پیش گفتار مازيار رازی

به «تزهایی در باره ی فويرباخ» اثر کارل مارکس

 

فلسفه «عمل»  

ملاحظاتی بر نظريات فلسفی کارل مارکس

 

"فيلسوفان تنها جهان را به شيوه های گوناگون تعبير کرده اند. مسأله اما بر سر دگرگون کردن جهان است."(1)

 کارل مارکس، بهار 1845.

 

گرچه «تز» بالا از سوی «اپوزيسيون چپ» به کرّات نقل شده، اما مفهوم کامل آن، که ستون فقرات فلسفه مارکسيزم را تشکيل می دهد، هيچ گاه به بحث جامع گذاشته نشده، است.(2)  برخلاف نظريات برخی از نظريه پردازان چپ، «مارکسيزم» يک «ايدئولوژی» نيست، زيرا که ايدئولوژی يک «آگاهی کاذب»(3) است. تنها بورژوازی حامل «ايدئولوژی» است و طبقه کارگر نيازی به «آگاهی کاذب» ندارد. در واقع «مارکسيزم» يک «علم» است. علمی که «جهان بينی» طبقه کارگر را توضيح می دهد. در عين حال، «مارکسيزم» به عنوان يک نظريه، «سلاح» انقلاب پرولتری است. در مرکز «مارکسيزم» نيز فلسفه «عمل»(4) (پراکسيس) قرار گرفته است.

برخلاف توضيحاتی که «مارکسيست»های چپ از «ماترياليزم ديالکتيک» ارائه داده اند، فلسفه «عمل» مارکس بر محور مطلب ديگری استوار گشته است. يکی از روش های عادی توضيح و تشريح فلسفه ی مارکسيستی، تأکيد بر دعوای سنتی بين «ماترياليست»ها و «ايده آليست»ها است. مکتب نخست تأکيد بر تقدم «ماده» (عين) بر «روح» (ذهن) دارد و مکتب دوم برعکس. نظريه پردازان سنتی استدلال می کنند که «کشف» مارکس در حوزه ی فلسفی اين است که «ماترياليزم» فوئرباخ و «ايده آليزم» هِگل را در هم آميخته «غنی» کرده است. آنان تنها به برشمردن «قوانين» فلسفی (مانند تغيير کمّيت بر کيفيت، نفی در نفی، وحدت ضدين، «تز»، «آنتی تز»، «سانتز» و غيره) بسنده می کنند. در واقع مارکسيست های سنتی در بهترين حالت، فلسفه ی مارکسيستی را بر مبنای نظريات ارائه شده توسط «لنين»(5) (نوشته های فلسفی) و يا «انگلس» (آنتی دورينگ) توضيح می دهند. ترديدی نيست که در اين آثار ارزنده، عناصر بسيار مهمی از فلسفه مارکسيستی نهفته است. اما، مسأله اساسی فلسفه مارکسيستی اين نکات خلاصه نمی گردد.

 

مفهوم فلسفه ی «عمل» نزد مارکس

کليه فيلسوفان پيشا مکتب ايده آليستی هِگل، «عمل» و يا رابطه بين «تئوری» و «عمل» در فلسفه را با ترديد می نگريستند. به زعم آنان، گويا ترکيب «عمل» با تئوری، منجر به کاهش «خلوص» مسايل نظری می گشت. پيش از مارکس، ايده آليزم آلمانی ی نهفته در نظريات هِگل، ترکيب «عمل» و «تئوری» را آگاهانه ارزيابی و طرح کرد. علت آن نيز اين بود که ايده آليزم آلمانی در مرکز جنبش انقلابی ضد فئودالی آن دوره قرار گرفته بود (به ويژه در فرانسه). هِگل در نوشته های خود، به کرّات به ارتباط بين فلسفه و واقعيت انقلابی زمان خود اذعان داشت. پس از آن، مارکس در مورد وضعيت آن دوره نوشت که: "آلمان وجدان تئوريک ساير کشورها است که در عمل آنچه را آلمان ها [فيلسوفان آلمانی] در موردش فکر می کردند، به مورد عمل قرار داده است"(6) اما، با اين وصف ايده آليزم مطلق گرايانه ی هِگل، دنيا را همانگونه که «موجود» بود پذيرفت؛ و خواهان تغيير يا دگرگونی آن نگشت. او در «درس های تاريخ فلسفه» اشاره می کند که: "هدف نهايی فلسفه اين است که بين تفکر و واقعيت آشتی ايجاد کند."(7)

در واقع، تنها کارل مارکس بود که به روشنی رابطه ميان فلسفه ی ايده آليستی و «عملِ» انقلابی را توضيح داد.

از ديدگاه مارکس، «عملِ» انسانی، که با هدف تغيير طبيعت و اجتماعِ پيرامون خود شکل گرفته است، مقام مرکزی در شناخت جامعه را به خود معطوف می دارد. «فلسفه» نيز آگاهی، پايه تئوريک و ابزار اين عمل را بنياد می گذارد. از ديدگاه مارکس، رابطه بين «تئوری» و «عمل» (پراکسيس)، هم يک رابطه «عملی» و هم «نظری» است. «عملی» از اين لحاظ که «تئوری» در تحليل نهايی راهنمای فعاليت انسانی است، به ويژه عمل انقلابی اش. «نظری» از اين لحاظ که اين ارتباط يک اقدام آگاهانه است. فلسفه ی «عملِ» مارکس، پيوند بين «فلسفه» به شکل اعم را با «واقعيت موجود» توضيح می دهد. اين نکته را که هِگل ناديده می گرفت. اما، پس از وی، «هِگل های جوان» از نظريات او فراتر رفتند.

مارکس برای نخستين بار، گُسست خود با «هِگل ی های جوان»(8) را با نقد به نظريات آنها در سال 1843، آغاز کرد. مارکس با نقد بر دو مکتب موجود «هِگل های جوان»، نظريه فلسفه «عمل» را تکامل داد. او نوشت که:  "سلاح نقد هرگزجايگزين نقد سلاح ها نمی گردد...تئوری زمانی به يک نيروی مادی تبديل می گردد که توده ها مردم را جلب کرده باشد... زمانی که راديکال شده باشد."(9)

 

نقش پرولتاريا در تحقق فلسفه ی «عمل»

پس از اين تکامل نظری، دو سؤال برای مارکس مطرح شد: اول، آن تئوری ئی که منطبق با واقعيت است کدام است؟ دوم، چه کسی در جامعه اين تئوری را به «عمل» انقلابی تبديل می کند؟ پاسخ او به اين سؤال ها، در نوشته های بعدی وی به روشنی بيان گشت.

او معتقد بود که در وهله ی نخست، «تئوری»ی مورد نظر، بايستی «راديکال» و «انقلابی» باشد. به سخن ديگر، تئوری که خواهان حفظ وضعيت موجود (بورژوايی) باشد، يک تئوری «راديکال» و «انقلابی» نيست. پس چنين تئوری ئی قادر به مبدل شدن به «نيروی مادی» و «جلب» توده ها نخواهد شد.(10) و دوم، طبقه کارگر تنها طبقه ئی است که قادر به تحقق اين تئوری (فلسفه) در جامعه است.

مارکس ادامه می دهد که تئوری زمانی «راديکال» است که ريشه آن درک گردد "برای انسان ريشه همان انسان است"(11) سپس تأکيد می کند که: "تئوری زمانی در مردم تحقق می يابد که نيازهای آنها را برآورده کند"(12) بنابراين از ديدگاه مارکس فلسفه «عمل» يک نقد راديکالی است که زمانی از «تئوری» به صحنه «عمل» وارد می گردد که پاسخگوی نيازهای انسان های واقعی در جامعه باشد. به سخن ديگر، «تئوری» به خودی خود «غيرعملی» است، زيرا که قابل تحقق نيست؛ و کارآيی «تئوری»، مشروط به وجود «نقدراديکال» منطبق با نيازهای مردم است. از ديدگاه مارکس، اين نکته پايه و اساس انتقال «تئوری» به «عمل» را تشکيل می داد. از آنجايی که نيازهای مردم با رهايی کامل آنها قابل تحقق است، پس لازمه اين انتقال (تئوری به عمل)، يک «انقلاب اجتماعی» است. و در مرکز اين انقلاب نيز پرولتاريا، به عنوان تنها طبقه متشکل تحت ستم که آزادی اش پيش شرط آزادی کل بشر است، قرار دارد. بدين ترتيب پرولتاريا با نفی خود به مثابه يک طبقه، کل نظام طبقاتی را از ميان بر می دارد.

مارکس معتقد بود که، پرولتاريا به رهايی کامل خود دست نمی يابد، مگر اينکه «تئوری» را به «عمل» تبديل کند. او تأکيد می کرد که تئوری به خودی خود منجر به رهايی پرولتاريا نمی گردد. همچنين «وجود» يا «حضور» اجتماعی تئوری به خودی خود، منجر به آزادی طبقه ی کارگر نمی گردد. طبقه کارگر در ابتدا بايد به موقعيت اجتماعی خود آگاه گردد- به نيازهای راديکال خود واقف گردد. و سپس لزوم فراهم آوردن زمينه مادی برای رهايی خود را درک و در ارتباط با آن «عمل» انقلابی سازمان دهد.

«آگاهی» پرولتاريا، نيز «فلسفه» يا جهان بينی آن طبقه است. در واقع، پرولتاريا و فلسفه يک واحد غيرقابل تفکيک را تشکيل می دهند. مارکس در اين مورد می نويسد که: "همانطور که فلسفه سلاح های مادی خود در پرولتاريا جستجوی می کند، پرولتاريا نيز سلاح های معنوی خود را در فلسفه می يابد".(13)  به سخن ديگر، بدون پرولتاريا و در غياب نيروی بالقوه ی آن طبقه، هيچگاه افق محدود فلسفه (يا تئوری)، گشايش نمی يابد. «فلسفه» تنها زمانی به هدف نهايی خود می رسد که متکی بر يک طبقه- به مثابه ابزار و سلاح مادی اش باشد- و ريشه در «واقعيت» عينی پيدا کند. از سوی ديگر، پرولتاريا بدون دسترسی به سلاح معنوی خود (فلسفه)، به رهايی نهايی نخواهد رسيد. مارکس می گويد که: "فلسفه بدون الغا پرولتاريا تحقق واقعی نمی يابد و پرولتاريا بدون تحقق واقعی فلسفه نمی تواند خود را ملغا کند"(14).

**************

تا اين مقطع، تحليل های مارکس در مورد نقش پرولتاريا از زوايه مفاهيم فلسفی بنا شده بود و نه تحليل های اقتصادی- اجتماعی. تحليل او محدود، و تنها متکی بر ارزيابی تاريخی او از وضعيت پرولتاريا بود. او هنوز نقش پرولتاريا را از زاويه تحليل قوانين حاکم بر روابط اقتصادی سرمايه داری، روابط طبقاتی جامعه بورژوايی و دولت سرمايه داری، بنا نکرده بود. در واقع، کمبود يک تحليل علمی از نقش پرولتاريا در تحليل های آن دوره ی او مشاهده می شد. اما با اين وصف او به نقش مرکزی پرولتاريا در انقلاب و دگرگونی جامعه بورژوايی دست يافته بود. پس از آن دوره، او تمرکز خود مبنی بر توضيح نظر «عمل» را بر «کار بشر» يا توليد مادی گذاشت. او چنين روشی را در دست نوشته های اقتصادی- فلسفی 1844 (دست نوشت های 1844) آغاز کرد و در کتاب «سرمايه» به عالی ترين شکل آن تجلی داد. نظريه ئی که بر اين امر تأکيد داشت که: "پرولتاريا به علت فروش نيروی کارش ارزش افزونه توليد کرده و نقش آن در توليد زمينه لازم برای سازماندهی انقلاب سوسياليستی را فراهم می آورد".

اما، بازتاب اين نظريات به دقيق ترين شکل آن در تزهای فوئرباخ نمايان شد.

 

تزهای فوئرباخ و فلسفه «عمل»

اساسی ترين خصوصيات فلسفه ی «عمل»(15) مارکس در تزهای فوئرباخ،(16) 1845، خود را به نمايش گذاشت. در اين اثر کوتاه، مارکس به وضوح مفهوم «عمل» را، مبنی بر وحدت «بشر» و «طبيعت» و وحدت «عين» و «ذهن»، نشان داد(17). در يازده تز، مارکس فلسفه اش را به مثابه فلسفه «تغيير و تحول» جهان معرفی می کند. به تزها می پردازيم:

 

تزاول:

"نقص اصلی ماترياليسم همه ی فيلسوفان تاکنون- از جمله فوئرباخ- اين است که شي،(18)  واقعيت،(19)  جهان محسوس(20)، در آن ها فقط به صورت عين(21) يا نگرش [تأمل(22)] به طور ذهنی درک می شود، نه به صورت فعاليت بشری مشخص(23)، يا پراتيک. اين نشان می دهد که چرا جنبه ی فعال [واقعيت]، برای مخالفت با ماترياليسم، توسط ايده آليسم بسط داده شد البته فقط به صورت انتزاعی چرا که ايده آليسم طبعاً فعاليت واقعی و مشخص را چنان که هست نمی شناسد. فوئرباخ در پی اعيان مشخص، واقعاً متمايز از اعيان انديشه، است؛ ولی خود فعاليت بشری را چون فعاليت عينی نمی نگرد. به همين دليل، در کتاب «ذات(24) مسيحيت» فقط نظری [تئوريک] را فعاليتی اصالتاً بشری می گيرد و درک خود از پراتيک را به شکلی از تظاهر حقير جهود وارانه ی(25) آن محدود می کند. از اين جاست که وی اهميت فعاليت «انقلابی» اهميت فعاليت «عملی- انتقادی» را در نمی يابد.

 

تز اول را دقيق تر می شکافيم.

در سه جمله ی نخست (به ويژه جملات اول و سوم) مارکس می گويد که نقطه قوت ماترياليزم سنتی (به ويژه ماترياليزم فوئرباخ) در تأييد اين امر نهفته است که او واقعيت جهان را مستقل از «ذهن» توضيح می دهد. اما، نقطه اساسی آن اين است که شيی ( objectivity)، واقعيت و جهان محسوس صرفاً به صورت «تأمل» و يا به صورت ذهنی درک می شود و نه به صورت فعاليت محسوس عملی بشری. مارکس می گويد که نزد ماترياليزم سنتی، «شيی» ( objectivity يا Gengenstand چيزی که در «برابر» بشر قرار گرفته است) تنها به مفهوم «عين» (object) يا از طريق «تأمل» و يا «غور»، درک و شناخته می شود و نه به مفهوم فعاليت محسوس (حسّيت) پراتيک بشر، که مربوط و متعلق به جهان عينی است. به سخن ديگر ماترياليست های سنتی به شکل «ايستا» به واقعيت های جهان می نگرند. آنها تنها  به چيزهايی که در برابر آنها (خارج از ذهن آنها) قرار گرفته، می نگرند و در مورد آن اشياء «تأمل» می کنند. آنها به صورت «ذهنی» (سوبژکتيو) و يا چيزی که خارج از آنهاست، به اشياء می نگرند. در تقابل با ماترياليست ها (مانند فوئرباخ)، ايده آليست ها جنبه «فعال»، يعنی تأثير عين بر ذهن را درک کرده اند (هر چند به صورت تجريدی و انتزاعی). البته مارکس بر اين باور است که ايده آليستها نيز کارشان ايراد دارد، زيرا که «عين» را ناديده می گيرند. درک صحيح از فلسفه، از ديدگاه مارکس، اين است که بشر در فعاليتش شناخت پيدا کرده و از طريق تأثيرگذاری بر محيط اطرافش آن را تغيير و تکامل دهد. اهميت فعاليت «انتقادی- انقلابی» نيز از پيوند دادن مفاهيم تئوريک و پراتيک سرچشمه می گيرد.

در دو جمله ی نهايی تز اول، مارکس استدلال می کند که فوئرباخ اين مطلب را درک نمی کند و در کتابش «جوهر مسيحيت»، برخورد به «عمل» (پراتيک) را به معنی «کثيف يهودی» آن در نظر می گيرد («عمل»، به مفهوم پول در آوردن مانند يهودی ها و کثافت کاری کردن تلقی می گردد). اين روش از تفکر در ميان ماترياليست های آن دوره بسيار رونق داشت. بدين ترتيب که «ذهن» در برابر «عين» خارج از خودش تأمل می کند (فکر و تجسس می کند) و سپس ذهن به مفاهيم تئوريک نايل می آيد. اين امر منجر به تغيير جهان می گردد، زيرا که تفکر تحت تأثير دنيای خارجی قرار گرفته است. همچنين فعاليت عملی بشر چيزی است «کثيف»  و  بی ارتباط به اين تفکر. از ديدگاه مارکس، اين طرز فکر اهميت فعاليت انتقادی- عملی- انقلابی را کاملاً نفی می کند.

با طرح اين تز، مارکس تئوری «عمل» (پراکسيس) را به بخشی اساسی «معرفت» بشری ارتقاع می دهد. او بر خلاف نظريات فوئرباخ هر نظريه را که شناخت طبيعت را بی ارتباط با پراتيک عملی بشر بداند، مردود اعلام می کند. او معرفت واقعی بشر را همانند ايده آليست ها تنها محصول آگاهی بشر ارزيابی نمی کند. از ديدگاه مارکس، معرفت به مثابه «معرفت» بشری با فعاليت بشری در طبيعت و يا جهان واقعی، گِره خورده است. روند ادغام فعاليت بشری و طبيعت نيز خود نتيجه ی عمل بشری است. فعاليت بشری، پايه، اساس و محدوديت «معرفت» بشری را تعيين می کند. در ورای اين محدوده، البته «طبيعت» وجود دارد. مارکس اين «طبيعت» را انکار نمی کند، زيرا که آن را پايه درک بشر از دنيا واقعی می داند، اما طبيعت واقعی، نزد وی، طبيعتی است که از بطن فعاليت بشری بيرون آمده باشد. اين طبيعت، پديده ای «در خود» و «بيرونی» نسبت به بشر است. از ديدگاه مارکس، علوم طبيعی همان تاريخ بشر است و تاريخ طبيعی و تاريخ بشر به يکديگر وابسته اند.

 

تزدوم:

اين مسأله که آيا انديشه ی بشری دارای حقيقتی عينی هست يا نه، مسأله ئی نظری نبوده بلکه مسأله ئی عملی است. در پراتيک است که انسان بايد حقيقت، يعنی واقعيت و توان انديشه اش(26) را، اين جا و اکنون، اثبات کند. مناقشه در باره ی واقعيت با        بی واقعيتی انديشه ئی جدا از پراتيک، صرفاً مسأله ئی آخوندی(27) است.

مارکس در اين تز می گويد که دعوا پيرامون، تقدم «ذهن» بر «عين» (استدلال ايده آليست ها) و يا «عين» بر «ذهن» (بحث ماترياليست ها)، چنانچه انسان در پراتيک و فعاليت روزمره اش آن را درک نکند، يک بحث «اسولاستيکی» (مکتب گرايانه) است. اين مناقشه ها، مبنی  بر اين که «حقيقت» وجود دارد يا خير، بايد از طريق «عمل» بشر برايش حل گردد و نه درنتيجه دعوای بين فيلسوفان.

از ديدگاه مارکس هيچ مقوله ئی  از جمله «حقيقت» (يا علم) مطلق نيست. در واقع همه پديده ها نسبی است. حتی خود «حقيقت» نيز نسبی است، و بستگی به پراتيک بشر دارد. بنابراين به زعم مارکس، «حقيقت» را نه می توان بر اساس «تجربه» توضيح  داد و نه متکی بر «ضروری» بودن آن؛ «حقيقت» را تنها می توان براساس «پراتيک» بشر توضيح داد.

 

تزسوم:

آن مسلک(28) ماترياليستی که آدميان را محصول اوضاع و احوال و تربيت می داند و معتقد است که برای تغيير آدميان بايد اوضاع و احوال و تربيت را تغيير داد فراموش می کند که اوضاع دقيقاً به دست آدميان تغيير می يابد و اين خودِ مربی است که نياز به تربيت دارد. از ديدگاه چنين مسلکی، جامعه ناگزير به دو بخش تقسيم می شود که يک بخش آن بالاتر از خود جامعه است (مثلاً نزد رابرت اوون).

تقارن تغيير اوضاع و احوال و تغيير فعاليت بشری، يا تغيير خود به خود، را فقط  در وجه پراتيک انقلابی می توان نگريست و به نحوی عقلانی درک کرد.

در اين تز مارکس به طرفداران دکترين (تئوری) ماترياليستی از جامعه، نقد می کنند (به ويژه ماترياليست های فرانسوی و سوسياليست های تخيل گرای انگليسی). به آنهايی که جامعه و يا وضعيت موجود را «قبول شده» قلمداد کرده، و تنها تصور می کنند که با تغيير «محيط»، «طبيعت»، «اجتماع» و به ويژه «تربيت» انسان ها و «جامعه» به خودی خود رو به بهبود خواهد گذاشت. مارکس در مقابل استدلالات اين عده می گويد که اينها فراموش می کنند که «محيط» و «آموزش» به خودی خود تغيير نمی يابند، و کسی بايد اين تغييرات را انجام دهد. مسئله اينجاست که آن تربيت کنندگان نيز خود نياز به «آموزش» دارند. به سخن ديگر، چنانچه قرار باشد تا تغيير اساسی در جامعه رخ دهد، «بشر» بايد توسط فعاليت (پراتيک) انقلابی وضعيت موجود و عينی را از بنياد تغيير دهد، وگرنه اين روش ماترياليست ها، منجر به تقسيم بيشتر تفاوت طبقاتی در جامعه می گردد. جامعه به دو بخش تقسيم می گردد: «خبرگان» (يا بخش بالاتر) و «مردم عادی».

از ديدگاه مارکس، روش برخورد ماترياليست ها به مسايل جامعه سطحی و يک جانبه (دگماتيک) است. آنها خواهان تغيير اساسی نمی توانند باشند، زيرا که نقش «پراتيک انقلابی» بشر در تغيير محيط خود را ناديده می گيرند.(29)

 

تزچهارم:

فوئرباخ، بر اساس خود بيگانگی انسان، که پديده ی دين است، جهان را دوگانه می پندارد: يک جهان دينی، که موضوع تصور است، و يک دنيای واقعی.(30)  آنگاه بر آن می شود که جهان دينی را در دنيای واقعی که پايه ی آن است مستحيل کند. او غافل است که با اين کار هنوز مسأله به قوت خود باقی است [زيرا آنچه بايد توضيح داد] به ويژه اين است که چرا دنيای واقعی از خود جدا شده، به صورت قلمروی مستقل در ابرها تثبيت می يابد. اين جدا شدن فقط بر اساس از خود گسيختگی و تضاد درونی دنيای واقعی تبيين پذير است. پس نخست بايد جهان را در تضاد آن درک کرد تا سپس بتوان آن را با اقدام انقلابی و حذف تضاد عملاً دگرگون ساخت. به عنوان مثال، همين که دريافتيم که خانواده ی زمينی راز خانواده ی آسمانی است ديگر بايد به انتقاد نظری همان خانواده ی زمينی [از يک سو] و دگرگون کردن انقلابی آن در عمل [از سوی ديگر] پرداخت.

در تزچهارم، درک فوئرباخ از مذهب مورد سؤال قرار می گيرد. در دو پاراگراف نخست، مارکس دنيای واقعی و غيرواقعی را از يک ديگر متمايز می کند. او معتقد است که بشر به عنوان يک فرد، محدوديت هایی در حوزه های معرفت، قدرت و عشق دارا است. اما بشر به مثابه يک واحد عمومی به حوزه های نامحدودی دسترسی پيدا می کند و يکی از آنها «دين» است. مذهب خارج از بشر قرار گرفته و به شکل يک پديده ی تخيلی در ظاهر «خدا» برای افراد جامعه تجلی می يابد. اما، اين دو پديده، يعنی دنيای دينی و غيردينی را نمی توان در هم حل کرد.(31)

در پاراگراف های بعدی، مارکس اشاره می کند که نظريه از ميان برداشتن «از خود بيگانگی» بشر و تحليل بردن «جهان دينی» در «جهان غير دينی» که توسط فوئرباخ طرح می گردد، عملی نيست مگر توضيح تضادهای واقعی ای که در جهان وجود دارد. و تنها شکلی که اين تضادها از بين می روند، توسط پراتيک بشری و «دگرگون کردن انقلابی» آن تضادها در «عمل» است. پديده هايی که از پراتيک بشری جدا بوده، در «ابرها» باقی مانده و غيرقابل حل هستند.

 

تزپنجم:

فوئرباخ، ناراضی از انديشه انتزاعی، به نگرش حسی روی می آورد؛ اما جهان محسوس را چون [محصول] پراتيک مشخص انسان در نظر نمی گيرد.

در اين تز مارکس نظريه فوئرباخ را در مقابل نظريات ايده آليستی (انديشه انتزاعی) مورد ستايش قرار می دهد. او تأکيد می کند که ماترياليست هايی مانند فوئرباخ با تفکر مجرد راضی نمی شوند و متوسل به تأمل «حسی» دنيای خارج می شوند. اين يک گام به پيش است. اما اين برخورد به خودی خود ناقص است. از ديدگاه مارکس ماترياليست های سنتی نمی فهمند که خود «حسّيت» يک عمل علمی است. به سخن ديگر، خود «حس کردن» نيز از «پراتيک مشخص انسان» ناشی می گردد. اين نکته اساسی ئی است که فوئرباخ از نظر دور می دارد.

 

تز ششم:

فوئرباخ گرچه ذات دينی را در ذات بشری حل می کند، اما [در نظر نمی گيرد] که ذات بشر امر انتزاعی در درون فرد بشری جدا از افراد ديگر نيست. اين ذات، در واقعيت خويش، مجموعه ئی از روابط اجتماعی است. از آن جا که فوئرباخ به نقد تحقيقی اين موجود واقعی نمی پردازد، ناگزير:

1-جريان تاريخ را ناديده می گيرد، و با فرض وجود يک فرد انسانی متنزع و جدا از ديگران، روح دينی را چيزی تغيير ناپذير و به خودی خود موجود می پندارد.

2- در نتيجه، وجود بشری(32) را فقط به عنوان «نوع»، به عنوان کليت درونی گنگ، که محمل صرفاً طبيعی ارتباط افراد با يکديگر است، در نظر می گيرد.

مارکس در اين تز بيان می دارد که فوئرباخ (مانند ساير ماترياليست ها) بر اين باور است که ذات (يا جوهر) انسان ها در جوهر مذهب ادغام گشته است. زيرا که انسان ها به خاطر فلاکت و بدبختی خود مجبور به کشف نيرويی ماوراء طبيعت (خدا) می شوند و برای حل مسايل خود به آن متوسل می شوند. به زعم او، کشف «خدا» حاصل «از خود بيگانگی» بشر است.