"انقلاب دمکراتيک توده ای" يا انقلاب سوسياليستی

نقدی بر سند "لنينيزم يا تروتسکيزم"نوشته ی توکل(اقليت)

و درس هایی از انقلاب چین

 

جنبش انقلابی توده های زحمتکش و ستمديده ايران شکست خورده است. علل اصلی تثبيت سياسی ضدانقلاب نه در "قدرت" بی حد رژيم و نه در "آماده نبودن" توده ها برای مقابله با آن نهفته بود. آن چه شکست جنبش توده ای اثبات کرد اين است که "روشنفکران" بی مايه طرفدار تئوری های ورشکسته، عامل اصلی اين گونه شکست ها هستند. آن ها کاری جز نابود ساختن توان های ذخيره توده ها نکرده اند. نوشته ی توکل تحت عنوان "لنينيزم يا تروتسکيزم" (بحثی پيرامون روش سياسی پرولتاريا در انقلاب دمکراتيک توده ای) نمونه بارزی است از بی توجهی و بی اعتنائی کامل به درس های اين شکست. از اين رو بحث پيرامون اين سند، به مثابه نمونه ای منفی از درس های شکست انقلاب ضروری است.

 

"انقلاب دمکراتيک توده ای" يا تئوری شکست انقلاب

در بخش 2- سند "لنينيزم يا تروتسکيزم" توکل به اين سؤال چنين پاسخ می دهد: "انقلاب ايران يک انقلاب دمکراتيک توده ای است. نظر به عقب افتادگی نيروهای مولد، وجود اقشار وسيع خرده بورژوازی با خواست های سياسی و اجتماعی.... تسلط امپرياليزم و ... نظر به ضعف عينی و ذهنی پرولتاريای ايران و نظر به اين که در مجموع شرايط عينی و ذهنی برای انقلاب سوسياليستی فراهم نيست. از اين رو انقلاب ايران در گام اول نه يک انقلاب سوسياليستی بلکه يک انقلاب دمکراتيک توده ای است." و پس از توضيح در مورد نظر فوق اضافه می کند: "اگر چه در جامعه ی ما وجه توليدی سرمايه داری مسلط است، اما نيروهای مولده در سطح نازلی از تکامل خود قرار دارند." سپس توکل در مورد اقشار و طبقاتی که در اين انقلاب دمکراتيک سهيم هستند می نويسد:" به جز لايه های فوقانی دهقانان که در موضع بينابينی قرار دارند. اکثريت دهقانان خواستار تحولی انقلابی در نظام موجودند. بخش های وسيع خرده بورژوازی شهری... که با نظام اقتصادی- اجتماعی حاکم با سلطه امپرياليزم و وابستگی جامعه در تضاد قرار دارند... "توکل به منظور رفع هرگونه سوء تفاهمی در مورد ماهيت خرده بورژوازی اضافه می کند:" ممکن است اين سؤال مطرح شود که خرده بورژوازی ضدسرمايه نيست. اين درست است، زيرا خرده بورژوازی به مقوله بورژوازی تعلق دارد. خرده بورژوازی با نفی مالکيت خصوصی که شعار پرولتاريا برای استقرار سوسياليزم است، مخالف است. خرده بورژوازی در محدوده معينی تا آن جا که با سرمايه های بزرگ در تضاد قرار دارد، با اقدامات پرولتاريا در مبارزه عليه سرمايه ها و با مصادره و ملی کردن سرمايه های بزرگ موافق است.... بهرحال اين که فی ما بين خرده بورژوازی شهر و روستا با پرولتاريا در مسائل سوسياليزم وحدت وجود ندارد، مانع از آن نمی گردد که در مسايل دمکراتيزم و در مبارزه ضدامپرياليستی دارای وحدت اراده نباشند. از اين رو نتيجه می گيريم که انقلاب ايران نخستين هدف خود را معمول داشتن سوسياليزم قرار نمی دهد. بلکه وظايفی، قرار می دهد که اقشار و طبقات انقلابی ديگر در اين مرحله در آن سهيم اند. اين به معنای نوعی اراده واحد اقشار و طبقات انقلابی است که خود را در فرمول بندی ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و زحمتکشان شهر و روستا نشان می دهد..." (تاکيد از ماست).

خلاصه کنيم: توکل بر اين اعتقاد است که انقلاب آتی ايران به دليل "عقب افتادگی نيروهای مولده و وجود اقشار وسيع خرده بورژوازی" و "ضعف عينی و ذهنی پرولتاريا" يک "انقلاب دمکراتيک توده ای است" و نه يک انقلاب سوسياليستی. در نتيجه انقلاب در دو مرحله صورت می گيرد: "انقلاب ايران نخستين هدف خود را معمول داشتن سوسياليزم قرار نمی دهد". بلکه نخست خود را در مرحله اول انجام تکاليفی نظير "مصادره و ملی کردن سرمايه های بزرگ" و "مبارزه ضدامپرياليستی" محدود می کند. در اين انقلاب اقشار خرده بورژوازی که "با نفی مالکيت خصوصی" مخالف اند سهيم اند. هم چنين "دمکرات های انقلابی" نيز در مرحله اول انقلاب سهم خواهند داشت. "سياست پرولتاريائی در مرحله کنونی انقلاب جلب دمکرات ها به سمت پرولتارياست" (ص 13 سند). نوع حکومت هم در مرحله اول انقلاب روشن است: "ديکتاتوری دمکراتيک کارگران و دهقانان". که کارش را حل "وظايفی قرار می دهد که اقشار و طبقات انقلابی ديگر در اين مرحله در آن سهيم اند". يعنی اين حکومت نبايد وظايفی انجام دهد که خرده بورژوازی طرفدار مالکيت خصوصی و يا دمکرات های مدافع سرمايه داری که حاضر به مبارزه عليه "سرمايه داری بزرگ" و "مبارزه امپرياليزم" هستند از انقلاب رميده شوند، و طبقه کارگر را تنها بگذارند.

اکنون فرض می کنيم، انقلاب به صورتی که توکل طراحی کرده است تحقق می پذيرد.... اولين سؤالی که طرح می شود اين است که اين حکومت "ديکتاتوری دمکراتيک" چه ترکيب سياسی ای خواهد داشت؟ رهبری آن در دست نمايندگان چه طبقه ای است؟ چه گرايشی در حکومت در اکثريت است؟ توکل فوراً جواب می دهد اين انقلاب "انقلابی است که تحت رهبری طبقه کارگر به پيروزی خواهد رسيد و هيچ طبقه و قشر ديگری قادر نيست وظايف انقلاب را به انجام برساند" (ص 9 سند) ولی بر اساس تئوری مارکسيستی، اين شوخی ای بيش نيست. چون سؤال بعدی اين خواهد بود که آيا نمايندگان خرده بورژوازی شهری که "با نفی مالکيت خصوصی" مخالف اند و يا "دمکرات های" جبهه مقاومت ملی مدافع سيستم اقتصادی سرمايه داری که همگی در "مرحله اول" انقلاب "سهيم" هستند، اين پيشنهاد را به اين سادگی قبول می کنند؟ به خصوص آن که توکل به آن ها تلويحاً می گويد: شما در مرحله اول انقلاب تحت رهبری طبقه کارگر مبارزات ضدسرمايه داری بزرگ و "ضد امپرياليستی" را پيش ببريد "اما هنگامی که پرولتاريا حرکت خود را در راه استقرار مناسبات نوين سوسياليستی آغاز می کند" مبارزات ما با شما "اجتناب ناپذير می گردد" (ص 8 سند). خرده بورژوازی موافق "مالکيت خصوصی" و دمکرات های مدافع سرمايه داری به ساده لوحی اين نماينده طبقه کارگر "تمسخر می کنند و می گويند": ما در صورتی در انقلاب سهيم هستيم که در رهبری هم سهيم باشيم، زيرا اگرچه نمايندگان ما و نمايندگان طبقه کارگر هر دو در مبارزات ضد امپرياليستی و ضدسرمايه داری بزرگ، مشترک هستند، ولی با هم تضاد طبقاتی نيز دارند". توکل اگر در صدد گول زدن "متحدين" خود نباشد دو راه بيشتر در مقابل ندارد: يا بايد از همان اول اين ائتلاف را به هم بزند و شعار "انقلاب دمکراتيک" را به دور بياندازد و شعار انقلاب "سوسياليستی" را اتخاذ کند و يا آن که بحث منطقی نمايندگان دمکرات ها و خرده بورژوازی را بپذيرد و در رهبری با آن ها سهيم شود. انتخاب راه اول توکل را دچار انحرافات "تروتسکيستی" می کند. پس راه دوم را قبول می کند.

سؤال بعدی اين است که در اين "ائتلاف طبقاتی" چه وزنه ای هر يک از گرايشات "سهيم" در حکومت دارا می باشند. بنابه نظر توکل، انقلاب به اين علت "دمکراتيک" است که "اقشار وسيع خرده بورژوازی" تعدادشان از لحاظ کمی بيش از پرولتاريا است که از لحاظ "عينی و ذهنی" ضعيف است. پس نمايندگان پرولتاريا در حکومت "دمکراتيک" در اقليت خواهند بود. واقعاً چه موقعيت جالبی برای تحقق تکاليفی که توکل در نظر دارد. به خصوص آن که او سعی دارد "از همان آغاز"، همزمان با حل مسائل دمکراتيک جامعه "عنصر ضدسرمايه داری را با خود حمل کند... و از محدود های بورژوازی نيز فراتر" رود. (ص 8 سند). اگر اقبال به توکل روی آورد و "متحدين"، تحليل او در مورد اقشار وسيع خرده بورژوازی و ضعف عينی و ذهنی پرولتاريا را ناديده بگيرند، ترکيب نمايندگی در حکومت بطور مساوی توافق می شود.

حال، در روز اول تشکيل حکومت ائتلافی "انقلاب دمکراتيک توده ای"، به احتمال قوی، با اوج مبارزات طبقاتی در روستاها اين مسأله بسيار عملی مطرح می شود که آيا دهقانان حق دارند که زمين های متعلق به زمينداران "نه بسيار بزرگ" را نيز تصاحب کنند يا نه؟ در اين شرايط توکل که خود را در چارچوب تشکيلاتی و برنامه ای مرحله "دمکراتيک" حبس کرده است و به شکل گروگانی در حکومت ائتلافی در آمده، با يک دو راهی ملموس روبروست: يا بايد در جهت پيشبرد مبارزات طبقاتی اين چارچوب را بشکند و دهقانان را در تصاحب زمين ها رهبری کند و يا بايد جلوی مبارزات طبقاتی را بگيرد، آن هم به اين علت که "نبايد متحدين را از دست داد". فرض کنيم بار ديگر بخت با توکل باشد و حتا چنين اصطکاکی هم رخ ندهد، مثلاً به اين علت که اصلاً در ايران خرده بورژوازی طرفدار زميندار "نه چندان بزرگ" وجود ندارد و يا به اين علت که "دمکرات های انقلابی" برای حفظ "وحدت" حاضر به فداکاری باشند! ولی در اين جا هم مسأله خاتمه پيدا نمی کند. زيرا حل تکليف ارضی با توزيع زمين ها تازه آغاز می شود. فرض کنيم که به هر خانوار حدود ده هکتار زمين می رسد. اين تازه اول کار است جنبش دهقانی که به چنين دستاوردی نايل آمده بايد به فکر سازمان دهی توليد و تأمين رفاه دهقانان باشد (بسته به اين که مبارزه طبقاتی تا چه حد انکشاف يافته باشد و به خصوص نفوذ سازمان های سياسی مختلف در ميان دهقانان چگونه باشد). ولی در اين صورت يک مسأله فوری مسأله اعتبار بانکی خواهد بود، بدون اعتبار کافی مالکيت زمين هيچ دردی را دوا نمی کند. دهقانان به سرعت زير بار قروض سنگين به بانک ها يا رباخوران، زمين خود را از دست می دهند. شرکت های توليدی درنطفه حفه می شوند. در چنين شرايطی طبيعی است که جنبش دهقانی دست تعاون به سوی جنبش کارگری در شهرها دراز کرده، خواستار ملی کردن بانک ها و آوردن آن ها تحت کنترل ارگان هائی که نماينده منافع کارگران و دهقانان باشد، بشود. از اين طريق به راحتا اعتبار کافی در اختيار کميته های دهقانی قرار گيرد. ولی واضح است که چنين اقدامی به هيچ وجه در چارچوب "برنامه دمکراتيک" نمی گنجد. اين اقدام بی شک موجب ارعاب و رميدن "خرده بورژوازی مخالف نفی مالکيت خصوصی" خواهد شد. و بار ديگر در مقابل توکل دو راه بيشتر باقی نمی ماند. يا تسليم شدن به مدافعين مالکيت خصوصی و خفه کردن جنبش دهقانی به اتکا حکومت ائتلافی و يا شکستن چارچوب بورژوائی و پيشبرد انقلاب ارضی و قبول حکومت مستقل کارگری متکی به دهقانان. اولی خيانت به آرمان های طبقه کارگر و متحدنيش است و دومی قبول انقلاب سوسياليستی، راه سومی وجود ندارد.

اما توکل فرياد بر می آورد "اين ها همه سناريويی زائيده، تخيلات ماليخوليايی روشنفکران تروتسکيست است"، "اين ها آشفته فکری تروتسکی است که تکرار می شود" ولی اين ديگر بخت به توکل روی نمی آورد، زيرا در مقابل فريادهای وی تجارب عينی مبارزات طبقاتی قرار دارند. تجربه مبارزات طبقاتی در قرن اخير، چه از طريق مثبت يعنی انقلاب های پيروزمند نظير انقلاب چين، ويتنام و کوبا و چه از طريق منفی يعنی شکست مکرر انقلاب مستعمراتی بسياری از کشورهای به خصوص انقلاب دوم چين، بکرات ثابت کرده که در عصر امپرياليزم تحقق تمام و کمال تکاليف دمکراتيک و ضدامپرياليستی در چارچوب مناسبات بورژوايی ممکن نيست.

 ولی آيا اين بدين معنی نيست که تکاليف دمکراتيک و ضدامپرياليستی "عمده" نيستند و فقط مبارزه برای تکاليف سوسياليستی مطرح است؟ و بدين معنی نيست که طبقه کارگر در اين مبارزه ياورانی ندارد و بايد به تنهائی اين مهم را به انجام برساند؟ اگر چنين باشد پس انقلاب در کشورهای شبه مستعمره امری بس دشوار خواهد بود، زيرا واضح است که در اين کشورها طبقه کارگر بخش کوچکی از جمعيت را تشکيل می دهد و يک تنه به جنگ جامعه رفتن کار سهلی نخواهد بود و در نتيجه مبارزه طبقه کارگر منزوی مانده و می بايد طبقه کارگر کشورهای شبه مستعمره چشم پرولتاريای صنعتی کشورهای متروپل بدوزد و منتظر بماند تا انقلاب پرولتری در اين کشورها به کمکش برسد و به اصطلاح "انقلاب از خارج" وارد شود. اين ها همه آن نوع کاريکاتوری است که توکل ها، طرفداران "دومرحله" بودن انقلاب، از مواضعی که در بالا بحث شده ساخته اند.

برخلاف نظر توکل که معيار ارزيابی از مرحله انقلاب را کثرت خرده بورژوازی و قلت طبقه کارگر می گذارد لنين بر اين نظر بود که: "قدرت پرولتاريا در هر کشور سرمايه داری بی نهايت بيش از نسبت تعداد پرولتاريا به کل جمعيت است. اين به خاطر آن است که پرولتاريا سکان اقتصادی مراکز حياتی و نبض نظام اقتصادی سرمايه داری را در دست دارد، و هم چنين به اين علت که پرولتاريا از ديدگاه اقتصادی و سياسی منافع واقعی اکثريت عمده زحمتکشان در نظام سرمايه داری را بازتاب می کند. از اين رو، پرولتاريا حتا اگر اقليت جمعيت را تشکيل دهد، هم قادر به سرنگون کردن بورژوازی است و هم در نتيجه قادر به جلب کردن متحدين بسياری ميان توده های شبه پرولتاريايی و خرده بورژوازی می گردد، متحدينی که هرگز از پيش سرکردگی پرولتاريا را نپذيرفته و شرايط و تکاليف اين سرکردگی را درک نخواهند کرد، ليکن بر اساس تجربه بعديشان به ضرورت، عدالت، و حقانيت ديکتاتوری پرولتاريا متقاعد خواهند شد" (کليات سال 1919 جلد 16، ص 458، تأکيد از ماست).

********************************

بحران اجتماعی به انواع و اشکال متفاوت خود را منعکس می سازد. اقشار مختلف تحت ستم عموماً با مبارزه حول ستم مشخص خود شروع به حرکت می کنند (مليت ها، زنان، دهقانان، خرده بورژوازی شهری، و غيره). مبارزه در راه تکاليف ضد امپرياليستی و دمکراتيک دقيقاً به اين دليل که اين تکاليف در چارچوب مناسبات بورژوائی قابل تحقق نيستند، گرايشی عينی دارد که با خود نظام سرمايه داری تصادم پيدا کند، و دقيقاً نقش حزب کمونيست انقلابی در اين است که با درک اين گرايش بتواند اين مبارزات را با هم و يا مبارزات پرولتاريا عليه سرمايه، تلفيق داده و به سمت برانداختن دولت بورژوائی و برقراری دولت پرولتاريائی هدايت کند. در اين راه کليه اقشاری که در اين مبارزات درگيرند متحدين عينی پرولتاريا هستند. ولی اين اتحاد، اتحادی است که در عمل مشخص، اتحادی است در خود مبارزه بدون محدود کردن مبارزه به چارچوب برنامه طبقه ديگری جز پرولتاريا. يعنی جبهه ای که برای پيشبرد اين مبارزات لازم است جبهه واحدی است که وحدت برنامه ندارد و فقط بر سر مبارزه پيرامون خواست های مشخص شکل می گيرد و کليه اقشاری را که در اين مبارزه مشخص درگيرند شامل می شود. هيچ گونه ائتلافی در سطح رهبری صورت نمی گيرد. کليه سازمان های سياسی استقلال تشکيلاتی و سياسی خود را حفظ می کنند و پيشبرد مبارزه مقيد و مشروط به "حفظ اتحاد" نيست، بلکه بر عکس اتحاد در خدمت اين پيشبرد مبارزه است. و در طی اين چنين مبارزاتی، حزب کمونيست انقلابی با مبارزات ايدئولوژيک و نشان دادن راه عملی پيشرفت مبارزه، خواهد توانست توده ها را از تسلط ايدئولوژيک و سازمانی ساير طبقات و برنامه های بورژوائی جدا کند. در مورد استقلال طبقه کارگر در مبارزات، لنين چنين می نويسد،: آخرين اندرز ما: پرولترها و شبه پرولترهای شهر و روستا! خود را جداگانه متشکل کنيد، به هيچ خرده مالکی، حتا اگر کوچک باشد، و حتا اگر "زحمت می کشند" اطمينان نکنيد... ما از جنبش دهقانی تا به آخر حمايت می کنيم، ولی بايد بخاطر داشته باشيم که اين جنبش از آن طبقه ديگری است، نه آن طبقه ای که می تواند و يا می خواهد که به انقلاب سوسياليستی تحقق بخشد." (کليات، 1906، جلد 9، ص 410). او دوباره تکرار می کند: "اتحاد بين پرولتاريا و دهقانان در هيچ مورد نمی بايد به معنای در هم آميزی طبقات يا احزاب مختلف پرولتاريا و دهقانان تلقی شود. نه تنها در هم آميزی بلکه حتا هرگونه توافق دراز مدت برای انقلاب سوسياليستی طبقه کارگر مهلک است و مبارزه دمکراتيک انقلابی را تصعيف می کند" (کليات، 1908، جلد 11، قسمت اول، ص 179، تأکيد از ماست).

مارکسيزم همواره آموزش داده است، و تجربه بلشويزم تأييد کرده است که پرولتاريا و دهقانان دو طبقه متمايز اند و اشتباه است اگر منافع آن دو را در جامعه ی سرمايه داری يکی بگيريم. اتحاد کارگران و دهقانان تحت ديکتاتوری پرولتاريا خط بطلانی بر اين نمی کشد. بلکه آن را، از جنبه، ديگر، و تحت شرايط ديگر تأييد می کند. اگر دو طبقه مختلف با منافع مختلف نمی داشتم، صحبت از اتحاد نمی شد. چنين اتحادی فقط تا آن اندازه با انقلاب سوسياليستی سازگار است که در چارچوب آهنين ديکتاتوری پرولتاريا جای گيرد: لنين بيش از يک بار مطالب زير ار در مورد نقش دهقانان و "ديکتاتوری دمکراتيک" تکرار کرده است: "تمام اقتصاد سياسی، اگر کسی از آن چيزی بداند، تمام تاريخ انقلاب، تمام تاريخ تکامل سياسی در طول قرن نوزدهم، به ما می آموزد که دهقانان يا کارگر را دنبال می کنند يا بورژوا را... من، به اشخاصی که دليل اين را نمی دانند می گويم.... تکامل هر کدام از انقلابات بزرگ قرن 18 و 19 را در نظر بگيرند، تاريخ سياسی هر کشوری را در قرن 19 ملاحظه کنيد، دليل آن را به شما خواهد گفت. ساختمان اقتصادی جامعه سرمايه داری چنان است که نيرهای مسلط در آن تنها می توانند با سرمايه باشد يا پرولتاريا که سرمايه را واژگون می کند، نيروهای ديگری در ساختمان اقتصادی اين نوع جامعه وجود ندارد." (کليات، سال 1908، جلد 16، ص 217).

توکل معترض است که او هم نکات فوق را قبول دارد. او می گويد: در انقلاب ايران "بورژوازی نيروی محرکه نيست، بلکه نيروی ضد انقلابيست... (انقلاب ايران) انقلابی است که تحت رهبری طبقه کارگر به پيروزی خواهد رسيد و هيچ طبقه و قشر ديگری قادر نيست وظايف انقلاب را به انجام برساند..." (ص 8، سند) و هم چنين ادامه می دهد که "نمی توان با امپرياليزم مبارزه کرد...نمی توان به استقلال نوين نائل آمد، و مگر آن که عليه مناسبات حاکم مبارزه کرد و مناسبات نوينی را جايگزين آن کرد.. انقلاب ايران از همان آغاز عنصر ضدسرمايه داری را با خود حمل می کند و اين خصلت ضدسرمايه داری در انقلاب ايران عناصر سوسياليستی اين انقلاب را تقويت می کند." صد آفرين! ولی آيا اين ها تئوری های "تروتسکيستی" نيست؟ آيا توکل حاضر است چنين طرح ها را به "متحدين" خود: "دمکرات ها" و "خرده بورژوازی مدافع مالکيت خصوصی" صريحاً اعلام کند؟ آيا اين "متحدين" با شنيدن چنين حرف هائی نمی رمند و طبقه کارگر را رها نمی کنند؟ شايد توکل باطناً اعتقاد به "انقلاب سوسياليستی" دارد ولی برای "گول" زدن متحدينش مجبور است سخن از "انقلاب دمکراتيک توده ای" به ميان آورد ولی نه: هر انسان ساده ای می داند که فرق فاحشی بين "انقلاب دمکراتيک توده ای" و "انقلاب سوسياليستی" وجود دارد. حتا "متحدين" توکل. پس چرا توکل، سخنان فوق را مطرح می کند؟ شايد منظورش اين است که در مرحله دوم انقلاب رهبری طبقه کارگر و حل وظايف سوسياليستی در دستور کار قرار دارد؟ اگر اين است، پس چرا آن را رک و پوست کنده به زبان نمی آورد؟ شايد می خواهد با اين حرف ها "تروتسکيست های سردرگم" را حتا سر در گم تر کند؟ و شايد هم خود "سردرگم" شده است؟!

تئوريسين "سردرگم" ما حال که متوجه شده است که "انقلاب دمکراتيک توده ای" به رهبری طبقه کارگر سخن ناواردی است، تز جديدی ارائه می دهد و همه را انگشت به دهان می گذارد، توکل می نويسد: "آيا انقلاب دمکراتيک توده ای که تحت رهبری پرولتاريا صورت می گيرد، يک انقلاب پرولتريست؟ بی شک چنين است. آيا انقلاب سوسياليستی يک انقلاب پرولتری است؟ آری آن هم انقلاب پرولتری است." (!) و ادامه می دهد: "آيا ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و دهقانان... در مقوله ديکتاتوری پرولتاريا قرار دارد؟ بی شک آری "ولی" کافی (نيست) که گفته شود انقلاب ايران يک انقلاب پرولتريست و ديگر هيچ نگفت... اين شيوه کسانی است که می خواهند از روی مراحل انقلاب پرش کنند" (ص 10 سند) عجبا! چه استدلال روشنی! ديگر هيچ نکته تاريکی باقی نيست! تئوريسين ما مسأله را به وضوح بيان می کند: انقلاب دمکراتيک توده ای همان انقلاب پرولتری است و ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و دهقانان در مقوله ديکتاتوری پرولتارياست. ولی صرف گفتن ديکتاتوری پرولتری کافی نيست. مثلاً بايد گفت: "ديکتاتوری پرولتری که متحدين آن مدافع مالکيت خصوصی اند"!

برخلاف اعتقادات توکل، لنين در سال 1919، مخصوصاً در رابطه با تشکيل انترناسيونال کمونيستی، نتايج دوره ی گذشته را به هم پيوست و فرمول بندی تئوريک آن ها را بيش از پيش کامل نمود: در يک جامعه بورژوائی که در آن خصومت طبقاتی توسعه يافته است، فقط می تواند يا يک ديکتاتوری بورژوائی وجود داشته باشد و يا يک ديکتاتوری پرولتاريائی. از يک رژيم بينابينی نمی تواند صحبتی در ميان باشد. هر دمکراسی و هر "ديکتاتوری دمکراتيک" فقط نقابی است بر تسلط بورژوازی. اين را تجربه عقب مانده ترين کشور اروپائی- روسيه- در مرحله انقلاب بورژوائی يعنی مساعدترين دوره ی "ديکتاتوری دمکراتيک" نشان داده است. لنين اين نتيجه گيری را به عنوان پايه تزهای خود درباره ی دمکراسی که از مجموعه تجارب انقلاب های فوريه و اکتبر حاصل شده بود قرار داد.

به راستی اگر "انقلاب دمکراتيک توده ای تحت رهبری پرولتاريا" همان "انقلاب پرولتری" است و در ضمن "انقلاب سوسياليستی" هم "انقلاب پرولتری" است، چرا به انقلاب آتی نگوئيم انقلاب سوسياليستی؟ هم چنين اگر "ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و دهقانان" از مقوله "ديکتاتوری پرولتاريا" است پس چرا به حکومت انقلابی آتی نگوئيم حکومت کارگری؟ جواب توکل در سند آمده است: "انقلاب ايران نخستين هدف خود را معمول داشتن سوسياليزم قرار نمی دهد، بلکه وظايفی قرار می دهد که اقشار و طبقات انقلابی ديگر در اين مرحله در آن سهيم اند. "آن" طبقات انقلابی ديگر" کيستند؟ توکل با افتخار جواب می دهد: "خرده بورژوازی (که) با نفی مالکيت خصوصی که شعار پرولتاريا برای استقرار سوسياليزم است مخالف است." (ص 8 سند). و هم چنين "اگر قرار است پرولتاريا توده ها را رهبری کند، و انقلاب را به پيروزی برساند، می بايد: در راه در هم شکستن ائتلاف ليبرال ها و دمکرات ها مبارزه کند و دمکرات های انقلابی را به سمت خود جلب کند." (ص 13 سند). در نتيجه توکل به صراحت می گويد: اگر به "انقلاب دمکراتيک توده ای" نام "انقلاب سوسياليستی" و به "ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی کارگران و دهقانان" لقب "ديکتاتوری پرولتاريا" را بدهيم، طبقات انقلابی ديگر (موافقين مالکيت خصوصی) به ما ملحق نمی شوند. چه فرصت طلبی نابی! چه نيک می دانست لنين که هر کس امروزه از ديکتاتوری دمکراتيک انقلابی پرولتاريا و دهقانان سخن می گويد در عمل "عليه مبارزه طبقاتی پرولتاريا" و "جانب خرده بورژوازی" می رود. اين است آينده توکل ها.

بالاخره توکل آخرين ورق خود را رو می کند: نظرات 1905 لنين در "دو تاکتيک سوسيال دمکراسی در انقلاب دمکراتيک". (توکل در سند خود تا آن جا که توانسته از اين جزوه نقل قول کرده است). بله، لنين در سال 1905 در جزوه ی معروف خود شعار "ديکتاتوری دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان" را طرح کرده بود. ولی نظر لنين حتا در سال 1905 با نظرات توکل تفاوت کيفی دارد. تفاوت بين شعار "ديکتاتوری پرولتاريا" که متکی به دهقانان است و شعار "ديکتاتوری دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان" بر سر اين نبود که آيا می توان با بخشی از خرده بورژوازی مدافع مالکيت خصوصی ائتلاف کرد يا خير؟ يا اين که آيا اتحاد ميان کارگران و دهقانان ضروری است يا نه؟ لنين گفت: در يک مرحله ی مشخص تاريخی (1905) و در نتيجه ی مجموعه شرايط عينی طبقات کارگر و دهقان، برای حل مسائل انقلاب دمکراتيک ناگزير متحد می شوند- آيا دهقانان قادر خواهند بود که حزب خود را بوجود آورند؟ و آيا در انجام اين کار موفق خواهند شد؟ آيا چنين حزبی در حکومت ديکتاتوری در اکثريت خواهد بود يا در اقليت؟ و وزنه و اعتبار نمايندگان پرولتاريا در حکومت انقلابی چگونه خواهد بود؟ هيچ يک از سؤالات را نمی توان از پيش پاسخ داد. "تجربه نشان خواهد داد". لنين معتقد بود که چنين شکلی از حکومت بوجود می آيد و سپس تجربه ی انقلابات سوسياليستی در اروپا به طبقه ی کارگر و پيشگامان آن خواهد آموخت که انقلاب در روسيه چگونه باشد. فرمول لنين در مورد حکومت صرفاً يک فرمول جبری باقی ماند و جای تعبيرات سياسی کاملاً متفاوتی را در آينده باقی گذاشت. چنان که خود او در سال 1909 بلافاصله پس از کنفرانس حزب، کنفرانسی که فرمول "ديکتاتوری پرولتاريا متکی به دهقانان" را به جای فرمول سابق اتخاذ کرده بود، در پاسخ به منشويک ها که از تغيير موضع شديد او سخن می راندند گفت: "... فرمولی را که بلشويک ها در اين جا برای خود انتخاب کرده اند چنين است: پرولتاريا که دهقانان را به دنبال خود رهبری می کند... آيا بديهی نيست که فرمول پرولتاريای متکی به دهقانان کاملاً در محدوده ی ديکتاتوری پرولتاريا و دهقانان باقی می ماند؟" (کليات، سال 1909 مجلد 11، قسمت اول، صفحه ی 219، 224). لنين در اين جا فرمول "جبری" را چنان تعبير می کند که نظريه ی ايجاد يک حزب مستقل دهقانی و مهم تر از آن، نقش اين حزب را در حکومت انقلابی منتفی می سازد. طبق تفسير او، پرولتاريا دهقانان را رهبری می کند، پرولتاريا به دهقانان اتکا می کند و در نتيجه قدرت انقلابی در دست حزب پرولتاريا متمرکز می شود. چند سال بعد در مقاله ی ديگری می نويسد: "فقط سياست قاطع و مستقل پرولتاريا می تواند توده ی غير پرولتاريائی روستا را برای ضبط اموال مالکين به دنبال خود بشکاند و سلطنت را واژگون سازد" (کليات، جلد 13، ص 214). بنابراين نظر لنين بر سر برنامه ی مرحله ی بعدی انقلاب و نيروهای طبقاتی محرکه ی آن نبوده، بلکه مسأله مربوط به مناسبات سياسی اين نيروها نسبت به يکديگر و خصلت سياسی و حزبی ديکتاتوری بود. از آوريل 1917، لنين به مخالفين خود، که او را متهم به اتخاذ موضع متفاوت با آن چه در 1905 داشت، می کردند، توضيح می داد که ديکتاتوری پرولتاريا و دهقانان در دوران قدرت دوگانه تا اندازه ای تحقق يافته بود. بعدها او توضيح داد که در دوران اوليه قدرت شوراها، از نوامبر 1917 تا جولای 1918، زمانی که دهقانان همراه با کارگران، انقلاب ارضی را به انجام رسانيدند، ديکتاتوری پرولتاريا و دهقانان "گسترش" يافت. ولی در مورد حل مسأله ی ارضی آن ديکتاتوری پرولتاريائی بود که نقش تعيين کننده را ايفا کرد. آن چه با فرمول نظری ديکتاتوری پرولتاريا و دهقانان در هم ترکيب شده بود در جريان زنده ی طبقاتی از هم گسست. در نتيجه اولاً فرمول "جبری" لنين در مورد شعار آن زمان با شعار امروز توکل فرق فاحشی دارد، و ثانياً فرمول 1905 به تدريج تا سال 1917 تکامل يافت چنان که خود لنين در دوران بعد از انقلاب فوريه می گويد که آنان که شعار "ديکتاتوری دمکراتيک" را هنوز مطرح می کنند" از واقعيات زندگی به دور افتاده... و در عمل عليه مبارزه ی طبقاتی پرولتاريا جانب خرده بورژوازی می روند.

در نتيجه از بخت بد توکل، تکرار شعارهای 1905 لنين هم بدون در نظر گرفتن محتوای بحث آن دوران، چيزی را ثابت نمی کند. توکل فراموش می کند که در 1905 قدرت دولتی در دست تزار متکی بر اشرافيت و فئوداليزم بود ونه در دست بورژوازی.

*******************************

برای روشن کردن مرحله انقلاب نقطه شروع ولی ابتدائی، شناخت صحيح از ماهيت اجتماعی انقلاب است. يعنی اولاً تشخيص اين که در مقابل جامعه يک سلسله موانعی وجود دارد که سد راه پيش رفت آن شده است. باعث بحران های متناوب يا هميشگی اجتماعی می شود و در تحليل نهائی ناشی از اين است که انکشاف نيروهای مولده در يک دوره ی مشخص در تضاد افتاده است با مناسبات توليدی ای که مبتنی بر سطح قبلی ای از انکشاف نيروهای مولده بوده است و اکنون مانع رشد بيشتر آن شده است. حل تکاليف انقلاب چيزی نيست جز بر داشتن اين موانع. واضح است که اين تکاليف انقلاب را در هر مورد مشخص فقط با "تحليل مشخص از شرايط مشخص" می توان تعيين کرد. دومين مسأله ای که در رابطه با شناخت ماهيت انقلاب مطرح می شود ماهيت مناسبات اجتماعی ای است که در چاروچوب آن اين تکاليف قابل حل هستند. و يا به عبارت ديگر، ماهيت طبقاتی دولتی که قادر به برداشتن اين موانع و انجام اين تکاليف باشد. با روشن شدن اين دو، آن گاه نقش طبقات و اقشار اجتماعی مختلف و بالمآل نقش برنامه های سياسی متفاوت را می توان سنجيد. اين دو عامل فوراً روشن می کند که مرحله بندی انقلاب فقط در صورتی می تواند مطابق با گرايش های عينی مبارزه طبقاتی باشد که در واقع تحقق يک يا چند تکليف انقلاب در چارچوب يک نظام اجتماعی، متمايز از ساير تکاليف انقلاب که در چارچوب نظام اجتماعی ديگری قابل تحققند، ممکن باشد. مثلاً مرحله بندی انقلاب به دو مرحله دمکراتيک (کهنه يا نوين) و سوسياليستی و يا "انقلاب دمکراتيک توده ای" و انقلاب سوسياليستی فقط وقتی معنی دارد که تحقق تکاليف دمکراتيک انقلاب در چارچوب مناسباتی بورژوايی و در نتيجه تحت دولتی متمايز از دولت پرولتری که تحقق تکاليف دوران گذار به جامعه کمونيستی را به عهده می گيرد، واقعاً امکان پذير باشد. واضح است که تعيين مرحله ای تحت عنوان مرحله "دمکرات و ضد امپرياليستی" فقط بدين معنا می تواند باشد که حل اين تکاليف بدون آن که مبارزه ی طبقاتی با چارچوب نظام بورژوائی (مالکيت خصوصی) تصادم پيدا کند، امکان پذير است. منطبق با چنين بينشی از مرحله بندی حل تکاليف انقلاب، مسأله برنامه های مختلف که مناسب مراحل مختلف اند و جبهه های مختلف که متشکل از نيروهای طبقاتی متفاوت اند برای هر مرحله مشخص و متمايز مطرح می شود. برنامه ی دمکراتيک ضدامپرياليستی (و لابد اگر بالاخره روزی از روزگاری نوبت مرحله سوسياليستی هم فرا برسد: جبهه سوسياليستی). البته بايد تأکيد شود که در اين جا منظور از برنامه دمکراتيک و ضدامپرياليستی نيست. اين تکاليف و خواست ها در برنامه هر سازمان کمونيست انقلابی جای خود را دارند. بلکه اين تقسيم بندی به معنی وجود وحدت برنامه ای متمايز و مستقل بين تکاليف و خواست های دمکراتيک و ضدامپرياليستی از يکسو، و تکاليف سوسياليستی از طرف ديگر است. همچنين، مسأله تشکيل جبهه دمکراتيک و ضدامپرياليستی و يا جبهه ضد ديکتاتوری صرفاً بيان اين مطلب نيست که بر سر خواست و يا تکليف مشخصی نيروهای اجتماعی مختلفی ممکن است به حرکت در آيند و اتحاد اين نيروها در عمل به پيش برد مبارزه برای آن خواست مشخص کمک کند. اين امری است بديهی که تشخيص آن احتياج به مارکسيست بودن هم ندارد. آن چه در تشکيل اين جبهه ها مطرح است اين فرض و بينش است که تحقق آن تکاليف دمکراتيک و ضدامپرياليستی با منافع طبقاتی و نظام طبقاتی ای که می تواند کليه ی نيروهای داخل جبهه را در برگيرد تصادمی ندارد و بنابراين حول آن برنامه واحد دمکراتيک ضدامپرياليستی کليه اين نيروها می توانند متحد شوند. تجارب تاريخی به ما نشان می دهد که در عصر امپرياليزم تحقق تکاليف بورژوا دمکراتيک و ضدامپرياليستی در چارچوب مناسبات بورژوائی ممکن نيست و بنابراين تقسيم انقلاب به دو مرحله مختلف، با برنامه های مختلف و آرايش متفاوت نيروهای طبقاتی، با گرايش عينی و ديناميک مبارزه طبقاتی مغايرت دارد. پيروی از چنين بينشی در عمل منجر به شکست مبارزه می شود- در عصر امپرياليسم وظيفه ی حل تکاليف به تعويق افتاده ی بورژوا دمکراتيک و هم چنين حل تکاليف سوسياليستی بر دوش پرولتاريای متکی بر دهقانان است: "پرولتاريا حتا اگر اقليت جمعيت را تشکيل دهد، هم قادر به سرنگون کردن بورژوازی است و هم در نتيجه قادر به جلب کردن متحدين بسياری درميان توده های شبه- پرولتاريائی و خرده بورژوائی می گردد، متحدينی که هرگز ازپيش سرکردگی پرولتاريا را نپذيرفته و...ليکن بر اساس تجربه بعدی شان به ضرورت، عدالت و حقانيت ديکتاتوری پرولتاريا متقاعد خواهند شد." نمايندگان پرولتاريا با ورود خود در دولت، نه به عنوان اسير بی توان بلکه به عنوان يک قدرت مسلط و برتر، آغاز به حل مسائل جامعه می کنند. اين امر که پرولتاريا در چه نقطه ای از اين راه متوقف خواهد شد، مسأله ايست که وابسته به تناسب نيروها دارد و به هيچ وجه به مقاصد اصلی پرولتاريا بستگی ندارد. رهبری طبقه کارگر در عمل بهترين متحدين را خواهد يافت، متحدينی که حول برنامه طبقه کارگر در تضاد اساسی با نظام سرمايه داری است، گرد می آيند. طبقه کارگر نمی تواند خصلت دمکراتيک ديکتاتوری خود را حفظ کند، بدون آن که از حدود برنامه دمکراتيک پا فراتر نهد. رهبری طبقه کارگر "پس از انجام انقلاب دمکراتيک در اسرع وقت و درست به ميزان نيروی خود که نيروی پرولتاريای آگاه و متشکل باشد، انقلاب سوسياليستی را آغاز" می کند. رهبری طبقه کارگر "هوادار انقلاب پی در پی" است و "در نيمه راه توقف" نخواهد کرد. (لنين). اين به اين مفهوم است که فقط رهبری طبقه کارگر در جامعه سرمايه داری قادر به انجام تکاليف دمکراتيک است و پس از انجام آن يا هم زمان با انجام آن (بنابر ميزان انکشاف سرمايه داری در جامعه) انقلاب سوسياليستی را تحقق می دهد. رهبری طبقه کارگر در نيمه راه توقف نمی کند، او خواهان انقلاب مداوم است.

 

خلاصه ای از درس های انقلابات چين

 

دليل شکست انقلاب دوم چين (27- 1925):

نظير بسياری از ديگر کشورهای تحت سلطه امپرياليزم، چين در اين دوره، دارای توده دهقانی بسيار فقير و طبقه حاکم بسيار کوچکی که مستقيماً از همکاری با امپرياليست ها نيرو می گرفت، بود. آمار 1927 نشان می دهد که 55 درصد از دهقانان بی زمين بودند، 20 درصد زمين شان آن قدر کوچک بود که کفاف معاش نمی کرد. دهقانان مزارعه کار از 40 تا 70 درصد محصول را به خانواده مالک به عنوان اجاره می پرداختند. سربازان امپرياليستی (اروپائی، ژاپنی و امريکائی) برای حفظ اوضاع در بنادر وشهرهای مهم چين مستقر بودند. قسمت اعظم راه آهن و کشتيرانی چين و نيمی از بزرگترين صنعت کشور، صنايع پنبه، متعلق به سرمايه ی خارجی بود. "سران جنگی" با دريافت اسلحه و پول از امپرياليست ها طغيان های دهقانی را سرکوب می کردند. رشد صنايع در دوره ی جنگ جهانی اول موجب رشد سريع طبقه کارگر نيز شد. در سال 1922، چندين اعتصاب که 150 هزار کارگر را در بر می گرفت به وقوع پيوست، حال آن که در سال 1918 جمع کل کارگران اعتصابی از 10 هزار نفر بيشتر نبود. در اول ماه مه 1925 نخستين کنفرانس سرتاسری کارگری با شرکت نمايندگان 570 هزار کارگر از تمام شهرهای مهم چين برگزار شد. در تاريخ 30 مه سربازان انگليسی تظاهرکنندگان شانگ های را به آتش گلوله بستند و 13 دانشجو کشته شد. فوراً در شهر اعتصاب عمومی اعلام شد که تمام شهر را فلج کرد و به زودی در سراسر چين گسترد. قريب 135 اعتصاب با شرکت 400 هزار کارگر رخ داد. حدود يک ماه بعد، در 23 ژوئن، سربازان انگليسی و فرانسوی 52 تظاهرکننده را با گلوله به قتل رساندند. دوباره اعتصاب عمومی با شرکت 250 هزار کارگر رخ داد. تحريم کالاهای انگليسی شروع شد. آزادی بيان و مطبوعات، حق انتخابات نمايندگان چينی در حکومت مستعمرات، مزد و شرايط کار بهتر و تقليل اجاره ها طلب می شد. اتحاديه های دهقانی در ايالت کوان تون به همکاری با کارگران اعتصاب کننده (برای کنترل بندرها به منظور اعمال تحريم کالاهای انگليسی) پرداختند.

در اين شرايط، حزب کمونيست چين در عرض چند ماه، بين ژانويه تا مه 1925 از 1000 عضو به 4000 عضو رشد کرد. سازمان جوانان حزب 9000 نفر عضو داشت. ولی نفوذ حزب بسيار وسيع تر از تعداد آن بود و شرايط انقلابی، راه را برای رشد سريع تر آن باز کرده بود. ولی سياست غلط حزب که از طرف رهبری کمينترن و برخلاف قضاوت خود رهبری حزب کمونيست چين بر آن تحميل شد، اين انقلاب را به شکست و حزب کمونيست چين را برای مدتی به انهدام کشاند. بنابه "تئوری جديد"، کشورهای مستعمره دوشبه مستعمره در اين دوره از مرحله "انقلاب دمکراتيک" می گذشتند: نه انقلاب دمکراتيک از نوع سابق، بلکه انقلاب دمکراتيک از نوعی نوين، انقلاب دمکراتيک ضدامپرياليستی. و در اين مرحله از انقلاب، ياوران اصلی پرولتاريا عبارت بودند از دهقانان، خرده بورژوازی شهری و بورژوازی ملی. در مبارزه عليه امپرياليزم "بلوک اين چهار قطعه" تنها راه پيشرفت پرولتاريا تشخيص داده شد. ولی اين نسخه جديد تئوری منشويکی حتا از خود منشويک ها هم قدم فراتر گذاشت. حتا منشويک ها هم از تئوری شان اين نتيجه را نمی گرفتند که پس در چنين دوره ای حزب سوسيال دمکرات می بايد خود را در حزب بورژوازی ليبرال حل کند. نسخه ی جديد انقلاب مرحله ای به حزب کمونيست چين، عليرغم مخالفت خود رهبری حزب، دستور داد که وارد گومين تانگ (حزب ليبرال بورژوا) شود. گومين تانگ تبلور زنده ی بلوک چهار طبقه تشخيص داده شد. در ژانويه ی 1926 رئيس چهار دهمين کنگره حزب بلشويک شوروی پيش بينی کرد که گومين تانگ "ارگان سلطه ی امپرياليست ها در آسيا را منهدم خواهد ساخت". بورودين، نماينده اصلی کمينترن در چين به کمونيست ها می گفت "چه کمونيست باشيد چه گومين تانگی همگی بايد از ژنرال چيانگ اطاعت کنيد." چيانگ کای چک که قبلاً از رشد سريع کمونيست ها هراسان شده بود، از موقعيت جديد کمال استفاده را کرد. در اواخر مارس 1926 کليه اعضای حزب، کمونيست شده بود. از موقعيت جديد کمال استفاده را کرد. در اواخر مارس 1926 کليه اعضای حزب کمونيست را از موقعيت های رهبری در ارتش و دستگاه سازمانی گومين تانگ بر کنار کرد. کميته اعتصاب هنگ کنگ را منحل و اعضای آن را دستگير ساخت. با اين وصف رهبری کمينترن چنان رفتار می کرد که انگار هيچ اتفاقی نيفتاده است. به جای تصحيح اشتباه گذشته، کمک به ساختن مستقل حزب کمونيست چين و بدست گرفتن رهبری مستقل مبارزات توده ای، کمينترن، گومين تانگ را به عنوان "حزب سمپات" بين الملل به رسميت شناخت.

اکنون چيانگ کای چک در بهترين موقعيت بود که با استفاده از جنبش توده ای و خنثی شدن نفوذ حزب کمونيست و تحت لفافه انقلاب ملی ضدامپرياليستی حکومت گومين تانگ را در سراسر چين بسط دهد. تا نوامبر 1926 سربازان چيانگ کنترل قسمت اعظم چين مرکزی را بدست آورده بودند. کارگران چين خيلی زودتر از آن چه تصور می رفت طعم واقعی اين "کنترل ضد امپرياليستی" را چشيدند. مبارزه طبقاتی در اين دوره "انقلاب ضدامپرياليستی" ممنوع اعلام شد. در 29 ژوئيه حکومت نظامی در کانتون اعلام شد و هرگونه "اختلال کارگری" در طی لشکرکشی ممنوع شد. در 9 اوت اعلام شد که کارگران حق ندارند هيچ گونه اسلحه ای حمل کنند، حق تجمع يا تظاهرات نيز ندارند. در 10 اکتبر حکومت کومين تانگ ختم اعتصاب هنگ کنگ را اعلام داشت و به تحريم کالاهای انگليسی نيز پايان داد، حال آن که هيچ يک از مطالبات کارگران برآورده نشده بود. در روستاها ملاکين شروع به حمله به اتحاديه های دهقانی و کشتار رهبران دهقانان کردند.

با تمام اين اوصاف حزب کمونيست چين از جدا شدن از کومين تانگ بازداشته می شد. بورودين چنين استدلال می کرد که با در نظر گرفتن ترکيب مخلوط طبقاتی آن، کومين تانگ فعلاً نمی تواند دست به مالکيت خصوصی بزند و دهقانان فعلاً بايد صبر کنند. کميته مرکزی حزب کمونيست چين از بورودين خواست که قسمتی از اسلحه های شوروی را که قرار بود به چيانگ کای چک تحويل داده شود به اتحاديه های دهقانی بدهند، ولی بورودين اين تقاضا را نپذيرفت. به عقيده ی او چنين کاری موجب "سوءظن" کومين تانگ و منجر به مقاومت دهقانان عليه کومين تانگ می شد! در اکتبر 1926 رهبری کمينترن به حزب کمونيست چين تلگراف زد که جلوی جنبش دهقانی را بگيرد که مبادا ژنرال هائی را که در رهبری لشکرکشی شمال بودند آزرده خاطر کند. تا فوريه 1927 ارتش چيانگ آشکارا مشغول انهدام سازمان های توده ای بود. در شهرها يکی پس از ديگری سازمان دهنده های اتحاديه های کارگری به قتل می رسيدند و محل اتحاديه ها به اشغال سربازهای چيانگ در می آمد. در 21 مارس 1927 حزب کمونيست چين قيام پيروزمندانه ای را در شانگهای، مهم ترين شهر صنعتی چين، رهبری کرد. 500 الی 800 هزار کارگر در اين قيام شرکت داشتند. اما، حزب کمونيست چين 50 هزار کارگر را در استقبال از ورودچيانگ کای چک به شهر بسيج کرد. جواب چيانگ کای چک به اين نمايش نيروی حزب کمونيست چين بسيار ساده و قابل پيش بينی بود. در 12 آوريل 1927 سربازان کومين تانگ کليه مراکز اتحاديه های کارگری، مراکز کمونيست ها، مراکز کميـته های اعتصاب و دفاتر روزنامه ها را اشغال کردند. ساکنين و مدافعين اين مراکز همگی اعدام شدند. از ماه ها قبل حزب کمونيست چين به کارگران شانگهای آموخته بود که از کومين تانگ حمايت کنند. اکنون خيلی دير شده بود. با اين وصف 100 هزار کارگر دست به اعتصاب زدند. اما، کارگران غيرمسلح در تظاهرات خود با مسلسل های سربازان چيانگ کای چک روبرو شدند. سپس هرگونه مقاومت علنی خوابيد.

عليرغم اين شکست مهيب، کمينترن دست از سياست خود برنداشت. فقط اعتراف کرد که اکنون دوره ی جديدی از انقلاب چين فرا رسيده است. دوره ای که متأسفانه! "بورژوازی ملی" به جناح ارتجاع پيوسته، و بنابر اين متحد اصلی جناح "چپ" کمونين تانک درووهان است. در طی بهار 1927 جنبش دهقانی در سراس ناحيه مرکزی چين بسط پيدا کرد. دهقانان زمين های مالکين، انبارهای احتکار شده غذا و کالاها را تصاحب کردند و شروع به سازمان دادن توليد، ساختن مدارس، و غيره کردند. در عکس العمل به اين جنبش، مالکين با استفاده از جناح های پشتيبان چيانگ کای چک در ارتش به دهقانان حمله بردند. دهقانان، اکنون به جناح "چپ" کومين تانگ که حزب کمونيست هم در اتحاد با آن بود روی آوردند، ولی پايه ی اين اتحاد اين بود که زمين های ژنرال های "چپ"، سياست مداران "خلقی"، مأمورين دولتی و مالکين "کوچک" که با حکومت ووهان مخالف نبودند دست نخورد. دهقانان به اين توافق رضايت ندادند و همان متحدين: ژنرال های "چپ" و غيره به هراس افتاده، يکی پس از ديگری به جناح مخالف دهقانان پيوستند و خود شروع به سرکوبی دهقانان کردند. در ضمن، حزب کمونيست چين را هم از کومين تانگ اخراج کردند (15 ژوئه 1927). "متأسفانه" رکن ديگر متحدين طبقه کارگر "خرده بورژوازی شهری مدافع مالکيت خصوصی" و "سرمايه کوچک" نيز به انقلاب پشت کرد. هزاران هزار رهبر جنبش دهقانی در روستاهای مرکزی چين اعدام شدند. سخت ترين ضربات بر انقلاب چين وارد آمده بود. بالاخره اين ضربه نهائی کمينترن را از خواب بيدار کرد. کميته اجرائی بين المللی کمونيست در 14 ژوئيه اعلام داشت: "نقش حکومت ووهان به پايان رسيده است، در حال تبديل به يک نيروی ضدانقلابی است. "با يک چرخش 180 درجه، کمينترنی که در عرض دو سال شرايط انقلابی، جلوی حزب کمونيست چين را در هرگونه فعاليت مستقل انقلابی گرفته بود، اکنون به حزب کمونيست چين دستور می داد که توده ها را برای قيام آماده کند. ولی اين چرخش خيلی دير بود. جنبش توده ای شکست سختی خورده بود و اين قيام های پراکنده، در شرايطی که موقع عقب نشينی مرتب و به انضباط و تجديد قوا برای فرصت های آينده بود، صرفاً نيروی بيشتری از انقلابيون را تلف کرد.

آن چه رهبران کمينترن در سال های 27- 1925 می بايد انجام می دادند همان موضعی بود که کمينترن در سال های 22- 1919، داشت (رجوع شود به تزهای کنگره های دوم و چهارم کمينترن در اين رابطه). به جای تحميل تئوری "انقلاب دمکراتيک" و ائتلاف طبقه کارگر با "بورژوازی ملی، دهقانان و خرده بورژوازی شهری"، حزب کمونيست چين می بايد استقلال خود را، صرف نظر از هرگونه توافق عملی با هر جناح کومين تانگ، کاملاً حفظ می کرد. کارگران و دهقانان را مستقل از کومين تانگ سازمان می داد و روحيه اعتماد به کومين تانگ و استقبال از "ارتش ملی انقلابی" را به آنان نمی آموخت. و آن ها را در مبارزه مستقل خودشان، به کسب قدرت و حل مسأله ملی، کوتاه کردن دست امپرياليست ها از چين تصاحب و تقسيم زمين های عمده مالکين (با کمک اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی) رهبری می نمود.

شکست انقلاب دوم چين نخستين تاوانی بود که انقلاب مستعمراتی برای احيای "تئوری" انقلاب مرحله ای پرداخت. ولی متأسفانه آخرين نبود و تا به امروز نيز به اشکال مختلف چه در سطح تئوری (مواضع توکل) و چه در سطح عملکرد (اندونزی، شيلی، يونان، ايران) اين مرحله بندی ها مکرراً خود را نشان داده اند و در تمام موارد انقلابات را به شکست کشانده اند.

*************************

 

درسی از پيروزی انقلاب سوم چين (1949):

در طول انکشاف انقلاب سوم چين، ما توتسه دون عليرغم پيشنهادات کمينترن مبنی بر پذيرش رهبری چيانگ کای چک، اين اتحاد را در عمل رد کرد. حتا در جريان وحدت ضد ژاپنی نيز حزب کمونيست چين استقلال سياسی- تبليغاتی و نظامی خود را حفظ کرد. در نقاطی که کمونيست ها اداره می کردند، اصلاحات ارضی آغاز شده، ارتش سرخ چين بطور کامل مستقل از ارتش بورژوائی کومين تانگ فعاليت کرد. مهم تر از همه اين که پس از خاتمه جنگ ضدژاپنی مائوتسه دون باز عليرغم رهنمودهای کمينترن، از هرگونه وحدت با چيانگ کای چک سرپيچی کرد و اصلاحات ارضی را ادامه داد (تجارب انقلاب دوم به کار گرفته شد). پيروزی انقلاب سوم چين مديون برش مائو از "انقلاب دمکراتيک" و تئوری دو مرحله ای کمينترن بود. خود مائو در مورد رد نظرات رهبری کمينترن چنين می نويسد: "انقلاب چين هنگامی به پيروزی نائل آمد که خلاف عمل استالين عمل کرد. شيطان قلابی خارجی، به مردم اجازه انقلاب کردن نمی داد، لکن کنگره هفتم ما، همه را فراخواند که توده ها را بسيج کنند و تمام نيروهای انقلابی موجود را سازمان دهند تا چين نوينی مستقر شود... اگر ما از قيدهای ونگ مينگ يا به عبارت ديگر از متدهای استالين دنباله روی می کرديم انقلاب چين نمی توانست پيروزی يابد. وقتی انقلاب ما به پيروزی رسيد، استالين گفت که قلابی است." (گفتار در کنفرانس چنگتو- مارس 1958- از کتاب "گفتارها و نامه های مائوتسه دون 71- 1956،" متن انگليسی، ص 102). و يا در جای ديگر می گويد: "آن ها اجازه ندادند چين انقلاب کند، اين سال 1945 بود. استالين می خواست چين را از انقلاب باز دارد، او می گفت که ما نبايد جنگ داخلی داشته باشيم و بايد با چيانگ کای چک همکاری کنيم، و اين که در غير اين صورت ملت چين از ميان خواهد رفت. اما ما به آن چه او گفت عمل نکرديم. انقلاب به پيروزی رسيد، پس از پيروزی انقلاب، او شک کرد که چين يک يوگسلاوی باشد، و اين که من تيتوی دومی شوم." (سخنرانی در پلنوم دهم هشتمين کميته مرکزی- 24 سپتامبر 1962 همان مأخذ بالا، ص 191). و يا در بحث از مسأله فلسفه در 18 اوت 1984 می گويد: "استالين عليه انقلاب چين ايستاده بود... حتا قبل از انحلال بين الملل سوم، ما از دستوارات او اطاعت نمی کرديم" (همان جا، ص 218- 217).

 

مؤخره:

ضرورت آموختن درس هائی از دستاوردهای تجربی مبارزه طبقاتی جنبش کارگری

 

 در طی قرن اخير مکررند، فرصت هائی که رهبران جنبش کارگری از دست داده اند: انقلاب دوم چين 27- 1925، پيروزی فاشيزم در ايتاليا و آلمان، انقلاب اسپانيا 1936، امواج انقلاب که پس از جنگ جهانی دوم هم در اروپا و هم در بسياری از کشورهای مستعمره (يونان، اندونزی، شيلی، ايران و غیره) همه به شکست انجاميد. اين ها تجربياتی هستند که بايد از آن بياموزيم تا دوباره "به همين سرنوشت دچار نشويم". اهميت اين درس آموزی در چيست؟ آيا به اين علت است که عده ای "آشفته فکر" می خواهند تقصير شکست انقلابات را صرفاً به گردن مخالفين خود بگذارند؟ يا آن که عده ای قصد به راه انداختن جنجال بر سر مسائل گذشته دارند؟ اهميت اين درس آموزی فقط از اين نظر نيست که کمينترن پس از مرگ لنين مسئول تاريخی اين شکست ها بوده، و اهميت آن فقط از اين نظر نيست که هنوز در کشورهای مستعمره و شبه مستعمره احزابی هستند که با همان تئوری های اشتباه به مبارزات طبقاتی لطمه های شديد وارد می آورند. از همه اين ها مهم تر، اهميت آن در اين است که گرايش هائی در توجيه سياست های انحرافی زير پوشش "مارکسيزم لنينيزم" و با تکيه به اعتبار انقلاب اکتبر و لنين، چنان اغتشاشی در تئوری انقلابی و در دست آوردهای تجربيات انقلابی مبارزه طبقاتی در سطح جهانی بوجود آورده اند که:

اولاً، حتا در کشورهائی که احزاب کمونيست آن، با ريشه و منشاء نظرات کمينترن پس از مرگ لنين، قطع رابطه کردند و توانستند انقلاب را تا کسب قدرت سياسی به پيروزی رهبری کنند (انقلاب سوم چين، انقلاب ويتنام)، از آن جا که اين انقطاع بطور تجربی، قدم به قدم و تحت فشار شرايط عينی صورت گرفت، اين احزاب نتوانسته اند چکيده درس های اساسی انقلاب خود را به روشنی عرضه کنند و اين انقطاع را آگاهانه گسترش دهند. در نتيجه، از يک سو، نتوانسته اند آن نقشی را که بالفعل می توانستند و می بايست در ايجاد رهبری های انقلابی در سطح جهانی ايفا کنند به عهده بگيرند (مقايسه کنيد نقش رهبری حزب کمونيست چين يا ويتنام را در کمک آگاهانه به ساختن رهبری انقلابی در سطح جهان با نقش حزب بلشويک پس از پيروزی انقلاب اکتبر و بنيان گذاری بين الملل کمونيست). و از سوی ديگر، اگرچه قدم اول انقلاب سوسياليستی، يعنی کسب قدرت سياسی در سطح ملی، را با موفقيت برداشته اند، ولی راه را برای انحطاط جدی انقلاب باز گذاشته اند.

و ثانياً، تحريف و تخريب دستاوردهای تجربيات مبارزه طبقاتی چنان اثر عميقی گذاشته که حتا گرايش هائی نيز امروزه بر سر مسائل گرهی جلوی راه جنبش، در عمل شروع به انقطاع از رهبری های سنتی گذشته کرده اند، هنوز چنان در چارچوب تئوريک گذشته گرفتار مانده اند که چنانچه اين چهارچوب به موقع شکسته نشود و آن ها موفق به تأميم درس های لازم از تجربه خود و آموزش از تجربيات گذشته مبارزات در سطح جهانی نشوند، اين خطر وجود دارد که اين ها نيز به تدريج از پيشگام راه انقلاب به مانع اين راه تبديل شوند.

برای مثال، برخلاف نظرات حزب توده که هنوز از ائتلاف با "بورژوازی ملی" يا بخشی از "بورژوازی دمکرات" سخن می گويد، توکل ادعا دارد که "بورژوازی ملی" به صف بورژوازی وابسته پيوسته و نقش ارتجاعی ايفا می کند، ولی از طرف ديگر، او صحبت از ائتلاف با "خرده بورژوازی مخالف نفی مالکيت خصوصی" به ميان می آورد. تئوری توکل نمونه بارزی از گرايش هائی است که در عمل از رهبری های سنتی گذشته بريده اند ولی هنوز چنان در چارچوب "تئوريک" گذشته گرفتار مانده اند که به مانع راه انقلاب تبديل می شوند.

آموختن تجربيات گذشته و به کار گرفتن اين آموزش راه را برای پيروزی انقلاب آتی ايران هموار می کند.

 

م. رازی  

مهرماه 1361

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM Kargar, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazari@netscape.net

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

 

تاريخ و ادبيات مارکسيستی