شبح تروتسکيزم

م- شايق

"... تروتسکيسم يکی از اشکال اپورتونيسم "چپ" است که سازمان های جاسوسی امپرياليستی آنرا برای ايجاد شکاف در نهضت انقلابی ضدامپرياليستی تغذيه و تقويت می کنند. طرد آن از شرايط ضرور مبارزه پيگير عليه امپرياليسم است."

ص 5، "يادآوری" احسان طبری بر ترجمه فارسی، 10

 روزی که دنيا را لرزاند، نوشته جان ريد، انتشارات حزب توده ی ايران، 1354

 

 

"... در حال حاضر امپرياليست ها و ساير نيروهای مرتجع، در مقابله ايدئولوژيک خود با جنبش های آزاديبخش با شيوه های گوناگون تروتسکيسم را به منزله ی "سلاح برنده ائی" به خدمت خود گرفته و بی دريغ به ترويج و اشاعه آن در درون جنبش ها و به ويژه در ميان روشنفکران خرده بورژوا دست می يازند."

ص-ج-، "مقدمه" بر ترجمه فارسی تروتسکيسم:

 ضدانقلاب در پوشش، نوشته ج- اولژين، انتشارات روزبه، 1353

 

 

"...ولی خطر عمده در جنبش چپ روشنفکران خارج از کشور بقايای اپورتونيسم حزب توده نبوده، بلکه تروتسکيسم ضدانقلابی می باشد."

ص2، "پيشگفتار" به ترجمه فارسی خطر تروتسکيسم،

 برگزيده از راديو تيرانا، ناشر: نامعلوم، تاريخ ندارد

 

 

"روی استالينی سکه انحراف و دگماتيسم از اعتبار افتاده است. روی ديگر آن، يعنی تروتسکيسم، اکنون خطريست برای جنبش مارکسيستی ايران، و بايد قبل از اينکه جانی بگيرد با آن مبارزه کرد تا وی نيز برای مدتی، هر چند کوتاه، عده ای را، هر چند محدود، گمراه نسازد."

ص 82، "استالينيسم يا تروتسکيسم؟"،

 نوشته ميم دال، در مسائل انقلاب و سوسياليسم، شماره 3، بهار 1354

 

 

"...دعوای استالينيست ها و تروتسکيست ها که هر يک از ديگری زباله ای می سازد به مارکسيست- لنينيست ها ربطی ندارد."

ص 17، "نکاتی در باره استالينيسم و آنتی استالينيسم"،

 نوشته ی محمود نيکنام، در عصر عمل، شماره 5، پائيز 1354

 

 

در چند سال اخير نوشته هائی در باره تروتسکيزم و "خطر" آن از طرف گرايش های مختلف سياسی اپوزيسيون ضدرژيمی ايران منتشر شده است. انگار که شبح تروتسکيزم در ميان اين اپوزيسيون شروع به گشت و گذار کرده است. طيف وسيعی از اين گرايش ها، از حزب توده ايران، تا گرايش های گوناگون پيرو "انديشه مائوتسه دون"، تا مانيفست" پژوهش نامه مستقل مارکسيستی"، و نشريه عصر عمل که می کوشد. "در مشاجرات سترون قلمی آلوده" نشود، گاه و بيگاه مقاله يا جزوه ای به اين مطلب اختصاص داده اند و يا بطور ضمنی اشاراتی کرده اند. در اين ميان، بجز مقاله ی عصر عمل، ساير نوشتجات با تمام تفاوت هايشان، در يک نکته متفق القول بوده اند و آن هدف شان از اين مبارزه ايدئوژيک است. همگی متفق القولند که هدف، جلوگيری از افتادن مبارزين به "دام تروتسکيزم" است.

خواننده ای که به تاريخچه جنبش کمونيستی کارگری آشنائی دارد ممکن است حيران بماند که طی اين سال ها چه رخ داده که اين گرايش ها را، بخصوص حزب توده و گرايش های پيرو "انديشه مائوتسه دون" را، وادار به جواب گوئی به همان بحث هائی می کند که بورکراسی  شوروی و "احزاب برادر" فکر می کردند با محاکمات و اعدام های مسکو، با آتش گلوله و انهدام نسلی از رهبران بلشويک، با ساليان دراز تحريف و جعل سيستماتيک تجربيات جنبش جهانی کارگری خاموش کرده اند؟ چگونه است که ناگهان نه تنها مبارزه با تروتسکيزم در دستور روز قرار گرفته، بلکه "خطر عمده در جنبش چپ روشنفکران خارج از کشور" شده است؟ دليل اين وحشت ناگهانی از اين "خطر" در واقع بسيار ساده است: با دوره ی جديدی از برخاست موج انقلاب جهانی از اواخر دهه ی شصت به بعد، بين الملل چهارم موفق به شکستن انزاوی چندين ساله ی خود و رشد ارگانيک همراه با رشد مبارزات طبقاتی شده است. ده ها هزار از نسل جوان مبارزين انقلابی در سراسر جهان برای يافتن راه پيشبرد مبارزاتشان به سوی اين سازمان روی آورده اند. و اين دقيقاً همان فشاری است که احسان طبری و انتشارات روزبه و راديو تيرانا را وامی دارد تا به "مخازن مهمات" تحريف و جعل استالينيستی دوباره سری بزنند و اين اسلحه های زنگ زده و کهنه را دوباره بکار گيرند. ولی در اين دوره، برخلاف دوره ای که بورکراسی  استالينيستی بر جنبش کمونيستی استيلای تقريباً مطلق داشت، اين گونه تسليحات بُرندگی خود را از دست داده اند. به بحث اين نکته در قسمت آخر اين مقاله باز خواهيم گشت، ولی قبل از بحث مفصل آن لازمست نظری به محتوی اين مصاف ايدئولوژيک بيندازيم تا ببينيم از نظر گرايش های مختلف اصولآً "مساله" چيست؟ و چگونه راه حل هائی پيشنهاد می کنند؟

 

احسان طبری، "تئوريسين" "حزب طراز نوين طبقه کارگر ايران" مقدمه های لنين و کروپسکايا را با "يادآوری" خود "تکميل" می کند.

ترجمه فارسی کتاب مشهورجان ريد، ده روزی که دنيا را لرزاند، سال گذشته توسط حزب توده ايران منتشر شد. اين کتاب از زنده ترين و گويا ترين اوصاف انقلاب اکتبر است. کتابی است که لنين در مقدمه خود بر آن نوشت: "اين کتاب حقيقی ترين و روشن ترين تصوير از حوادثی است که وقوف بر آنها برای فهم چگونگی انقلاب پرولتاريا و ديکتاتوری پرولتاريا دارای اهميتی بسزا است". (ترجمه فارسی، ص 6) و کروپسکايا نيز چنين وصفش کرد: "در اين کتاب روزهای نخستين انقلاب اکتبر بنحو فوق العاده روشن و پرتوانی تصوير شده است". (همانجا، ص 7). مع الوصف، قريب شصت سال بعد، احسان طبری اين اوصاف لنين و کروپسکايا را کافی نمی داند و برخلاف اين دو معتقد است که جان ريد "بنابر حکم ظواهر و بی خبر از کنه مسائل" اين کتاب را نوشته است (ص3) و از واهمه ی اينکه مبادا "از توصيف پاک دلانه [ساده لوحانه!؟] جان ريد نئوتروتسکيست های ما استفاده کنند سودمند [می داند] در باره نظر لنين در باره تروتسکی و تروتسکيسم برخی واقعيات را يادآور" شود! (ص 3، تاکيد از ما). عجبا! لنين خود در سال 1919، در زمانی که تروتسکی از رهبران شناخته شده ی دولت جوان شوروی و بين الملل سوم و رهبر ارتش سرخ بود چنين واهمه ای از کتاب جان ريد بدل راه نمی داند، و آن را     حقيقی ترين و روشن ترين تصوير از چگونگی انقلاب پرولتاريا می خواند، ولی امروزه احسان طبری خود را به وکالت از طرف لنين مسئول می بيند که در باره نظر لنين يادآوری هائی بکند!

البته استالينيست های "کبيرتر" از احسان طبری در دوره ی خود احتياجی به اين گونه "يادآوری"ها نداشتند. آنها کل کتاب را "ممنوع" می کردند. اين کتاب در سال های دهه 1930 و 1940 از کتابخانه های شوروی برچيده شد. در دوره ی 38- 1937 اعضای حزب به جرم "نگهداشتن کتاب جان ريد" به زندان و اردوهای کار فرستاده می شدند. فقط پس از کنگره بيستم حزب کمونيست شوروی بود که اين کتاب دوباره تجديد چاپ شد. (رجوع شود به کتاب روی مِدودُف، بگذار تاريخ قضاوت کند، ترجمه انگليسی، ص 12)

احسان طبری، در مساعی خود در راه نجات ساده دلان از "دام تروتسکيسم"، تازه ای به ارمغان نياورده است. تم هائی که وی در اين سه صفحه پيش می کشد، ساليان سال است که از بدو شروع مبارزه ی اپوزيسيون چپ عليه رشد و تحکيم بورکراسی در شوروی بارها و بارها، در مجلات بی شمار تکرار شده است. بنابه اين نوع منابع نه تنها تروتسکی "هميشه" ضدلنينيست بود و در تمام مسائل اساسی عليه لنين مبارزه کرد، بلکه لنين خود تروتسکی را خوب می شناخت و به قول احسان طبری نقش واقعی تروتسکی "از همان آغاز بر لنين عيان بود." از زمانی که مبارزه عليه اپوزيسيون چپ شروع شد، بورکراسی  برای استفاده از اعتبار لنين در انظار توده ها شوروی و جنبش جهانی کمونيستی شروع به بيرون کشيدن نوشتجات جَدَلی لنين عليه تروتسکی کرد تا از اين راه "ثابت کند" که لنين خود پيگيرترين رزمنده عليه "تروتسکيزم" بوده است. احسان طبری هم از اين سنت استالينيستی پيروی می کند. کسانيکه با نوشته های لنين آشنا هستند می دانند که لنين در مبارزه سياسی عليه مخالفين خود، به خصوص بر سر مسائل مهم جنبش، از شديدترين   لحن ها و عبارات استفاده می کرد. تا قبل از انحطاط بورکراتيک شوروی نيز، هرگز اين نوع جدل ها در بحث های سياسی حزب به مثابه برچسب تعيين موضع رهبران حزب بکار نمی رفت. بحث درون حزب بر سر مسائل اساسی جنبش يکی از راه های ضروری و قبول شده ی اِعمال سانتراليزم دمکراتيک در حزب بود. بدون چنين    بحث های وسيع و دمکراتيک رسيدن به نتايج قاطع که رهنمون عمل انقلابی حزب باشد محال بود. و دقيقاً چون هدف اين بحث ها رسيدن به نتايج سياسی برای عمل بود، در بحث های سياسی قاطعيت و سختگيری محکمی بکار می رفت. اين بحث ها، بحث های روشنفکرانه آکادميک نبود که بين روشنفکران الی الابد ادامه می يابد و "رعايت ادب" برای نرنجانيدن اين نازک دلان بر روشن شدن مسائل سياسی اولويت دارد. اين بحث ها مشی عملی حزب را تعيين می کرد و لحن شديدشان هم دقيقاً منعکس اهميتی بود که در حزب به اين روش رسيدن به تصميات حزبی داده می شد. لنين خود به بيانی شيوا در يادداشتی در جزوه ی يک گام به پيش، دو گام به پس در اين باره می گويد:

در اين مورد نمی توانم از يادآوری يکی از گفتگوهای خود در کنگره با يکی از نمايندگان "مرکز" خودداری کنم. او به من شکايت می کرد که: "در کنگره ما چه وضع دشواری حکمفرما است!، اين مبارزه ی دهشت بار، اين تبليغات بر ضديکديگر، اين جروبحث خشن و اين روش غيررفيقانه!..."

من به او جواب دادم: چقدر عاليست کنگره ما!- مبارزه آشکار و آزاد است. گروه ها معين شده اند. رأی ها داده شده است. تصميم اتخاذ شده است. مرحله طی شده است. به پيش! اين- آن چيزی است که من می پسندم. اين زندگی است، نه آن لفاظی بی پايان و خسته کننده ی روشنفکرانه که علت تمام شدنش حل قضيه نبوده، بلکه خسته شدن افراد از گفتن است..."

رفيق "مرکزی" با چشمانی حيرت زده به من می نگريست و با حالت تعجب شانه هايش را بالا می انداخت. ما به زبان های مختلف با هم صحبت می کرديم.

منتخب آثار لنين، ترجمه فارسی، جلد اوّل، قسمت اوّل، ص708

 

در نوشته های لنين نه تنها عليه تروتسکی بلکه عليه بسياری ديگر از رهبران سوسيال دمکراسی جدل های شديد اللحن يافت می شود. ولی لنين هرگز از اشتباهات گذشته به منظور خرد کردن مخالفين خود استفاده نمی کرد. حتی در مورد کامنف و زينويف هم که با قيام اکتبر مخالفت کرده بودند و مخالفت خود را قبل از قيام در نشريه ی گورکی Novaia Zhizn آشکارا منتشر کردند،  پس از تغيير موضع آنان و انتگره شدن شان در رهبری حزب، لنين اين اشتباه گذشته را بندرت يادآور می شد و حتی در يکی از آخرين نامه هايش تاکيد کرد که اين موضع گذشته نبايد برعليه شان بکار گرفته شود. برعکس استالين که در اکتبر 1917 از اين دو دفاع کرده بود و با پيشنهاد لنين مبنی بر اخراج آنها (نه بخاطر مخالفت شان با تصميم اکثريت کميته مرکزی، بلکه بخاطر زير پا گذاشتن انضباط حزب و نشر عقايدشان، آن هم سر مسأله حساسی نظير قيام) مخالفت کرده بود، پس از اينکه اين دو به اپوزيسيون پيوستند (1926) شروع به استفاده از اين اشتباه قبلی عليه آنان کرد. استالينيزم نه تنها سنت بلشويکی بحث وسيع و دمکراتيک در حزب را کاملاً منهدم ساخت، بلکه از بحث های قبلی نيز وسيله ای ساخت برا ی کوباندن مخالفين خود.

اختلافات بين لنين و تروتسکی در سال های قبل از انقلاب اکتبر اساساً بر سر دو مساله بود: يکی نقش حزب و ديگری ماهيت انقلاب آينده روسيه. در مورد حزب، اختلافات بين لنين و تروتسکی از فهم نادرست تروتسکی از پروسه انکشاف آگاهی طبقاتی پرولتاريا نشأت می گرفت. تا حدودی شبيه به روزالوگزامبورگ، تروتسکی در اوايل قرن بيستم در اين مورد بينشی زياده عينی گرا داشت: "مارکسيزم به ما می آموزد که منافع پرولتاريا را شرايط عينی زندگی وی تعيين می کند. اين منافع چنان نيرومند و چنان اجتناب ناپذيرند که بالاخره پرولتاريا را مجبور خواهند ساخت که آنها را در دايره ی آگاهی خود بياورد، يعنی تحقق منافع عينی خود را مورد توجه ذهنی خود قرار دهد. "(تروتسکی، تکاليف سياسی ما، نقل در تئوری لنينيستی سازمان، ارنست مندل، ص 7) بر مبنای اين چنين جبری گرائی خوش بينانه وی لنين را متهم می کرد که می خواهد حزب را "جانشين" خود طبقه سازد. دقيقاً به علت همين بينش از اجتناب ناپذيری رسيدن پرولتاريا به آگاهی طبقاتی انقلابی بود که وی تا سال 1917 به اهميت مبارزه خستگی ناپذير لنين عليه منشويک ها پی نبرد و اگر چه خود از نظر سياسی کاملاً مخالف منشويک ها بود، همواره اميد داشت که تجربه مبارزات طبقاتی حتی منشويک ها را نيز به مواضع سياسی صحيح خواهد کشاند. بر اين اساس بود که چندين بار از طرق مختلف سعی در ايجاد "وحدت" بين جناح های مختلف سوسيال دمکراسی روسيه داشت. تقريباً تمامی جدل های لنين قبل از 1917 عليه تروتسکی نيز دقيقاً بر سر همين مسأله است. تروتسکی بعداً به اين اشتباه خود پی برد و در آثار بعدی خود نيز مکرراً به آن اشاره کرده است. خود تجربه انقلاب روسيه، پس از فوريه 1917، به او آموخت که جای هيچگونه سازش با منشويک ها نيست. لنين خود در اين باره در جلسه اول(14 نوامبر 1917) کميته پتروگراد حزب بلشويک، در بحث خود عليه جناحی از حزب که تشکيل حکومت ائتلافی با منشويک ها و سوسيال رولوسيونرها را پيشنهاد می کردند چنين گفت:

"و در مورد سازش [با منشويک ها و سوسيال رولوسيونرها]، من حتی نمی توانم صحبت در اين باره را جدی تلقی کنم. مدت ها پيش تروتسکی گفت که وحدت محال است. تروتسکی اين را فهميد و از آن زمان به بعد بلشويک بهتری وجود نداشته است." (اسناد اين جلسه، همانند بسياری ديگر از اسناد، دچار سانسور استالينيستی شد. کليشه اصل روسی آن، همراه با ترجمه انگليسی آن در کتاب مکتب تحريف استالين، نوشته ی لئون تروتسکی، پاس فايندرپرس، 1972، صفحات 101 الی 123 آمده است.)

در مورد اختلاف لنين و تروتسکی بر سر تکاليف انقلاب آتی روسيه، نقش طبقات مختلف در آن و ماهيت دولتی که قادر به تحقق اين تکاليف باشد نوشته های مفصل تری موجود است و ما در اينجا به تفصيل وارد اين بحث نمی شويم. (رجوع شود به سه بينش از انقلاب روسيه، لئون تروتسکی، انتشارات طليعه، 1353 و نتايج و چشم اندازها، لئون تروتسکی، انتشارات طليعه، 1355.) فقط اشاره می کنيم که پس از تغيير جهت گيری حزب بلشويک در بهار 1917، يعنی با بازگشت لنين به روسيه و مبارزه وی عليه "بلشويک های قديمی" که در اين دوره دم از وحدت با منشويک ها و حتی پشتيبانی از حکومت موقت کرنسکی می زدند، با طرح "تزهای آوريل" (وظايف پرولتاريا در انقلاب ما، ترجمه فارسی در جلد دوم قسمت اول منتخب آثار لنين) و قبول آن از طرف حزب پس از مبارزه ای سخت و جامع، ديگر هيچگونه اختلاف اساسی سياسی بين تروتسکی و بلشويک ها بر سر اين مسائل وجود نداشت و بهمين دليل نيز تروتسکی (و در اثر مساعی وی جناح عظيمی از گرايش مژرايونتسیMezhraiontsy) به حزب بلشويک پيوست. لنين در اکتبر 1917 در کنفرانس پتروگراد بلشويک ها در مورد انتخاب کانديدای مجلس مؤسسان گفت:

"هيچ کس عليه کانديدائی نظير تروتسکی بحثی ندارد. اولاً، برای اينکه درست پس از بازگشت [به روسيه] موضع يک انترناسيوناليست را اتخاذ کرد؛ ثانياً به اين دليل که در ميان مژرايونتسی ها برای ادغام آنها [با بلشويکها] فعاليت کرد، و ثالثاً به اين علت که در روزهای دشوار ژوئيه کفايت خود را بمنزله ی پشتيبان فداکار حزب پرولتاريای انقلابی به ثبوت رساند. "(نقل شده در کتاب سابق الذکر روی مدودف، ترجمه ی انگليسی، ص 36) با اين وصف احسان طبری 60 سال بعد می گويد که "از همان آغاز" نقش تروتسکی بر لنين آشکار بود! برای اثبات اين صحبتش طبری به جز جدل های سياسی لنين عليه تروتسکی قبل از انقلاب اکتبر به اختلافات اين دو بعد از انقلاب اکتبر هم اشاره می کند. اين اختلافات نيز هم در نوشته های لنين و هم در نوشته های تروتسکی به تفصيل شرح داده شده است و همانطور که قبلاً اشاره شد بحث مسائل اساسی سياست حزب، و بعد از انقلاب اکتبر سياست حکومت کارگری، سنت ضروری و قبول شده ی حزب بود و حتی حادترين اختلافات، نظير اختلافات لنين و تروتسکی در مورد اتحاديه های کارگری و يا اختلافات اين دو در مورد چگونگی مذاکرات برست ليتفسک هرگز مانع همکاری نزديک آنها نبود.

احسان طبری يک تک خال ديگر هم بر زمين می زند و آن نقل قول گورگی از لنين در باره ی تروتسکی است. بر مبنای اين يک نقل قول است که احسان طبری می خواهد خواننده باور دارد که لنين "حتی در دورانی که تروتسکی به بلشويک ها پيوست و عضو حزب کمونيست بود" هم به "نقش واقعی" وی آگاه بود. بنا به اين نقل قول لنين در باره تروتسکی به گورکی گفته است که "تروتسکی با ماست، ولی از ما نيست."(ص3، "يادآوری")

ولی از بخت بد احسان طبری، اين تک خال هم تف سر بالا از آب در می آيد. کسانيکه با نوشته های گورکی و بطور کلی با اوضاع چاپ و "تصحيح" کتب در دوران استالينيستی حتی کمی هم آشنائی داشته باشند می دانند که در اين دوره هر چاپ جديد کتابی، از آثار لنين گرفته تا نوشته های ادبی، بنا به اقتضای مبارزات جناح غالب بورکراسی  عليه ديگران، از سانسور و جعل جديدی می گذشت و جانور تازه ای از آب در می آمد. اين "نقل قول" گورکی هم از چنين سرنوشت پرفراز و نشيبی گذشته است.

گورکی يک ماه پس از مرگ لنين در نشريه Russkii Sovremennik، شماره 1، 1924، صفحات 44- 229، قطعه ای تحت عنوان ولاديمير لنين منتشر ساخت. اين همان نوشته ايست که بعدها تحت عنوان "خاطراتی از لنين"، "اسناد مربوط به يک دوستی"، و يا "لنين" به زبان های مختلف در سال های مختلف چندين بار تجديد چاپ شد. چند پاراگرافی که احسان طبری از آن نقل قول خود را استخراج می کند در نوشته اوليه (1924) چنين است:

اغلب از او می شيندم که رفقا را تحسين می کرد. حتی در باره ی آنان که، بنا به شايعات، گويا از حسن توجه شخصی وی برخوردار نبودند، لنين قادر بود با تحسينی مناسب از جديت شان صحبت کند.

از قضاوت مثبت لنين در باره ی يکی از اين رفقا تعجب کردم و اشاره کردم که برای بسياری اين قدردانی غيرمنتظره است.

"بله، بله، ميدانم! هستند کسانی که در باره ی روابط من با او دروغ می گويند. دروغ های بسياری گفته می شود و به نظر می رسد که بخصوص در باره ی من و تروتسکی زياد دروغ می گويند."

مشتش را محکم بر ميز کوفت و گفت:

"و دلم می خواهد که اينان رفيق ديگری به من نشان دهند که قادر باشد در عرض فقط يکسال يک ارتش تقريباً نمونه سازمان دهد، بله، و در عين حال احترام متخصصين نظامی را هم برانگيزد. ولی ما چنين شخصی داريم. ما همه چيز داريم! و معجزات رخ خواهند داد!"

ترجمه فرانسه اين اثر به سال 1925 توسطAux   منتشر شد و در اين ترجمه ی فرانسه هم هنوز اين پاراگراف ها دقيقاً به صورت فوق است. (رجوع شود به صفحات 96-94 ترجمه فرانسه، چاپ مزبور). و همين چند پاراگراف تا نسخه 1933 به چند پاراگراف زير استحاله پيدا کرد:

آری، اغلب از او می شنيدم که رفقا را تحسين می کرد، حتی آنان را که شخصاً حسن توجهی بديشان نداشت. لنين می دانست چگونه جديت شان را بستاند. من از ارزيابی مثبت وی در باره استعداد سازماندهی ل- د- تروتسکی بسيار تعجب کردم. و ايليچ متوجه اين تعجب من شد.

"آری، ميدانم که شايعات دروغی در باره ی طرز برخورد من با وی وجود دارد. ولی هر چه هست، هست و هر چه نيست، نيست- اين را هم می دانم. بهر حال وی قادر بود که متخصصين نظامی را سازمان دهد."

پس از مکثی، با صدائی بم تر، و تا حدودی غمناک، اضافه کرد: "و با اين وصف وی از ما نيست. با ماست، ولی از ما نيست. بلند پرواز است. رگه ای از لاسال در وی هست، چيزی که خوب نيست.

(از چاپ انگليسی 1933، تحت عنوان صفحات 57- 56)

و در ترجمه ی فارسی آن، که اخيراً انتشارات مزدک تجديد چاپ کرده، اين شير   بی يال و دم و اشکم چنين از آب در آمد:

"بارها از او شنيدم که رفقا را ستايش می کرد. حتی از مدح کسانی که شايع بود از حسن توجه او بهره مند نيستند نيز فروگذار نمی نمود. انرژی و جديت ايشان را     می ستائيد." (ص 51)

اين نوشته ی گورکی پس از دوره باصطلاح "استالين زدائی" دوران خروشچف تجديد چاپ شد و در اين چاپ نهائی همان نسخه 1933 تکرار شده است.

از اين تحريفات که بگذريم، اين نوع استدلال طبری و هم قماشان وی، که لنين "از آغاز" نقش واقعی تروتسکی را می شناخت، و "حتی در دورانی که تروتسکی به بلشويک ها پيوست" لنين او را "از خود" نمی دانست، يعنی حتی در اين دوران هم بين لنين و تروتسکی اختلاف های اصولی سياسی وجود داشت، آنها را در مقابل مسأله خطيری قرار می دهد. از نظر مدارک تاريخی اکنون ديگر مسجل است و حتی چندين دهه جعل و تحريف تاريخ توسط بورکراسی  استالينيستی هم نتوانسته اين حقيقت را از صفحه تاريخ بزدايد که نزديکترين همکار لنين در طی سال های 1917 تا زمان مرگش تروتسکی بود. خود خواندن کتاب جان ريد نقش تروتسکی را در رهبری قيام اکتبر روشن می سازد. از آن به بعد نيز نقش وی در ساختن ارتش سرخ و هدايت جنگ داخلی و در رهبری بين الملل سوم نياز به تفسيل ندارد. در نخستين چهار کنگره جهانی بين الملل سوم تروتسکی جز هيأت نمايندگی حزب بلشويک بود و مسئول تهيه گزارش بحث های مختلف: در کنگره اول هيأت نمايندگی حزب بلشويک مرکب بود از لنين، تروتسکی، زينويف، بوخارين، و چيچرين. تروتسکی مسئول تهيه گزارش مربوط به مانيفست بين الملل کمونيست خطاب به کارگران جهان بود. در کنگره دوم هيأت نمايندگی حزب بلشويک مرکب بود از لنين، تروتسکی، زينويف، رادک، بوخارين، دزرژينسکی، ريگف، ريازانف، تامسکی، کروپسکايا، پکرفسکی، و ديگران. تروتسکی مسئول گزارش مانيفست بود. در کنگره سوم: لنين، تروتسکی، زينويف، کامنف، رادک، بوخارين، ريگف و 65 نفر ديگر. تروتسکی مسئول گزارش بحران اقتصادی جهانی و تکاليف نوين بين الملل کمونيست بود. در کنگره چهارم: لنين، تروتسکی، زينويف و ديگران. تروتسکی مسئول گزارش سياست اقتصادی جديد شوروی و چشم انداز انقلاب جهانی بود.

در طی دوران بيماری اش لنين مکرراً از تروتسکی خواست که مسئوليت بحث هائی را در کميته مرکزی حزب در غياب وی به عهده بگيرد. متن بسياری از نامه های لنين به تروتسکی مبنی بر اين نوع پيشنهادات در کتاب مکتب تحريف استالين (صفحات 56 الی 77 متن انگليسی) آمده است. ولی شايد مهمترين آنها مربوط به مبارزه لنين بر سر مسأله گرجستان باشد. در 5 مارس 1923 لنين آخرين دو نامه خود را ديکته کرد. يکی به استالين بود که در آن لنين از وی خواسته بود که به علت اهانتی که به گروپسگايا کرده بود از وی عذرخواهی کند. و ديگری خطاب به تروتسکی در مورد مسأله گرجستان. متن هر دو نامه در کتاب مدودف آمده است. (صفحات 22 و 23). ترجمه نامه دوم چنين است:

رفيق محترم تروتسکی

مايلم از شما بخواهم که دفاع از مسأله گرجستان را در کميته مرکزی به عهده بگيريد. دزرژينسکی و استالين فعلاً اين مسأله را "تعقيب" می کنند و من نمی توانم به بيطرفی آنها اطمينان کنم. اتفاقاً درست برعکس. چنانچه موافقت کنيد که دفاع از اين مسأله را بعهده بگيريد، خيال من راحت خواهد شد. اگر بهر دليلی نمی خواهيد اين کار را تقبل کنيد. کل مطالب را به من بازگردانيد. اين بازگرداندن را علامت امتناع شما خواهم دانست.                          

با بهترين درودهای رفيقانه، لنين

 

تاريخچه ی اين "آخرين مبارزه ی" لنين اکنون مستند است و حتی خود حزب کمونيست شوروی نيز بالاخره پس از کنگره بيستم اکثر مداراک مربوط به آن را منتشر کرد. هدف ما هم از ذکر اين مطالب و نقش رهبری تروتسکی شانه به شانه لنين در سال های 1917 تا 1922 "احيای حيثيت" تروتسکی و اجرای "عدالت تاريخی" نيست. هدف اينست که از احسان طبری و هم قماشان وی بپرسيم  که اگر بنا به "تئوری" آنها لنين "از همان آغاز" می دانست که تروتسکی "چه نقشی" دارد، چگونه اين همکاری نزديک بين آنها را، در طی 7 سال از مهمترين سال های انقلاب، جنگ داخلی و نخستين سال های دولت جوان کارگری، توضيح می دهند؟ اينان برای لجن مال کردن تروتسکی، لنين را هم به ابتذال می کشند چون تنها منطق اين ادعايشان اين می تواند باشد که لنين از غيراصولی ترين و اپورتونيست ترين "سياست مداران" (سياست مدار به بدترين معنی کلمه) بود که با وجود علم به "نقش واقعی" تروتسکی اين چنين همکاری نزديک بر سر تمام مهمترين مسأله سياسی را حفظ کرد. نه تنها احسان طبری، بلکه "تئوريسين های" "کبيرتر" از وی نيز نتوانسته اند اين را توضيح بدهند، بيش از 50 سال تاريخ را تحريف کرده اند، هر بار از نو تاريخ را نوشته اند، ولی بقول مدودف بگذار تاريخ قضاوت کند.

بجز اين نوع استدلال قرون وسطائی که لنين چنين گفت و پس چنين است، احسان طبری به چند مسأله ديگر نيز که "معاصی کبيره" تروتسکيزم است اشاره می کند و اتهام پيوند تروتسکی و جنبش تروتسکيستی با "سازمان های جاسوسی امپرياليستی" را هم مطابق معمول تکرار می کند. اين اتهام آخری را استالينيزم پنجاه سال است تکرار کرده، بدون اينکه حتی يک سند برای اثبات آن به جنبش کارگری ارائه داده باشد. می پندارند که تکرار بی پايان اتهام آن را تبديل به "حقيقت" مسجّل خواهد کرد. البته در زمانی که اين تکرارها وزنه خفقان دولتی استالين را هم پشتش داشت، شايد اين پندار تا حدودی توجيه پذير بود، ولی تکرار آن در شرايط امروزی، آن هم از طرف احسان طبری، بيشتر به مضحکه می ماند تا حتی يک اتهام جدی. ولی دو مسأله ی ديگر، که لااقل پوششی سياسی دارد، از آنجا که به انحاء گوناگون باعث ايجاد اغتشاش در باره مواضع واقعی تروتسکی شده است اشاره ای به آنها ضروری است.

احسان طبری می نويسد: "... او [تروتسکی] که هرگز لنينيسم را درک نکرده بود با تعبير غلط و غيرمارکسيستی از مفهوم "انقلاب مدام"، انقلاب اکتبر را تنها [؟] بعنوان "تکان دهنده ی انقلاب پرولتری در اروپای باختری توصیف می کرد. "انقلاب مداوم" در مارکسیسم در شرایط تاریخی مورد بحث عبارت بود [؟، حالا دیگر نیست؟] از سیر انقلاب بورژوا دمکراتیک به سوی انقلاب سوسیالیستی و اجرا انقلابات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی برای تحول بنیادی جامعه و نه به معنای تازاندن مصنوعی انقلاب در قاره اروپا." (ص 3، تأکید در اصل، استفهام از ما.)

مترجمین کتاب نیز در طی متن به کمک خواننده "ساده لوح" می شتابند و در دو جا با اضافه کردن یادداشتهای حاشیه ای جان رید را که "بنابه حکم ظواهر امور و بی خبری از کنه مسائل "گفتگوی خود را با تروتسکی در مورد سیاست خارجی دولت آینده شرح می دهد "تصحیح" می کنند و در این رابطه می افزایند "لنین شدیداً با این نظریات و تزها مخالف بود و می گفت اگر ما پیروزی انقلاب را که در یک کشور واحد امکان پذیر است موکول به وقوع انقلاب در سراسر اروپا کنیم بدون تردید به خفه شدن خود کمک کرده ایم." (ص 49) و مجدداً در آن قسمت کتاب که شرح جلسه تاریخی کنگره شوراهای نمایندگان کارگران و سربازان سراسر روسیه (26 اکتبر/ 8 نوامبر 1917) آمده است و نطق رهبران انقلاب به تفصیل نقل شده، پس از سخنرانی تروتسکی اضافه می کنند: "این اندیشه انقلاب مسلسل يا انقلاب پايه دار که تروتسکی ا حرارت از آن دفاع می کرد از بی اعتقادی وی به نيروی خلق های روسيه در پشتيبانی از انقلاب ناشی می شد. در واقع تروتسکی بقای انقلاب روسیه را در گرو ایجاد سلسله انقلابات اروپائی میدانست و این بکلی با نظر لنین مبنی بر اینکه پیروزی انقلاب با اتکاء به نیروی خلق در یک کشور واحد امکان پذیر است مغایرت داشت...." (ص 101).

در نظر اول خواننده حیرت می کند که این حزب بلشویک و کمیته مرکزی آن، از جمله لنین، عجب حزب بی انضباط و پر هرج و مرجی بوده که اجازه می داد تروتسکی در بحبوحه ی انقلاب، سیاستی برخلاف سیاست حزب از تربیون کنگره شوراها و بنام حزب بلشویک اعلام و تبلیغ کند و نه تنها او را برای این چنین کاری تحت انضباط شدید حزبی نیاورد، بلکه او را بسمت کمیسر امور خارجی نخستین حکومت شوراها در تاریخ انتخاب کرد! ولی این معما نیز در واقعیت وجود نداشت و حاصل جعلیات استالینیستی است. در واقع سیاست حزب بلشویک، از جمله لنین، فرقی با آنچه تروتسکی در این روزهای حساس و سال های بعد ارائه می داد نداشت. استالینیزم هم هرگز نتوانسته است آنچه را واقعاً موضع تروتسکی بود رد کند. بهمین دلیل موضع او را تحریف می کند و این تحریف را رد می کند!

موضع تروتسکی چه بود؟ راه دور نمی رویم. بهمان کتاب جان رید و بهمان صفحاتی که مترجمین با توضیحات خود آن را مزین کرده اند رجوع می کنیم. در زمانی که اکثریت حزب بلشویک تصمیم به سازماندهی قیام و هدایت پرولتاریا در کسب قدرت از طریق شوراها گرفته بود، برخی احزاب  حتی جناحی در داخل خود حزب استدلال می کردند که اینکار حزب را منفرد خواهد ساخت و می باید حکومت ائتلافی با سوسیال رولوسیونرها و منشویک ها تشکیل داد. در این سخنرانی تروتسکی در باره این استدلالات چنین می گوید:

با ما از ضرورت ائتلافی سخن می گویند. فقط یک ائتلاف امکان پذیر است و آن ائتلاف با کارگران، سربازان  و تهیدست ترین دهقانان است و افتخار تحقق بخشیدن به این ائتلاف از آن حزب ما است. اما آویلوف کدام ائتلاف را در نظر دارد؟ ائتلاف با آنهائی که پشتیبان حکومت خائن بر میهن ما بودند؟ ائتلاف در تمام موارد عامل افزایش نیرو نیست. مثلاً، آیا سازماندهی قیام ممکن میبود اگر در صفوف ما "دادن" و "اوکسنتیف" قرار داشتند؟ (شلیک خنده). اوکسنتیف نان کم میداد، اما آیا ائتلاف با آبورونتسی ها نان بیشتری خواهد داد؟ وقتی می بایست بین دهقانان و اوکسنتیف که کمیته های ارضی را توقیف میکرد یکی را انتخاب نمود، ما دهقانان را بر میگزینیم. انقلاب ما یک انقلاب کلاسیک در صفحات تاریخ باقی خواهد ماند...

 

*************************

آویلوف تهدید می کند که اگر ما "منفرد" بمانیم آنگاه مساعی ما برای دسترسی به صلح عقیم میماند. تکرار می کنم که من نمی توانم بفهمم ائتلاف با اسکوبه لف و یا حتی تره شچنکو چگونه می تواند برای دستیابی به صلح به ما کمک کند. آويلوف سعی دارد که ما را ازخطر صلح به حساب روسیه بترساند. در این باره من باید بگویم که اگر زمام اروپا همچنان در دست بورژوازی امپریالیستی باقی بماند، در آنصورت روسیه انقلابی در هر حال به ناچار معدوم خواهد شد. از دو حال خارج نيست: يا انقلاب روسيه جنبش انقلابی را در اروپا بر می انگیزد، یا دول اروپائی انقلاب روسیه را خفه می کنند. ص 100و 101

این حرف، که البته هیچ ربطی به تازاندن مصنوعی [؟!] انقلاب به اروپا ندارد، برخلاف فهم استالینیست ها به منزله یک پیش بینی رمل و اسطرلابی زده نمی شد، بلکه بر اساس گرایش عینی مبارزات طبقاتی جهت گیری یک دولت کارگری انقلابی را تعیین می کرد. بر علیه منشویک ها و جناحی از خود حزب که نیروی انقلاب را در ائتلاف و سازش طبقاتی می جستند، بلشويک ها نيروی انقلاب را در مبارزه ی پرولتاريای جهانی می جستند و انقلاب خود را سرآغاز عصر انقلاب های سوسیالیستی در دنیا می دانستند. نه موضع تروتسکی و نه موضع لنین یا هر رهبر دیگری از بلشویک ها این نبود که مداوم بودن انقلاب به این معنی است که انقلاب جهانی دز همه ی کشورها در یک لحظه رخ خواهد داد و بنابراین باید در هیچ کشوری انقلاب نکرد تا این لحظه ی موعود فرا برسد. اگر موضع این بود معلوم نیست اصلاً چرا قیام اکتبر را سازمان دادند. این کاریکارتوری است که استالینیزم از انقلاب مداوم ساخت، بدون اینکه تا بحال در هیچ یک از نوشته های تروتسکی نمونه ای از چنین موضعی ارائه دهند. انقلاب سوسیالیستی هرگز صرفاً به معنی کسب قدرت بدست پرولتاریا نبوده است. کسب قدرت فقط نخستین قدم در این راه است و پیروزی کامل این انقلاب، یعنی ساختن جامعه ی سوسیالیستی بدون طبقه، مستلزم تداوم انقلاب است هم به معنی بسط آن در سطح جهانی و هم به معنی بسط آن در کلیه سطوح زندگی اجتماعی. بقول خود تروتسکی "انقلاب سوسیالیستی در زمینه ملی آغاز میگردد ولی نمی تواند در این زمینه تکمیل گردد. "(انقلاب پیگیر، ص 24، انتشارات فانوس، 1353) و این دقیقاً همان موضع لنین و حزب بلشویک بود. مسأله ای که بلشویک ها با آن روبرو بودند این نبود که اگر ارتجاع در اروپا پیروز گردد انقلاب روسیه تا چه حد معدوم خواهد شد. آیا کاملاً و تماماً دستآوردهای انقلاب منهدم شده، ارتجاع بورژوائی بازخواهد گشت و یا اگر نه تا چه حد؟ اینکه پیروزی ارتجاع در اروپا دقیقاً چه تأثیری بر انقلاب روسیه می گذاشت، يعنی تا کجا انقلاب را پس می راند، از قبل قابل پيش بینی نبود و فقط توازن نیروها در طی خود مبارزه ی طبقاتی تعیین کننده ی آن می بود. مسأله بلشویک ها این بود که چگونه از پیروزی ارتجاع در اروپا جلوگیری کنند، به چه نحوی بیشترین و مؤثرترین کمک را به بسط انقلاب در اروپا برسانند زیرا این بسط انقلاب بود که مؤثرترین راه دفاع از خود انقلاب اکتبر بود، و "تکمیل انقلاب سوسیالیستی" و جهت عینی مبارزات طبقاتی دقیقاً در این راستا بود. لنین خود در نوشته های متعددی همین نظر را بیان داشت. بطور مثال در گزارش سیاسی کمیته مرکزی به هفتمین کنگره حزب کمونیست روسیه (بلشویک) در مارس 1918 چنین گفت:

 ".... تاریخ اکنون ما را در موقعیت دشواری قرار داده است، در بحبوحه ی کار سارمانی بی سابقه دشواری، ناچاریم از تجربه شکستهای تلخی بگذریم. از نظرگاه جهانی- تاریخی که بنگریم، اگر انقلاب ما تنها بماند، اگر جنبش های انقلابی در سایر کشورها بوجود نیایند، بی شک هیچگونه امیدی به پیروزی نهائی این انقلاب نیست. زمانی که حزب بلشویک به تنهائی اقدام به این کار کرد، با این اعتقادِ محکم بود که انقلاب در تمام کشورها در حال رشد است و بالاخره- اما نه از ابتدا- هر چقدر مشکلاتی هم در راهمان باشد، هر چند شکست هائی هم در پیش داشته باشیم، انقلاب سوسیالیستی جهانی فرا خواهد رسید، رشد خواهد کرد، زیرا که در حال رشد است و به رشد کامل خواهد رسید. تکرار میکنم، نجات ما از تمام این مشکلات در انقلاب سراسر اروپا است. "و چند کلام بعد" بهرحال، تحت تمام شرایط قابل تصور، اگر انقلاب آلمان فرا نرسد، ما معدود خواهیم شد." (کلیات آثار لنین، به انگلیسی، جلد 27، صفحات 94،95،98)

بنابه فهم احسان طبری بنظر می رسد که لنین هم "به نیروی خلقهای روسیه" اعتقاد نداشت و "بقای انقلاب روسیه را در گرو ایجاد سلسله انقلابات اروپائی میدانست."

نه تنها لنین، بین الملل کمونیست هم تا چهارمین کنگره اش بر این عقیده بود:

"چهارمین کنگره ی جهانی به پرولترهای تمام کشورها خاطر نشان می سازد که انقلاب پرولتری هرگز در یک کشور به پیروزی کامل نخواهد رسید، بلکه می باید در سطح بین المللی، به مثابه ی انقلاب جهانی، پیروز گردد." (از قطعنامه چهارمین کنگره کمینترن در باره ی "پنج ساله ی انقلاب روسیه"، متن انگلیسی، گردآورنده Jane Degras، چاپF. Cass ، 1971، جلد اوّل، ص 444).

فقط پس از شکست موج انقلاب و تحکیم ارتجاع بورژوائی در اروپا بود که تحت این فشار عظیم امپریالیزم، از دست رفتن قشر وسیعی از آگاه ترین کادرهای کارگری در طی جنگهای داخلی، رشد و تحکیم بورکراسی ، و بالاخره غصب حاکمیت سیاسی توسط این بورکراسی  "نئوری" ساختمان سوسیالیزم در یک کشور (حتی به سرعت لاک پشت)، ساخته و پرداخته شد. این "تئوری" که با هرگونه تجزیه و تحلیل علمی (مارکسیستی) انکشاف نیروهای مولده و فراشد مبارزه طبقاتی در سطح جهانی مغایرت داشت، تنها می توانست به ارتجاعی ترین سیاست ها بینجامد. تروتسکی از همان ابتدای طرح این "تئوری" مبارزه شدیدی علیه آن آغاز کرد و مدتها قبل از آنکه این سیاست ها واقعاً تحقق یابند دقیقاً با بررسی منطق این گرایش این نتایج را پیش بینی کرد. در انتقاد خود از پیش نویس برنامه کمینترن که به سال 1928 توسط بوخارین نوشته شده بود و برای طرح در کنگره ششم کمینترن (ژوئیه- سپتامبر 1928) ارائه شد، تروتسکی چنین نوشت (ژوئن 1928):

"دکترین نوین اعلام می دارد که صرفاً اگر مداخله ای رخ ندهد سوسیالیزم می تواند بر مبنای یک دولت ملی ساخته شود. از این می تواند و می باید (علیرغم تمام اظهارات پر آب و تاب پیش نویس برنامه) سیاست سازشکارانه ای نسبت به بورژوازی خارجی با هدف دفع مداخله منتج شود، زیرا که این چنین سیاستی ساختمان سوسیالیزم را تضمین خواهد ساخت، یعنی مساله تاریخی عمده را حلّ خواهد گرفت؛ تکليف احزاب کمينترن در نتيجه ماهيتی کمکی به خود خواهد گرفت؛ رسالت آنان حفاظت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از مداخله و نه مبارزه برای کسب قدرت می شود. البته مسأله، مسأله نیات ذهنی نیست، بلکه منطق عینی تفکر سیاسی است." (ترجمه ی انگلیسی، در بین الملل سوم پس از لنین، پاث فایندرپرس، 1970، ص 61) و در مقدمه ترجمه ی آلمانی کتاب خود، انقلاب مداوم، در 29 مارس 1930: "به این دلیل است که کل مفهوم استالینیستی در واقع به سمت انحلال بین الملل کمونیست می رود. و جداً، اگر سرنوشت سوسیالیزم بخواهد توسط بالاترین مقام ممکن- کمیسیون برنامه ریزی دولتی در ا-ج- ش-س- تصمیم گرفته شود، اهمیت تاریخی آن [کمینترن] چه خواهد بود؟ در آن صورت، تکلیف کمینترن، همراه با "رفقای اتحاد شوروی" انگشت نما، حفاظت از ساختمان سوسیالیزم در مقابل مداخله خواهد بود، یعنی، در واقع، ایفای نقش مرزبانان". (از ترجمه فارسی، کندوکاو شماره 3، ص 54) 13 سال بعد این پیش بینی تروتسکی هم به تحقق پیوست: در 10 ژوئن 1943 انحلال کمینترن رسماً اعلام شد.

   از این مسأله که بگذریم، اتهام کهنه ی دیگر "انکار و نفی نقش دهقانان" توسط تروتسکی است. جواب این اتهامات را تروتسکی خود به تفصیل در کتاب انقلاب مداوم داده است و از آنجا که اکنون این کتاب به زبان فارسی نیز در دسترس است (انقلاب پیگیر، انتشارات فانوس، نیویورک، 1353) و برای جلوگیری از تطویل کلام، خواننده را به این کتاب رجوع می دهیم. ولی قبل از آنکه "یادآوری" احسان طبری را کنار بگذاریم تذکر یک نکته آخری ضرورت دارد.

طبری صفحه ی آخر "یادآوری" خود را به عبارت پردازی در باره ی ضرورت وحدت صفوف انقلابیون اختصاص می دهد و اینگونه صغری و کبری می چیند:

1- "اتحاد همه پرولتاریای انقلابی در مقیاس جهانی و هم پیوستگی اکید آنها با یکدیگر شرط ضرور مبارزه کامیابانه این پرولتاریا با امپریالیسم است..."

2- "هرگونه تفرقه ای در این اتحاد خیانت است."

3- "نقش عمده و اصلی او [تروتسکیسم] تفرقه اندازی در صفوف انقلابیون است."

پس: "تروتسکیسم مدتهاست که به این خیانت مشغول است" و "طرد آن از شرایط ضرور مبارزه پیگیر علیه امپریالیسم است."

(تمام نقل قول ها از ص 5).

در واقع احسان طبری با یک سفسطه گری سیاسی، یعنی وحدت در مبارزه را معادل قرار دادن با سرپوش گذاشتن بر اختلافات سیاسی بر سر مسائل اساسی مبارزه ی طبقاتی، می خواهد از این احساس غریزی مبارزین برای وحدت استفاده کند. احسان طبری در هیچ کجا نشان نمی دهد که تروتسکیزم در کدام مبارزه ی عملی علیه دشمن مشترک بین نیروهای مبارز تفرقه انداخته است. نمی تواند هم این را نشان بدهد، زیرا یکی از مهمترین دستاوردهائی که تروتسکیزم به گنجینه ی تجربیات مبارزه طبقاتی افزوده است دقیقاً فهم صحیح از جبهه واحد است علیه انحرافات اپورتونیستی و سکتاریستی گرایشهای دیگر. یعنی اتحاد نیروهای مبارز در عمل بدون اینکه اختلافات سیاسی را سد راه این اتحاد قرار دهیم و یا برعکس بدون اینکه بخاطر این وحدت بر اختلافات سیاسی سرپوش بگذاریم. برعکس استالینیزم در طی تاریخچه اش از یک منتهی الیه به یک منتهی الیه دیگر نوسان کرده است. در دوره ی مبارزه علیه رشد و پیروزی فاشیزم در آلمان حزب کمونیست به میلیون ها کارگر تحت هژمونی سوسیال دمکراسی پشت کرد و مبارزه با سوسیال دمکراسی را (که "سوسیال فاشیزم" می خواندش) مبارزه اصلی قلمداد می کرد. این بود آن "تفرقه اندازی" واقعی که راه را برای پیروزی هیتلر در آلمان باز کرد. تروتسکی و اپوزیسیون چپ برعکس در این مدت برای ایجاد جبهه واحد بین حزب کمونیست و سازمانهای سوسیال دمکرات می جنگیدند تا اولاً مبارزه ی ضروری علیه فاشیزم به "کمونیست شدن" کارگران سوسیال دمکرات موکول نشود و ثانیاً این توده های سوسیال دمکرات از تجربه ی عملی مبارزه ی خود علیه فاشیزم به ماهیت رهبری خود پی برده، به حزب کمونیست روی آورند. برعکس، حزب کمونیست به کارگران سوسیال دمکرات اولتیماتوم می داد. پس از پیروزی فاشیزم و ضربه تاریخی آن بر جنبش کارگری، استالینیزم نیم دور، دور خودش چرخید و تشکیل "جبهه های خلقی" را برای مبارزه با فاشیزم پیشنهاد کرد. این بار نیروهای "ضدفاشیستی" شامل بورژوازی لیبرال هم می شد و برای جلب این "پشتیبانی" استالینیزم حاضر بود هر باج سبیلی به بورژوازی بپردازد. ما این مسائل را در قسمت آخر این مقاله مفصلاً بحث می کنیم. اینجا صرفاً اشاره کردیم تا خواننده وقتی کلام "وحدت" را از دهان احسان طبری می شنود بداند وی از چگونه وحدتی دم می زند.

بنابه این نسخه از "وحدت طلبی" اکنون حزب توده ایران نه تنها در "مرحله ی فعلی" انقلاب ایران که گویا انقلاب دمکراتیک و ضدامپریالیستی است "بورژوازی ملی" را متحد طبقه کارگر می داند، بلکه چون هنوز به این "مرحله فعلی" نرسیده ایم و در درجه اول باید رژيم دیکتاتوری را سرنگون کرد، در این "مرحله از مرحله فعلی" طبقه کارگر می تواند با بخشی از "بورژوازی بزرگ ایران که منافعش در تضاد با منافع رژيم است" نیز وحدت کند! (بطور مثال رجوع به مقاله ی ن- کیانوری "آرایش نیروهای طبقاتی در مرحله انقلاب دمکراتیک"، در مسائل بین المللی، شماره 1(79، صفحات 10 الی 17) بنابه حزب توده ی ایران علاوه بر "بخش بزرگی از بورژوازی ملی هم [که] در مجموع از تسلط سرمایه های بزرگ، از نفوذ روزافزون سرمایه های انحصاری امپریالیستی، از فشار اختناق پلیسی و از پائین رفتن قوه خرید مردم ناراضی است، موجودیتش پیوسته تهدید می شود...." و در نتیجه در "مرحله انقلاب دمکراتیک و ضدامپریالیستی" یاور و همکار طبقه کارگر است، علاوه بر این برای سرنگونی دیکتاتوری با عناصر دیگری نیز می توان همکاری کرد. و برای اینکه خواننده خوب شیرفهم شود اضافه می شود: "در این مورد صحبت بر سر عناصری از سرمایه داری بزرگ ایران است که با سیاست غارت و چپاول گردانندگان رژيم دیکتاتوری موافقت ندارند... و اميدوارند که برانداختن رژيم ديکتاتوری امکانات به مراتب وسیع تری برای آنها برای گسترش فعالیت اقتصادیشان بوجود خواهد آورد. آنها با توجه به منافع خویش با نفوذ سرمایه های امپریالیستی در اقتصاد ایران مخالفت دارند." (تمام نقل قول ها از مقاله ی کیانوری، صفحات 12 و 13). معلوم نیست این جناح از سرمایه داران بزرگ پس از سرنگونی رژيم دیکتاتوری فعلی چه رژيمی جانشین آن خواهند ساخت. زیرا از یک طرف کیانوری و حزب توده بین اینان و "بورژوازی ملی" که گویا خواهان "رژيم دمکراتیک" است مصّرانه فرق می گذارند و از طرف دیگر اصرار دارند که این جناح خواهان بر انداختن رژيم دیکتاتوری است. ظرافت مرحله بندی های حزب توده از انقلاب ایران همراه است با نتیجه گیری سیاسی آن که در مرحله ی فعلی از همه ی "این نیروهای ضددیکتاتوری" دعوت می کند که "برای برانداختن استبداد محمدرضا شاه در یک جبهه ضددیکتاتوری همکاری نمایند". (برای بحث مفصل این "جبهه" رجوع شود به دنیا، شماره 4، تیر 1355، ص 2 الی 5). این است آن نوع "وحدتی" که طبری از آن صحبت می کند. "وحدتی" که برخلاف گرایش عینی مبارزه ی طبقاتی است و در طی تاریخ معاصر مکرراً انقلابات را، بخصوص در کشورهای مستعمره و شبه مستعمره، به خونین ترین شکست ها کشانده است.

نیاز به وحدت نیروهای ضدرژيمی، بخصوص در سال های اخیر، هم در میان مبارزین داخل کشور و هم در میان مبارزین خارج از کشور، به شکل بسیار ملموسی حس می شود. در این باره بحث ها و نوشته هائی نیز در آمده است. دقیقاً با استفاده از این احساس نیاز به وحدت است که طبری می خواهد صغری و کبرایش را بخوردِ خواننده بدهد. یعنی می گوید از آنجا که تروتسکیست ها مرتب این مسائل مورد اختلاف را مطرح می کنند و با این کار در وحدت بین نیروها تفرقه می اندازند پس خیانتکارند.

متأسفانه این نوع برخورد به مسأله وحدت محدود به احسان طبری و حزب توده نیست. بسیاری دیگر از گرایش ها نیز، اگر چه نه بدلایل حزب توده و نه نظیر حزب توده آگاهانه، وحدت در عمل را به این معنی میدانند که باید از بحث مسائل مورد اختلاف صرفنظر کرد تا به این وحدت صدمه ای نخورد. بطور مثال در رساله ی "عمده ترین وظایف کمونیستهای ایران در شرایط کنونی" چنین آمده است:

بنظر ما فقط و فقط کوشش برای انجام رسالتی که مضمون عمده ترین وظیفه کمونیستهای ایران را تشکیل می دهد می تواند نقطه حرکت گروههای کمونیستی باشد. بهمین جهت اعتقاد داریم که نباید موضع گیری در مسائل جهانی و اختلاف در جنبش بین المللی کمونیستی مبدا و محور حرکت ما باشد. در شرایط کنونی جامعه ما، موضع گیری جهانی در جنبش بین المللی کمونیستی کمکی به انجام وظایف بزرگی که در مقابل ما قرار دارد به عمل نمی آورد. این موضع گیری جز آنکه اختلاف در گروه های کمونیستی را در داخل کشور تشدید کند و مسائل داخلی را تحت الشعاع مسائل بین المللی قرار دهد و وضع بغرنج وپيچيده گروه های کمونيستی را پیچیده تر سازد نقش دیگری ندارد. مصالح ديپلماتیک جنبش حکم می کند که در این موضع گیری با احساس مسئولیت کامل رفتار شود و از دنباله روی عمیقاً پرهیز شود.

اختلاف نظر در موضع گیری در جنبش بین المللی نباید مانع وحدت عمل آن گروههای کمونیستی شود که در مسائل داخلی و صحت شیوه قهرآمیز مبارزه وحدت نظر دارند.

با توجه به شرایط موجود در ایران و وضع گروه های کمونیستی و مصالح سیاسی و دیپلماتیک حال و آینده جنبش ما در این رساله از بحث پیرامون اختلاف در جنبش بین المللی کمونیستی خودداری کردیم و از همه گروه ها دعوت می کنیم که از انتخاب مسائل موجود در جنبش بین المللی کمونیستی به عنوان مبداء و محور حرکت خود، خودداری کنند.  (ص 44، تاکید در اصل، چاپ انتشارات 19 بهمن،1355)

البته در اینجا اشاره ی نویسنده به اختلافات چین و شوروی در این دوره است (تاریخ نگارش رساله 1346 است). ولی بهرحال از دو جنبه، این برخورد اشتباه است. یکی از همان جنبه ای که قبلاً اشاره شد، یعنی توافق سیاسی برنامه ای را شرط وحدت در عمل می پندارد و چون چنین توافقی بوضوح در بین گرایش های مختلف سیاسی وجود ندارد برای حذر از لطمه به این وحدت پیشنهاد می کند که از بحث پیرامون این مسائل خودداری شود، دیگر اینکه مسائل مورد بحث جنبش بین المللی کمونیستی را در رابطه با شرایط کنونی جامعه ما و وظایف کمونیستهای ایران بی ربط و یا لااقل در درجه ی "فرعی" اهمیت می بیند و به این دلیل می پندارد که بحث این مسائل، مسائل داخلی را تحت الشعاع مسائل بین المللی قرار می دهد و به پیشرفت مبارزه در ایران لطمه می زند. حال آنکه واقعیت درست برعکس است. این مسائل نه تنها فرعی نيستند بلکه دقيقاً همان مسأئل مبارزات طبقاتی در ایران هستند. مسأله ماهیت انقلاب در کشورهای شبه مستعمره از جمله ی آنهاست، مسأله نقش طبقات مختلف در انقلاب از جمله ی آنها است. مسأله ارتباط بین شکست انقلابات در چندین دهه ی گذشته با انحطاط بورکراتیک دولت شوروی و پیدایش استالینیزم و نقش آن در جنبش جهانی کارگری از جمله ی آنهاست. اینها همه مسائل پیروزی یا شکست انقلاب، از جمله در ایران، است. پیشگامان انقلابی در ایران در چندین ساله ی اخیر دقیقاً با خودداری از بحث های اصولی بر سر این مسائل حیاتی، با این توهم که مبادا این بحث ها به وحدت لطمه زند، نتوانسته اند آنطور که باید و شاید گرایش های مائوئیستی و استالینیستی در درون اپوزیسیون را ضعیف و ایزوله کنند، هنوز خود اسیر بسیاری از همین مفاهیم ایدئولوژيک باقی مانده اند و در نتیجه عملاً راه وحدت واقعی و اصولی مسدود مانده است.

 

میم-دال"روشنفکر" نازک دل و "مارکسیست مستقلِ" رنجیده خاطر

در شماره ی 1 کندوکاو در قسمت معرفی و نقد کتاب، صمد راد کتاب در باره ی مسأله ی استالین: مجموعه ای از نظرات، گردآورنده م-د، انتشارات مزدک، ایتالیا، 1974، را معرفی می کند  بخصوص مقدمه ی گردآورنده آن را مورد انتقاد قرار می دهد. این انتقاد چنان تأثیری بر میم-دال گذاشته است، که "پژوهش نامه مستقل مارکسیستی" مانیفست- مسائل انقلاب و سوسیالیسم را به چهار صفحه تحت عنوان "استالینیسم یا تروتسکیسم؟" (صفحات 82 الی 85) مزین کرده است. از مقدمه چینی ها و مخلفات این مقاله که بگذریم، جان کلام میم- دال در این جملات است:

"استالینیسم به شکل سنتی اش در همه جا- و نیز در ایران- در حال زوال است. روی استالینی سکه انحراف و دگماتیسم از اعتبار افتاده است. روی دیگر آن، یعنی تروتسکیسم، اکنون خطریست برای جنبش مارکسیستی ایران، و باید قبل از آنکه جانی بگیرد با آن مبارزه کرد تا وی نیز برای مدتی، هرچند کوتاه، عده ایرا، هر چند محدود، گمراه نسازد. چرا می گوئیم خطرناک است؟ زیرا تروتسکیسم، برخلاف برادر دو قلویش استالینیسم، بمثابه انحرافی از مارکسیسم هنوز در ایران "نو" است و از "کوره ی امتحان" نگذشته است. لذا می تواند عناصر کم اطلاع یا بی اطلاع را بفريبد و خود را به مثابه "دشمن تاریخی استالینیسم" جا بزند، خطرناک است زیرا اینان با تکیه به اعتبار انقلابی تروتسکی، و نه آنچه می شود از او آموخت، از یکسو و با حمایت سازمان های تروتسکیستی فرنگی [!] از سوی دیگر، و همچنین با تکیه به "شهادت" تروتسکی (توجه کنید می گوئیم "شهادت" زیرا در کشوری با سنت های مذهبی قوی "شهادت امام حسين جنبش کارگری" در مقابل "يزيد" آن که استالين باشد، اثر روانی مهمی دارد!) می توانند برای مدتی، هر چند کوتاه، جوانان ایرانی را به بیراهه بکشند، از آشنائی صحیح و علمی با مارکسیسم و تاریخ جنبش کارگری جهانی و مبارزه تاریخی زحمتکشان ایران باز دارند. این خطر جدی است، زیرا بخشی از نیروئی را که باید در خدمت مبارزه طبقه کارگر ایران علیه سرمایه داری جهانی قرار گیرد به هدر خواهد داد. "(صفحات 82 و 83) و برای مبارزه با این" برادران دو قلو" پیشنهاد می کند: "کار مارکسیست ها جز این نیست که در مرحله ی فعلی و آن هم در خارج از کشور با انتشار آثار مارکس- انگلس در درجه نخست و سپس دیگر متفکران و رهبران انقلابی پرلتاریای جهان چون روزا لوگزامبورگ، لنین، گرامشی، گوارا... و نیز تحلیل های علمی (مارکسیستی) در باره ی اوضاع ایران و جهان (بویژه خاورمیانه) سطح تفکر انقلابی را در ایران ارتقاء دهند و بدینوسیله میدان را بر تفکر نادرست و انحرافی (خواه تروتسکیستی و خواه استالینیستی و دیگران چون رویزیونیست ها) تنگ سازند." (ص 83، تاکید از ماست.)

از تزئینات "ایرانی" میم- دال که بگذریم- هنوز به سنت خرده بورژوازی ایران که در اثر رقابت با کالاهای "فرنگی" خانه خراب می شد، میم- دال هم سازمان های سیاسی را برحسب ملیت آنها تقسیم بندی می کند به دو دسته: سازمان های ایرانی و سازمان های فرنگی. از انترناسیونالیزم "مارکسیست های مستقل" بیش از این هم نمی توان متوقع بود- حرف میم- دال در اینست:

1- استالینیزم و تروتسکیزم دو روی یک سکه اند. اگر خواننده کنجکاو بپرسد دو روی کدام سکه؟ یعنی بپرسد که میم- دال چه معیار سیاسی برای تعیین این خویشاوندی نزدیک بکار برده است، در سراسر این مقاله هیچ نخواهد یافت جز "سکه انحراف و دگماتیسم"! کدام انحراف؟ معلوم نیست. به این منوال خواننده شاید گیج شود و فکر کند برای رهائی از این "انحرافِ" مجهول چه می توان کرد جز اینکه دعا کنیم، "اهدنا الصراط المستقیم". میم- دال به نجات خواننده می شتابد و صراط مستقیم را نیز نشانش می دهد: 2- "در درجه نخست" باید به انتشار آثار مارکس- انگلس باز گردیم. عظمت اینکار البته ممکن است خواننده "کم اطلاع یا بی اطلاع" را بترساند. آثار مارکس و انگلس بیش از 50 مجلد ضخیم است و اکثراً به فارسی حتی ترجمه هم نشده است. بر این کار اگر ترجمه و انتشار آثار لوگزامبورگ، 45 جلد آثار لنین، مجموعه نوشته های گرامشی، گوارا،... را هم بیفزائیم، روشن می شود که چه مسأله عظیمی در مقابل مبارزه طبقه کارگر ایران قرار دارد. ولی اصل مسأله در این نیست. بقول تروتسکی "این جهش حماسی را [جهش به مجموعه ی آثار مارکس و انگلس] می توان حتی بدون ترک اطاق مطالعه و تعویض نعلین به انجام رساند. اما چگونه می توانیم از متون کلاسیک (مارکس در سال 1883 و انگلس در سال 1895 در گذشت) به وظایف کنونی خود برسیم." (لئون تروتسکی، استالینیزم و بلشویزم، انتشارات طلیعه، 1354، ص 9، تاکید از ماست.) کائوتسکی و رهبران بین الملل دوم هم آثار مارکس- انگلس را نه تنها منتشر، بلکه مطالعه کرده بودند ولی این مانع از متلاشی شدن سوسیال دمکراسی بمثابه تبلور تجربیات انقلابی طبقه کارگر نشد. بلشویک ها هم آثار مارکس- انگلس را مطالعه کرده بودند، ولی این از انحطاط بورکراتیک دولت شوروی جلوگیری نکرد. انستیتوی مارکسیزم- لنینیزم مسکو هم مشغول انتشار مجموعه آثار مارکس- انگلس است، ولی این از سازش رهبران با امپریالیزم جلوگیری نمی کند. ما با انتشار و مطالعه این آثار مخالف نیستيم. برعکس، بدون چنین آموزشی فهم تجربیات مبارزه طبقاتی درصد و پنجاه سال گذشته دشوار است، اگر غیر ممکن نباشد. ولی نقطه شروع یک مارکسیست انقلابی "انتشار آثار مارکس- انگلس" نیست. نقطه شروع وی تکالیف کنونی است و دقیقاً برای فهم این تکالیف و یافتن جهت مبارزات طبقاتی است که فهم تجربیات مبارزات طبقاتی در سطح جهانی ضروری است.

در اینجاست که به یک اِشکال دیگر برخورد میم- دال می رسیم. به نظر می رسد که برای میم- دال مسأله اساسی استالینیزم اینست که "دگماتیک" است و علیه مخالفین خود "زبان تندی" بکار می برد! و تروتسکیزم هم برادر دو قلوی این "دگماتیسم" است و زبانی که صمد راد بکار می برد با زبان استالینیست ها "ذره ای تفاوت ندارد". البته این تعجبی ندارد. برای آکادمیسینی که نقطه شروعش مبارزه ی طبقاتی و تکالیف کنونی آن نیست، مسأله اساسی، نقش استالینیزم در شکست مبارزات طبقاتی در گذشته و مانع پیشرفت این مبارزات بودن در زمان حال نیست. مسأله اساسی اینست که با "زبانی که علیه مخالفین خود" بکار می برد باعث رنجیدگی خاطر این نازک دلان می شود. و این دقیقاً تنها پیام این چهار صفحه اعتراض نامه میم- دال است. خواننده اگر در این چهار صفحه بدنبال پاسخ سیاسی به مسائلی که صمد راد مطرح کرده است بگردد، بیهوده خود را خسته می کند. میم- دال خودش می گوید که اصلاً نیّت جواب دادن هم ندارد و علتش هم اینست که این مقاله فقط فحش است! ما خواننده را به خواندن مقاله صمد راد رجوع می دهیم تا برای خود قضاوت کند که آیا این مقاله 25 صفحه ای، به قطع کندوکاو، "فحاشی و ناسزاگوئی" است یا بحث سیاسی. منتهی میم- دال چنان از سبک و لحن مقاله بر آشفته که انگار به جز عبارات صمد راد در مورد شخص خودش دیگر هیچ چیز از مقاله نفهمیده است. انگار از یک جا که نام خود را دیده چنان منقلب شده که تا جای دیگری در مقاله که باز به نام برخورد کرده، اصلاً خطوط و عبارات را ندیده است! و چنان از این سبک و لحن رنجیده خاطر گشته که حتی در همین چهار صفحه هم به ضدو نقیض گوئی افتاده. مثلاً در نخستین صفحه از اعتبار انقلابی تروتسکی صحبت می کند، ولی در صفحه بعد استدلال می کند که چون نوشته های تروتسکی "بسیج کننده ی و متشکل کننده ی طبقه" نیست، "رژیم سرمایه داری پهلوی" نیز در باره پخش آثاری چون زندگی من تروتسکی "بردباری نشان می دهد." این است ترواشات آن "مارکسیزمی" که میم- دال می خواهد جنبش کارگری ایران را بدان مسلح کند!

 

مبارزه ی استالینیزم و تروتسکیزم یا "دعوای دسته بندی های تروتسکی در مقابل دسته بندی های استالین"؟

 

برخلاف سایر مقالاتی که تا بحال بدان اشاره شده، و یا سخنرانی های رادیو تیرانا و مقدمات انتشارات روزبه که صرفاً تکرار عامیانه تر و دست دوم مهملات قدیمی استالینیزم علیه تروتسکیست هاست، مقاله عصر عمل شماره 5، تحت عنوان "نکاتی در باره استالینیسم و آنتی استالینیسم"، بقلم محمود نیکنام، بنظر می رسد که با هدف "واکسینه" کردن افکار در برابر "خطر تروتسکیزم" نوشته نشده. بلکه برعکس، نویسنده به قول خود از این دریچه که مسأله استالینیزم جزئی از مسائل امروز انقلاب ما و همه ی انقلاب ها است این مبحث را عنوان می کند (رجوع شود به صفحات 24و 25). ولی چگونه عنوان کردنی؟

ما ابتدا صحبت نیکنام را، البته نه بهمان ترتیب و با همان تفصیل، در اینجا خلاصه می کنیم. نیکنام در طی این مقاله بکرات از "انحرافات حزب کمونیست شوروی"، "رویزیونسیم در جامعه ی شوروی"، "انحرافات از مارکسیسم شوروی"، انحرافات سیستم شوروی"، "انحرافات عظیم استالین"، "انحرافات زمان استالین"، و نظیر آن صحبت می کند، ولی در هیچ کجا دقیقاً روشن نمی کند که منظور وی از این "انحرافات" چیست؟ شاید نیکنام چنین فرض می کند که ماهیت این "انحرافات" بر اکثر خوانندگان روشن است و فهم مشترکی از آنها از قبل وجود دارد. اگر چنین است اشتباه بزرگی است که نتایج خود را در بررسی خود نیکنام هم نشان می دهد. خود نیکنام در چندین صفحه ی اول مقاله اش چنین توضیح می دهد که "ده ها سال وحدت کاذبی در زمینه مسائل ایدئولوژيک مارکسیستی در جهان حکمفرما بود.... هر صدای نقادانه ای با بر چسب "آنتی سوتیسم" و "آنتی کمونیسم" مواجه گشته و هنوز به گوش کسی نرسیده، خفه می شد." (ص9) با این حساب واضح است در مورد مسأله ای که تا دیروز بحث آن "ممنوع" بود و تازه این اواخر "امکان نقد علمی و برخورد جدی" با آن فراهم آمده، چنین فهم مشترکی وجود ندارد و لازم می بود که نویسنده روشن کند که به نظر او این "انحرافات"، اصولاً چه بود و چه هست. به هر حال به نا به نيکنام اين انحرافات هر چه که منظور اوست و بعداً روشن تر خواهد شد، در زمان لنین هم در جامعه شوروی وجود داشت و خود لنین نه تنها به آنها معترف بود بلکه تا آخر عمر بشدت با آنها مبارزه می کرد. ولی مرگ زودرس لنین باعث تسامح در مبارزه با آنها و لهذا رشد آنها گردید (ص 19 و 20). در گذشته مبارزات انفرادی و یا گروهی علیه این "انحرافات" محکوم به شکست بودند زیرا که مبارزین غالباً از پشتوانه ی یک اعتبار ملموس برخوردار نبودند (ص11). ولی اکنون، تحت تأثیر یک سلسله عواملی که نیکنام در صفحه 10 بر می شمرد و چندی از آنان را مفصل تر بحث می کند، امکان نقد علمی و برخورد جدی با روابط و شرایط همه جوامع- و بالطیع با همه شخصیت ها- بدون هراس از تکفیر وجود دارد (ص21). منتهی در این برخورد باید متوجه بود که از چاله به چاه نیفتاد، یعنی تمام معایب، مفاسد و نقصان ها را به یک فرد، استالین، منصوب نکرد. فقط آنهائی که از تحلیل مشخص جامعه و روابط و شرایط آن عاجز می مانند به چنین روشی متوسل می شوند. به عقیده نیکنام یکی از این گرایش ها تروتسکیست ها هستند که به قول او فرشته تروتسکی را برای جانشینی دیو استالین آماده دارند. بنا به نیکنام به نظر تروتسکیست ها اگر استالین به قدرت نرسیده بود، اوضاع بر وفق مراد می شد. تروتسکی با درایت بی نظیر و تفکر عمیقش قادر بود کلیه مسائل جامعه را حل کند. هیچ مشکل مادی وجد نداشت که درمقابل ذهن تروتسکی تاب مقاومت داشته باشد. اشکال کار اینست که دسته بندی های تروتسکی در مقابل دسته بندی های استالین شکست خورد (صفحات 16 الی 18). برخلاف اینان، به عقیده نیکنام، باید به این مساله بپردازیم که شرایط جامعه شوروی و جهان چه بوده اند که مجال بروز و رشد چنین انحرافاتی را میدادند (ص 18). اگر چنین برخوردی پیش گیریم، به این نتیجه می رسیم که مناسبات تولیدی جامعه شوروی اگر نه معرف کاپیتالیسم کلاسیک، لااقل عمدتاً نمودار نوعی کاپیتالیسم است. یعنی استروکتورهای اساسی سرمایه داری حامل تغییرات آن است. و نیکنام وعده می دهد که این حکم را با یک تحلیل مارکسیستی ثابت خواهد کرد (ص 26).

از این حکم نهائی مقاله، که ما مشتاقانه چشم براه اثبات آن هستیم، و بسیاری دیگر از اشارات ضمنی مقاله روشن می شود که در واقع منظور نیکنام از "انحرافات" همان است که لنین در نوشته های سال های آخر عمر خود، و بعدها تروتسکی و اپوزیسیون چپ و بین الملل چهارم، از آن تحت عنوان ناهنجاری ها و یا نواقص بورکراتیک نام برده اند. بنابه نیکنام تسامح مبارزه علیه این ناهنجاری ها و انحطاط های بورکراتیک پس از مرگ لنین منجر به رشد و تحکیم آنها و در دوره ی بعدی (البته در این مقاله هنوز فراشد این رشد و تحکیم و نقطه تغییر کیفی در این فراشد مورد بحث قرار نگرفته است) منجر به برقراری مناسبات از نوعی کاپیتالیسم در شوروی شد. ما فعلاً وارد بحث صحت یا سقم این نظریه نمی شویم. در این مقاله صمد راد در شماره 1 کندوکاو به نکات اصلی این بحث اشاره شده است. ولی برای اینکه در این بحث اختلافات واقعی سیاسی روشن شود و این اختلافات در پشت کاربرد مقوله های متفاوت لغوی آشفته نگردد، امیدواریم نیکنام در بحث خود به یک مسأله پاسخ روشن دهد: از این نتیجه گیری وی در مورد ماهیت "نوعی کاپیتالیستی" شوروی چه نتایج عملی در مورد تکالیف انقلاب در شوروی و کشورهائی با رژيم های مشابه منتج می شود که با تکالیفی که بین الملل چهارم در اسناد پروگراماتیک خود تحت عنوان انقلاب سیاسی در این کشورها مطرح می کند، متفاوت است؟ در رابطه با دفاع از این دولت ها در مقابل هرگونه حمله ی امپریالیستی چه نتیجه ی متفاوتی میگیرد؟ امیدواریم این همکار عصر عمل از طرح این معیار بسیار عملی برای سنجیدن صحت و سقم مواضع سیاسی استقبال کند.

ولی قبل از شروع بحث اصلی مان، تذکر یک نکته را لازم می دانیم. نیکنام که خود در باره ی مضرات "دوران تحمیل و خفقان" و ضرورت "برخورد جدی و نقد علمی" داد سخن می دهد، از تحریف و کذب آشکار در باره ی مواضع تروتسکی و تروتسکیست ها در باره استالینیزم هیچ ابائی ندارد. به زعم وی تروتسکیست ها همه ی مسائل را در شخص استالین خلاصه می بینند و بنا به آنان اگر "دسته بندی های تروتسکی در مقابل دسته بندی های استالین" شکست نخورده بودند، اوضاع بر وفق مراد می شد (صفحات 17 و 18). هر خواننده ای که کوچکترین آشنائی ای با نوشته های تروتسکی، اپوزیسیون چپ و بین الملل چهارم در باره ی استالینیزم داشته باشد می داند که این حرف نیکنام درست وارونه ی واقعیت است. خود تروتسکی مکرراً در مقالات و کتب متعدد به تجزیه و تحلیل ماهیت دولت شوروی و علل پیروزی بورکراسی  استالینیستی پرداخت، و بارها دقیقاً بهمین سئوال پاسخ مشخص داد که آیا پیروزی بورکراسی  در شوروی زائیده ی مشخصات فردی استالین و یا سایر رهبران دولت شوروی بود و یا زائیده ی شرایط مشخص جامعه شوروی و تناسب نیروهای طبقاتی در مقطع مشخصی از فراشد انقلاب جهانی. تاکنون برخی از این نوشته ها به فارسی نیز ترجمه شده است (مثلاً رجوع شود به ماهیت طبقاتی دولت شوروی و دولت کارگری، ترمیدورو بناپارنیزم، انتشارات طلیعه، مرداد 1354). ما هم در اینجا ترجمه یک نوشته کوتاه دیگر در این زمینه را ضمیمه این مقاله می کنیم ("استالین چگونه اپوزیسیون را شکست داد؟"). درست برعکس، این نیکنام است که با تمام هشدار دادن هایش در باره ی نقش شخصیت در تاریخ، رشد و تحکیم بورکراسی  در شوروی را به صفحات یک فرد تقلیل می دهد، منتهی فرد لنین. برخلاف اپوزیسیون چپ و بین الملل چهارم که نقطه عطف را در رشد و تحکیم بورکراسی  و ضربه تعیین کننده علیه مبارزات ضدبورکراسی  را شکست انقلاب در اروپا و بخصوص شکست انقلاب 1923 آلمان می شمارند، بنابه نیکنام مرگ زودرس لنین و تسامح در مبارزه با این "انحرافات" پس از مرگ وی بود که رشد و تحکیم این "انحرافات" را (اگر چه نه بروز آنها را) باعث گردید (ص20). در اینکه مبارزات ضدبورکراتیک در داخل حزب، و دولت شوروی با مرگ لنین یکی از قابل ترین رهبران خود را از دست داد شکی نیست. ولی بنابه نیکنام پس از مرگ لنین در این مبارزه تسامح شد. خواننده متحیر می ماند که حزب بلشویک چگونه حزب انقلابی پرولتری بود که با مرگ یک رهبر آن بکلی از راه به بیراهه افتاد. چگونه بود که هیچ شخص دیگری از رهبران حزبی که نخستین انقلاب پرولتری را به پیروزی هدایت کرد متوجه این "انحرافات" نبود (و یا جرأت مبارزه نداشت)؟ از رهبران حزب که بگذریم از هزاران هزار عضو حزب بلشویک، از آگاه ترین کارگران و روشنفکرانی که از چنان تجربه ی غنی تاریخی گذشته بودند، از اینان هم هیچکدام به فکر مبارزه علیه رشد این "انحرافات" نیفتادند؟ چگونه این حزب انقلابی با مرگ یک رهبر یکباره دگرگون شد؟ فراشد این دگرگونی چه بود؟ امیدواریم نیکنام در مقالات بعدی خود به برخی از این مسائل جواب دهد. منتهی در اینجا باید اشاره کنیم که به نظر ما علت چنین برخورد غیرمسئولانه ی وی چیست؟ بعید می نماید که علت این باشد که نیکنام واقعاً از مواضع تروتسکی و بین الملل چهارم در مورد استالینیزم بی اطلاع است. وگرنه چگونه به چنین قضاوت قاطعانه ای رسیده که "دعوای استالینیست ها و تروتسکیست ها که هر یک از دیگری زباله ای میسازد به مارکسیست- لنینیست ها ربطی ندارد." (ص 17). محتمل تر اینست که خود نیکنام هم تحت همان فشارهای "تکفیرکننده"، که بدان اشاره می کند، لازم دانسته که فاصله ی خود را با تروتسکیزم، این "معصیت کبیره ی" دوران ما، حفظ کند و برای بحث استالینیزم از فراسوی پنجاه سال اخیر تجربیات جنبش کارگری جهش زده و به دوران قبل از مرگ لنین رجعت کند، اما برای اینکه چنین جهش تاریخی توجیه پذیر باشد مبارزه ی اپوزیسیون چپ علیه رشد و تحکیم بورکراسی  و بعداً مبارزات اپوزیسیون چپ بین المللی و بین الملل چهارم علیه استالینیزم می باید به "دعواهای بی ربط استالینیست ها و تروتسکیست ها" تقلیل یابد. می باید مبارزان هزاران هزار اعضای حزب بلشویک در دهه ی 1920، محاکمات مسکو و کشتارهای استالینیستی به دعوای "دسته بندی های تروتسکی در مقابل دسته بندی های استالین" تقلیل یابد. و آنوقت نیکنام از غلّو نکردن در مورد نقش فرد در تاریخ و تحلیل مشخص جامعه و روابط و شرایط آن هم صحبت می کند!

ولی علت سیاسی این تحریف از جای دیگری سرچشمه می گیرد: از فهم نیکنام از پدیده ی استالینیزم. از نظر نیکنام استالینیزم عبارت است از یک سلسله "انحرافاتی" که، بدلیل شرایط جامعه شوروی و جهان، در شوروی امکان بروز یافت؛ با مرگ زودرس لنین در مبارزه با آنها تسامح شد؛ و لهذا این "انحرافات" به رشد خود ادامه داد تا بالاخره منجر به برقراری مناسبات تولیدی نوعی کاپیتالیستی در شوروی شد. و ما هم "همزمان با حل مسائل فعلی انقلاب خود" باید ماهیت این "انحرافات" را بشناسیم تا خودمان هم پس از انقلاب به سرنوشت شوروی ("توعی کاپیتالیسم") دچار نشویم. یعنی تمام مسأله استالینیزم برای نيکنام معادل است با انحرافات سيستم شوروی يعنی استالينيزم در محدوده ی "مرزهای یک کشور"، و ما هم باید این مسأله را مطالعه کنیم که مبادا این "انحرافات" در محدوده ی " مرزهای ایران" هم، آن هم پس از انقلاب، رخ دهد.

در درجه ی اول این سئوال مطرح می شود که حالا در کشوری که این "انحرافات" رخ داده، چه باید کرد؟ اگر چه نیکنام تأکید می کند که "کلیه مسائل مارکسیسم مسأله ما هستند" (ص 24)، ولی در طرح نکاتی در باره ی استالینیسم و آنتی استالینیسم حتی اشاره ای نیز به این مسأله تعلق نمی گیرد. ولی مهمتر از این اشکال، اینست که برای نیکنام مسأله استالینیزم مسأله "انحرافاتی" است که اگر ما از امروز متوجه آن نباشیم ممکن است در فردای انقلاب به آن دچار شویم. اگر چه خود نیکنام می گوید که "این مسائل... مسائل فردای ما نیستند بلکه مسائل امروز ما و مسائل امروز همه ی انقلاب ها می باشند" (25) ولی این را نه از این نظر می گوید که امروزه استالینیزم مانعی تاریخی است بر سر راه پیروزی انقلاب جهانی، بلکه از این نظر می گوید که اگر امروز این مسائل را بررسی نکنیم و از حالا نوعی پیش گیری در مقابل این "انحرافاتِ" آتیه به عمل نیاوریم، ممکن است فردا به جائی برسیم که بگوئیم کاش سرچشمه را به بیل می گرفتیم (ص 24). خلاصه بگوئیم: "اگر نخواهیم به سرنوشت شوروی [نوعی کاپیتالیسم] دچار شویم، باید همزمان با حل مسائل فعلی انقلاب خود، ماهیت کنونی جامعه ی شوروی و ریشه های انحرافات را در بیابیم و از آنها درس آموزی کنیم." (ص 24). دقیقاً به این دلیل است که نیکنام مسأله استالینیزم را بصورت یکی از "کلیه مسائل مارکسیسم" می بیند که ما هم باید "همزمان با حل مسائل فعلی انقلاب خود" (که قاعدتاً از نظر نیکنام مقوله ای کاملاً جدا و مستقل از استالینیزم است وگرنه حل همزمان آنها به این صورت مطرح نمی شد) در شناخت آن بکوشیم. ولی البته چون این مسأله چندان اهمیت حیاتی فعلی ندارد این بررسی باید در سطحی معقولانه و معتدل صورت گیرد و نیکنام ما را از این بر حذر می دارد که مبادا در این مطالعه به قیمت غفلت از بررسی مسائل جامعه خود زیاده روی کنیم (صفحات 22 و 24). حالا این "حد متعادل و معقول"، این تعادل بین مسائل فعلی انقلاب و مسائلی که اکنون باید مطالعه کنیم که مبادا فردا به آن دچار شویم را چگونه باید تعیین کنیم، روشن نیست.

اشکال اساسی این فهم از استالینیزم دقیقاً در اینست که استالینیزم را صرفاً پدیده ای مربوط به دوره ی "پس از پیروزی انقلاب ما"، مربوط به مسائل جامعه ی آینده ی در حال گذار (به سوسیالیزم) می بیند. حال آنکه برای کمونیست های انقلابی، مسأله استالینیزم بصورت مسأله نفس پیروزی یا شکست انقلاب، بصورت مسأله فعلی انقلاب ما، مطرح است. نه بصورت معایبی که ممکن است در آینده ی دوردستی گریبان گیر ما شود، بلکه بصورت مانعی بر سر راه پیدایش و تکوین رهبری انقلابی مبارزات طبقاتی امروز.

همانطور که در قسمت قبلی اشاره کردیم و بعداً مفصل تر بحث خواهیم کرد، شکست موج انقلاب در اروپا پس از جنگ جهانی اول، تلفات عظیم ناشی از جنگ داخلی در روسیه، عقب ماندگی کلی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی این کشور، منجر به پیدایش و سپس تحکیم بورکراسی  و غصب قدرت سیاسی توسط این بورکراسی  از شوراها شد. همزمان با انکشاف این فراشد، سیاست کلی دولت کارگری از چشم انداز انقلاب جهانی به "ساختن سوسیالیزم در یک کشور"، از بسط انقلاب در آسیا و اروپا به حفظ شرایط موجود و مدارا با بورژوازی سایر کشورها، تغییر کرد. بتدریج، ابتدا ناآگاهانه و در عکس العمل به فشارهای موجود و سپس آگاهانه، نقش احزاب کمونیست در سایر کشورها به جای رهبری مبارزه طبقاتی در این کشورها و بر انداختن سرمایه داری و کمک به دولت کارگری شوروی از این طریق، اعمال فشار بر بورژوازی به منظور "جلوگیری از حمله به شوروی" شد. کمینترن از وسیله ی انقلاب پرولتری جهانی تبدیل به ابزار دیپلماسی خارجی بورکراسی  استالینیستی شد. و استالینیزم دقیقاً به معنی پیشرفت مبارزه ی طبقاتی را در سطح جهان و از جمله در خود شوروی تابع حفظ منافع موجود بورکراسی  شوروی قرار دادن است. ولی این تغییر سیاست می باید در سطح ايدئولوژیک نیز توجیه مارکسیست نمائی بیابد و در این راه توجیهات تئوریک (ظواهر ایدئولوژیک استالینیزم) سوسیالیزم در یک کشور، انقلاب دو مرحله ای، سیاست جبهه خلقی و سایر سیاست های سازش طبقاتی، و بالاخره همزیستی مسالمت آمیز و سوسیالیزم از طریق پارلمانی، در پوشش "مارکسیزم- لنینیزم" رسمی، با تکیه به اعتبار انقلاب اکتبر، رهنمون عملکرد احزاب کمونیست استالینیزه شد. از این دوره به بعد مکرراً احزاب کمونیست در موارد متعددی به جای رهبری مبارزه طبقاتی مستقیماً مسئول شکست فرصت های انقلابی شدند. یعنی نتایج انحطاط بورکراتیک نخستین دولت کارگری شوروی صرفاً محدود به مرزهای این کشور نیست، بلکه از طریق نفوذ کمینترن در جنبش جهانی کارگری، و از طریق تحریف و تخریب تئوری انقلابی، احزاب کمونیست نیز در این پروسه انحطاط از بیان متمرکز تجربیات انقلابی طبقه کارگر به یکی از مهمترین موانع راه پیروزی انقلاب پرولتری تبدیل شدند.

شرایط اساسی پیروزی انقلاب پرولتری، که تجربه تاریخی مکرراً نشان داده و در نوشته های تئوریک نیز بارها فرموله شده، از این قرارند: 1- بن بست نظام بورژوائی و آشفتگی و سردرگمی طبقه حاکمه، 2- نارضایتی عمیق و وسیع خرده بورژوازی، و بدنبال راه حل ریشه ای بودن این اقشار، 3- آگاهی پرولتاریا از این اوضاع غیرقابل تحمل و آمادگی وی برای فعالیت انقلابی، و 4- برنامه روشن و رهبری محکم از جانب پیشگام پرولتری. دوران ما، از اوایل قرن بیستم تا بحال، دوران جنگ و انقلاب است. به این معنی که بحران های منتج از تضادهای درونی خود سیستم سرمایه داری جهانی مکرراً به سه شرط اولی تحقق بخشیده است، مکرراً بحران اجتماعی در این یا آن کشور، جامعه را به دو راهی انقلاب پرولتری یا بربریت کشانده است. و آنچه که مکرراً فرصت های انقلابی را به شکست کشانده (چه در کشورهای شبه مستعمره و مستعمره، چه در کشورهای امپریالیستی و چه در سال های اخیر در دولت های کارگری ناقص الخلقه نظیر کشورهای اروپای شرقی) فقدان عامل چهارم بوده است. بقول تروتسکی، "شرایط عینی لازم برای انقلاب پرولتری نه تنها رسیده اند، بلکه تقریباً شروع به گندیدن کرده اند. بدون یک انقلاب سوسیالیستی، آن هم در دوره ی تاریخی آتی، فاجعه ای تمامی فرهنگ بشریت را به خطر می اندازد. اکنون نوبت پرولتاریاست، یعنی عمدتاً پیشگامان انقلابی وی. بحران تاریخی بشریت در بحران رهبری انقلابی خلاصه شده است." (برنامه انتقالی برای انقلاب سوسیالیستی، پاث فایندرپرس، 1973، ص 73- انگلیسی). و مهمترین موانع بر سر راه حل این بحران تاریخی، یعنی مهمترين موانع بر سر راه انکشاف و پيروزی انقلاب جهانی رهبری سنتی رفرمیستی طبقه کارگر- سوسیال دمکراسی-، و احزاب سنتی کمونیست- استالینیزم- است. البته در مورد انقلاب مستعمراتی می باید مانع رهبری های بورژوا- ناسیونالیستی را هم اضافه کرد، ولی تقریباً در تمام موارد سلطه ی رهبری های ناسیونالیستی دقیقاً ناشی از خیانت های استالینیزم بوده است. مثلاً سلطه ی جبهه ملی بر جنبش توده ای ملی کردن صنعت نفت، برآیند مستقیم سیاست های حزب توده، چه در دوره ی قبلی سازش با دولت و چه در دوره ی بعدی بکل پشت کردن به مبارزه ی توده ای، بود. هژمونی ناصریزم بر جنبش توده ای عرب را سیاست احزاب کمونیست عرب، بخصوص پشت کردن آنها به مبارزه علیه صهیونیزم و بعداً به رسمیت شناختن دولت اسرائیل به پیروی از سیاست بورکراسی  شوروی، ممکن  ساخت.

برای روشن تر شدن مطلب چند مثال اخیر را در نظر بگیریم. امروز در چندین کشور اروپائی شرایط بحرانی وجود دارد. بطور مثال ایتالیا، از بحران شدید اجتماعی و سیاسی سال های 69- 1968 تا بحال بورژوازی ایتالیا موفق به تحکیم سلطه ی خود و استقرار یک حکومت با ثبات نشده است. پرولتاریا رزمندگی خود را مکرراً در اعتصابات و سایر مبارزات نشان داده است. بحران اجتماعی چنان جامع شده که در جامعه ای با چنان نفوذ عمیق مذهب کاتولیک مسائلی نظیر طلاق و سقط جنین مسأله روز و مسأله قطبی شدن اقشار اجتماعی شده است. در واقع آنچه که به بورژوازی اجازه ی بقای سلطه اش را داده نه توانائی وی در حکومت بر جامعه، بلکه ناوانی پرولتاریا در عرضه ی راه حل خود به این بحران بوده است. و این ناتوانی دقیقاً در سیاست حزب کمونیست ایتالیا و هژمونی این حزب بر پرولتاریای ایتالیا نهفته است. بدون سیاست "مصالحه ی تاریخی" حزب کمونیست، که اکنون تبدیل به مصالحه ی تاریخی حتی بدون وجود حزب کمونیست در حکومت شده، ادامه ی حکومت حزب دمکرات مسیحی غیرممکن است. برای انقلابیون ایتالیا مسأله استالینیزم یعنی مسأله در هم شکستن این هژمونی و ساختن رهبری آلترناتیو انقلابی پرولتاریای ایتالیا. یعنی مسأله برداشتن این مانع از سر راه پیروزی انقلاب.

و یا تراژدی انقلاب شیلی را بخاطر آوریم. از سال 1970 تا 1973 شیلی شاهد برخاست مبارزات طبقاتی و ابتکارات انقلابی توده ائی بود که از زمان پیروزی انقلاب کوبا تا به حال در آمريکای لاتين سابقه نداشت. پس از پيروزی آلنده در انتخابات 1970 شرایط مبارزات توده ای چنان بود که بورژوازی شیلی چاره ای نداشت جز آنکه به روی کار آمدن حکومت "اتحاد خلقی" آلنده تن در دهد. این از نظر خود توده ها تغییر مساعدی در تناسب نیروها بود و دوره ی تازه ای از فعالیت ها و مبارزات شدید توده ای را آغاز کرد. تحت فشار این مبارزات، حکومت آلنده خیلی سریع تر از آنچه در برنامه اش بود مجبور به اجرای بسیاری اصلاحات شد، که بنوبه خود قطبی شدن جامعه را تشدید کرد. بورژوازی شروع به سر و سامان دادن اوضاع خود و جستجوی راه های تدارک ضدانقلاب کرد. دسته های افراطی علناً به سازماندهی گروه های تروریستی ضدانقلابی پرداختند. در برابر این سیاست بورژوازی، احزاب سوسیالیست و کمونیست شیلی از "راه قانونی به سمت سوسیالیزم" سخن می راندند و "احترام نیروهای نظامی برای قانون اساسی" و "بی طرف بودن ارتش" را می ستودند. ولی علیرغم پافشاری این احزاب در دست نزدن به دستگاه دولتی بورژوائی، مبارزات توده ای خود منجر به ظهور نطفه های ارگان های قدرت پرولتری شده بود (گردان های صنعتی و کوماندوهای محله ای). در مقابل این چنین قطبی شدن جامعه و ظهور اولین نطفه های قدرت دو گانه رهبران "اتحاد خلقی" از رهبران ارتش دعوت کردند که با پیوستن به حکومت در این "اغتشاش" میانجی گری کنند و بدین ترتیب راه را برای ضدانقلاب سپتامبر 1973 باز کردند. "راه قانونی به سوسیالیزم" تبدیل به "راه قانونی به ضدانقلاب" شد. از نظر نیروهای چپ انقلابی در شیلی مسأله استالینیزم (و رفرمیزم سنتی) همین مسائل شکست یا پیروزی انقلاب بود.

متأسفانه مثال انقلاب های شکست خورده و فرصت های از دست رفته در طی قرن اخیر مکررند. انقلاب دوم چین 27- 1925، پیروزی فاشیزم در ایتالیا و آلمان، انقلاب اسپانیا 1936، امواج انقلاب که پس از جنگ جهانی دوم هم در اروپا و هم در بسیاری از کشورهای مستعمره و شبه مستعمره (از جمله ایران و یونان) به شکست انجامید- اینها آن تجربیاتی هستند که باید از آن بیآموزیم تا خودمان هم- دوباره- "بهمین سرنوشت دچار نشویم".

و اهمیت این درس آموزی در چیست؟ آیا به این خاطر است که تروتسکیست ها کینه فردی علیه استالین دارند؟ یا به این علت است که ما خوشمان می آید بر سر "شوربای سر رفته" جنجال براه بیندازیم؟ و یا تاریخ نگاران وسواسی هستیم که میخواهیم "گناهکاران" تاریخ بسزای خود محکوم شوند؟ اهمیت این درس آموزی فقط از این نظر نیست که استالینیزم مسئول تاریخی این شکست ها بوده است، و اهمیت آن فقط از این نظر نیست که هنوز، حتی پس از دو دهه بحران تشدید شونده ی استالینیزم، در بسیاری کشورها احزاب استالینیست احزاب توده ای طبقه کارگر هستند و در این موقعیت اند که به مبارزات طبقاتی لطمه های شدید وارد آورند. از همه ی اینها مهمتر، در شرایط فعلی، اینست که این تسلط تاریخی استالینینزم در پنجاه سال اخیر بر جنبش جهانی کارگری و کوشش این بورکراسی  در توجیه سیاست های ضدانقلابی خود در پوشش "مارکسیزم- لنینیزم" و با تکیه به اعتبار انقلاب اکتبر، چنان اغتشاشی در تئوری انقلابی، در دستاوردهای تجربیات انقلابی مبارزه طبقاتی در سطح جهانی، بوجود آورده که:

اولاً- حتی در کشورهائی که احزاب کمونیست آن، با ریشه و منشاء کمینترن استالینیزه شده، در طی فراشد انقلاب در عمل بر سر مسائل گرهی ای که بالفور جلوی راه انقلاب بود با میراث گذشته خود قطع رابطه کردند و توانستند انقلاب را تا کسب قدرت سیاسی به پیروزی رهبری کنند [بهترین مثال های مورد نظر انقلاب سوم چین و انقلاب ویتنام است]- از آنجا که این انقطاع بطور تجربی، قدم به قدم و تحت فشار شرایط عینی صورت گرفت، حتی این احزاب کمونیست هم نتوانسته اند چکیده ی درسهای اساسی انقلاب خود را به روشنی عرضه کنند و این انقطاع را آگاهانه گسترش دهند و در نتیجه از یک سو نتوانسته اند آن نقشی را که بالفعل می توانستند و می بایست در ایجاد رهبری های انقلابی پرولتری در سطح جهانی ایفا کنند به عهده بگیرند (مقایسه کنید نقش رهبری حزب کمونیست چین را در کمک آگاهانه به ساختن رهبری انقلابی در سطح جهان با نقش حزب بلشویک پس از پیروزی انقلاب اکتبر و بنیان گذاری کمینترن) و از سوی دیگر اگر چه قدم اول انقلاب سوسیالیستی- یعنی کسب قدرت سیاسی در سطح ملی- را با موفقیت برداشتند، ولی راه را برای انحطاط بعدی انقلاب باز گذاشتند. انحطاط انقلاب چین و انعکاس آن در تکامل (انحطاط) "اندیشه مائوتسه دون" گویاترین شاهد بر این مدعاست.

ثانیاً- و این مورد نظر بحث فعلی ماست- این تحریف و تخریب دستآوردهای تجربیات مبارزه طبقاتی- با اتکاء به اعتبار انقلاب اکتبر- چنان اثر عمیقی گذاشته که حتی گرایش هائی نیز که امروزه مستقلاً در اغلب کشورها- و تحت تأثیر عوامل متعددی که فعلاً مورد بحث ما نیست- بر سر مسائل گرهی جلوی راه جنبش در عمل شروع به انقطاع از رهبری های سنتی گذشته کرده اند (استالینیزم/ ناسیونالیزم/ سوسیال دمکراسی)، هنوز چنان در چارچوب "تئوریک" گذشته گرفتار مانده اند که چنانچه این چارچوب به موقع شکسته نشود، یعنی این قشر نوین پیشگامان مبارزه ی طبقاتی موفق به تعمیم درس های لازم از تجربه خود و آموزش از تجربیات گذشته مبارزات در سطح جهانی نشود، این خطر وجود دارد که این قشر بتدریج از پیشگام راه انقلاب به مانع این راه تبدیل شود.

با تمرکز بر یک مطلب که در دوره ی اخیر مورد بحث گرایش های مختلف اپوزیسیون بوده، این نکته را دنبال می کنیم. بحث بر سر "مرحله انقلاب ایران" البته تازگی ندارد، ولی در سال های اخیر از این لحاظ که بسیاری گرایش های سیاسی و علی الخصوص سازمان های مجاهدین خلق و چریک های فدائی خلق به این نتیجه رسیده اند که وجه تولید غالب در ایران [نوعی] سرمایه داری است، جنبه های جدیدی از این مسأله به بحث وارد شده و علاوه بر آن از اين بحث ها در رابطه با مسأئل فوری تری که مبارزین با آن مواجهند، در باره اینکه اکنون "چه نوع جبهه ای لازم است" نتایجی اتخاذ شده.

سازمان مجاهدین خلق در "بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژيک" پیشنهاد می کند که اکنون زمان تشکیل "جبهه واحد  توده ای مرکب از تمام نیروهای خلقی وارد در جبهه نبرد علیه رژیم مزدور شاه خائن و اربابان امپریالیستی" فرا رسیده، و تشکیل این جبهه را اولین قدم عملی در راه وحدت کلیه نیروهای مارکسیست- لنینیست معتقد به خط مشی مسلحانه و برای رسیدن به هدف تشکیل حزب کمونیست ایران بر می شمارد. (رجوع شود به صفحات 47 الی 58، چاپ دوم، آبان ماه 1354).

ولی سازمان چریک های فدائی خلق بر این عقیده است که اکنون زمان وحدت سازمان های انقلابی ضدرژیمی فرا نرسیده، زیرا که هنوز سازمان هائی که هر یک معرف یکی از طبقات انقلابی (که تشکیل دهنده ی جبهه واحد ضدامپریالیستی خواهند بود) باشند کاملاً شکل نگرفته اند و رابطه ی ارگانیک با طبقه خود پیدا نکرده اند. در نتیجه تشکیل جبهه ی واحد ضدامپریالیستی فعلاً منتفی است و آنچه مطرح است کوشش در راه وحدت کامل نیروهای مارکسیست- لنینیست و همکاری هر چه بیشتر نیروهای مختلف انقلابی در عمل مشخص است. (رجوع شود به سر مقاله شماره 6، نشریه نبرد خلق.)

و در نهایت دیگر طیف اپوزیسیون، حزب توده مدتی است که کرنای تشکیل جبهه ضددیکتاتوری را، که حتی سرمایه داران بزرگی را که بدلیلی گویا مخالف استبداد شاه هستند اگر چه مخالف استبداد بطور کلی نیستند در بر خواهد گرفت، دمیدن آغاز کرده است.

گروه های بنیابینی نظیر طرفداران 19 بهمن تئوریک نیز در این باره "زبده ترین" مواضع را اتخاذ کرده اند. از یک سو نظیر حزب توده معتقدند که "تضاد عمده خلق ما با دیکتاتوری رژيم" است و نیروهائی در جامعه ایران وجود دارند که اگر چه به " انقلاب دمکراتیک" علاقه ای ندارند ولی مخالف "دیکتاتوری فردی" هستند [لابد به "دیکتاتوری دسته جمعی" علاقمندند!] و باید از همه ی عوامل ضددیکتاتوری، "خواه مترقی، خواه مرتجع [کذا!] ، برای بسیج زحمتکشان یعنی نیروی عمده انقلاب دمکراتیک توده ای، استفاده کنیم." ولی از سوی دیگر معتقدند که از آنجا که همکاری ما با این نیروها "کوتاه مدت" خواهد بود نیازی به "تشکیل یک جبهه واحد رسمی" با این نیروها نیست. "ضرورت تاریخی" خواه ناخواه ما را با این عوامل و نیروهای ارتجاعی در یک مبارزه ضداستبدادی و ضداستعماری، اگر چه نه برمبنای یک برنامه انقلابی دمکراتیک، همراه و متحد خواهد ساخت! (رجوع شود به نوزده بهمن تئوریک، شماره 6، دی ماه 1354، صفحات 152 الی 158.)

می بینیم که در باره یک مطلب حیاتی، یعنی قدم بعدی که در مقابل مبارزین است و شکل تشکیلاتی که باید بخود بگیرد، با پیشنهادات متفاوت و متناقضی روبرو هستیم. پس تکلیف چیست؟ چگونه می توان از میان این پیشنهادات مختلف، صحیح را از ناصحیح باز شناخت؟ واضح است که از دیدگاه یک انقلابی مارکسیست چنین شناختی فقط می تواند از یک شناخت صحیح از ماهیت انقلاب منتج شود، یعنی با تشخیص اینکه در مقابل جامعه یک سلسله موانعی وجود دارد که سد راه پیشرفت آن شده، باعث بحران های متناوب یا همیشگی اجتماعی می شود و در تحلیل نهائی (و فقط در تحلیل نهائی) ناشی از اینست که انکشاف نیروهای مولده در یک دوره ی مشخص در تضاد افتاده است با مناسبات تولیدی ای که مبتنی بر سطح قبلی ای از انکشاف نیروهای مولده بوده است و اکنون مانع راه رشد بیشتر آن شده. تکالیف انقلاب چیزی نیست جز برداشتن این موانع. بطور مثال چنانچه بگوئیم وحدت ملی عرب یکی از تکالیف انقلاب عرب است یعنی با تجزیه و تحلیل از شرایط مشخص دنیای عرب به این نتیجه رسیده ایم که اشتقاق مردم عرب ما بین دولت های مختلفی که هر کدام به نوعی زائیده و پرورده ی سیستم امپریالیستی در دوره ی مشخصی بوده اند مانع راه پیشرفت جامعه عرب است و برای این پیشرفت لازم است که به این اشتقاق خاتمه داده شود، این مانع از سر راه برداشته شود. واضح است که این تکالیف انقلاب را در هر مورد مشخص فقط با "تحلیل مشخص از شرایط مشخص" می توان تعیین کرد. دومین مسأله ای که در رابطه با شناخت ماهیت انقلاب مطرح می شود ماهیت مناسبات اجتماعی ایست که در آن چارچوب این تکالیف قابل تحقق باشد، و یا بعبارت دیگر ماهیت دولتی که قادر به برداشتن این موانع و حل این تکالیف باشد. با روشن شدن این دو، تکالیف انقلاب و ماهیت دولت، آنگاه نقش طبقات و اقشار اجتماعی مختلف و باله آل نقش برنامه های سیاسی متفاوت را، که هر یک در تحلیل نهائی منعکس منافع طبقاتی مشخصی هستند اگر چه الزاماً و بلاواسطه رابطه یک بیک بین این برنامه ها و آن طبقات موجود نیست، می توان سنجید. چنانچه از این نقطه شروع ابتدائی ولی اساسی حرکت کنیم آنوقت فوراً روشن می شود که مرحله بندی انقلاب فقط در صورتی می تواند مطابق با گرایش های عینی مبارزه ی طبقاتی باشد،- یعنی توجیه و ساخته ی ایدئولوژیک (و در نتیجه کاذب، خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه) نبوده، بلکه با شناخت این گرایش ها رهنمون عمل انقلابی باشد،- که در واقع تحقق یک یا چند تکلیف انقلاب در چارچوب یک نظام اجتماعی، متمایز از سایر تکالیف انقلاب که در چارچوب نظام اجتماعی دیگری قابل تحققند، ممکن باشد. مثلاً مرحله بندی انقلاب ایران به دو مرحله ی دمکراتیک (کهنه یا نوین) و سوسیالیستی فقط وقتی واقعاً معنی دارد که تحقق تکالیف دمکراتیک انقلاب در چارچوب مناسباتی و در نتیجه تحت دولتی متمایز از دولت پرولتری که تحقق تکالیف دوران گذار به جامعه کمونیستی را به عهده می گیرد واقعاً امکان پذیر باشد. و یا تعیین مرحله ای تحت عنوان مرحله "ضددیکتاتوری ولی نه هنوز دمکراتیک و ضدامپریالیستی" (تا چه رسد به سوسیالیستی)، واضح است نمی تواند صرفاً بیان ضرورت بر انداختن رژیم دیکتاتوری شاه باشد. و از نظر طراحان این مرحله نیز چنین نیست. بلکه بدین معنی است که اولاً رژیم دیکتاتوری شاه یکی از موانع اساسی در مقابل مبارزه ی طبقاتی است و برداشتن این مانع تکلیف این مبارزات است (که در این شکی نیست) و ثانیاً این تکلیف بدون اینکه مبارزات طبقاتی با چارچوب نظام بورژوائی فعلی تصادم پیدا کند و یا حتی با چارچوب حکومتی ِ دیکتاتوری (بورژوائی) تناقض داشته باشد، و یا حل سایر تکالیف سیاسی و اجتماعی را در فراشد خود مطرح کند، امکان پذیر است. منطبق با چنین بینشی از مرحله بندی حل تکالیف انقلاب، مسأله برنامه های مختلف که مناسب مراحل مختلفند و جبهه های مختلف که متشکل از نیروهای طبقاتی متفاوتند برای هر مرحله ی مشخص و متمایز مطرح می شود: برنامه ی دمکراتیک و ضدامپریالیستی و برنامه ی سوسیالیستی؛ جبهه ی (رسمی یا غیر رسمی) ضددیکتاتوری و جبهه دمکراتیک و ضدامپریالیستی (و لابد اگر بالاخره روزی از روزگار نوبت مرحله ی سوسیالیستی هم فرا برسد جبهه ی سوسیالیستی). دوباره باید تأکید کنیم که در اینجا منظور از برنامه ی دمکراتیک و ضدامپریالیستی صرفاً مجموعه ی جبری ای از تکالیف و خواست های دمکراتیک و ضدامپریالیستی نیست. این تکالیف و خواست ها در برنامه هر سازمان کمونیست انقلابی جای خود را دارند. بلکه چنین تقسیم بندی به معنی وجود وحدت برنامه ای ِ متمایز و مستقل بین تکالیف و خواست های دمکراتیک و ضدامپریالیستی از یک طرف، و تکالیف سوسیالیستی از طرف دیگر است. و همچنین مسأله تشکیل جبهه دمکراتیک و ضدامپریالیستی و یا جبهه ی ضددیکتاتوری صرفاً بیان این مطلب نیست که بر سر خواست و یا تکلیف مشخصی نیروهای اجتماعی مختلفی ممکن است به حرکت در آیند و اتحاد این نیروها در عمل به پیشبرد مبارزه برای آن خواست مشخص کمک می کند. این امری است ابتدائی که تشخیص آن احتیاج به مارکسیست بودن هم ندارد. آنچه در تشکیل این جبهه ها مطرح است این فرض و بینش است که تحقق آن تکلیف های دمکراتیک و ضدامپریالیستی با منافع طبقاتی و نظام طبقاتی ای که می تواند کلیه ی نیروهای داخل جبهه را در بر گیرد تضادی ندارد و بنابراین حول آن برنامه ی واحد دمکراتیک و ضدامپریالیستی در مرحله ی دمکراتیک و ضدامپریالیستی کلیه ی این نیروها در یک جبهه می توانند متحد شوند. سعی می کنیم با یک مثال ساده از واقعیت شرایط ایران این مسأله را روشن کنیم. بی شک همه ی گرایش هائی که طرفدار نوعی بینش مرحله ای انقلاب هستند قبول دارند که تکلیف ارضی یکی از تکالیف دمکراتیک انقلاب است، جزئی است از "برنامه ی دمکراتیک" و قابل حل در "مرحله ی دمکراتیک" انقلاب و با اتحاد سایر نیروهای متشکل در "جبهه دمکراتیک". ولی شرایط در روستاهای ایران چیست؟ مطابق آمار رسمی خود دولت ایران در پایان سه مرحله اصلاحات ارضی بیش از 5/1 میلیون خانوار زمین هائی کمتر از 5 هکتار دارند، حال آنکه حدود بیست هزار مالک هر یک بیش از 50 هکتار زمین در اختیار دارند. باز هم مطابق منابع دولتی دهقانانی که کمتر از ده هکتار زمین دارند و بخصوص آنهائی که کمتر از 5 هکتار زمین دارند عمدتاً برای معاش خود کشت می کنند. یعنی صرفاً زندگی بخور و نمیری از یک تکه کوچک زمین می گذرانند. از طرف دیگر فقط اقلیتی از زمین های بزرگ را واحدهای واقعاً مکانیزه و مدرن کشاورزی تشکیل می دهد و اکثریت آن زمین هائی است که مالکین بزرگ با استفاده از هزار و یک "استثنائات" قانون اصلاحات ارضی و حقه بازی های اداری و غیره هنوز به شکل سابق برای خود نگه داشته اند. واضح است که یک جنبه ی اساسی از حل تکلیف ارضی پایان دادن به چنین اوضاعی است. و این تنها از طریق سازمان دادن دهقانان تهیدست و کم زمین به حول خواست های مشخص خودشان، برای حل مسأله خودشان و با پیشبرد مبارزات آنها ممکن است. یک راه ساده و قدم اولیه در این راه که برای خود دهقانان نیز راه محسوس و ملموسی است و غصب زمین های بزرگ تقسیم نشده و توزیع بلا عوض آن بین دهقانان است و بی شک در دوره ی بعدی اوج مبارزات طبقاتی در ایران این مسأله مطرح خواهد شد. ولی در همین جا این امکان وجود دارد که ما بین "نیروهای دمکراتیک" اصطکاک منافع رخ دهد. در ایران، نظیر اغلب کشورهای شبه مستعمره، اغلب بورژواها زمین دار هم هستند و بالعکس. از جمله بسیاری از آنها که "بورژوازی ملی" نام نهاده شده اند. بخصوص که اخیراً برخی گرایش های اپوزیسیون ایران، از جمله طرفداران نوزده بهمن تئوریک به این نتیجه رسیده اند که منظورشان از "بورژوازی ملی" بورژواهائی است که سرمایه شان "بزرگ" نیست. ولی بسیاری از این بورژواها زمین داران "نه بسیاری بزرگ" هم هستند در نتيجه به احتمال قوی با اوج مبارزه ی طبقاتی در روستاها اين مسأله اين مبارزه بسيار عملی مطرح می شود که آيا دهقانان حق دارند زمين های متعلق به زمين داران نه بسيار بزرک را غصب کنند یا نه؟ و در این شرایط آن سازمان کمونیستی که خود را در چارچوب تشکیلاتی و برنامه ای مرحله "دمکراتیک" انقلاب حبس کرده است با یک دو راهی بسیار ملموس روبروست: یا باید با پیروی از گرایش عینی پیشبرد مبارزات طبقاتی این چارچوب را بشکند و دهقانان را به غصب زمین ها رهبری کند و یا باید جلوی مبارزات طبقاتی را بگیرد. و از این قبیل در تاریخ بسیار دیده ایم. نظیر سیاست حزب کمونیست چین در یک دوره از انقلاب چین که با تعمیم اصلاحات ارضی در زمین های "ضدامپریالیست ها" مخالفت کرد. ولی حالا فرض کنیم که حتی چنین اصطکاکی هم رخ ندهد، مثلاً به این علت که اصلاً در ایران بورژوازی "ملی" زمیندار وجود ندارد و یا این "بورژوازی ملی" بخاطر حفظ اتحاد با سایر "طبقات خلقی جبهه" حاضر به فداکاری باشد و فقط به بورژوا بودن رضایت دهد. در اینجا هم مسأله خاتمه پیدا نمی کند، زیرا حل تکلیف ارضی با توزیع زمین ها تازه آغاز می شود. فرض کنیم که به هر خانوار دهقانی حدود 5 هکتار زمین می رسد (این رقم تقریباً رقمی است که از محاسبات آمار دولتی بدست می آید). این تازه اول کار است، جنبش دهقانی که به چنین دستاوردی نایل آمده باید بفکر سازمان دهی تولید و رفاه دهقانان باشد. بسته به اینکه مبارزه طبقاتی تا چه حد انکشاف یافته باشد و بخصوص نفوذ سازمان های سیاسی مختلف در میان دهقانان چگونه باشد ممکن است این سازماندهی اَشکال متفاوت بخود بگیرد: از بهره برداری واحدهای دهقانی انفرادی تا ایجاد شرکت های تولید تعاونی (منظور شرکت های واقعاً تعاونی و تحت کنترل دمکراتیک کمیته های دهقانی است، نه آنچه امروز در ایران به این اسم وجود دارد). در هر صورت یک مسأله فوری مسأله اعتبار بانکی خواهد بود. بدون اعتبار کافی مالکیت زمین هیچ دردی را دوا نمی کند. دهقانان بسرعت زیر بار قروض سنگین به بانکها یا رباخواران زمین خود را از دست می دهند. شرکت های تولیدی در نطفه خفه می شوند. در چنان شرایط مبارزه طبقاتی طبیعی است که راحت ترین راه حل این مسأله اینست که جنبش دهقانی دست تعاون بسوی جنبش کارگری در شهرها دراز کرده، خواستار ملی کردن بانک ها و آوردن آنها تحت کنترل ارگان هائی که نماینده ی منافع کارگران و دهقانان باشد" بشود. از این طریق براحتی اعتبار کافی در اختیار کمیته های دهقانی می تواند قرار گیرد. ولی واضح است که چنین اقدامی بهیچوجه در چارچوب "برنامه ی دمکراتیک" نمی گنجد. از این "بدتر" بی شک موجب ترهیب و رمیدن "بورژوازی ملی" خواهد شد. دو راه بیشتر نمی ماند: یا شکستن چارچوب بورژوائی و یا تسلیم به "بورژوازی ملی" و خفه کردن جنبش دهقانی. البته ممکن است بعضی ها این را "سناریوئی زائیده تخیلات ملیخولیائی روشنفکران تروتسکیست" بخوانند. به اینان توصیه می کنیم که نگاهی به همین چند سال اخیر تجربه ی مبارزات طبقاتی در پرتغال بیندازند و ارتباط مبارزات دهقانان کم زمین و کارگران کشاورزی را با ملی کردن و کنترل کارگری کارخانجات تهیه کودشیمیائی و ابزار کشاورزی و بانکها ببینند تا شاید کمی با واقعیات مبارزه طبقاتی آشنا شوند. تجربه ی مبارزات طبقاتی در قرن اخیر، چه از طریق مثبت یعنی در مورد انقلاب های پیروزمندی نظیر انقلاب چین، ویتنام، و کوبا، و چه از طریق منفی یعنی شکست مکرر انقلاب مستعمراتی در بسیاری از کشورها، بکرات ثابت کرده که در عصر امپریالیزم تحقق تمام و کمال تکالیف بورژوا دمکراتیک و ضدامپریالیستی در چارچوب مناسبات بورژوائی ممکن نیست و بنابراین تقسیم انقلاب به دو مرحله ی مختلف، با برنامه های مختلف و آرایش نیروهای طبقاتی جبهه ای متفاوت، با گرا