشد که نام ونزوئلا در کنار سوریه و ایران بر زبان ها جاری شود؟ به این خوراک تبلیغاتی رسانه های سرمایه داری که برای یکی نشان دادن شما و احمدی نژاد در تلاشند پایان دهید.
با آرزوی پیروزی های بزرگ تر برای انقلاب ونزوئلا
جمعی از دانشجویان دانشگاه های ایران
ضمیمه 4
انقلاب ونزوئلا و انقلاب ایران
متن سخنرانی م. رازی در کنگره «کمیته برای بین الملل مارکسيستی» در مورد انقلاب ونزوئلا
رفقا،
انقلاب ونزوئلا برای ما در ايران فوق العاده پر اهميت است و ما آن چه که در حال اتفاق افتادن است را از نزديک دنبال می کنيم. تا آن جايی که به حضور و دخالت توده ها در انقلاب، وضعيت انقلابی در اين دوران، ماهيت بورژوازی و فعاليت های درون مبارزات طبقاتی برمی گردد، شباهت هايی بين انقلابات ما وجود دارد.
من هم چنين معتقدم که ما در ونزوئلا در وضعيت انقلابی قرار داريم. تشريح وضعيت انقلابی در اين دوران به توضيح کارل مارکس برمی گردد که گفت، وقتی نيروهای توليد به دليل تضاد با مناسبات تولیدی بورژوائی ديگر نمی توانند بيش از اين رشد کنند. ما شاهد حضور صدها هزار انسان در صحنه عمل هستيم که می خواهند به دستاوردهائی دست يابند که دولت بورژوائی قادر به دست يابی به آن ها نيست.
توده ها خواهان دستيابی به مطالبات دموکراتيکی مانند مسأله ارضی، آزادی و ساير اشکال مطالبات دموکراتيک هستند که دولت بورژوائی قادر به برآورده کردن آن ها نيست. آن ها هم چنين برای مطالبات سوسياليستی مثل کنترل کارگریِ، برنامه اقتصادی و مديريت کارگری در جامعه مبارزه می کنند. در ونزوئلا تا آن جائی که به توده ها مربوط می شود، پيشرفت وجود داشته اما مسلماً به خاطر کمبود وجود رهبری، تمام مطالبات توده ها به طرف يک نفر به نام "چاوز" جهت گيری شده است. به عبارت ديگر توده ها از چاوز به خاطر اين که شخص چاوز يا اين که او از چه دفاع می کند، نيست که از او حمايت می کنند. بلکه به خاطر اين است که او مطالبات آن ها را بازتاب می دهد.
رفيق آلن وود، شرح صحيحی از چاوز داد، وقتی گفت که چاوز يک دموکرات صادق است. من با اين نظر موافقم. چاوز دمکرات صادقی است که عملاً در اين مقطع، مطالبات توده های مردم را بازتاب می دهد. اما آن چه که در اين مقطع از دخالتمان، ما می بايد برای توده ها توضيح دهيم، اين است که ژنرال های پشت سر چاوز نه دموکرات هستند و نه صادق. اگر چه در حال حاضر خيلی از اين ژنرال ها، با وسائل نظامی پيشرفته که در اختيار دارند، از چاوز حمايت می کنند اما تجربه تاريخی نشان داده که همه آن ها در يک موقعيت خاص، می توانند 180 درجه تغيير جهت دهند. در نتيجه ما در تبليغات و کار اجتماعی مان می بايد درباره اين موضوع مرکزی صحبت کنيم. و آن اين است که ما بايد برای توده ها ماهيت هيئت دولت را روشن کنيم. زيرا اين ژنرال ها و ارتش بخش مهمی از دولت چاوز را تشکيل می دهند و دولت تنها به شخص چاوز ختم نمی شود.
رفيقی که پيش از من صحبت کرد، گفت که بعد از 15 اوت سه راه پيش روی چاوز باز است. ما همه اميدوار بوديم که او از راه سوم حرف بزند، چون راه سوم در مورد ملی کردن و دادن قدرت به دست طبقه کارگر بود. تجربه در اين مقطع نشان داده است اين کار امکان پذير نيست، مگر اين که توده ها مسلح شده و امکان خلع سلاح کردن ارتش به وجود آيد. نقش ارتش در اين مرحله بسيار حائز اهميت است، چون رده های پايين آن در اين انقلاب شرکت دارند.
آن چه که مارکس و انگلس پيش از هر چيز ديگر به ما می آموزند، اين است که برای ورود به مرحله انقلاب و برای اين که در مرحله انقلابی پيروز شويم بايد دولت سرمايه داری سرنگون کرده و دولت تازه کارگری را مستقر نمائيم. اين در واقع تفاوتی بسيار حياتی بين سازمان های انقلابی با سازمان های خرده بورژوائی است.
من با تحليل های رفيق جوردی و رفيق ريکاردو بر روی مسأله فعاليت و دخالت رفقا در درون جنبش کاملاً موافقم. البته تفاوت بسيار فاحشی بين فعاليت ما و فرقه گرايانی که در خانه های خود مخفی شده و می ترسند در اين انقلاب شرکت کنند، وجود دارد. در حقيقت حضور و دخالت ما در امور روزانه در مورد انتخابات 15 اوت جهت شکست جناح راست، بسيار اهميت دارد. اين مسأله در زمينه تربيت کادرها حائز اهميت حياتی جهت ساختن حزب پیشتاز انقلابی کادرهای انقلابی است و اين کار را با نشستن در خانه و انتقاد کردن از چاوز و ارگان های دولتی نمی شود انجام داد.
این تجربه ای است که ما از انقلاب ایران آموخته و می خواهیم آن را به انقلاب ونزوئلا انتقال دهیم.
3 اوت 2004
13 مرداد 1383
* کنگره با 280 تن از نمایندگان و ناظران بیش از 26 کشور در تابستان 2004 در اسپانیا برگزار شد. هیئت نمایندگی فعالان سوسيالیست انقلابی از کشورهای زیر شرکت داشتند:
ایران؛ پاکستان؛ سیرالانکا؛ مکزیک؛ ونزوئلا؛ آرژانتین؛ اسرائیل؛ ایرلند؛ اسپانیا، ایتالیا، بریتانیا؛ فرانسه؛ اتریش؛ بلژیک؛ آلمان؛ دانمارک؛ سوئد؛ لهستان؛ کورواسیا؛ صربستان؛ مسدومیا؛ روسیه؛ یونان؛ آمریکا و کانادا؛ کوبا
ضمیمه 5
در پاسخ به دوست عزیز بیژن جزنی
ظاهراً ایشان با تاکتیک های کمونیستی مخالفتی ندارد. پس دیگری لزومی به اثبات آن و نقل قول های فراتر در این مورد نیست. اما هنوز موضوع بحث ما با این دوست حل نشده است، زیرا مسایل استراتژک و تاکتیکی مارکسیستی را در دو مکتب متفاوت و متضاد با یکدیگر آموخته ایم (گرچه به ظاهر تشابه اسمی بین مکاتب ما وجود دارد) . به نظر من ریشه اختلاف کنونی در این جاست (در این مورد توضیح بیشتر خواهم داد).
اما در پاسخ به نکات مطروح:
1- ایشان از موضع "هواداران انقلاب بولیواری" سخن به میان می آورند. در این جا باید ذکر کنم که هواداران انقلاب بولیواری از لحاظ سیاسی یک پارچه و یک نظر و با برنامه مشترک نیستند. در طیف هواداران از فیدل کاسترو و دولت کوبا داریم تا گرایشات دهقانی و خرده بورژوازی تا گرایشات مختلف کارگری (سندیکالیستی و آنارکو سندیکالیستی) تا جریانات مختلف مارکسیستی (که این ها هم یک موضع واحد ندارند). همه این طیف متفاوت به ظاهر از انقلاب بولیواری حمایت می کنند. اما با برنامه و استدلال ها و روش کار خودشان. برخی خود را در دولت چاوز حل کرده اند (عمدتاً طرفداران کوبا)؛ برخی بدون قید و شرط طرفدار او هستند و تصور می کنند راه رسیدن به سوسیالیزم از طریق سیاست های چاوز تحقق می یابد؛ برخی نیز با حفظ استقلال خود و تشکیل حزب مستقل خود در اتحاد عمل موقت با او در مقابل تهاجم احتمالی امپریالیزم و کودتای راست گرایان (که دو بار تا کنون ناموفق انجام گرفته) قرار دارند (موضع گرایش ما در این چارجوب است)- (در این جا لازم به ذکر است دولت بوش تا کنون تهدیدات زیادی کرده و اگر هم اکنون در عراق و افغانستان گیر نکرده بود به احتمال قوی اقداماتی تا حد نظامی انجام داده بود).
با این اوصاف صحبت از "هواداران انقلاب بولیواری" کردن بدون روشن کردن ماهیت و برنامه هواداران بحث درستی نیست.
2- اگر ایشان این سؤال را از گرایش ما می کند که من چندین بار در کامنت های مفصل در برخورد با دوست عزیز مهدی گرایلو به این مسایل پاسخ داده ام. اگر ایشان دچار "ضیق وقت" نیستند و آن کامنت ها را با دقت بخوانند دیگر ضرورتی به این یک سؤالات نمی بود.
سخن گویی گرایش ما (رفیق مازیار رازی) در کنگره دو سال پیش ، مرداد 1383 ، «گرایش بین المللی مارکسیستی» در مورد ماهیت چاوز این بحث را ارائه داد. (بخشی از این سخنرانی را یک بار دیگر این جا می آورم که دوست گرامی از موضع ما بار دیگر مطلع گردد):
"... ما در ونزوئلا در وضعيت انقلابی قرار داريم. تشريح وضعيت انقلابی در اين دوران به توضيح کارل مارکس بر می گردد که گفت، وقتی نيروهای توليد به دليل تضاد با مناسبات تولیدی بورژوائی ديگرنمی توانند بيش از اين رشد کنند. ما شاهد حضور صدها هزار انسان در صحنه عمل هستيم که می خواهند به دستاوردهائی دست يابند که دولت بورژوائی قادر به دستيابی به آن ها نيست.
توده ها خواهان دستيابی به مطالبات دموکراتيکی مانند مسأله ارضی، آزادی و ساير اشکال مطالبات دموکراتيک هستند که دولت بورژوائی قادر به برآورده کردن آن ها نيست. آن ها هم چنين برای مطالبات سوسياليستی مثل کنترل کارگریِ، برنامه اقتصادی و مديريت کارگری در جامعه مبارزه می کنند. در ونزوئلا تا آن جائی که به توده ها مربوط می شود، پيشرفت وجود داشته اما مسلماً به خاطر کمبود وجود رهبری، تمام مطالبات توده ها به طرف يک نفر به نام "چاوز" جهت گيری شده است. به عبارت ديگر توده ها از چاوز به خاطر اين که شخص چاوز يا اين که او از چه دفاع می کند، نيست که از او حمايت می کنند. بلکه به خاطراين است که او مطالبات آن ها را بازتاب می دهد.
"...موافقم.. چاوز "دمکرات صادقی" است که عملاً در اين مقطع، مطالبات توده های مردم را بازتاب می دهد. اما آن چه که در اين مقطع از دخالتمان، ما می بايد برای توده ها توضيح دهيم، اين است که ژنرال های پشت سر چاوز نه دموکرات هستند و نه صادق. اگر چه در حال حاضر خيلی از اين ژنرال ها، با وسائل نظامی پيشرفته که در اختيار دارند، از چاوز حمايت می کنند اما تجربه تاريخی نشان داده که همه آن ها در يک موقعيت خاص، می توانند 180 درجه تغيير جهت دهند. در نتيجه ما در تبليغات و کار اجتماعی مان می بايد درباره اين موضوع مرکزی صحبت کنيم. و آن اين است که ما بايد برای توده ها ماهيت هيئت دولت را روشن کنيم. زيرا اين ژنرال ها و ارتش بخش مهمی از دولت چاوز را تشکيل می دهند و دولت تنها به شخص چاوز ختم نمی شود.
...آنچه که مارکس و انگلس پيش از هر چيز ديگر به ما می آموزند، اين است که برای ورود به مرحله انقلاب و برای اين که در مرحله انقلابی پيروز شويم بايد دولت سرمايه داری سرنگون کرده و دولت تازه کارگری را مستقر نمائيم. اين در واقع تفاوتی بسيار حياتی بين سازمان های انقلابی با سازمان های خرده بورژوائی است..." (این سخنرانی در همان زمان به چند زبان ترجمه شد و علنا انتشار یافت. متن کامل در انتهای مقاله رفیق مازیار رازی هست- که محققاً دوست عزیز به علت "ضیق وقت" آن را نخوانده است- اما ترجیح داده که فعلا افشاگری ای علیه گرایش ما انجام دهد، حتی اگرآن علیه موضع واقعی ما نباشد!)
اکنون من از دوست گرامی بیژن جزنی می پرسم که آیا این موضع "هواداری از یک دولت سرمایه داری" است؟ آیا در این سخنرانی از سرنگونی دولت چاوز سخن به میان نیامده (آن هم 2 سال پیش). اگر این مواضع اشتباه است خوشحال می شوم نقد ایشان را به آن ها بدانم.
موضع ما برای چندین بار این است:
1) ما در مقابل حمله احتمالی امپریالیزم آمریکا و کودتای دست راستی های ونزوئلا از چاوز حمایت می کنیم. همان طور که لنین در مقابل کرنلو از کرنسکی حمایت کرد. حمایت مشروط در مقابل امپریالیزم و نه حمایت سیاسی. حمایت تا زمانی که مطالبات توده ها اجرا می گردد.
2) در عین حال ما در حال ساختن یک حزب کارگری جدا از طرفداران چاوز در ونزوئلا بر اساس برنامه مستقل خود هستیم. ما این حزب را برای سازماندهی انقلاب کارگری علیه هر نوع دولت بورژوازی در ونزوئلا ایجاد کرده ایم. این حزب در اتحاد عمل با هواداران انقلاب بولیواری است و همراه با آن ها در حال اشغال کارخانه ها و اعمال کنترل کارگری است. و تا زمانی در این جبهه می ماند که این اقدامات ادامه یابد.
3) حزب مستقل ما در ونزوئلا به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی در دولت چاوز شرکت نخواهد کرد. چون دولت چاوز یک دولت بورژوایی است و نهایتاً باید سرنگون گردد. چاوز به عنوان یک دمکرات صادق (یعنی یک بورژوا که مجبور به اجرا قول و قرارها خود به توده ها تا کنون بوده) به زودی بر سر دو راهی قرار خواهد گرفت. یا با توده دولت خود را سرنگون می کند و رهبر توده ها باقی می ماند یا خودش همراه با ژنرال ها توسط توده ها سرنگون می گردد. حزب ما در این سرنگونی و تشکیل حکومت کارگری شرکت خواهد کرد.
3- در مورد افق سوسیالیستی گرایش ما
بله ما بر این اعتقاد هستیم که تنها حکومت کارگران و دهقانان در ونزوئلا (و هر کجای جهان تحت سلطه امپریالیزم) و انقلاب سوسیالیستی به رهبری طبقه کارگر در کشورهای سرمایه داری پیشرفته؛ تنها راه تحقق مطالبات توده های زحمت کش است. و کلیه گرایش های بورژوایی در این عصر (عصر احتضار سرمایه داری) ارتجاعی هستند.
اما در عین داشتن این استراتژی، ما تاکتیک هایی نیز داریم. زیرا تناسب قوا امروز برای انقلابات سوسیالیستی آماده نیستند. ما در جبهه های واحد کارگری و اتحاد عمل ها با مخالفان سیاسی خود و حتی گرایشات خرده بورژوا و رفرمیست (که در دولت سرمایه داری نقشی نداشته و ندارند) شرکت می کنیم. شرکت برای ایجاد وسیع ترین نیروی ضد سرمایه داری و هم چنین برای افشای رهبری همان جریانات رفرمیستی.
اگر دوست گرامی بیژن جرنی این سیاست را متناقض می بیند این دیگر اشکال از ما نیست که از نظریات خود ایشان است که تعلیمات "مارکسیستی" خود را در مکتب استالینیستی دیده است. ما تمام اصول و استراتژی خود را بر اساس 4 کنگره اول کمینترن بنا نهاده ایم. در مکتب ما سازش طبقاتی و ائتلاف با بورژوازی مفهوم ضد انقلابی دارد. در صورتی که در مکتب استالنیستی/ مائوئیستی ائتلاف با "بورژازی ملی" و یا بومی بر اساس تزهای اشتباه "جبهه خلق" زمان استالین؛ موجه قلمداد می شود.
تصور من اینست که اختلاف ما با دوست گرامی بر سر چاوز نیست که بر سر استراتژی و تاکتیک های مارکسیستی است. با برش از تحریفات و انحرافاتی استالینیستی و مطالعه دقیق (و نه سطحی) اسناد 4 کنگره اول کمینترن؛ دوست گرامی حتماً مواضع ما را درک خواهد کرد و تناقضی در آن نخواهد دید.
این گوی و این میدان. ببینیم شما چه برشی از عقاید سابق خود خواهید کرد!
ضمیمه 7
اسنادی در مورد آمريکای لاتين
182) آرژانتين
183) انقلاب بر اثر خيلی عوامل جرقه می زند: بحران بازار بورس، فروپاشی مالی، جنگ، يک سلسه رسوايی های سياسی، يک حرکت تروريستی. قيام دسامبر 2001، نتيجه فروپاشی مالی بود. دلاروا، رئيس جمهور [آرژانتين] مجبور شد با کمک هلی کوپتر از سقف کاخش فرار کند. اما تمام اين رويدادها، بلافاصله تمام تضادهای روی هم انباشته شده جامعه آرژانتين را برای دهه های متمادی مدفون بود، مطرح نمود.
184) آرژانتين نشان می دهد که چگونه وضعيتی که ظاهراً با ثبات به نظر می رسد، می تواند ظرف 24 ساعت تغيير کند. اين کشور از نقطه نظر امپرياليست ها و سرمايه داران قرار بود که يک کشور نمونه باشد. بورژوازی آرژانتين با خوش خدمتی تمام، کليه دستورالعمل های صندوق بين المللی پول و بانک جهانی را پيروی کرد. برای موفقيت اش مورد ستايش قرار می گرفت. اما تمام اين ها با يک باد سرد اقتصاد جهانی، مانند خانه ای که با ورق ساخته شده باشد و با يک ضربه کوچک همه اش فرو می ريزد، فروپاشيد.
185) منابع اين فروپاشی در آرژانتين بايد نه در ابعاد داخلی که در بازار جهانی مورد بررسی قرار گيرد. اين چهره ديگر گلوباليزاسيون است. شوکی که از فروپاشی آسيا ايجاد گرديد، بر روسيه تأثير گذاشته و ارزش روبل را در اواخر 1998 پايين آورد. بعد بر ساير ارزهای ضعيف تأثير کرد، مثل ارز لهستان و بعد هم برزيل را وادار نمود تا ارزش ارز خود را تنزل دهد. اين امر باعث شد که "پزو"ی آرژانتين که وابسته به دلار آمريکا بود، فشار غيرقابل تحملی را ببيند. از آن جايی که برزيل بازار صادرات اصلی آرژانتين بود، اين امر خرابی های بسيار به بار آورد و به ورشکستی مالی يکشبه برای خيلی از مردم آرژانتين منتهی گرديد.
186) فروپاشی حکومت راه را برای دخالت سيل فعال توده ها باز نمود. ما گفتيم که اين آغاز انقلاب آرژانتين است. ما توضيح داديم که در آن مقطع طبقه حاکم ضعيف تر از آن بود که به مرحله ارتجاع پس روی کند و با تمام سر بالايی ها و سرازيری هايش و پيش از اين که به هر رو راه حلی بر سر راهش قرار گيرد، چند سالی طول خواهد کشيد تا انقلاب به وقوع بپيوندد.
187) در سال 2002، يک جنبش شورشی خود به خودی توده ها حکومت دلاروآ را سرنگون کرد، اما به علت غيبت يک حزب انقلابی، ابتکار عمل به دست بورژوازی افتاد. اما ما در آن زمان هشدار داديم که چنان چه کارگران قدرت را به دست نگيرند، بورژوازی ممکن است در منحرف کردن جريان به طرف يک خط پارلمانتاريستی موفق شود و رفتن برای انتخابات به معنای پيروزی جريان به اصطلاح چپی "پرونيست ها"يی مانند "ساآ" خواهد بود. در واقعيت، اين ساآ نبود که انتخاب شد، بلکه "کيرچنر" بود. اما پيش بينی کاملاً درست بود و دقيقاً در عمل هم همان طور شد.
188) کيريچنريزم، پديده ای فوق العاده بی ثبات است. کيريچنر قادر نيست از امپرياليزم آمريکا که تمام ورق ها را در دست دارد، ببرد. سعی او در مانور دادن بين طبقات و بين امپرياليزم و توده مردم آرژانتين بوده است.
189) واشنگتن هراسان از پتانسيل انقلابی توده های آرژانتينی در ابتدا روش " بگذار ببينيم چه می شود" را اتخاذ نمود. اما اکنون بوش در حال سفت کردن پيچ ها است. آرژانتين تحت فشار بسياری برای پرداختن بدهی هايش قرار دارد. اما اين کار نمی تواند بکند. بر اساس آمار رسمی 5/38 درصد مردم اين کشور که زمانی دهمين کشور صنعتی جهان بود، در فقر بسر می برند. تظاهرات اخير برعليه سفر بوش به آن کشور اخطاری بر مبنی اين بود که چه ممکن است رخ دهد، چنان چه کيريچنر سعی کند با گذاشتن فشار بيشتر بر مردم، بدهی خود را به امپرياليست ها بپردازد. صحنه آماده يک قيام انقلابی تازه و قطبی شدن هر بيشتر جريانات راست و چپ است.
191) کيرچنر طبق سنت قديم پرونيست ها، تعادل خود را بين طبقات حفظ می کند و به اتکای توده ها برعليه امپرياليزم و طبقه حاکم اقداماتی هم می کند. او حتی از ارتش انتقاد کرده است، اما بدون ايجاد هيچ گونه تغيير اساسی. او حتی با مهارت امتيازاتی را به طبقه کارگر داد که در نتيجه آن در سال 2005، دستمزدها بالا رفت. اين ها کاريکارتور کم رنگی است از سياست هايی که در گذشته پرون خود پياده کرد. وضعيت جهانی اکنون [با زمان پرون] متفاوت است. زمانی که پرون به قدرت رسيد، نياز اروپای پسا جنگ [جهانی دوم] به گوشت گاو و گندم آرژانتين تقريباً بی حد بود. سرمايه داران آرژانتينی نيز [از اين رو] توانايی امتياز دادن را داشتند. اما امروز آن طور نيست. اکنون آرژانتين بدهی عظيم خارجی دارد. صندوق بين المللی پول پيچ و مهره های خود را محکم می کند و خواهان قطع اين امتيازات بوده و کار شديد می خواهد. تا کنون کيريچنر موفق به مانور دادن شده است. اما به کار را بطور نامحدود نمی تواند ادامه دهد.
192) طبقه کارگر که تعاليم کيريچنر را پشت سر گذاشته، اکنون آماده است تا به عنوان يک نيرو مستقل وارد صحنه گردد. رفقای آرژانتينی ما، يک شعار اتحاديه ای با گرايش چپی را معرفی کرده اند و اين شعار در ميان کارگران پيشرو طنين افکنده است.
193) بوليوی
194) بوليوی از اکتبر 2003 تا کنون در شرايط انقلابی بسر برده است. توده ها بارها و بارها اقدام به گرفتن قدرت به دست خود کرده اند، اما به علت کمبود رهبری انقلابی، نااميد مانده اند. اين را در بيان يکی از رهبران کنفدراسيون اتحاديه های کارگری بوليوی (COB) بخوبی می توان ديد، وقتی می گويد: ما قدرت را نگرفتيم، چون ما يک حزب انقلابی نداريم.
195) درس هايی که از رويدادهای ماه مه و ژوئن 2005 در بوليوی می توانيم بگيريم بسيار با ارزش می باشد. چندين خصوصيت وجود دارد که ما بايد در نظر بگيريم. مانند ساير کشورها، روشن فکرهای خرده بورژوازی، طبقه کارگر بوليوی را نديده گرفته و در پی کشت کاران کاکائو و ساير اقشار رفتند. اما اين سازمان های کارگری بود که نقش کليدی را داشت. COB و معدنچيان دو بار ظرف 18 ماه، چيزی را سازماندهی کردند که بعدآً جنبش شورشی در سراسر کشور به شمار آمد و دو دولت "لوسادا" و "مسا" را ساقط کردند.
196) پرولتاريای حيرت انگيز بوليوی نقش رهبری را داشت و خود را در رأس قرار داده بود و تمام ستمديدگان ديگر را در پی خود داشت. کارگران يک تظاهرات توده ای ترتيب دادند و ...خواهان يک اعتصاب عمومی نامحدود گشتند. تمام عناصر قدرت کارگری وجود داشت. معدنچيان در پايتخت، چوبدستی و ديناميت به دست رژه رفتند. اين لحظه گرفتن قدرت بود.
197) در حقيقت در تابستان 2005، قدرت در دست کارگران بود. در ابعاد بسيار وسيعی ای مطالبات از حد اوليه خود که ملی کردن گاز بود، بسيار فراتر رفت. چيزی که آن ها برايش مبارزه می کردند، دولت کارگری و دهقانی بود.
198) طبقه حاکمی که شدت ارتجاع و تبهکاری و فسادش از حد بيان می گذرد، حتی قادر نبود که يک جنگ داخلی برعليه انقلاب به راه اندازد. آن ها در جامعه و ارتش به اندازه کافی پايه نداشتند که دست به اين کار زنند. در نتيجه تهديد به انزوا و تقسيم بوليوی کردند. يعنی تخريب مردم بوليوی به عنوان يک ملت. در اين جا است معنی واقعی "وطن پرستی" زمين داران و سرمايه داران بوليوی را می توان ديد. اين نشانگر اقرار به ورشکستگی اخلاقی و سياسی است. تنها با اين عملش، بورژوازی بوليوی اعلام کرد که قادر به حکومت کردن نيست.
199) برای رهبران COB در مقام مقايسه گرفتن قدرت از دست لرزان بورژوازی کار آسانی می بود. کافی می بود اگر آن ها کميته ملی ای از مجامع عمومی تشکيل داده و آن را حکومت سراسری می ناميدند و حکومت قبلی را دست گير می کردند. تحت شرايط موجود اين کار بدون خونريزی و جنگ داخلی ممکن می بود. هر اقدامی از طرف بورژوازی برای رهايی خود، به آسانی قابل سرکوب می بود. راه برای انجام يک انقلاب سوسياليستی در بوليوی باز می شد که آغاز يک انقلاب سوسياليستی در منطقه "آندس" و کل آمريکای لاتين می توانست باشد. متأسفانه و باری ديگر، رهبران COB نشان دادند که آمادگی نداشتند. آن ها از گرفتن قدرت عقب نشينی کردند.
200) در نتيجه نداشتن رهبری، همان طوری که که ما پيش بينی می کرديم، اين فرصت طلايی عاقبت به طرف روند رأی گيری منحرف شد. اين بورژوازی ديگر نمی تواند مانند سابق حکومت کند؛ شوک بدی خورد و هنوز هم در گيجی به سر می برد. ضربه سنگينی خورده ولی هنوز کاملاً از پای نيافتاده است. اکنون قدمی به عقب برداشته تا دوباره نيروهای خود را بازسازی نموده و آمادگی ضدحمله، برای آينده که جنبش مردمی بار ديگر بلند می شود، يابد. توده ها نيز وقتی ملاحظه کردند که رهبری قصد گرفتن قدرت را ندارد، در لاک خود فرو رفته و به مورالس رأی دادند که انتخاب دوم آن ها می توانست باشد.
201) متأسفانه خيلی از پيشروان کارگری موضع چپ افراطی گرفته و انتخابات را تحريم کردند. آن ها نفهميدند که روند چه بود. توده ها می خواهند که جامعه را تغيير دهند. رهبران کارگری می توانستند و می بايستی قدرت را به دست می گرفتند. اما آن ها دودل بوده، فرصت و ابتکار عمل را از دست دادند. پس توده ها گفتند: "بسيار خوب، رهبری قدرت را نمی خواهد، پس ما به انتخابات می رويم تا ببينيم با اوو چه پيش می آيد."
202) نتايج انتخابات نشان داد که تا چه حد رهبران اتحاديه های کارگری و پيشروان آن زمانی که خواهان تحريم آن شدند، از مرحله دور بودند. از 84 درصد رأی توده ای، 54 درصد به اوو مورالس تعلق داشت.
203) رفتار توده ها کاملاً قابل درک بود. توده ها از مسائل وحشتناکی رنج می برند و ديگر نمی خواهند صبر کنند. آن ها نمی خواستند که منتظر آماده شدن پيشروی انقلابی گردند تا آماده شود. آن ها فرصتی را برای سرکوب طبقه حاکم و احزابش يافتند و از آن استفاده کردند. پيروزی اوو مورالس نشانگر يک تغيير اصلی در اين زمان است؛ ضربه خردکننده ای بود که بر پيکر اليگارشی بوليوی و امپرياليزم وارد آمد. احزاب سنتی متلاشی شدند. حتی در "سنتا کوروز"، MAS وابسته به اليگارشی، تنها 33 درصد رأی آورد. اين نشانگر حداکثر ضعف ارتجاع در اين مقطع است. در انتخابات 30 سال گذشته، هرگز پيش نيامده بود که رئيس جمهوری در اولين دوره انتخابات پيروز شود.
204) هر يک رأی ای که به مورالس داده شد، رأی به ايجاد تغيير بود. حالا توده ها منتظرند تا "ببينند چه می شود". مورالس چه خواهد کرد؟ وقتی به برنامه فعلی او و کارهايی که در گذشته کرده نظر اندازيم می بينيم که او از لولا و گوتييرز دنباله روی خواهد کرد. اما مورالس در پی دو اعتصاب عمومی و قيام انتخاب شد. اين انتخابات تنها بخشی از حرکت عظيم توده ای است که بوليوی را در سال های اخير به لرزه درآورده است. توده ها اجرای برنامه ملی شدن را مطالبه خواهند کرد. حس قوی ای وجود دارد بر اين که رهبران بايد جوابگوی رده های پايينی بوده و تابع مجامع ملی باشند.
205) حکومت مورالس بين دو سنگ آسياب خواهد بود. توده ها از اوو مورالس می خواهند که اقداماتی جدی در جهت منافع آن ها انجام دهد؛ يعنی همه چيز را "ملی" کند. اين چيزی است که آن ها انتظار دارند. حالا که او در قدرت است ـو با رأی توده ای ـ از او انتظار دارند که شروع به کار کند. آن ها مدتی منتظر خواهند شد، ولی بعد خواهند گفت: "ما ترا به قدرت رسانديم و حالا نتيجه اش را می خواهيم." اگر توده ها آن چيزی را که انتظار دارند، به دست نياورند، دوباره به خيابان ها خواهند ريخت. از طرف ديگر، او تحت فشار بی رحمانه اليگارشی و امپرياليزم خواهد بود. واشنگتن به طور جدی نگران تأثيرات پيروزی مورالس است. نگرانی آن ها به نهايت خود زمانی رسيد که او به کوبا و ونزووئلا سفر کرد تا با آن ها يک بلوک بسازد.
206) مورالس علاقه به آرام کردن دارد. او دائماً با دو زبان حرف می زند. او می گويد که از ملی کردن حمايت می کند ولی خواهان سلب مالکيت نيست. او می خواهد تا حق مالکيت منابع انرژی را به بوليوی بازگرداند، اما مالکيت خارجی را سلب نخواهد کرد. او صحبت از مذاکره مجدد در مورد کنترات ها و ماليات با شرکت های خارجی فرامليتی می کند. به عبارت ديگر، او می خواهد همه چيز برای همه باشد.
207) انقلاب بوليوی مدتی است که شروع شده ـماه ها است، اگر نگوييم سال هاـ با تمام پستی و بلندی هايش. مسئله در اين جا است که توده ها نتوانستند قدرت را بگيرند. بورژوازی هم هنوز در شرايطی نيست که کودتا کند. در نتيجه، در اين مقطع يک دوره انتظار وجود دارد که در آن، مانور، عقب نشينی، تحريک و تلف وقت می شود. از اين رو، واشنگتن وقتی راجع به مورالس صحبت می کند از زبان بسيار محتاطانه ای استفاده می کند. آن ها هنوز هم اميدوارند که بتوانند او را بخرند و خنثی اش کنند و وادارش سازند تا شرايط آن ها را بپذيرد و جلوی کارگران و دهقانان با او کنار آيند، تا زمانی که بتوانند او را سرنگون کنند. از آن جايی که ايالات متحده آمريکا، 10درصد "کمک" مالی به بوليوی را در دست دارد، وسيله محکم اين طرف برای بوش خواهد بود.
208) انقلاب بوليوی، هرگاه توده ها خسته و نااميد گردند، باز هم سر باز خواهد کرد و فروخواهد نشست. اما هر آرامشی يک قيام عظيمی تری را در پی خواهد داشت. در آخر مسئله بايد به دست يک طبقه يا طبقه ديگر حل شود.
209)انقلاب ونزوئلا
210) هر انقلابی از مراحل خاص خود می گذرد. انقلاباتی مانند انقلاب فرانسه، انقلاب روسيه و حتی انقلاب انگلستان در قرن هفدهم دارای مراحل خود بود. انقلاب ونزوئلا شايد در مقام مقايسه با انقلاب اسپانيا در سال های 1931 تا 1937 وجه مشترک بهتری داشته باشد.
211) انقلاب ونزوئلا در حقيقت در فوريه 1989 ـبا قيام "کاراکازو" آغاز شد. زمانی که "کارلوس آندرس پرز" بورژوای "دموکرات" و نوکر سرسپرده واشنگتن، در اين که خون مردم بيگناه خود را بريزد، ترديدی نکرد. اين شکست، آتشی را درجامعه به پا کرد که گوشه ای از آن از بخشی از افسران ارتش بيرون زد. کودتايی که به وسيله هوگو چاوز در سال1992 سازماندهی شد، به شکست ديگری و به زندانی شدن کشيد. اما همانطور که مارکس می گويد، انقلاب به ضربه ضدانقلاب نياز دارد. جنبش بزرگی به دور چاوز شکل گرفت ـخيلی عجيب و نتيجه حوادث سال 1989 بود.
212) پيروزی چاوز در انتخابات سال 1998، يک گسيختگی تاريخی بود. توده ها انتقام کشتار کاراکازو را از طبقه حاکم گرفتند. رويدادی بود شبيه انقلاب فوريه روسيه و از آن هم دقيق تر شبيه انقلاب اسپانيا در سال 1931 و جمهوری شدنش. بعد از پيروزی چاوز، يک حس مسرت که هميشه در مرحله اول انقلاب ايجاد می شود، به وجود آمد. اما کودتای آوريل 2002، جسورانه همه را از خواب غفلت بيدار کر