ملاحظاتی در مورد «قدرت کارگری» در انقلاب آتی

 

 

«استراتژی» و «تاکتيک» کمونيست ها عموماً بر اساس ارزيابی مشخص از چشم انداز جنبش کارگری تعيين می شود. در وضعيت کنونی ايران، بحران سياسی و اقتصادی به حدی رسيده است که بحث پيرامون چشم انداز جنبش کارگری به يکی از مسايل محوری کمونيست ها تبديل شده است. مسئله سرنگونی رژيم (و يا فروپاشی نظام موجود)، هر روز واقعی تر و ملموس تر از گذشته طرح می شود. حتی مدافعان رژيم بدان اذعان داشته، به هراس افتاده و از وقوع نزديک آن به يکديگر هشدار می دهند.

همچنين، بحران عميق اقتصادی و اختلاف های درونی رژيم زمينه را برای مبارزات عميق تر کارگران و زحمتکشان در جهت سرنگونی رژيم سرمايه داری بيش از پيش فراهم می کند. به سخن ديگر دوره آتی، دوره جنگ داخلی، قيام و انقلاب است. هر انقلابی نيز در درون خود «هرج و مرج»، «توطئه» و «کشتار و خونريزی» به همراه خواهد داشت. هر انقلابی همراه خود نيروهای «ضدانقلابی» را نيز پرورش می دهد. انقلاب يعنی «جنگ» طبقاتی؛ در جنگ، نيروها در مقابل يکديگر صف آرايی کرده و تا غلبه يکی بر ديگری پيش می روند. اما، انقلاب منطق خود را نيز داراست. قيام توده ای، به قول انگلس، يک «هنر» است. «جنگ طبقاتی»، «انقلاب»، «قيام» و «تسخير قدرت» دارای «نظم» ويژه ای است، که کليه پتانسيل نيروهای انقلابی را در راستای سرنگونی نيروی ضدانقلابی بسيج می کند. نظمی است که تدارک و تحقق سرنگونی رژيم و بازسازی يک رژيم نوين را به فرجام می رساند.

چنانچه چشم انداز «واقعی»، يک چشم انداز انقلاب کارگری متکی به شوراهای کارگران و زحمتکشان باشد، وظيفه ی اساسی کمونيست ها جهت گيری سياسی به سوی قشر پيشروی کارگری در راستای تدارک انقلاب آتی خواهد بود. تدارک انقلابی نيز شامل فعاليت مشخص در درون و همراه با اين قشر برای فراهم آوردن زمينه مناسب برای تسخير قدرت و جايگزينی دولت بورژوايی با يک دولت کارگری است.

 

کارگران ايران و انقلاب

مارکسيزم بيش از هر چيز يک روش تجزيه و تحليل مناسبات اجتماعی است.

سوال اساسی ای که در مورد وضعيت ايران در مقابل ما مطرح می گردد اينست که: آيا طبقه ی کارگر ايران تجربه، آگاهی و آمادگی کافی برای تدارک انقلاب و جذب اکثريت قشرهای تحت ستم به دور برنامه خود را دارد يا خير؟ به اعتقاد ما پاسخ مثبت است. طبقه کارگر ايران نه تنها در هر جنبشی در راستای سرنگونی رژيم فعالانه سهيم خواهد بود، که نقش محوری و تعيين کننده ای نيز ايفا خواهد کرد.

به سخن ديگر، در تحولات آتی ايران، مسئله ی سرنگونی رژيم با حضور فعال کارگران جوان در صحنه جنگ و انقلاب، پيوند خورده است. بدون دخالت مستقيم اين طبقه، سرنگونی يا اصولاً صورت نمی گيرد و يا جنگ داخلی به نفع ضد انقلاب خاتمه می يابد. حضور فعال طبقه کارگر در صحنه جنگ، تنها تضمين جلوگيری از «هرج و مرج» است.

طبقه کارگر در ايران هم تجربه تاريخی (قيام بهمن ماه 1357) و هم تجربه تشکيلاتی (اعتصاب های سال های پيش) را دارد. هيچ يک از قشرهای تحت ستم جامعه و حزب های رنگارنگ سياسی اپوزيسيون در چنين موقعيتی نيستند.

انقلاب بهمن 1357 ايران بيش از هر چيز، بيانگر آغاز يک دوره مداخله توده های ميليونی در تعيين سرنوشت نظم اجتماعی بود. طبقه کارگر بدون هيچ تجربه قبلی و از درون سال ها اختناق ديکتاتوری نظامی «شاهنشاهی»، دخالتی از نظر وسعت و عمق، غير قابل مقايسه با هيچ يک از انقلاب های توده ای- چه در تاريخ دوران پيشين ايران و چه ساير انقلاب های معاصر- انجام داد. انقلاب نمونه بارزی بود از اينکه چگونه يک جنبش توده ای در جريان تکاملش می تواند قدرت سياسی و نظامی يک ديکتاتوری وحشی بورژايی متکی بر امپرياليزم را در هم کوبد.

برای نخستين بار در تاريخ ايران، در مدت زمان کوتاهی، عالی ترين اشکال خود- سازماندهی توده ها: شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان و کميته های اعتصاب و محله ها و غيره شکل گرفتند. جنبش زنان که سال ها در حالت سکون بسر می برد، در دفاع از حقوق مساوی وارد صحنه مبارزاتی شد. جنبش مليت های تحت ستم (کردها، عرب ها، بلوچ ها و مردم ترکمن صحرا) برای کسب حق تعيين سرنوشت با روحيه قاطع وارد کارزار مبارزه شدند. مبارزات بيکاران برای شغل و بيمه های اجتماعی، جنبش دانشجوئی برای نظارت بر نظام آموزشی و استقلال آن از دولت و غيره در انقلاب مشاهده شدند.

کليه اين تجارب در پوست و استخوان کارگران و زحمتکشان باقی مانده و در وضعيت بروز جنگ و انقلاب آتی، در سطح عالی تری مجدداً تکرار خواهند شد.

در مقابل، اپوزيسيون بورژوايی (جبهه ملی و نهضت آزادی و غيره) همانند يک طفل عليل در مقابل چنين جنبشی به مثابه يک ناظر، مبهوت باقی ماند.

اضافه بر اينها، طی 24 سال اختناق حاکم، طبقه کارگر ايران نشان داد که يک لحظه دست از مبارزه بر نداشته است. تنها افراد مغرض اين واقعيت را انکار می کنند. صدها اعتصاب کارگری در کارخانه های ايران، طغيان های شهرهای ايران، وقايع اخير در «اسلام شهر» همه حکايت از تداوم جنبش کارگری- به ويژه قشر پيشروی کارگر- می کند.

 

مبارزه برای قدرت سياسی

از ديدگاه سوسياليست های انقلابی، انقلاب مبارزه ای است ميان نيروهای اجتماعی برای کسب قدرت دولتی. دولت ابزاری است در دست نيروهای غالب اجتماعی. اين ابزار همانند ماشينی، اجزاء مشخص خود را داراست: نيروی محرک، موتور، مکانيزم انتقال و مکانيزم اجرايی. نيروی محرک دولت منافع طبقاتی است؛ مکانيزم موتوری آن تهييج، نشريات، تبليغات و مدارس، حزب ها، مساجد، تظاهرات خيابانی و قيام هاست. مکانيزم آن تشکيلات مقننه، طبقه، قشرهای ممتاز جامعه، روحانيون، می باشد. و بالاخره مکانيزم اجرايی آن دستگاه اداری، پاسداران و پليس، دادگاه ها، زندان ها و ارتش است.

گرچه دولت برای قشرهای درگير جنگ فی نفسه هدف نيست، اما ابزار عظيمی است برای سازماندهی، بر هم زدن و سازماندهی مجدد مناسبات اجتماعی. هر تشکيلات سياسی (چه بورژوايی و چه کمونيستی) می کوشد تا قدرت سياسی را بدست آورد تا بتواند دولت را در خدمت طبقه ای که وی نمايندگی می کند قرار دهد (البته «نظريه پرداز» با کشف جديدش، اين تئوری مارکسيستی را مورد سؤال قرار داده است).

«هرج و مرج»، «قيام»، «توطئه» و «جنگ داخلی»، همه اجزاء جداناپذير «انقلاب» هستند. در هر حرکتی برای سرنگونی دولت، جريان های سياسی، اگر ساده لوح نباشند، با هدف تسخير قدرت وارد کارزار جنگ و مبارزه می شوند. در جنگ داخلی نيروها، متحدان طبيعی خود را در سنگرهای جنگ پيدا می کنند.

نيروهايی که خواهان حفظ نظام سرمايه داری و دولت آن هستند (و صرفاً در صدد تغيير «رژيم» يا «حکومت» اند)، يکديگر را پيدا کرده و در يک جبهه قرار می گيرند. و برعکس، نيروهايی که خواهان سرنگونی دولت سرمايه داری و جايگزينی آن با دولت کارگری اند در يک سنگر مشترک قرار می گيرند. در جنگ داخلی هر نيرو، در جبهه متحدان واقعی خود قرار می گيرد. همه «بيانيه» ها و توافق های قبلی بی ارزش خواهند شد.

در صورت بروز اعتلای انقلابی در ايران، کارگران پيشرو، گرايش های آنارشيستی و آنارکو سنديکاليستی در درون جنبش کارگری، کمونيست ها، زنان، مليت های تحت ستم، دهقانان فقير در يک سنگر قرار می گيرند. در مقابل آنها، نيروهای طرفدار نظام سرمايه داری سنگربندی خواهند کرد. نيروهای بينابينی در جستجوی جبهه ای خواهند بود که از سازماندهی بهتری برخوردار است. هر چه طبقه کارگر قاطعانه تر و با اعتماد نفس بيشتری عمل کند، به همان نسبت می تواند قشرهای بينابينی (ليبرال ها، دمکرات ها، خرده بورژوازی و غيره) را به خود جلب کند. کمونيست ها هيچگاه از قبل از وقوع انقلاب، حساب و کتاب برای خرده بورژوازی باز نمی کنند، زيرا که آنان به محض مشاهده کوچکترين ضعفی، جبهه خود را تغيير می دهند. خرده بورژوازی گرچه قادر است شور و شوقی ناگهانی و حتی خشمی انقلابی از خود نشان دهد، اما پشتکار ندارد. به محض برخورد با ناملايمات ها دلسرد می شود، و از قله ی بلند اميد در سراشيب سرخوردگی می افتد.

بنابراين، در صورت وقوع تحولات غيرمترقبه (حمله نظامی يا جنگ داخلی) کمونيست ها موظفند که جنگ داخلی را به انقلاب و نهايتاً قيام توده ای برای تسخير قدرت تبديل کنند. و اين امر امکان پذير نيست مگر اينکه از ابتدا اعتماد به نفس در درون طبقه کارگر وجود داشته باشد. "طبقه کارگر فقط در صورتی می تواند اعتماد بنفس لازم برای براندازی حکومت را بدست آورد که چشم انداز روشنی در برابرش گشوده شود. و فرصت بيابد که تناسب نيروها را که به نفع او در حال تغيير هستند در ميدان عمل بيازمايد، و ضمناً وجود يک رهبری مطمئن از خود، ثابت قدم، و بصير را در بالای سر خود حس کند: حزب انقلابی به عنوان پيشقراول با صلابت و   کارآزموده ی طبقه". انقلاب و قيام نيز مانند جنگ "ادامه سياست است به طريق ديگر". کمونيست ها بايد در وقوع جنگ با سياست مشخص انقلابی وارد کارزار گردند و نه بر اساس تصورات ذهنی و غيرواقعی.

برای نمونه، قبل از انقلاب اکتبر 1917، منشويک ها (همانند برخی از نظريه پردازان کنونی چپ) انقلاب آتی روسيه را به دو مرحله تقسيم کردند. در مرحله نخست، آنها می خواستند برای رشد بورژوازی و سرنگونی تزار، به درون حکومت موقت وارد شده و با اصطلاح رهبری آن، برای انجام يک سلسله اصلاحات راديکال تر اقدام کنند. و در مرحله دوم، مبارزه برای سرنگونی بورژوازی و تشکيل حکومت کارگری را پيش بينی می کردند. تجربه اينگونه عقايد نشان داد که اين عده به ابزار بدون اراده بورژوازی تبديل گشته و نهايتاً در صف ضد انقلاب قرار گرفتند.

همچنين، در دهه قبل از سال 1914، بين الملل سوسياليست و کل جنبش بين الملل کارگری برعليه خطر جنگ، به آموزش و بسيج توده های زحمتکش پرداخت. اما، به محض آغاز جنگ، بسياری از رهبران سوسيال دمکرات به عقايد شوونيزم در غلتيدند. حمايت شووينستی از مسئله دفاع ملی از «مام وطن» امپرياليستی در هر دو جبهه، مترادف با خاتمه دفاع از منافع آتی طبقاتی کارگران شد. «اتحاد مقدس» کارگران و سرمايه داران در برابر «دشمن خارجی» اعلام شد. سوسيال دمکراسی در واقع تبديل به اسيران تراست ها و ساير سوداگران جنگ امپرياليستی شدند.

 

بورژوازی و امپرياليزم

يکی ديگر از اصول کمونيست ها عدم اتحاد با خائنين به جنبش کارگری است- حتی «اتحاد عمل»! تجربه جنبش کارگری در سطح جهانی بارها به ما آموخته که اتحاد با کسانی که کوچکترين احترامی به حقوق دمکراتيک مردم زحمتکش و کارگران نمی گذرند و حتی در سرکوب آنان چه در حکومت و چه از طريق جاسوسی و همکاری با رژيم، شرکت داشته اند، جايز نيست.

می گويند بايد از اختلافاتی درونی هيئت حاکم سود جست و نخست همراه با اصلاح طلبان اقتدارگرايان را کنار گذاشت. در درون بورژوازی ايران گرچه همواره اختلاف ها و شکاف هايی وجود داشته، اما در هيچ دوره ی تاريخی و تحت هيچ وضعيتی، که کل نظام در لبه پرتگاه قرار گرفته باشد. حتی در زمان سرنگونی رژيم شاه، بورژوازی (همراه با بخش عمده ای از ارتش و ساواک)، برای حفظ منافع عمومی سرمايه داری، تن به تغيير رژيم داد و به خمينی پيوست (البته با نظارت و توافق امپرياليزم). امروز ديگر برای کسی پوشيده نيست که در روزهای قبل از انقلاب مذاکرات مخفی ما بين بهشتی و بازرگان (به نمايندگی ار بورژوازی بازار) از يکسو و سران ارتش و ساواک (به نمايندگی از بخش موجود بورژوازی ايران) از سوی ديگر، تحت داوری ژنرال هويزر (به نمايندگی از امپرياليزم آمريکا) صورت گرفت. معامله از بالا نيز برای کنترل کردن جنبش توده ای (توسط خمينی) صورت پذيرفت بقيه وقايع، تاريخ شکست انقلاب 1357 است که حتماً مورد پذيرش «نظريه پرداز» نيز هست.

چنانچه بخش های مختلف بورژوازی ايران در گذشته با هم برای سرکوب جنبش کارگری به توافق رسيده باشند، در آينده هم چنين خواهند کرد.

تاريخ انقلاب ها و جنگ های معاصر نشان داده است که ترس و واهمه بورژوازی (و امپرياليزم) از طبقه کارگر و جنبش توده ای زحمتکشان، بمراتب بيشتر از «سياه» ترين بورژواهاست (حتی اگر آنها آدم خور باشند!). زيرا با بورژوازی «سياه» نهايتاً کنار می آيند، اما با نيروی بيشرونده طبقه کارگر هرگز به آشتی نخواهند رسيد. در عصر سرمايه داری پسين مبارزات طبقه کارگر، حتی در مقطع فروپاشی «مدنيت» جهت گيری ضد سرمايه داری و ضدامپرياليستی دارد. اينهاست تجارب تاريخ معاصر جنبش کارگری. از اين تجارب است که کمونيست ها «سناريو» و تحليل چشم انداز را ترسيم می کنند.

 

تکاليف آتی کمونيست ها

وظيفه اصلی کمونيست ها، تحت هر وضعيتی تدارک مداخله در جنبش کارگری است. کمونيست ها نقشی ديگری جز در کنار کارگران و زحمتکشان قرار گرفتن ندارند. کسانی که بهر بهانه و استدلالی خود را در کنار خائنين به طبقه کارگر می يابند، شايستگی نام «کمونيست» بر خود گذاشتن را از دست داده اند.

با توجه به وضعيت عينی ايران، تنها يک سناريوی احتمالی در صورت جنگ داخلی و سرنگونی رژيم وجود دارد آن هم همان سناريوی سرخ است. يک نيروی انقلابی بايستی بطور مشخص و متمرکز در صدد ارتباط گيری با کميته های عمل مخفی (که نقداً شکل گرفته اند) در راستای هم آهنگ کردن آنها برای تدارک اعتصاب اقدام کند. ايجاد «هسته های کارگری سوسياليستی» برای ارتباط گيری با کميته های مخفی و ايجاد زمينه برای تشکيل يک «حزب پيشتاز انقلابی» (نه هر حزبی که نام خود را چنين می نهد، بلکه حزبی که توسط کارگران پيشرو شناخته شده و مورد اعتماد آنان قرار گيرد) يکی از وظايف عمده سوسياليست های انقلابی در دوره آتی است. کمونيست ها بايستی همراه و در کنار پيشروی کارگری به ساختن و گسترش اين کميته های عمل مخفی اقدام کنند، وگرنه نقشی در انقلاب ايران، جز به آلت دست بورژوازی تبديل شدن، نخواهند داشت.

 

م. رازی

15 خرداد 1382

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM Kargar, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazari@netscape.net

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

تاريخ و ادبيات مارکسيستی