چشم
انداز
«براندازی»
نکاتی
در باره ضرورت
و چگونگی
تدارک
براندازی
رژيم و حکومت
آتی
در
دوره اخير،
موضوع
«براندازی»
رژيم بر سر
زبان ها بوده
است. اين
سخنان به نيروهای
اپوزيسيون
«براندازی
طلب» محدود نمی
شود، حتی
سردمداران
رژيم هم، با
مشاهده حرکت
های انفجاری و
غيرقابل
کنترل
کارگران و
دانشجويان، و
سرعت گسست
نيروهای
«گريزازمرکز»
در درون «جبهه
دوم خرداد».
سخت نگران شده
و مردم را از
اقدام به
براندازی
برحذر می
دارند. نگرانی
سردامداران
رژيم از طرح
موضوع
«براندازی»
اتفاقی و بی
اساس نيست.
برخلاف
حاميان «اصلاح
طلبان» در
خارج از کشور
که از مسايل
اجتماعی به
دور بوده و
آنها را به
درستی درک نمی
کنند،
سردمداران
رژيم،
براندازی خود
را متحمل
شمرده و به هر
وسيله خواهان
مسدود کردن
اين روند طبيعی
هستند. می
توان به جرأت
ادعا کرد که
موضوع
«براندازی» (چه
در سطح تبليغ
ضرورت و تدارک
آن و چه از
ديدگاه منصرف
کردن مردم از
انجام آن) هم
اکنون در ميان
عده بيشماری
از مردم ايران
طرح گشته است.
از اينرو ذکر
چند نکته در
مورد آن و
همچنين چشم
انداز پيشروی
کارگری در
ايران و
سوسياليست های
انقلابی در
اين وضعيت،
لازم است.
با
وجود بروز
اختلافات
بسيار حاد ميان
باندهای هيئت
حاکم، همواره
همه آنها در
مورد يک مسئله
وجه اشتراک
داشته اند:
حفظ نظام
جمهوری اسلامی!
آنها همگی به
شکل
سيستماتيک در
کردار و گفتار
مخالفت شديد
خود را با
«براندازی»
رژيم اعلام
داشته اند.
اتفاق نظر و
عمل آنها در
سرکوب قيام های
شهرها و به
ويژه اسلام
شهر و
خواباندن
اعتراض های
دانشجوئی، به
خصوص قيام
دانشجوئی 18
تيرماه 1378، و
نگرانی های
مشترک امروزی
آنها همگی دال
بر اين اتفاق
نظر است.
البته مخالفت
«تماميت
خواهان» با
براندازی
نيازی به
توضيح ندارد.
چرا که آنها
با پايه
های حزب الله
خود سُکان
قدرت سياسی را
در دست داشته
و با براندازی
رژيم منافع
مادی و سياسی
خود را از دست
خواهند داد.
اما، «اصلاح
طلبان» چه؟
مدافعان
«اصلاحات»
همواره تأکيد
بر اين داشته و
دارند که
«براندازی»
پديده زشت
سيرتی است که
در هر مورد
منجر به خون
ريزی و کشتار
جمعی و هرج و
مرج می گردد.
به زعم آنها
«معقول» ترين و
«مطمئن» ترين
روش همانا
تغييرات «گام
به گام» و «آرام»
در درون نظام
موجود است
(اين نظريات
بصورت طوطی
وار توسط
مدافعان آنها
در خارج از
کشور تکرار می
گردد). آنها
مدعی اند که
اين روش نه
تنها متضمن
خطری نيست،
بلکه نهايتاً
با اعمال فشار
تدريجی منجر
به تغييرات
بنيادين در
جامعه خواهد
شد. آنها بر
اين عقيده اند
که گويا
«اصلاحات»
نظام موجود،
نتيجه ی مطلوب
تر و مساعدتری
از «سرنگونی»
يا «براندازی»
نظام دربر
دارد. آنها
نيروهای
«براندازی
طلب» را «عجول» و
بی ارتباط به
واقعيت های
اجتماعی، و
نظريات آنها
را مغاير با
خواست و
مطالبه کنونی
مردم ايران
قلمداد می
کنند.
واقعيت
آنجاست که
تمام اين
استدلال ها
خلاف واقعيتند!
انگيزه واقعی
طرح اين مطالب
در جای ديگری
نهفته است.
اول،
اصلاح طلبان
عمدتاً بخشی
جداناپذير از
هئيت حاکم
«جمهوری اسلامی»
بوده و
«سرنگونی» رژيم
را با سرنگونی
خود يکی می
دانند. همه
آنها از ابتدا
در سازماندهی
«انقلاب اسلامی»
دست داشته و
پرچم دار آن بوده
اند. همه آنها
در سرکوب مردم
ايران در طی
بيش از دو دهه
سهيم بوده
اند. حتی «چپ»
ترين بخش آنها
که امروز دم
از «آزادی»
مطبوعات می
زنند، خود از
مسببين اصلی
سرکوب
مطبوعات و
آزادی بوده
اند.گرچه برخی
رهبران اين
گرايش هم
اکنون در
زندان بسر می
برند، اما
آنها نيز نسبت
به همين نظام
توهم دارند.
آنها نيز
موقعيت خود را
با سرنگونی
رژيم در
مخاطره می
بينند. تشکيل
«جبهه
دمکراتيک
مردم ايران» و
يا جبهه های
وابسته به آن
نظير «جبهه
متحد کارگران»
و «جبهه متحد
دانشجويان»
همه برای حفظ
و نه نابودی
سيستم و
جايگزينی آن
با يک نظام
دمکراتيک،
طراحی شده اند(1). آقای
اکبر گنجی که
هم اکنون به
مثابه
«قهرمان» آزادی
مطبوعات و
بيان معرفی
شده است، خود
سال ها از
ايدئولوگ های
سپاه پاسداران
بوده و در
سرکوب مردم
سهيم بوده است
(البته بايد
از حق
دمکراتيک
همين افراد
نيز که در
زندان بسر می
برند در مقابل
رژيم دفاع
کرد). اما،
چگونه افرادی
که کمر به قتل
«سلمان رشدی»
بسته و يا با
سپاه همکاری
داشته اند می
توانند، بدون
حتی نقدی به
گذشته خود،
برای ايران
آزادی
مطبوعات و
بيان به
ارمغان
آورند؟ بديهی
است که سرنگونی
قاتلان و
سرکوبگران و
حزب الله،
موقعيت کسانی
را نيز که
خواهان حکم
اعدام سلمان
رشدی ها
هستند، به
مخاطره
می اندازد.
دوم،
طرفداران
«اصلاحات» نه
تنها خواهان
حفظ نظام
اسلامی
هستند، بلکه
خواهان اصلاح
اين نظام در
راستای
دگرديسی به يک
نظام سرمايه
داری مدرن می
باشند. اختلاف
آنها با باند
ديگر نه بر
محور ايجاد يک
جامعه
«دمکراتيک»
واقعی است، و نه
بر سر ايجاد
نظامی که در
آن استثمار
اکثريت جامعه
(کارگران و زحمتکشان)
وجود نداشته
باشد. اختلاف
عمدتاً پيرامون
«شيوه» و «آهنگ»
برقراری همان
نظام، اما با
چهره ی «نوين»
است. فشارهای
بانک های بين
المللی بر
رژيمی که با
بحران عميق
اقتصادی
روبرو است،
برای تزئين
رژيم با چهره
«دمکراتيک»،
ريشه طرح اصلی
نظريه «جامعه
مدنی» است و نه
چيز ديگر!
«اصلاح طلبان»
کنونی نيز
مانند
همقطاران خود
خواهان
استثمار
کارگران
هستند. اما،
به سبک يک
نظام شاهنشاهی
(سرمايه داری
مدرن و مرتبط
با دول
امپرياليستی).
با اين تفاوت
که استثمار
کارگران برای
بازسازی
سرمايه داری
در ايران نياز
به سرعت و شدت
مضاعف خواهد
داشت. استثمار
مضاعف
کارگران نيز
محققاً به
دستگاه سانسور،
اختناق و پليس
نياز خواهد
داشت. بديهی
است که
اصلاح طلبان
فعلی، اگر
موفق به کسب
قدرت نيز
شوند، بايستی
با زور سرنيزه
حکومت خود را
بر مردم تحميل
کنند. مسئله
فقط زمان و
شيوه اعمال
زور است و نه گسست
از روش های
سابق سرکوب.
از اين
زاويه نيز،
اصلاح طلبان موافق
«براندازی»
رژيم کنونی
نيستند.
سرمايه داران
بومی و خارج
از کشور (و
خادمان
سوسيال
دمکرات آنها)،
تحت هيچ وضعيتی
تن به سرنگونی
يک نظام
سرمايه داری
(حتی بدترين
آن مانند رژيم
کنونی) نمی
دهند. ترس و
واهمه سرمايه
داران از
سرنگونی ای که
منجر به يک
حکومت دمکراتيک
کارگری گردد،
به مراتب
بيشتر از ترس
آنها از
«انحصار حزب
الله» و
طرفداران
خامنه ای است!
زيرا که با
حزب الله
نهايتاً (با
کمی تقلا،
فشار و تبانی) می توان
کنار آمد، اما
با يک حکومت
غير سرمايه داری
و کارگری،
هرگز(2)!
چرا
برخی از مردم
از «براندازی»
می هراسند؟
اصلاح
گرايان، برای
حفظ موقعيت
موجود و عليه
فکر «براندازی»،
تبليغات وسيعی
براه انداخته
اند مبنی بر
اينکه
براندازی
مترادف با
گسترش «خونريزی»
و «کشتار جمعی»
است؛ و همه
اين ادعاها
خلاف واقعيت
های تاريخی
است.
درست
است که در هر
انقلابی عده ای
کشته می شوند.
اما، تاريخ
همواره نشان
داده است که
کشتار و قتل و
عام را همواره
نيروهای
«ضدانقلاب» بر
جامعه تحميل
کرده اند. در
آستانه
انقلاب بهمن
ماه 1357 و سرنگونی
رژيم شاه
کشتار جمعی و
قتل عامی رخ
نداد! کشتار و
قتل عام ها،
زمانی آغاز
شدند که يک
دولت سرمايه
داری به جای
رژيم سابق
مستقر شد.
رژيم خمينی،
پس از خلع
سلاح کردن
مردم، دست به
تهاجم همه جانبه
زد و نخست
مخالفان را
سرکوب کرد و
سپس به جان کل
مردم افتاد.
کشتاری که
رژيم خمينی از
طريق سرکوب و
جنگ بر مردم
ايران تحميل
کرد به مراتب
بيشتر از
تعداد معدودی
از افراد بود
که در حين انقلاب
از بين رفتند.
کشتاری که
رژيم کنونی (و
با توافق و يا
اطلاع اصلاح
طلبان) در
همين دو سال
اخير انجام
داده (مثلاً
مورد قتل های
زنجيره ای و
قتل های
رهبران
اپوزيسيون در
درون و خارج
از کشور) به مراتب
بيشتر از کل
تعداد انسان
هايی بودند که
در آستانه
انقلاب جان
باختند.
در
ايران طی نيم
قرن گذشته،
سرکوب و
اختناق توسط
دو رژيم شاه و
خمينی و پس از
استقرار
حاکميت شان بر
مردم اعمال شدند.
«ساواک» و
«ساواما»
مسئول ناپديد
شدن و به قتل رسيدن
عده بی شماری
از مبارزان
راه آزادی
بوده اند. به
عبارت ديگر،
مسببين اصلی
کشتارها، دولت
های حاکم
سرمايه داری
بوده اند.
درست برعکس،
در دوره چند
ماه آغازين
انقلاب اخير،
جامعه از نظم،
استواری و
آرامش بسياری
برخوردار بود.
مردم مسلح در
شهرها، نظم و
امنيت عمومی
را به بهترين
نحوی که در
تاريخ بی
سابقه بود،
اعمال کردند.
زيرا مردم عادی
خونخوار، دزد،
جنايتکار
نيستند که
بخواهند بدون
علت خون براه
اندازند. تنها
کسانی که دارای
منافع مادی و
صاحب قدرت
سياسی اند،
برای حراست از
آنها، دست به
کشتار و قتل و
عام می زنند.
در ساير
انقلاب ها نيز
چنين بوده
است.
آيا
ضرورت
«براندازی»
وجود دارد؟
«انقلاب»،
مبارزه ای است
ميان نيروهای
اجتماعی برای
کسب قدرت دولتی.
انقلاب زمانی
رخ می دهد که
جامعه دچار
بحران دائمی
شده و حکومت
کنندگان
کنترل قدرت
سياسی را از
دست داده و
حکومت
شوندگان سران
حکومت را
نپذيرند. در
ايران، دولت
هم اکنون در
چنگ عده ای
است که قابليت
خود را برای
حکومت کردن از
دست داده اند.
برای
سازماندهی
مجدد مناسبات
اجتماعی،
ايجاد دمکراسی،
حل مسائل
اقتصادی،
دولت بايد به
دست طبقه ای
بيافتد که
قابليت
انقلابی و
قدرت حل
مشکلات را
دارا باشد. در
جامعه ايران
وظايف اجتماعی
لاينحلی در
مقابل مردم
قرار دارند.
حل مسئله ی
دمکراسی، مسئله
ملی، مسئله
ارضی، مسئله
زنان و جوانان
(وظايف
دمکراتيک)،
همراه با حل
مسائلی مانند
راه اندازی با
برنامه
اقتصاد و
اعمال کنترل
کارگری بر
توليد و توزيع
(وظايف
سوسياليستی)
در دستور کار
قرار گرفته
اند.
تنها با
سرنگونی کامل
رژيم و
جايگزينی
دولتی که در
عمل قابليت حل
وظايف جامعه
را دارا باشد،
می توان به
آينده ای
دمکراتيک و
آزاد برای
کليه مردم
ايران
اميدوار بود.
به سخن ديگر،
هم اکنون در
ايران رشد
نيروهای
مولده و جهش
صنعتی که
لازمه ايجاد
دمکراسی و
رفاه اجتماعی
است، در تناقض
با مناسبات
توليدی قرار
گرفته است.
محافظ اصلی
اين مناسبات
توليدی واپس
گرا، همانا
دولت سرمايه
داری کنونی
است. پس، برای
گشايش
دمکراتيک و
اقتصاد
شکوفا، دولت
سرمايه داری (از هر
نوع و با هر
ظاهری) بايد
کنار گذاشته
شود. براندازی
چنين دولت هايی
از يک نياز
عينی و مادی
بر می خيزد و
صرفاً يک
«شعار» انقلابی
نيست(3).
سوسياليست های
انقلابی
(کمونيست ها)
بر خلاف
سرمايه
داران،
خواهان خونريزی
و جنگ افروزی
و هرج و مرج نمی
باشند. آنان
خواهان آن
هستند که کليه
افراد جامعه
از رفاه
برخوردار شده
و ستم و
استثمار و زورگويی
برای هميشه از
جامعه رخت
ببندد. اما،
دولت سرمايه داری
سير چنين روندی
را مسدود می
کند. چنانچه
دولت سرکوبگر
سرمايه داری،
به صورتی
مسالمت آميز
کنار می رفت و
سرنوشت جامعه
را به اکثريت
مردم می سپرد،
ديگر نيازی به
براندازی آن و
سازماندهی
انقلاب نمی
بود. اما،
تاريخ نشان
داده است که
دولت های
سرمايه داری
برای حفظ منافع
اقليتی در
جامعه و
مالکيت خصوصی
از هر شيوه ای
استفاده کرده
و اختناق و
سرکوب را توسط
ارگان های
سرکوبگر خود
(پاسداران،
بسيجی ها،
پليس و ارتش)
بر مردم تحميل
می کنند. پس
ضرورت
«براندازی» از
ذات همين دولت
ها برخواسته و
تنها نيروی
محوری اين
براندازی نيز
طبقه کارگر
است- طبقه ای
که هيچ چيز جز
زنجيرهايش را
برای از دست
دادن ندارد،
طبقه ای که تا
به آخر تکاليف
عقب افتاده
دمکراتيک جامعه
همراه با
تکاليف
سوسياليستی
را انجام
خواهد داد و
همانند
لکوموتيوی کل
قشرهای تحت
ستم را بسوی
آينده بهتر
راهنما خواهد
شد.
آيا امروز
طبقه کارگر
آماده
«براندازی»
است؟
در يک
کلام، خير!
طبقه کارگر
(بطور اعم
کلمه) به مثابه
تنها نيروی
تعيين کننده
در انقلاب آتی،
امروز در
موقعيت
«براندازی»
رژيم و کسب
قدرت سياسی
نيست. پراکندگی،
فقدان امکان
سازماندهی و
تنزل در
اعتماد به
نفس، نبود
تشکيلات و رهبری
در درون طبقه
کارگر، که خود
همه ناشی از
اعمال سرکوب و
اختناق؛ و
مهمتر از
اينها، فشارهای
شديد اقتصادی
در دوره پيش
بوده، طبقه
کارگر را به
حاشيه رانده
است و از همين
روست که سُکان
مبارزات ضد استبدادی
در اين دوره
به دست
دانشجويان،
زنان و نويسندگان،
به مثابه حساس
ترين قشرهای
اجتماعی،
افتاده است.
اما، همانطور
که تاکنون
مشاهده شده،
مبارزات اين
قشرهای تحت
ستم (هر چند
انقلابی و
راسخ) بدون
شرکت و حضور
فعال ومتشکل
طبقه کارگر،
به نتيجه
مطلوب و تعيين
کننده نرسيده
و نخواهد
رسيد.
طبقه
کارگر در وهله
نخست نياز به
استقرار خود به
مثابه يک
«طبقه» دارد. به
سخن ديگر، اين
طبقه به بهبود
وضعيت اقتصادی،
تضمين کار
دائمی و حل
مشکلات
روزمره
(خوراک، مسکن
و بهداشت) نيازمند
است. تا زمانی
که اين مسايل
ابتدايی حل
نشوند،
اعتراض ها و
مبارزات
کارگران پراکنده
و غيرمتشکل
خواهد بود.
البته هر روزِ
به تجربيات
ضدسرمايه داری
کارگران
افزوده می
شود. به ويژه
آنکه بخش از
کارگران
(پيشروی کارگری)
که از موقعيت
اجتماعی،
توان و تجربه
متفاوتی
برخوردارند،
بصورت مداوم
در صحنه
مبارزاتی
حضور داشته و
امر سازماندهی
کارگران را به
عهده
گرفته اند
(بعداً مفصل
تر توضيح داده
خواهد شد).
به
عبارت ديگر،
وضعيت عينی
برای «براندازی»
و انقلاب
کارگری آماده
است، اما
شرايط ذهنی
برای آن هنوز
آماده نيست و
تدارکات برای
تحقق آنان،
ضروری است.
اين مسئله (يا
تناقض) اصلی
است که در
مقابل
پيشروان طبقه
کارگر (و
نيروهای
انقلابی) قرار
گرفته است. در حال
حاضر، يافتن
راه حل واقعی
و پرکردن اين
خلاء عينی، به
يکی از وظايف
محوری نيروهای
انقلابی مبدل
گشته است. قبل
از پرداختن به
راه حل های
پيشنهادی،
اشاره ای
کوتاهی می شود
به انحرافات
نظری و راه حل
های گرايش های
«براندازی
طلب»
اپوزيسيون
«چپ».
انحرافات
نظری «براندازی
طلبان»،
براندازی
طلبان
اپوزيسيون چپ
(نيروهايی که
خود را کماکان
«کمونيست»
پنداشته و به
نوعی از جمهوری
شورايی و
حکومت کارگری
حمايت می کند)(4)
عموماً
به سه دسته
تقسيم می
شوند:
دسته
اول، آنان که
با ادعای
نمايندگی از
جانب
کارگران،
خواهان تشکيل
حکومت متکی بر
حزب و تشکيلات
خود هستند؛
دسته
دوم، آنان که
به نام
کارگران،
توجه خود را
معطوف به
اختلاف های
درونی رژيم
کرده و در
اتحاد با «بخش
راديکال
اصلاح طلبان
غيرحکومتی»
خواهان
«براندازی»
رژيم اند؛
دسته
سوم، آنان که
در دفاع از
کارگران، به
طرح شعارهای
کلی، مانند براندازی
«انقلابی» يا
«سوسياليستی»
رژيم و تشکيل
حکومت شورايی
و انتقال
«آگاهی» و «دانش
سوسياليستی»
به درون طبقه
کارگر توسط
«سازمان»ها يا
«هسته»های
خود، بسنده می
کنند.
هر سه
دسته دچار
انحرافاتی
هستند که به
آنها اشاره می
شود:
دسته
اول، دچار
انحراف «خود-
محور بينانه»
گشته، و به
تازگی به
مفهومی «کودتا
گرايانه» از
انقلاب کارگری
رسيده است.
اين قبيل
«حزب»ها با
استفاده از
امکانات مادی
خود برای
تبليغات عمومی
ضدرژيمی در
خارج، به اين
نتيجه رسيده
که گويا
کارگران
پيشرو، توان و
قابليت
سازماندهی
انقلاب آتی را
نداشته و نياز
وافر به يک
«رهبری» دارند-
رهبری ای که
کافيست با
تبليغات
اينترنتی و
راديويی از
خارج حداقل
«يک ميليون»
نفر را به خود
جلب کند سپس
تسخير قدرت
نمايد (آن هم
تا يکسال و
نيم ديگر!)(5). ايده
«کمونيسم
کارگری» نيز
برای پرکردن
اين خلاء
ابداع شده
است. بنابر
اينگونه «استدلال
های منطقی»،
«حزب» (به قول
خودشان حزب
بلشويک!) و
«رهبرانش» معرفی
گشته، «رهبر»
(به قول
خودشان لنين!)
معين شده، ايستگاه
راديويی و
اينترنتی
بکار افتاده و
آنچه باقی
مانده، تنها
پيوستن
کارگران به
اين حزب است! به
زعم اين دسته،
شعار «براندازی»،
«حکومت کارگری»
و «جمهوری
سوسياليستی»،
با پذيرش اين
نوع «حزب»ها
پيوند خورده
است.
بديهی است که اين روش از کار سطحی و کودکانه، نمی تواند در انطباق با نيازهای پيشروی کارگری باشد. صرف نظر از برنامه ناروشن و عملکرد قيم مآبانه اعضای اين حزب، کارگران پيشرو خواهان تشکيلاتی مشخص تر و ملموس تر و بر بنياد نيازهای واقعی خود کارگران می باشند- چيزی که اين نوع حزب ها فاقد آن هستند. کارگران پيشرو خواهان ايجاد حزب خود که همانا حزب کارگری واقعی است، می باشند. زيرا حزبی که در روند مبارزات ضد سرمايه داری در درون کشور توسط کارگران پيشرو ساخته می شود، تفاوت کيفی ای با حزب های خارج از کشور دارد. برنامه محافل کارگری به مراتب راديکالتر و مرتبط تر به مسايل کارگران است، تا برنامه نيم بند اين حزب ها. اين برنامه فاقد مطالبات انتقالی کارگری است و تنها به يک سلسله کليات بی ارتباط به مسايل روز کارگران (آنهم با اشتباهات فاحش تئوريک) اکتفا می کند(6). تاکتيک های پيشروی کارگری متکی بر طرح «کنترل کارگری» و ايجاد تشکل های مستقل کارگری به مراتب مؤثرتر از طرح تخيلی تشکيل «مجامع عمومی» اين حزب است. مهمتر از همه، عدم حضور سياسی اين قبيل تشکل های خود محور بين، در درون جنبش زنده کارگری ايران، نشاندهنده بی ارتباطی آن با جنبش کارگری است. در دنيای واقعی وغيرتخيلی، چگونه می توان توقع داشت که مثلاً چند ده روشنفکر در خارج از کشور (حتی مجهز به عالی ترين برنامه انقلابی و عملکرد راديکال) با صدور «دستور عمل» برای کارگران، بدون انجام کار مشترک با آنها و آشنايی با زندگی و مسايل روزمره شان، چن