نکاتی درباره براندازی رژيم و قدرت کارگری

 

پس از سرنگونی رژيم صدام حسين در عراق بدست نيروهای اشغالگر آمريکايی (و متحدانشان) و جايگرينی وی با افراد دست نشانده در عراق، مسئله براندازی رژيم نيز بر سر زبان های مردم ايران افتاده است. بديهی است که سناريوی عراق الزاماً در ايران تحقق نخواهد افتاد. علت اصلی آن نيز حضور گرايشی در درون هيت حاکم (اصلاح طلبان) است که مدت ها است با آغوش باز به سوی سياست های آمريکا رفته و تبليغات بسياری در حمايت از برقراری پيوند حسنه با دولت آمريکا دامن زده اند.(1) در واقع دولت آمريکا در جستجوی دست نشاندگانی در منطقه است که سياست های آن را اعمال کنند. چنانچه  گرايش های موجود چنين کنند، ديگر نيازی به برکناری آنها نخواهد بود. از اين رو؛ پس از سرنگون صدام؛ اختلافات بر سر برخورد با آمريکا در درون هيئت حاکم کاهش يافته و هر يک از جناح ها در صدد اين هستند که به دولت آمريکا نشان دهند، که اصلاح طلب تر از ديگری اند: «اقتدارگرايان» نيز «اصلاح طلب» می شوند! 

اما، مسئله براندازی رژيم در دوره آتی همچنان در دستور روز مردم ايران قرار گرفته است. اما نه توسط ژنرال ها آمريکايی  و دست نشاندگان آنها (حامد کارزای ها، احمد چلبی ها و رضا پهلوی ها)، بلکه توسط خود مردم و در رأس آن طبقه کارگر؛ متکی بر سازمان و تشکل های مستقل شان.    

در گذشته با وجود بروز اختلافات بسيار حاد ميان باندهای هيئت حاکم، همواره همه آنها در مورد يک مسئله وجه اشتراک داشته اند: حفظ نظام جمهوری اسلامی! آنها همگی به شکل سيستماتيک، در گفتار و کردار، مخالفت شديد خود را با «براندازی» رژيم اعلام داشته اند. اتفاق نظر و عمل آنها در سرکوب قيام های شهرها و به ويژه اسلام شهر و خواباندن اعتراض های دانشجوئی، به خصوص قيام دانشجوئی 18 تيرماه 1378، مصوبات «قانون کار» و نگرانی های مشترک امروزی آنها همگی دال بر اين اتفاق نظر است. البته مخالفت «تماميت خواهان» با براندازی نيازی به توضيح ندارد. چرا که آنها با پايه های حزب الله خود سُکان قدرت سياسی را در دست داشته و با براندازی رژيم منافع مادی و سياسی خود را از دست خواهند داد. اما، «اصلاح طلبان» چه؟

مدافعان «اصلاحات» همواره تأکيد بر اين داشته و دارند که «براندازی» رژيم توسط مردم پديده زشت سيرتی است که در هر مورد منجر به خون ريزی و کشتار جمعی و هرج و مرج می گردد. به زعم آنها «معقول» ترين و «مطمئن» ترين روش همانا تغييرات «گام به گام» و «آرام» در درون نظام موجود است. آنها مدعی اند که اين روش نه تنها متضمن خطری نيست، بلکه نهايتاً با اعمال فشار تدريجی منجر به تغييرات بنيادين در جامعه خواهد شد. آنها بر اين عقيده اند که گويا «اصلاحات» نظام موجود، نتيجه ی مطلوب تر و مساعدتری از «سرنگونی» يا «براندازی» نظام دربر دارد. آنها نيروهای «براندازی طلب» را «عجول» و بی ارتباط به واقعيت های اجتماعی، و نظريات آنها را مغاير با خواست و مطالبه کنونی مردم ايران قلمداد می کنند. روش آنها نسبت به دولت آمريکا و باز کردن درهای اقتصادی کشور بر روی چپاول گران و شرکت های غربی نير در تداوم همان انگيزه ها طرح می کردد.

واقعيت آنجاست که تمام اين استدلال ها خلاف واقعيت هستند. انگيزه واقعی طرح اين مطالب در جای ديگری نهفته است.

اول، اصلاح طلبان همواره بخشی جداناپذير از هئيت حاکم «جمهوری اسلامی» بوده و «سرنگونی» رژيم را با سرنگونی خود يکی می دانند. همه آنها از ابتدا در سازماندهی «انقلاب اسلامی» دست داشته و پرچم دار آن  بوده اند. همه آنها در سرکوب مردم ايران در طی بيش از دو دهه سهيم بوده اند. حتی «چپ» ترين بخش آنها که امروز دم از «آزادی» مطبوعات می زنند، خود از مسببين اصلی سرکوب مطبوعات و آزادی بوده اند. گرچه برخی رهبران اين گرايش هم اکنون در زندان بسر می برند، (مانند اکبر گنجی و آغاجری) اما آنها نيز نسبت به همين نظام توهم دارند. آنها نيز موقعيت خود را با سرنگونی رژيم در مخاطره می بينند. همه برای حفظ و نه نابودی سيستم و جايگزينی آن با يک نظام دمکراتيک، تلاش می کنند. آقای اکبر گنجی که هم اکنون به مثابه «قهرمان» آزادی مطبوعات و بيان معرفی شده است، خود سال ها از ايدئولوگ های سپاه پاسداران بوده و در سرکوب مردم سهيم بوده است (البته بايد از حق دمکراتيک همين افراد نيز که در زندان بسر می برند در مقابل رژيم دفاع کرد). اما، چگونه افرادی که کمر به قتل «سلمان رشدی» بسته و يا با سپاه همکاری داشته اند می توانند، بدون حتی نقدی به گذشته خود، برای ايران آزادی مطبوعات و بيان به ارمغان آورند؟ بديهی است که سرنگونی قاتلان و سرکوبگران و حزب الله، موقعيت کسانی را نيز که خواهان حکم اعدام سلمان رشدی ها هستند، به مخاطره می اندازد.

دوم، طرفداران «اصلاحات» نه تنها خواهان حفظ نظام اسلامی هستند، بلکه خواهان اصلاح اين نظام در راستای دگرديسی به يک نظام سرمايه داری مدرن می باشند. اختلاف آنها با باند ديگر نه بر محور ايجاد يک جامعه «دمکراتيک» واقعی است، و نه بر سر ايجاد نظامی که در آن استثمار اکثريت جامعه (کارگران و زحمتکشان) وجود نداشته باشد. اختلاف عمدتاً پيرامون «شيوه» و «آهنگ» برقراری همان نظام، اما با چهره ی «نوين» است. فشارهای بانک های بين المللی بر رژيمی که با بحران عميق اقتصادی روبرو است، برای تزئين رژيم با چهره «دمکراتيک»، ريشه طرح اصلی نظريه «جامعه مدنی» است. «اصلاح طلبان» کنونی نيز مانند همقطاران خود خواهان استثمار کارگران هستند. اما، به سبک يک نظام شاهنشاهی (سرمايه داری مدرن و مرتبط با دول امپرياليستی-برقراری روابط حسنه با 15 دول سرمايه داری غربی در ماههای پيش نشانه اين تحولات است). با اين تفاوت که استثمار کارگران برای بازسازی سرمايه داری در ايران نياز به سرعت و شدت مضاعف خواهد داشت. استثمار مضاعف کارگران نيز محققاً به دستگاه سانسور، اختناق و پليس نياز خواهد داشت. بديهی است که اصلاح طلبان فعلی، اگر موفق به کسب قدرت نيز شوند، بايستی با زور سرنيزه حکومت خود را بر مردم تحميل کنند. مسئله فقط زمان و شيوه اعمال زور است و نه گسست از روش های سابق سرکوب.

از اين زاويه نيز، اصلاح طلبان موافق «براندازی» رژيم کنونی نيستند. سرمايه داران بومی و خارج از کشور (و خادمان سوسيال دمکرات و سلطنت طلب آنها)، تحت هيچ وضعيتی تن به سرنگونی يک نظام سرمايه داری (حتی بدترين آن مانند رژيم کنونی) نمی دهند. ترس و واهمه سرمايه داران از سرنگونی ای که منجر به يک حکومت دمکراتيک کارگری گردد، به مراتب بيشتر از ترس آنها از «انحصار حزب الله» و طرفداران خامنه ای است! زيرا که با حزب الله نهايتاً (با کمی تقلا، فشار و تبانی) می توان کنار آمد، اما با يک حکومت غيرسرمايه داری و کارگری، هرگز به توافق نمی رسند.

همسويی اخير «اقتدارگرايان» و «اصلاح طلبان» در راستای اعمال قوانين ضد کارگری و تقويت نقش «آی ال او» و ساير نهادهای وابسته به امپرياليزم در ايران و همچنين باز کردن درهای بر روی شرکت های امپرياليستی؛ نشانگر اينست که برای رهايی کامل از نابسامانی های آتی و جلوگيری از تکرار سناريوهای افعانستان و عراق در ايران بايستی مسئله بارندازی اين رژيم جدی تلقی شود.    

اصلاح گرايان، برای حفظ موقعيت موجود و عليه سياست «براندازی»، تبليغات وسيعی براه انداخته اند مبنی بر اينکه براندازی مترادف با گسترش «خونريزی» و «کشتار جمعی» است؛ و همه اين ادعاها خلاف واقعيت های تاريخی است.

درست است که در هر انقلابی عده ای کشته می شوند. اما، تاريخ همواره نشان داده است که کشتار و قتل و عام را همواره نيروهای «ضد انقلاب» بر جامعه تحميل کرده اند. در آستانه انقلاب بهمن ماه 1357 و سرنگونی رژيم شاه کشتار جمعی و قتل عامی رخ نداد! کشتار و قتل عام ها، زمانی آغاز شدند که يک دولت سرمايه داری به جای رژيم سابق مستقر شد. رژيم خمينی، پس از خلع سلاح کردن مردم، دست به تهاجم همه جانبه زد و نخست مخالفان را سرکوب کرد و سپس به جان کل مردم افتاد. کشتاری که رژيم خمينی از طريق سرکوب و جنگ بر مردم ايران تحميل کرد به مراتب بيشتر از تعداد معدودی از افراد بود که در حين انقلاب از بين رفتند. کشتاری که رژيم کنونی (و با توافق و يا اطلاع اصلاح طلبان) در چهار سال اخير انجام داده (مانند قتل های زنجيره ای و قتل های رهبران اپوزيسيون در درون و خارج از کشور) به مراتب بيشتر از کل تعداد انسان هايی بودندکه در آستانه انقلاب جان باختند.

در ايران طی نيم قرن گذشته، سرکوب و اختناق توسط دو رژيم شاه و خمينی و پس از استقرار حاکميت شان بر مردم اعمال شدند. «ساواک» و «ساواما» مسئول ناپديد شدن و به قتل رسيدن عده بی شماری از مبارزان راه آزادی   بوده اند. به عبارت ديگر، مسببين اصلی کشتارها، دولت های حاکم سرمايه داری بوده اند. درست برعکس، در دوره چند ماه آغازين انقلاب اخير، جامعه از نظم، استواری و آرامش بسياری برخوردار بود. مردم مسلح در شهرها، نظم و امنيت عمومی را به بهترين نحوی که در تاريخ بی سابقه بود، اعمال کردند. زيرا مردم عادی خونخوار، دزد، جنايتکار نيستند که بخواهند بدون علت خون براه اندازند. تنها کسانی که دارای منافع مادی و صاحب قدرت سياسی اند، برای حراست از آنها، دست به کشتار و قتل و عام می زنند. در ساير انقلاب ها نيز چنين بوده است.

«انقلاب»، مبارزه ای است ميان نيروهای اجتماعی برای کسب قدرت دولتی. انقلاب زمانی رخ می دهد که جامعه دچار بحران دائمی شده و حکومت کنندگان کنترل قدرت سياسی را از دست داده و حکومت شوندگان سران حکومت را نپذيرند. در ايران، دولت هم اکنون در چنگ عده ای است که قابليت خود را برای حکومت کردن از دست داده اند. برای سازماندهی مجدد مناسبات اجتماعی، ايجاد دمکراسی، حل مسائل اقتصادی، دولت بايد به دست طبقه ای بيافتد که قابليت انقلابی و قدرت حل مشکلات را دارا باشد. در جامعه ايران وظايف اجتماعی لاينحلی در مقابل مردم قرار دارند. حل مسئله دمکراسی، مسئله ملی، مسئله ارضی، مسئله زنان و جوانان (وظايف دمکراتيک)، همراه با حل مسائلی مانند راه اندازی با برنامه اقتصاد و اعمال کنترل کارگری بر توليد و توزيع (وظايف سوسياليستی) در دستور کار قرار گرفته اند.

تنها با سرنگونی کامل رژيم و جايگزينی دولتی که در عمل قابليت حل وظايف جامعه را دارا باشد، می توان به آينده ای دمکراتيک و آزاد برای کليه مردم ايران اميدوار بود. به سخن ديگر، هم اکنون در ايران رشد نيروهای مولده و جهش صنعتی که لازمه ايجاد دمکراسی و رفاه اجتماعی است، در تناقض با مناسبات توليدی قرار گرفته است. محافظ اصلی اين مناسبات توليدی واپس گرا، همانا دولت سرمايه داری است (چه به شکل اقتدارگرايانه آن و چه به صورت اصلاح طلبانه آن). پس، برای گشايش دمکراتيک و اقتصاد شکوفا، دولت سرمايه داری بايد کنار گذاشته شود. براندازی چنين دولت هايی از يک نياز عينی و مادی بر می خيزد و صرفاً يک «شعار» انقلابی نيست. سوسياليست های انقلابی (کمونيست ها) بر خلاف سرمايه داران، خواهان خونريزی و جنگ افروزی و هرج و مرج نمی باشند. آنان خواهان آن هستند که کليه افراد جامعه از رفاه برخوردار شده و ستم و استثمار و زورگويی برای هميشه از جامعه رخت ببندد. اما، دولت سرمايه داری سير چنين روندی را مسدود می کند. چنانچه دولت سرکوبگر سرمايه داری، به صورتی مسالمت آميز کنار می رفت و سرنوشت جامعه را به اکثريت مردم می سپرد، ديگر نيازی به براندازی آن و سازماندهی انقلاب نمی بود. اما، تاريخ نشان داده است که دولت های سرمايه داری برای حفظ منافع اقليتی در جامعه و مالکيت خصوصی از هر شيوه ای استفاده کرده و اختناق و سرکوب را توسط ارگان های سرکوبگر خود (پاسداران، بسيجی ها، پليس و ارتش) بر مردم تحميل می کنند. پس ضرورت «براندازی» از ذات همين دولت ها برخواسته و تنها نيروی محوری اين براندازی نيز طبقه کارگر است- طبقه ای که هيچ چيز جز زنجيرهايش را برای از دست دادن ندارد، طبقه ای که تا به آخر تکاليف عقب افتاده دمکراتيک جامعه همراه با تکاليف سوسياليستی را انجام خواهد داد و همانند لکوموتيوی کل قشرهای تحت ستم را بسوی آينده بهتر راهنما خواهد شد.

اما، آيا امروز طبقه کارگر آماده «براندازی» است؟ در يک کلام، خير! طبقه کارگر (بطور اعم کلمه) به مثابه تنها نيروی تعيين کننده در انقلاب آتی، امروز در موقعيت «براندازی» رژيم و کسب قدرت سياسی نيست. پراکندگی، فقدان امکان سازماندهی و تنزل در اعتماد به نفس، نبود تشکيلات و رهبری در درون طبقه کارگر، که خود همه ناشی از اعمال سرکوب و اختناق؛ و مهم تر از اينها، فشارهای شديد اقتصادی در دوره پيش بوده، طبقه کارگر را به حاشيه رانده است و از همين روست که سُکان مبارزات ضد استبدادی در اين دوره به دست دانشجويان، زنان و نويسندگان، به مثابه حساس ترين قشرهای اجتماعی، افتاده است. اما، همانطور که تاکنون مشاهده شده، مبارزات اين قشرهای تحت ستم (هر چند انقلابی و راسخ) بدون شرکت و حضور فعال ومتشکل طبقه کارگر، به نتيجه مطلوب و تعيين کننده نرسيده و نخواهد رسيد. در دوره آتی نيز با ورود دول امپرياليستی و شرکت ها ونهادها وابسته به آن (مانند آی. ال. او) و تغييرات در قوانين کار، هر چه بيشتر عقايد وسبک کار رفرميستی در دورن تشکل های کارگری نقوذ کرده و تلاش خواهد کرد که مبارزات ضد سرمايه داری کارگری را از مسير درست آن منحرف کند.

در نتيجه، طبقه کارگر در وهله نخست به استقرار خود به مثابه يک «طبقه»، نياز دارد. به سخن ديگر، اين طبقه به بهبود وضعيت اقتصادی، تضمين کار دائمی و حل مشکلات روزمره (خوراک، مسکن و بهداشت) نيازمند است. تا زمانی که اين مسايل ابتدايی حل نشوند، اعتراض ها و مبارزات کارگران پراکنده و غير متشکل خواهد بود. البته هر روز به تجربيات ضد سرمايه داری کارگران افزوده می شود. به ويژه آنکه بخش از کارگران (پيشروی کارگری) که از موقعيت اجتماعی، توان و تجربه متفاوتی برخوردارند، بصورت مداوم در صحنه مبارزاتی حضور داشته و امر سازماندهی کارگران را به عهده  گرفته اند.

به عبارت ديگر، وضعيت عينی برای «براندازی» و انقلاب کارگری آماده است، اما شرايط ذهنی برای آن هنوز آماده نيست و تدارکات برای تحقق آنان، ضروری است. اين مسئله (يا تناقض) اصلی است که در مقابل پيشروان طبقه کارگر (و نيروهای انقلابی) قرار گرفته است. در حال حاضر، يافتن راه حل واقعی و پر کردن اين خلاء عينی، به يکی از وظايف محوری نيروهای انقلابی مبدل گشته است.

يکی از راه حل های مؤثر تشکيلاتی پيوند ارگانيک و نزديک با کارگران پيشرو است. کارگران پيشرو، بخش آگاهی از طبقه کارگر هستند که به علت موقعيت ويژه خود در کارخانه ها، و عملکرد آگاهانه و تجربه شان، به رهبران عملی و يا سخنگويان کارگران مبدل می شوند. بر خلاف طبقه کارگر (بطور اعم)، اين بخش از کارگران، در افت و خيزهای مبارزات کارگری نه تنها نااميد و دلسرد نمی شود، بلکه  خود را به تئوری نيز مسلح می کند.

در نتيجه آنان صرفاً «کارگر» نيستند، و در واقع به «کارگر روشنفکر» مبدل  گشته اند. آنها همانند «روشنفکران»، ضمن حضور فعال در جنبش کارگری و رهبری اعتراض های کارگری و اعتصابات در دو دهه پيش، به مطالعه و دنبال کردن دقيق خبرهای سياسی و کسب تجربه تئوريک پرداخته اند. آنان خود را در درون «محافل کارگری» (هسته های مخفی کارگری) با رعايت مسايل امنيتی متشکل کرده و در درون جامعه، با کسب هنر ادغام فعاليت مخفی و علنی قادر شده اند که در ميان کارگران باقی مانده و آنها را در مبارزات روزمره شان رهبری کنند. آنها در ايران، در دورانی  که کليه سازمان های قيم مآب «چپ» در خارج از کشور ادعای رهبری کارگران را داشته اند، در صف مقدم مبارزات ضد سرمايه داری و ضداستبدادی قرار گرفته، و در غياب سازمان های سنتی، دست به سازماندهی اعتراض ها و اعتصاب ها زده و در تدارک ساختن نهادهای مستقل کارگری و تبليغ آن نظريه بوده اند. رهبران واقعی کارگران همانا اين «کارگر روشنفکران» هستند. حزبی نيز که در آتيه برای رهبری انقلاب کارگری بايد ساخته شود، الزاماً همراه با اين قشر تشکيل می يابد. در غيراينصورت به مقاصد خود نخواهد رسيد.

اين قشر فعال اجتماعی، گرچه فاقد سخنگويان رسمی، نشريات و تشکل، «رهبر» و امکانات مالی است، اما، به صورت متشکل و پيگير حضور سياسی داشته و همراه با تعميق بحران سياسی رژيم و تحولات درونی آن، يقيناً در حال شکل گيری متشکل است.

در وضعيت کنونی، پيوند نيروها و افراد انقلابی با اين قشر اجتماعی، به يکی از وظايف اصلی مبدل گشته است. تنها پيوند «روشنفکر کارگران» (روشنفکران انقلابی ای که خود را در خدمت جنبش کارگری قرار داده و مورد تاييد کارگران پيشرو قرار گرفته اند) و «کارگر روشنفکران» (کارگران پيشرو که در دو دهه پيش در صف مقدم مبارزات ضد رژيمی بوده و به رهبران عملی کارگران مبدل گشته اند). راه را برای ايجاد «حزب پيشتاز انقلابی» که براندازی رژيم و تشکيل حکومت کارگری را تدارک می بيند، باز خواهد کرد. تنها از کانال اين قشر اجتماعی است که می توان با توده ی کارگران ارتباط برقرار کرد (به سخن ديگر گذرنامه ورود به درون جنبش کارگری را به دست آورد) و امر دخالتگری را سازمان داد. چنانچه از هم اکنون چنين تدارکی ديده نشود، در وضعيتی که کارگران وضعيت مساعدتری يافته و اعتماد به نفس يابند، تدارک براندازی و تشکيل حکومت کارگری، به مراتب دشوارتر و حتی می توان يقين داشت که غير ممکن خواهد بود.

بعلاوه، تقويت تشکل های مستقل کارگری، دانشجويی و زنان برای تدارک براندازی رژيم ضروری است.

در طول چند سال گذشته، در هر مرحله از مبارزات، گرايش های «گريز از مرکز» در درون «اصلاح طلبان» ظاهر گشته اند. قيام دانشجويان در 18 تير ماه 1378 نمونه بارزی از اين وضعيت عينی است. در جامعه ی ما به ويژه پس از قيام دانشجويان، «جبهه سوم» ی ايجاد شده است. اين جبهه عملاً يک جبهه ی «ضد نظام سرمايه داری حاکم» است (حتی چنانچه متشکل و مجهز به تحليل های مارکسيستی نباشد). اضافه بر اينها کارگران ايران يک روز هم دست از مبارزات ضد حکومتی برنداشته و بطور سيستماتيک مطالبات صنفی/ سياسی خود را طرح کرده اند (به ويژه در ماه های اخير به و بخصوص اعتراضات کارگری در بهشهر). در درون طبقه کارگر، مبارزه حول ايجاد تشکل های «مستقل» کارگری طرح گشته است. زنان ايران نيز نقش پراهميتی داشته اند.

يکی ديگر از وظايف اپوزيسيون «چپ» اينست که به جای دنبال روی از جناح های «راديکال» هيئت حاکم و «اصلاح طلبان» و خرده کاری های بی حاصل (مانند بهم زدن جلسات مخالفان و يا اشغال مراکز دولتی در خارج)، به ايجاد يک «اتحاد عمل» سراسری همراه با متحدان کارگران، دانشجويان و زنان ايران در خارج (يعنی نيروهای مترقی بين المللی) در دفاع از کارگران ايران، مبادرت کند. اين نهاد سراسری با حمايت مادی و معنوی از تشکل های مستقل کارگری، دانشجويی و زنان، می تواند زمينه مساعدتری در راستای تدارکات اوليه برای براندازی فراهم آورد. چنين اقداماتی همچنين می تواند زمينه لازم را برای فعاليت مشترک و نهايتاً وحدت اصولی نيروها و افراد براندازی طلب حول نيازهای پيشروی کارگری در ايران، بوجود آورد. مقدمات چنين فعاليتی در خارج از کشور آغاز شده است.(2)

با اينهمه و در نهايت، وحدت تشکيلاتی نيروهای براندازی طلب، در درون  کارخانه ها و محلات کارگری خود ايران، جايی که کارگران پيشرو در حال مبارزه روزمره هستند، صورت خواهد پذيرفت. در عين حال مبارزه عملی در راستای سرنگونی، بدون روشن کردن ماهيت دولت آتی و تعيين ضرورت تشکيل حکومت کارگری و رژيم شورايی، بی ثمر خواهد بود. تجربه تلخ «اتحاد» نيروهای «چپ» با طرفداران خمينی، در روند سرنگونی رژيم شاه را، نبايد از ياد برد. «وحدت» به هر بها و بدون بررسی و تحليل ماهيت رژيم های بورژوا، امر براندازی را در نهايت مسدود خواهد کرد. «براندازی طلبان» بايد روش و شکل براندازی و ماهيت حکومت آتی و همچنين گام بعدی را در صورت سرنگونی رژيم و نبود شوراهای کارگری را توضيح دهند، وگرنه هر وحدتی از ابتدا محکوم به شکست خواهد بود.

 

م. رازی

30 ارديبهشت 1382

 

زيرنويس ها:

[1] - رجوع شود به نامه اخير 154 تن از نمايندگان اصلاح طلب مجلس و 117 تن از «روشنفکران» رژيم.

2- رجوع شود به سايت شبکه همبستگی کارگری  http://iwsn.topcities.com/farsi.html

م. رازی

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM Kargar, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazari@netscape.net

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

تاريخ و ادبيات مارکسيستی

 

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM Kargar, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazari@netscape.net

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

تاريخ و ادبيات مارکسيستی