چشم انداز «براندازی»

نکاتی در باره ضرورت و چگونگی تدارک براندازی رژيم و حکومت آتی

 

در دوره اخير، موضوع «براندازی» رژيم بر سر زبان ها بوده است. اين سخنان به نيروهای اپوزيسيون «براندازی طلب» محدود نمی شود، حتی سردمداران رژيم هم، با مشاهده حرکت های انفجاری و غيرقابل کنترل کارگران و دانشجويان، و سرعت گسست نيروهای «گريزازمرکز» در درون «جبهه دوم خرداد». سخت نگران شده و مردم را از اقدام به براندازی برحذر می دارند. نگرانی سردامداران رژيم از طرح موضوع «براندازی» اتفاقی و بی اساس نيست. برخلاف حاميان «اصلاح طلبان» در خارج از کشور که از مسايل اجتماعی به دور بوده و آنها را به درستی درک نمی کنند، سردمداران رژيم، براندازی خود را متحمل شمرده و به هر وسيله خواهان مسدود کردن اين روند طبيعی هستند. می توان به جرأت ادعا کرد که موضوع «براندازی» (چه در سطح تبليغ ضرورت و تدارک آن و چه از ديدگاه منصرف کردن مردم از انجام آن) هم اکنون در ميان عده بيشماری از مردم ايران طرح گشته است. از اينرو ذکر چند نکته در مورد آن و همچنين چشم انداز پيشروی کارگری در ايران و سوسياليست های انقلابی در اين وضعيت، لازم است.

با وجود بروز اختلافات بسيار حاد ميان باندهای هيئت حاکم، همواره همه آنها در مورد يک مسئله وجه اشتراک داشته اند: حفظ نظام جمهوری اسلامی! آنها همگی به شکل سيستماتيک در کردار و گفتار مخالفت شديد خود را با «براندازی» رژيم اعلام داشته اند. اتفاق نظر و عمل آنها در سرکوب قيام های شهرها و به ويژه اسلام شهر و خواباندن اعتراض های دانشجوئی، به خصوص قيام دانشجوئی 18 تيرماه 1378، و نگرانی های مشترک امروزی آنها همگی دال بر اين اتفاق نظر است. البته مخالفت «تماميت خواهان» با براندازی نيازی به توضيح ندارد. چرا که آنها با پايه های حزب الله خود سُکان قدرت سياسی را در دست داشته و با براندازی رژيم منافع مادی و سياسی خود را از دست خواهند داد. اما، «اصلاح طلبان» چه؟

مدافعان «اصلاحات» همواره تأکيد بر اين داشته و دارند که «براندازی» پديده زشت سيرتی است که در هر مورد منجر به خون ريزی و کشتار جمعی و هرج و مرج می گردد. به زعم آنها «معقول» ترين و «مطمئن» ترين روش همانا تغييرات «گام به گام» و «آرام» در درون نظام موجود است (اين نظريات بصورت طوطی وار توسط مدافعان آنها در خارج از کشور تکرار می گردد). آنها مدعی اند که اين روش نه تنها متضمن خطری نيست، بلکه نهايتاً با اعمال فشار تدريجی منجر به تغييرات بنيادين در جامعه خواهد شد. آنها بر اين عقيده اند که گويا «اصلاحات» نظام موجود، نتيجه ی مطلوب تر و مساعدتری از «سرنگونی» يا «براندازی» نظام دربر دارد. آنها نيروهای «براندازی طلب» را «عجول» و بی ارتباط به واقعيت های اجتماعی، و نظريات آنها را مغاير با خواست و مطالبه کنونی مردم ايران قلمداد می کنند.

واقعيت آنجاست که تمام اين استدلال ها خلاف واقعيتند! انگيزه واقعی طرح اين مطالب در جای ديگری نهفته است.

اول، اصلاح طلبان عمدتاً بخشی جداناپذير از هئيت حاکم «جمهوری اسلامی» بوده و «سرنگونی» رژيم را با سرنگونی خود يکی می دانند. همه آنها از ابتدا در سازماندهی «انقلاب اسلامی» دست داشته و پرچم دار آن  بوده اند. همه آنها در سرکوب مردم ايران در طی بيش از دو دهه سهيم بوده اند. حتی «چپ» ترين بخش آنها که امروز دم از «آزادی» مطبوعات می زنند، خود از مسببين اصلی سرکوب مطبوعات و آزادی بوده اند.گرچه برخی رهبران اين گرايش هم اکنون در زندان بسر می برند، اما آنها نيز نسبت به همين نظام توهم دارند. آنها نيز موقعيت خود را با سرنگونی رژيم در مخاطره می بينند. تشکيل «جبهه دمکراتيک مردم ايران» و يا جبهه های وابسته به آن نظير «جبهه متحد کارگران» و «جبهه متحد دانشجويان» همه برای حفظ و نه نابودی سيستم و جايگزينی آن با يک نظام دمکراتيک، طراحی شده اند(1). آقای اکبر گنجی که هم اکنون به مثابه «قهرمان» آزادی مطبوعات و بيان معرفی شده است، خود سال ها از ايدئولوگ های سپاه پاسداران بوده و در سرکوب مردم سهيم بوده است (البته بايد از حق دمکراتيک همين افراد نيز که در زندان بسر می برند در مقابل رژيم دفاع کرد). اما، چگونه افرادی که کمر به قتل «سلمان رشدی» بسته و يا با سپاه همکاری داشته اند می توانند، بدون حتی نقدی به گذشته خود، برای ايران آزادی مطبوعات و بيان به ارمغان آورند؟ بديهی است که سرنگونی قاتلان و سرکوبگران و حزب الله، موقعيت کسانی را نيز که خواهان حکم اعدام سلمان رشدی ها هستند، به مخاطره  می اندازد.

دوم، طرفداران «اصلاحات» نه تنها خواهان حفظ نظام اسلامی هستند، بلکه خواهان اصلاح اين نظام در راستای دگرديسی به يک نظام سرمايه داری مدرن می باشند. اختلاف آنها با باند ديگر نه بر محور ايجاد يک جامعه «دمکراتيک» واقعی است، و نه بر سر ايجاد نظامی که در آن استثمار اکثريت جامعه (کارگران و زحمتکشان) وجود نداشته باشد. اختلاف عمدتاً پيرامون «شيوه» و «آهنگ» برقراری همان نظام، اما با چهره ی «نوين» است. فشارهای بانک های بين المللی بر رژيمی که با بحران عميق اقتصادی روبرو است، برای تزئين رژيم با چهره «دمکراتيک»، ريشه طرح اصلی نظريه «جامعه مدنی» است و نه چيز ديگر! «اصلاح طلبان» کنونی نيز مانند همقطاران خود خواهان استثمار کارگران هستند. اما، به سبک يک نظام شاهنشاهی (سرمايه داری مدرن و مرتبط با دول امپرياليستی). با اين تفاوت که استثمار کارگران برای بازسازی سرمايه داری در ايران نياز به سرعت و شدت مضاعف خواهد داشت. استثمار مضاعف کارگران نيز محققاً به دستگاه سانسور، اختناق و پليس نياز خواهد داشت. بديهی است که   اصلاح طلبان فعلی، اگر موفق به کسب قدرت نيز شوند، بايستی با زور سرنيزه حکومت خود را بر مردم تحميل کنند. مسئله فقط زمان و شيوه اعمال زور است و نه گسست از روش های سابق سرکوب.

از اين زاويه نيز، اصلاح طلبان موافق «براندازی» رژيم کنونی نيستند. سرمايه داران بومی و خارج از کشور (و خادمان سوسيال دمکرات آنها)، تحت هيچ وضعيتی تن به سرنگونی يک نظام سرمايه داری (حتی بدترين آن مانند رژيم کنونی) نمی دهند. ترس و واهمه سرمايه داران از سرنگونی ای که منجر به يک حکومت دمکراتيک کارگری گردد، به مراتب بيشتر از ترس آنها از «انحصار حزب الله» و طرفداران خامنه ای است! زيرا که با حزب الله نهايتاً (با کمی تقلا، فشار و تبانی)  می توان کنار آمد، اما با يک حکومت غير سرمايه داری و کارگری، هرگز(2)!

 

چرا برخی از مردم از «براندازی» می هراسند؟

اصلاح گرايان، برای حفظ موقعيت موجود و عليه فکر «براندازی»، تبليغات وسيعی براه انداخته اند مبنی بر اينکه براندازی مترادف با گسترش «خونريزی» و «کشتار جمعی» است؛ و همه اين ادعاها خلاف واقعيت های تاريخی است.

درست است که در هر انقلابی عده ای کشته می شوند. اما، تاريخ همواره نشان داده است که کشتار و قتل و عام را همواره نيروهای «ضدانقلاب» بر جامعه تحميل کرده اند. در آستانه انقلاب بهمن ماه 1357 و سرنگونی رژيم شاه کشتار جمعی و قتل عامی رخ نداد! کشتار و قتل عام ها، زمانی آغاز شدند که يک دولت سرمايه داری به جای رژيم سابق مستقر شد. رژيم خمينی، پس از خلع سلاح کردن مردم، دست به تهاجم همه جانبه زد و نخست مخالفان را سرکوب کرد و سپس به جان کل مردم افتاد. کشتاری که رژيم خمينی از طريق سرکوب و جنگ بر مردم ايران تحميل کرد به مراتب بيشتر از تعداد معدودی از افراد بود که در حين انقلاب از بين رفتند. کشتاری که رژيم کنونی (و با توافق و يا اطلاع اصلاح طلبان) در همين دو سال اخير انجام داده (مثلاً مورد قتل های زنجيره ای و قتل های رهبران اپوزيسيون در درون و خارج از کشور) به مراتب بيشتر از کل تعداد انسان هايی بودند که در آستانه انقلاب جان باختند.

در ايران طی نيم قرن گذشته، سرکوب و اختناق توسط دو رژيم شاه و خمينی و پس از استقرار حاکميت شان بر مردم اعمال شدند. «ساواک» و «ساواما» مسئول ناپديد شدن و به قتل رسيدن عده بی شماری از مبارزان راه آزادی بوده اند. به عبارت ديگر، مسببين اصلی کشتارها، دولت های حاکم سرمايه داری بوده اند. درست برعکس، در دوره چند ماه آغازين انقلاب اخير، جامعه از نظم، استواری و آرامش بسياری برخوردار بود. مردم مسلح در شهرها، نظم و امنيت عمومی را به بهترين نحوی که در تاريخ بی سابقه بود، اعمال کردند. زيرا مردم عادی خونخوار، دزد، جنايتکار نيستند که بخواهند بدون علت خون براه اندازند. تنها کسانی که دارای منافع مادی و صاحب قدرت سياسی اند، برای حراست از آنها، دست به کشتار و قتل و عام می زنند. در ساير انقلاب ها نيز چنين بوده است.

 

آيا ضرورت «براندازی» وجود دارد؟

«انقلاب»، مبارزه ای است ميان نيروهای اجتماعی برای کسب قدرت دولتی. انقلاب زمانی رخ می دهد که جامعه دچار بحران دائمی شده و حکومت کنندگان کنترل قدرت سياسی را از دست داده و حکومت شوندگان سران حکومت را نپذيرند. در ايران، دولت هم اکنون در چنگ عده ای است که قابليت خود را برای حکومت کردن از دست داده اند. برای سازماندهی مجدد مناسبات اجتماعی، ايجاد دمکراسی، حل مسائل اقتصادی، دولت بايد به دست طبقه ای بيافتد که قابليت انقلابی و قدرت حل مشکلات را دارا باشد. در جامعه ايران وظايف اجتماعی لاينحلی در مقابل مردم قرار دارند. حل مسئله ی دمکراسی، مسئله ملی، مسئله ارضی، مسئله زنان و جوانان (وظايف دمکراتيک)، همراه با حل مسائلی مانند راه اندازی با برنامه اقتصاد و اعمال کنترل کارگری بر توليد و توزيع (وظايف سوسياليستی) در دستور کار قرار گرفته اند.

تنها با سرنگونی کامل رژيم و جايگزينی دولتی که در عمل قابليت حل وظايف جامعه را دارا باشد، می توان به آينده ای دمکراتيک و آزاد برای کليه مردم ايران اميدوار بود. به سخن ديگر، هم اکنون در ايران رشد نيروهای مولده و جهش صنعتی که لازمه ايجاد دمکراسی و رفاه اجتماعی است، در تناقض با مناسبات توليدی قرار گرفته است. محافظ اصلی اين مناسبات توليدی واپس گرا، همانا دولت سرمايه داری کنونی است. پس، برای گشايش دمکراتيک و اقتصاد شکوفا، دولت سرمايه داری  (از هر نوع و با هر ظاهری) بايد کنار گذاشته شود. براندازی چنين دولت هايی از يک نياز عينی و مادی بر می خيزد و صرفاً يک «شعار» انقلابی نيست(3). سوسياليست های انقلابی (کمونيست ها) بر خلاف سرمايه داران، خواهان خونريزی و جنگ افروزی و هرج و مرج نمی باشند. آنان خواهان آن هستند که کليه افراد جامعه از رفاه برخوردار شده و ستم و استثمار و زورگويی برای هميشه از جامعه رخت ببندد. اما، دولت سرمايه داری سير چنين روندی را مسدود می کند. چنانچه دولت سرکوبگر سرمايه داری، به صورتی مسالمت آميز کنار می رفت و سرنوشت جامعه را به اکثريت مردم می سپرد، ديگر نيازی به براندازی آن و سازماندهی انقلاب نمی بود. اما، تاريخ نشان داده است که دولت های سرمايه داری برای حفظ منافع اقليتی در جامعه و مالکيت خصوصی از هر شيوه ای استفاده کرده و اختناق و سرکوب را توسط ارگان های سرکوبگر خود (پاسداران، بسيجی ها، پليس و ارتش) بر مردم تحميل می کنند. پس ضرورت «براندازی» از ذات همين دولت ها برخواسته و تنها نيروی محوری اين براندازی نيز طبقه کارگر است- طبقه ای که هيچ چيز جز زنجيرهايش را برای از دست دادن ندارد، طبقه ای که تا به آخر تکاليف عقب افتاده دمکراتيک جامعه همراه با تکاليف سوسياليستی را انجام خواهد داد و همانند لکوموتيوی کل قشرهای تحت ستم را بسوی آينده بهتر راهنما خواهد شد.

 

آيا امروز طبقه کارگر آماده «براندازی» است؟

در يک کلام، خير! طبقه کارگر (بطور اعم کلمه) به مثابه تنها نيروی تعيين کننده در انقلاب آتی، امروز در موقعيت «براندازی» رژيم و کسب قدرت سياسی نيست. پراکندگی، فقدان امکان سازماندهی و تنزل در اعتماد به نفس، نبود تشکيلات و رهبری در درون طبقه کارگر، که خود همه ناشی از اعمال سرکوب و اختناق؛ و مهمتر از اينها، فشارهای شديد اقتصادی در دوره پيش بوده، طبقه کارگر را به حاشيه رانده است و از همين روست که سُکان مبارزات ضد استبدادی در اين دوره به دست دانشجويان، زنان و نويسندگان، به مثابه حساس ترين قشرهای اجتماعی، افتاده است. اما، همانطور که تاکنون مشاهده شده، مبارزات اين قشرهای تحت ستم (هر چند انقلابی و راسخ) بدون شرکت و حضور فعال ومتشکل طبقه کارگر، به نتيجه مطلوب و تعيين کننده نرسيده و نخواهد رسيد.

طبقه کارگر در وهله نخست نياز به استقرار خود به مثابه يک «طبقه» دارد. به سخن ديگر، اين طبقه به بهبود وضعيت اقتصادی، تضمين کار دائمی و حل مشکلات روزمره (خوراک، مسکن و بهداشت) نيازمند است. تا زمانی که اين مسايل ابتدايی حل نشوند، اعتراض ها و مبارزات کارگران پراکنده و غيرمتشکل خواهد بود. البته هر روزِ به تجربيات ضدسرمايه داری کارگران افزوده می شود. به ويژه آنکه بخش از کارگران (پيشروی کارگری) که از موقعيت اجتماعی، توان و تجربه متفاوتی برخوردارند، بصورت مداوم در صحنه مبارزاتی حضور داشته و امر سازماندهی کارگران را به عهده  گرفته اند (بعداً مفصل تر توضيح داده خواهد شد).

به عبارت ديگر، وضعيت عينی برای «براندازی» و انقلاب کارگری آماده است، اما شرايط ذهنی برای آن هنوز آماده نيست و تدارکات برای تحقق آنان، ضروری است. اين مسئله (يا تناقض) اصلی است که در مقابل پيشروان طبقه کارگر (و نيروهای انقلابی) قرار گرفته است. در حال حاضر، يافتن راه حل واقعی و پرکردن اين خلاء عينی، به يکی از وظايف محوری نيروهای انقلابی مبدل گشته است. قبل از پرداختن به راه حل های پيشنهادی، اشاره ای کوتاهی می شود به انحرافات نظری و راه حل های گرايش های «براندازی طلب» اپوزيسيون «چپ».

انحرافات نظری «براندازی طلبان»، براندازی طلبان اپوزيسيون چپ (نيروهايی که خود را کماکان «کمونيست» پنداشته و به نوعی از جمهوری شورايی و حکومت کارگری حمايت می کند)(4)

عموماً به سه دسته تقسيم می شوند:

دسته اول، آنان که با ادعای نمايندگی از جانب کارگران، خواهان تشکيل حکومت متکی بر حزب و تشکيلات خود هستند؛

دسته دوم، آنان که به نام کارگران، توجه خود را معطوف به اختلاف های درونی رژيم کرده و در اتحاد با «بخش راديکال اصلاح طلبان غيرحکومتی» خواهان «براندازی» رژيم اند؛

دسته سوم، آنان که در دفاع از کارگران، به طرح شعارهای کلی، مانند براندازی «انقلابی» يا «سوسياليستی» رژيم و تشکيل حکومت شورايی و انتقال «آگاهی» و «دانش سوسياليستی» به درون طبقه کارگر توسط «سازمان»ها يا «هسته»های خود، بسنده می کنند.

هر سه دسته دچار انحرافاتی هستند که به آنها اشاره می شود:

دسته اول، دچار انحراف «خود- محور بينانه» گشته، و به تازگی به مفهومی «کودتا گرايانه» از انقلاب کارگری رسيده است. اين قبيل «حزب»ها با استفاده از امکانات مادی خود برای تبليغات عمومی ضدرژيمی در خارج، به اين نتيجه رسيده که گويا کارگران پيشرو، توان و قابليت سازماندهی انقلاب آتی را نداشته و نياز وافر به يک «رهبری» دارند- رهبری ای که کافيست با تبليغات اينترنتی و راديويی از خارج حداقل «يک ميليون» نفر را به خود جلب کند سپس تسخير قدرت نمايد (آن هم تا يکسال و نيم ديگر!)(5). ايده «کمونيسم کارگری» نيز برای پرکردن اين خلاء ابداع شده است. بنابر اينگونه «استدلال های منطقی»، «حزب» (به قول خودشان حزب بلشويک!) و «رهبرانش» معرفی گشته، «رهبر» (به قول خودشان لنين!) معين شده، ايستگاه راديويی و اينترنتی بکار افتاده و آنچه باقی مانده، تنها پيوستن کارگران به اين حزب است! به زعم اين دسته، شعار «براندازی»، «حکومت کارگری» و «جمهوری سوسياليستی»، با پذيرش اين نوع «حزب»ها پيوند خورده است.

بديهی است که اين روش از کار سطحی و کودکانه، نمی تواند در انطباق با نيازهای پيشروی کارگری باشد. صرف نظر از برنامه ناروشن و عملکرد قيم مآبانه اعضای اين حزب، کارگران پيشرو خواهان تشکيلاتی مشخص تر و ملموس تر و بر بنياد نيازهای واقعی خود کارگران می باشند- چيزی که اين نوع حزب ها فاقد آن هستند. کارگران پيشرو خواهان ايجاد حزب خود که همانا حزب کارگری واقعی است، می باشند. زيرا حزبی که در روند مبارزات ضد سرمايه داری در درون کشور توسط کارگران پيشرو ساخته می شود، تفاوت کيفی ای با حزب های خارج از کشور دارد. برنامه محافل کارگری به مراتب راديکالتر و مرتبط تر به مسايل کارگران است، تا برنامه نيم بند اين حزب ها. اين برنامه فاقد مطالبات انتقالی کارگری است و تنها به يک سلسله کليات بی ارتباط به مسايل روز کارگران (آنهم با اشتباهات فاحش تئوريک) اکتفا می کند(6). تاکتيک های پيشروی کارگری متکی بر طرح «کنترل کارگری» و ايجاد تشکل های مستقل کارگری به مراتب مؤثرتر از طرح تخيلی تشکيل «مجامع عمومی» اين حزب است. مهمتر از همه، عدم حضور سياسی اين قبيل تشکل های خود محور بين، در درون جنبش زنده کارگری ايران، نشاندهنده بی ارتباطی آن با جنبش کارگری است. در دنيای واقعی وغيرتخيلی، چگونه می توان توقع داشت که مثلاً چند ده روشنفکر در خارج از کشور (حتی مجهز به عالی ترين برنامه انقلابی و عملکرد راديکال) با صدور «دستور عمل» برای کارگران، بدون انجام کار مشترک با آنها و آشنايی با زندگی و مسايل روزمره شان، چند ميليون را به حزب خود جلب کنند؟ مگر اينکه تصور شود اين چند ميليون نفر افرادی بی اراده و غيرسياسی هستند. در اينصورت است که نام چنين عملی را «انقلاب کارگری» نمی توان گذاشت و بايد آن را نوعی «کودتا» دانست.

از ديدگاه پيشروی کارگری اگر قرار باشد که پس از «براندازی» دولت جايگزينی، نماينده يک گرايش «خرده بورژوای راديکال» باشد، بهتر است چنين براندازی ای شکل نگيرد. زيرا در بهترين حالت، سناريويی مانند دخالت ساندنيست ها در انقلاب نيکاراگوئه تکرار خواهد شد و براندازان پس از دوره ای قدرت را دو دستی تحويل بورژوازی خواهند داد (البته چنين حزب هايی هرگز به گرد پای سازمانی نظير ساندنيست های در دوره قبل از سرنگونی سوموزا نخواهد رسيد- چه به لحاظ شيوه مبارزاتی، چه پايگاه اجتماعی و چه برنامه). کارگران ايران از چنين «براندازی» ای نفعی نخواهند برد. اين قبيل طرح های کودتا گرايانه، در نهايت منجر به عقب افکندن سرنگونی رژيم به تشکيل حکومت کارگری، می شود. زيرا برای کارگران پيشرو کمونيست، مسئله سرنگونی رژيم و ماهيت دولت آتی که قرار است جايگزين آن شود، از يکديگر تفکيک ناپذيرند.

دسته دوم دچار انحراف «فرصت طلبانه» است و شعار سرنگونی رژيم را، با استدلال های بی اساس، همواره موکول به «اتحاد» با بخشی از جناح های رژيم کرده و در نتيجه عملاً استقلال کارگران را مورد سوال قرار می دهد.

می گويند، «به جرأت می توان گفت که سرنگونی جمهوری اسلامی آشکاراً در افق بی واسطه مبارزات توده های ميليونی مردم قرار گرفته است». اما، همواره چشم اميد به اختلافات درونی رژيم دوخته و به دنبال «بخش راديکال اصلاح طلبان غيرحکومتی» است، تا با آنها «براندازی» را سازمان دهد(7)! چنانچه وضعيت عينی برای سرنگونی آماده باشد و چنانچه مبارزات «ضداستبدادی و ضدمذهبی حاکم» در جريان باشد (که چنين است)، يک نيروی انقلابی بايد توان «بالفعل» و حتی ضعيف طبقه کارگر را به يک نيروی «بالقوه» و قوی تبديل کند، نه اينکه به دنبال «اصلاح طلبان» روانه شود. انقلابيون واقعی بايد نقش «رهبری» طبقه کارگر را از هم اکنون تبليغ و ترويج کرده و اتحاد قشرهای ناراضی اجتماعی را به دور برنامه انقلابی طبقه کارگر بسيج کنند و نه اينکه به نام کارگران و «سوسياليزم» مصالحه با بورژوازی را تبليغ کنند. اين روش از «براندازی» به سبک اين قبيل سازمان ها، هيچگاه در تاريخ به نفع طبقه کارگر و زحمتکشان تمام نشده است. آنها متکی بر تزهای استالينيستی «انقلاب دو مرحله ای»، همواره خواهان «ائتلاف» با بخشی از بورژوازی بوده اند. گرچه صحبتهای «راديکال و انقلابی» به ميان می آورند و خود را وابسته به کارگران معرفی می کنند، اما در عمل به دنبال بخشی از بورژوازی راهی می شوند و استقلال کارگران را نفی کرده و امر سرنگونی دولت بورژوايی را مسدود می کنند(8).

بديهی است که سرنگونی رژيم سرمايه داری و جايگزينی آن با رژيمی که بخشاً متشکل از بورژوازی باشد، آن «براندازی» ای نيست که مدنظر کارگران باشد. کارگران در چنين براندازی ای ذينفع نخواهند بود و طبعاً در آن شرکت نخواهند کرد. زيرا آنها در چنين وضعيتی محققاً فاقد قدرت ضروری برای پيشبرد اهداف خود خواهند بود.

دسته سوم دچار انحرافات «فرقه گرايانه» و «انفعال گرايانه» است. اين طيف از رهبران و اعضای سابق سازمان های «چپ»، گرچه به ظاهر شعارها و نظريات مترقی و «انقلابی» را انعکاس می دهند، اما همه در لاک های فرو بسته خود باقی مانده و هنوز درس های اوليه را از اشتباهات سياسی، نظری و عملی گذشته، نگرفته اند. آنها صحبت از «حکومت کارگری» به ميان می آورند، بدون آنکه نظريات سابق خود در مورد «انقلاب دمکراتيک» يا «جمهوری دمکراتيک خلق» را نقد کرده باشند؛ از «تشکيلات انقلابی کارگری» سخن به ميان می آورند، بدون اينکه گامی در راه انحلال گروه های چند يا چندين نفری خود و پيوستن به محافل کارگری، برداشته باشند(9). آنها در بهترين حالت تقليد سازمان های سنتی را در آورده و در بدترين حالت آلت دست همان سازمان های سنتی شده اند. هنوز پس از ده ها «وحدت» و «انشعاب» در نيافته اند که راه توفيق در فعاليت سياسی، «وحدت» با پيشروان کارگری در ايران است و نه حفظ نام و نشانی سازمان های «پرافتخار» سابق، که همه از اعتبار ساقط شده اند. اين دسته، تنها صورت خود را با سيلی «سرخ» نگهداشته و سرگرم انجام خرده کاری های بی حاصل است، تا معجزه ای پيش آيد و آنان را از اين مخمصه نجات دهد(10).

بنابراين، طرح شعار «براندازی» اين دسته را نمی توان جدی تلقی کرد، چرا که اينان از پشتوانه سياسی و تشکيلاتی لازم برخوردار نيستند. بعلاوه، اين گروه ها نيز مانند دو دسته بالا، خود را فرای کارگران پيشرو قرار داده، و برخلاف ادعاشان، از اعتبار لازم در ميان کارگران پيشرو برخوردار نمی باشند.

 

پيوند با پيشروی کارگری

اما، هر سه دسته بالا، يک وجه اشتراک با يکديگر دارند. هر سه، نقش و اهميت «پيشروی کارگری» را در محاسبات سياسی از قلم می اندازند. آنها عملاً نشان    داده اند که به اين مسئله بی توجه بوده و در واقع اعتقادی به اين قشر اجتماعی نداشته و همواره تشکيلات «خود» را بعنوان جايگزين آن معرفی کرده اند. در حالی که اين سازمان ها و گروه ها، حداقل در دهه پيش، هيچ نقش مؤثری و تعيين کننده ای در تحولات درون جنبش کارگری ايفا نکرده اند. کارگران پيشرو، بخش آگاهی از طبقه کارگر هستند که به علت موقعيت ويژه خود در کارخانه ها، و عملکرد آگاهانه و تجربه شان، به رهبران عملی (و طبيعی) و يا سخنگويان کارگران مبدل می شوند. برخلاف طبقه کارگر (بطور اعم)، اين بخش از کارگران، در افت و خيزهای مبارزات کارگری نه تنها نااميد و دلسرد نمی شود، بلکه (مثلاً دو دهه پيش) خود را به تئوری نيز مسلح می کند.

در نتيجه آنان صرفاً «کارگر» نيستند، و در واقع به «کارگر روشنفکر» مبدل گشته اند. آنها همانند «روشنفکران»، ضمن حضور فعال در جنبش کارگری و رهبری اعتراض های کارگری و اعتصابات در دو دهه پيش، به مطالعه و دنبال کردن دقيق خبرهای سياسی و کسب تجربه تئوريک پرداخته اند. آنان خود را در درون «محافل کارگری» (هسته های مخفی کارگری) با رعايت اکيد مسايل امنيتی متشکل کرده و در درون جامعه، با کسب هنر ادغام فعاليت مخفی و علنی قادر شده اند که در ميان کارگران باقی مانده و آنها را در مبارزات روزمره شان رهبری کنند. آنها در ايران، در دورانی  که کليه سازمان های قيم مآب «چپ» در خارج از کشور ادعای رهبری کارگران را داشته اند، در صف مقدم مبارزات ضدسرمايه داری و ضداستبدادی قرار گرفته، و در غياب سازمان های سنتی، دست به سازماندهی اعتراض ها و اعتصاب ها زده و در تدارک ساختن نهادهای مستقل کارگری و تبليغ آن نظريه بوده اند. رهبران واقعی کارگران همانا اين «کارگر روشنفکران» هستند. حزبی نيز که در آتيه برای رهبری انقلاب کارگری بايد ساخته شود، الزاماً همراه با اين قشر تشکيل می يابد. درغير اينصورت به مقاصد خود نخواهد رسيد.

اين قشر فعال اجتماعی، گرچه فاقد سخنگويان رسمی، نشريات و تشکل، «رهبر» و امکانات مالی است، اما، به صورت متشکل و پيگير حضور سياسی داشته و همراه با تعميق بحران سياسی رژيم و تحولات درونی آن، يقيناً در حال شکل گيری متشکل است.

در وضعيت کنونی، پيوند نيروها و افراد انقلابی با اين قشر اجتماعی، به يکی از وظايف اصلی مبدل گشته است. تنها پيوند «روشنفکر کارگران» (روشنفکران   انقلابی ای که خود را در خدمت جنبش کارگری قرار داده و مورد تاييد کارگران پيشرو قرار گرفته اند) و «کارگر روشنفکران» (کارگران پيشرو که در دو دهه پيش در صف مقدم مبارزات ضدرژيمی بوده و به رهبران عملی کارگران مبدل گشته اند). راه را برای ايجاد «حزب پيشتاز انقلابی» که براندازی رژيم و تشکيل حکومت کارگری را تدارک می بيند، باز خواهد کرد. تنها از کانال اين قشر اجتماعی است که می توان با توده ی کارگران ارتباط برقرار کرد (به سخن ديگر پاسپورت ورود به درون جنبش کارگری را به دست آورد) و امر دخالتگری را سازمان داد. چنانچه از هم اکنون چنين تدارکی ديده نشود، در وضعيتی که کارگران وضعيت مساعدتری يافته و اعتماد به نفس يابند، تدارک براندازی و تشکيل حکومت کارگری، به مراتب دشوارتر و حتی می توان يقين داشت که غيرممکن خواهد بود.

 

دخالت در درون «جبهه سوم»

بعلاوه، تقويت تشکل های مستقل کارگری، دانشجويی و زنان برای تدارک براندازی رژيم ضروری است.

در طول سه سال و نيم گذشته، در هر مرحله از مبارزات، گرايش های «گريز از مرکز» در درون «جبهه 2 خرداد» ظاهر گشته اند. قيام دانشجويان در 18 تير ماه 1378 نمونه بارزی است از اين وضعيت عينی(11). در جامعه ی ما به ويژه پس از قيام دانشجويان، «جبهه سوم» ی ايجاد شده است. اين جبهه عملاً يک جبهه ی «ضدنظام سرمايه داری حاکم» است (حتی چنانچه متشکل و مجهز به تحليل های مارکسيستی نباشد). اضافه بر اينها کارگران ايران يک روز هم دست از مبارزات ضدحکومتی بر نداشته و بطور سيستماتيک مطالبات صنفی/ سياسی خود را طرح کرده اند (به ويژه درماه های اخير). در درون طبقه کارگر، مبارزه حول ايجاد تشکل های «مستقل» کارگری طرح گشته است(12). زنان ايران نيز نقش پراهميتی داشته اند(13).

يکی ديگر از وظايف اپوزيسيون «چپ» اينست که به جای دنبال روی از جناح های «راديکال» هيئت حاکم و «اصلاح طلبان» و خرده کاری های بی حاصل (مانند بهم زدن جلسات مخالفان و يا اشغال مراکز دولتی در خارج)، به ايجاد يک «اتحاد عمل» سراسری همراه با متحدان کارگران، دانشجويان و زنان ايران در خارج (يعنی نيروهای مترقی بين المللی) در دفاع از کارگران ايران، مبادرت کند. اين نهاد سراسری با حمايت مادی و معنوی از تشکل های مستقل کارگری، دانشجويی و زنان، می تواند زمينه مساعدتری در راستای تدارکات اوليه برای براندازی فراهم آورد. چنين اقداماتی همچنين می تواند زمينه لازم را برای فعاليت مشترک و نهايتاً وحدت اصولی نيروها و افراد براندازی طلب حول نيازهای پيشروی کارگری در ايران، بوجود آورد.

با اينهمه و در نهايت، وحدت تشکيلاتی نيروهای براندازی طلب، در درون کارخانه ها و محلات کارگری خود ايران، جايی که کارگران پيشرو در حال مبارزه روزمره هستند، بايد صورت پذيرد. در عين حال مبارزه عملی در راستای سرنگونی، بدون روشن کردن ماهيت دولت آتی و تعيين ضرورت تشکيل حکومت کارگری و رژيم شورايی، بی ثمر خواهد بود. تجربه تلخ «اتحاد» نيروهای «چپ» با طرفداران خمينی، در روند سرنگونی رژيم شاه را، نبايد از ياد برد. «وحدت» به هر بهاء و بدون بررسی و تحليل ماهيت رژيم های بورژوا، امر براندازی را در نهايت مسدود خواهد کرد. «براندازی طلبان» بايد روش و شکل براندازی و ماهيت حکومت آتی و همچنين گام بعدی را در صورت سرنگونی رژيم و نبود شوراهای کارگری را توضيح دهند (14)، وگرنه هر وحدتی از ابتدا محکوم به شکست خواهد بود.

 

م. رازی          

Razi@kargar.org

 

زيرنويس ها:

1- رجوع شود به سر مقالات اخير «کارگر سوسياليست»       http://www.kargar.org/maghalat.htm

2- رجوع شود به نقد مواضع «اصلاح طلبان»               http://www.kargar.org/naghd.htm

3- رجوع شود به «کارگر سوسياليست» شماره 73 (آخرين کنفرانس) http://www.javaan.net/kargari_archiv/nashriat/ks73.pdf

4-  برخورد به «براندازی طلبان» بورژوا و شيوه عمليات مسلحانه کنونی آنها (که مورد توافق ما نيست) به مقالات آتی موکول می شود.

5- رجوع شود به سخنرانی افتتاحيه کنگره سوم انترناسيونال هفتگی شماره 34، 9 دی 1379. http://www.kargar.org/naghd.htm

6- رجوع شود به نقد برنامه «حزب کمونيست کارگری»

7- رجوع شود به تک برگی 83 راه کارگر، 17 مرداد 1379، ص 6

8- رجوع شود به نقد مواضع «راه کارگر»

http://www.kargar.org/naghd.htm

9- گروه ما، بارها اعلام کرده که حاضر است، در راستای پيوند با محافل کارگری ايران، تشکيلات خارج خود را منحل کند.

10- رجوع شود به مقاله «بحران چپ يا چپ بحران زا»، و نقد «اتحاد چپ کارگری»http://www.kargar.org/naghd.htm

11- رجوع شود به مبارزات و مسايل جنبش دانشجويی

http://www.kargar.org/javanan.htm

12- رجوع شود به http://www.kargar.org/kargaran.htm

13- http://www.kargar.org/zanan.htm

14- رجوع به مقاله «نقش شوراهای کارگری در انقلاب آتی و ضرورت تشکيل مجلس مؤسسان»

 

تاريخ و ادبيات مارکسيستی