اتحاد عمل
کارگری
پیش شرط
مبارزات ضد
سرمایه داری
مازیار رازی
تاريخ
و ادبيات
مارکسيستی
فهرست
درس اساسی
از مبارزات
شرکت واحد
ضرورت
عینی اتحاد
عمل کارگری
چکونگی
تشکیل اتحاد
عمل ها
تاریخچه
جبهه ایجاد
واحد کارگری
ضميمه
ی 1: اسناد
کنگره چهارم
بين الملل
کمونيست
تزهای
مربوط به
تاکتيک های
کمينترن
ضميمه ی 2: اسناد
کنگره چهارم
بين الملل
کمونيست
تزهای
مربوط به جبهه
واحد کارگری
ضميمه ی 3: اسناد
کنگره چهارم
بين الملل
کمونيست
تزهای
عمومی درباره
ی مسأله ی شرق
آدرس
انترنتی
کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm
آدرس
پستی:BM IWSN, London WC1N 3XX, UK
ايمل:
yasharazarri@yahoo.com
مسئول
نشر کارگری
سوسياليستی:
ياشار آذری
تاريخ
بازنويسی: 1385
اتحاد
عمل کارگری
پیش شرط
مبارزات ضد
سرمایه داری
درس اساسی
از مبارزات
شرکت واحد
دستگیری
و آزاد سازی
منصور
اسانلو
چند
درس مهم برای
جنبش کارگری در
بر داشت
:
درس
اول (و
مهم ترین درس)
این بود که این
واقعه بار
دیگر به وضوح
نشان داد که ما
در درون جنبش
کارگری
نیازمند یک
اتحاد سراسری هستیم.
فرقه گرائی،
افتراق
و خود محور
بینی در درون
فعالان
شناخته شده
کارگران
پیشرو که ظاهراً
«کمیته» هایی
کارگری رهبری
می کنند؛ منجر به
باقی ماندن هشت
ماهه غیر موجه
منصور اسانلو
در زندان اوین
شد. به عنوان
مثال، چنانچه
کارگران ایران
در دفاع از
منصور اسانلو
تنها یک ساعت
اعتصاب عمومی
سازمان می
دادند، احتمالاً
او حتی یک ساعت نیز
در زندان باقی
نمی ماند.
بدیهی است که
پیش شرط این
اقدامات
تدارک قبلی یک اتحاد
عملی سراسری
که چند سال
است بحث های
آن طرح گشته، و
از سوی برخی
از پیشروان
کارگری
نادیده گرفته
شده، می توانست
باشد.
شاید
برخی استدلال
کنند که "از
آنجا که دولت
سرمایه داری
با روش خشن و
سرکوبگرانه
هر مخالفی را
دستگیر می
کند؛ در نتیجه
اعتراضات
کارگران
بیهوده است و
به جایی نمی
رسد". آنان
ادامه می
دهند: "نه تنها
این کارها
بیهوده است که
بی جهت کارگران
را در معرض
خطر قرار داده
و منجر
به دستگیری ما
بقی می گردد". و
یا اینکه: "بهتر
است اقدامات آرام
و بی سروصدا
انجام گیرد و
دم به تله
داده نشود!"
اینگونه
استدلال ها از
اساس اشتباه
هستند. اول،
تمام تجارب
کارگری و
مقاومت های
کارگری در 200
سال پیش در
وضعیت مشابه اینگونه
استدلال ها را
مردود اعلام
می کند. این تجارب
غنی نشان داده
است اگر در
درون کارگران
محافظه کاری
غالب شود،
بهای سنگین
تری کارگران
در مجموع
پرداخت
خواهند کرد. دوم،
خانه نشینی و
محافظه
کارگری را
تبلیغ می کند. این
روش همخوانی
با روحیه
کارگران
مبارز ضد
سرمایه داری
ندارد. سوم،
برنامه ریزی
درازمدت و
سراسری توده
ای را جایگزین
محفل گرایی و
باند بازی می
کند و این روش
از کار همسویی
با گرایش به
اتحاد کارگری
ندارد.
سیاست
های محافظه
کارانه به
ویژه در درون
کارگران
قدیمی ناشی از
عدم اعتماد به
نفس دردرون خود
آنهاست. کافی
است تنها به
مبارزات و
مقاومت اخیر کارگران
جوان ایران
خودرو دیزل
نظر افکنده
شود که چگونه در
وضعیت بسیار
نا مساعد در مقابل
اجحافات
مدیریت
ایستادگی
کردند.[1]
البته
جای خوشحالی
است که برخی
از محافل
کارگری (مانند
کمیته پیگیری)
مطالبه
«اتحاد عمل» را
اخیراًً مطرح کرده
اند[2].
به این
پیشنهاد باید
خیر مقدم گفت!
زیرا بسیاری
از کارگران
احساس این
اتحاد عمل را
داشته و به
اعتقاد من یکی
از درسهای
بزرگ و ارزنده
ای که می شود
از واقعه اسانلو
گرفت این است،
که ما کوشش
کنیم وسیعاً
بر سر یک
سلسله مطالباتی
که مورد توافق
همه می باشد،
بعنوان مثال
آزادی
زندانیان
سیاسی، حق
تشکل مستقل
کارگری، حق
اعتصاب، حقوق
دموکراتیک برای
کارگران،
وسیع ترین
اتحاد عمل
سراسری را ایجاد
کنیم و در این
راستا از
تجارب
کشورهای دیگر
مانند آمریکای
لاتین[3]
هم بیاموزیم و
به کشور
خودمان منتقل
نمائیم.
درس
دوم این است که
با وجود اینکه
گرایشهائی در
داخل ایران علنی
کار می کنند،
از جمله
کارگران شرکت
واحد، و دلیلی
هم وجودندارد
که مخفی
باشند، اما
تجربه نشان
داد که در
شرایط ما در
ایران،
رهبران عملی
کارگران باید
به شکلی مخفی عمل
کنند. دلیلی
ندارد که
رهبران اصلی
به عنوان
سخنگویان
اصلی در معرض
دستگیری قرار
بگیرند و کل
پروسه ی
سازماندهی
مختل گردد. در
مورد شرکت
واحد دقیقاً این
اتفاق افتاد.
یعنی که چند
نفر از رهبران
اصلی شرکت
واحد که
سخنگویان و
سازماندهندگان
اصلی آن نیز
بودند دستگیر
شدند و کم و
بیش کارها
اصلی خوابید (البته
عده ای اعتراضاتی
کردند ولی
سازماندهی
پس از یکی دو
اعتصاب متوقف
شد)، در صورتی
که می توانست
به اعتصابات
درازمدت و
بیشتر منجر
شود (اگر
رهبران در
زندان نبودند).
این
یکی از درس هائی
است که می شود
از این مبارزه
گرفت که باید
تلفیقی از
کار مخفی و
علنی را در
شرایط کنونی بکار
برد. مخفی از
نظر رهبری، که
ضرورتی ندارد
در معرض خطر
دستگیری قرار
بگیرد، و علنی
از نظر کار توده
ی کارگران
درگیر در
مبارزه. متأسفانه
این وضعیتی
است که در
ایران وجود دارد
و ما باید
خودمان را با
این وضعیت منطبق
کنیم.
درس
سوم هم حمایت های
بین المللی
است. کارگران
ایران هم به
هرحال بخشی از
کارگران جهان
هستند. بخشی
از کارگران
جهان که امروز
در حال
مبارزات
ضدسرمایه
داری اند، هستند.
ما باید مسئله
ی ایجاد
همبستگی بین
المللی را در
سطح ایران
بسیار جدی
بگیریم و
صرفاً به امضا
گرفتن از چند
سازمان بین
المللی اکتفا
نکنیم ( البته
این کارها را
هم باید انجام
گیرند). به
عنوان مثال
ارتباط
مستقیم با
کارگران کشورهای
امریکای
لاتین ایجاد
کنیم، با
کارگران کشورهای
مجاور خودمان
ارتباط ایجاد
نمائیم، این
ارتباطات
پایه ای
کارگری، منجر
به این خواهد
شد که برای
مثال زمانی که
اسانلو را دستگیر
می نمایند
هزاران نفر در
سطح جهان
اعتراض کنند.
این فشارهائی
است که به
دولت سرمایه داری
ایران می
تواند وارد
شود و عقب
نشینی آن را
تضمین کند.
ضرورت
عینی اتحاد
عمل کارگری
عدم
سازمان یابی
طبقه کارگر به
بحران مرکزی کنونی
جنبش کارگری
مبدل شده است.
بدیهی است که
چنانچه گرایش
های رادیکال و
ضد سرمایه داری
جنبش کارگری
در یافتن راه
حل این بحران
گام های مؤثر
و سریع
برندارند؛
بحران توسط
دولت سرمایه
داری و متحدان
بین المللی اش
به صورت دیگری
(به نفع
سرمایه داری)
یا گرایشات
مماشات جو حل
می گردد؛ یعنی
به صورت ایجاد
تشکل کارگری
وابسته به
دولت سرمایه
داری و تحمیق
توده های
کارگری برای
یک دوره
طولانی؛
اینبار با نام
«دمکراسی» و
«آزادی» و با
حمایت سازمان
های بین
المللی
وابسته به
امپریالیزم.
بنابراین
گرایش های
رادیکال و ضد
سرمایه داری
جنبش کارگری
بایستی گام
هایی در
راستای حل این
بحران
بردارند. اما
؛ برای
برداشتن
نخستین گام یک
پیش شرط وجود
دارد. این پیش
شرط اعتقاد
داشتن به دموکراسی
کارگری است.
این پیش شرط
به مفهوم به
رسمیت شناختن حق
گرایش است.
یعنی گرایش
های رادیکال
جنبش کارگری
باید بپذیرند
که در درون
جنبش کارگری
اختلاف نظر و
تنوع عقاید و
گرایشات
تشکیلاتی و
سیاسی متنوعی
وجود دارد
(عقاید و
تشکلات
کمونیستی و
سوسیالیستی؛
آنارشیستی؛
سندیکالیستی،
آنارکوسندیکالیستی؛
رفرمیستی؛
مذهبی و غیره).
برای برداشتن
گام نخست باید
بتوان تمامی
کارگران را صرفنظر
از اعتقادات
سیاسی و
تشکیلاتی
آنها؛ در درون
یک ساختار
تشکیلاتی
دموکراتیک
متشکل کرد. این
ساختار
دموکراتیک یک
نهاد حزبی و
یا تشکل مستقل
ضد سرمایه
داری کارگری
نیست؛ بلکه یک
اتحاد عمل
کارگری است.
تنها افراد و
نهادهایی از
درون این اتحاد
عمل کارگری
کنار گذاشته
می شوند که
مستقیماً در
خدمت دولت
سرمایه داری
قرار گرفته
باشند. مابقی
گرایشات نظری نباید
حذف گردند.
یکی از
عوامل
بازدارنده عمده
امروزی بر سر
راه
سازمانیابی
کارگران عدم
آمادگی خود
پیشروی
کارگری برای
متشکل کردن
کارگران است. حذف
گرایی و
انحصارگرایی
در درون
کارگران پیشرو
بسیار رواج
دارد و به یک
امر عادی و
قبول شده مبدل
گشته است. هیچ
گرایشی چشم
دیدن مخالفان
خود را نداشته
و به محض بروز
کوچکترین
اختلاف نظری؛
به جای تحمل
نظریات مخالف
و در عین حال
حفظ اتحاد عمل
علیه دولت
سرمایه داری،
در ابتدا
اتهام زنی ها
آغاز می شود و
سپس مسئله به
حذف گرایی و
نهایتاً دشمن
ورزی علیه
یکدیگر خاتمه
می یابد. به
جای تقویت اتحاد
عمل کارگری با
احترام
متقابل به
عقاید یکدیگر؛
اقدامات
کارگری با
عمده کردن
اختلافات
سیاسی، به
افتراق مبدل
می گردد. به
جای تدارک
اقدامات
اثباتی ضد
دولت سرمایه
داری در اتحاد
با یکدیگر و در کنار
یکدیگر؛ فعالیت
ها از روی چشم
و هم چشمی و در
مقابل یکدیگر
سازمان می
یابند. این
روش از کار یک
انحراف عمیقی
در درون جنبش
کارگری است که
باید هرچه
سریع تر اصلاح
گردد، وگرنه
عوارض مخرب و
جبران ناپذیری
را به دنبال
خواهد داشت.
ریشه
این انحراف
البته در ماهیت
غیردمکراتیک دولت
سرمایه داری است
که طی دو دهه
پیش کوچکترین
اعتراضات
کارگران را با
روش های
خشونت آمیز و
ارعاب
گرایانه پاسخ داده
است. در دوره
پیش تحت
فشارهای
سرکوب و
ارعاب، کارگران
پیشرو تجربه
دموکراسی
کارگری را
نداشته و
اکنون با
تحولات نوین؛
قادر به
همزیستی با هم
در مقابل یک
دشمن واحد
نیستند.
چنانچه در
دوره پیش روش
های خذف
گرایانه و
فرقه گرایانه
کارگران
پیشرو به صورت
علنی و قابل
لمس نمایان
نمی شد، امروز
با تحولات
نوین در درون
جنبش کارگری
این برخوردها
مانند یک غده
چرکین به چشم
می خورد.
کارگران
جوان و پیشتاز
انقلابی باید
با این انحراف
مقابله کرده و
سنت های نوین
و دموکراتیک
را برقرار
کنند. کارگران
پیشرو امروز
به دو دسته
تقسیم می
گردند.
کارگران
پیشرو سنتی که
در دروه پیش
نقش تعیین
کننده ای در
تداوم فعالیت
های کارگری
ایفا کرده و
به مثابه
رهبران عملی
توسط سایر
کارگران
شناخته شده
اند؛ و
کارگران
پیشتاز و
جوانان کارگر
که گرچه از تجربه
دسته اول
برخوردار
نبوده اما در
صحنه سیاسی
حاضر و فعال
هستند.
بدیهی است که
باید به نقش
پیشین
کارگران
پیشرو سنتی ارج
نهاد. آنها در
دوران بسیار
مشقت بار و
دشواری
توانستند
تداوم
مبارزات
کارگری را با
ایثارگری و از
خودگذشتگی
حفظ کنند. اما
با باز شدن
افق ها سیاسی
و گشایش های
نوین؛
کارگران
پیشرو سنتی همسویی
را با
وضعیت کنونی
نمی توانند با
گام های ضروری
تطابق دهند. آنها
درها را برروی
خود، از ترس
از دست دادن
موقعیت پیشین
شان، محکم بسته
اند و کارگران
جوان را به
درون خود راه
نمی دهند. در
نتیجه
ناخواسته از
مسببین اصلی
افتراق و چند
دستگی شده
اند. عده ای را به
علت «روشنفکر»
بودن حذف می
کنند، و برخی
را به علت
اعتقادشان به
ساختن «حزب»
کنار می گذارند.
عده ای را به
عنوان عقاید
«سندیکالیستی»
محکوم می کنند
و برخی را به
علت وابستگی
به به «سازمان
خاص» طرد می
کنند.
به جای تمرکز
بر تقویت
بزرگترین
جبهه ضد
سرمایه داری،
آنها انرژی
خود را بر
تفتیش عقاید و
مرزبندی های
کاذب نهاده
اند.
این وضعیت
اسفناکی است.
به اعتقاد من
در وضعیت
کنونی یکی از موانع
اصلی در مقابل
حرکت کارگری،
برخوردهای غیر
دموکراتیک
است که توسط
برخی از
کارگران پیشروی
سنتی مصرانه
اعمال می
گردد.
چکونگی
تشکیل اتحاد
عمل ها
برای
تدارک ایجاد
یک اتحاد عمل
سراسری
کارگری یک
سلسله از اصول
اولیه
دموکراتیک
باید رعایت
گردد. یعنی
این که در
درون این
اتحاد عمل
تمامی نظریات
مختلف و متنوع
کارگری (به
غیر از
نهادهای
مرتبط به دولت
سرمایه داری)
باید بتوانند شرکت
کنند. در درون
این اتحاد عمل
گرایشات مختلف
متحدان خود را
یافته و ضمن
کار مشترک
عملی ضد
سرمایه داری
با سایر
گرایشات؛
فعالیت اخص خود
را نیز پیش می
برند. راه
حل اینست که
با طرح
مطالباتی که
از آگاهی
کنونی
کارگران آغاز
می شود؛ آنها
را در مبارزه
روزمره شان
رهنمود داد؛
تا نهایتاً
کارگران به
ماهیت
نهادهای
دولتی و
امپریالیستی
پی برده و خود
را برای ایجاد
تشکل مستقل خود
آماده کنند. بدیهی
است که طرح شعارهایی
عمومی
«رادیکال» در
برنامه جنبش
کارگری باید
قرار گیرد؛
اما نمی تواند
در هر لحظه و
در هر موقعیت
در مقابل
مطالبات مشخص
روزمره کارگران
قرار داده شود
و اتحاد عمل
را متوقف کرد.
اینگونه
برخوردها
نشان گر
«رادیکالیسم»
نیست بلکه
نمایانگر فرقه
گرایی ناب
است. این روش
از کار نه
تنها کارگران
را به جهت درست
سوق نمی دهد؛
که آنها را به
طرف دولت
سرمایه داری هُل
خواهد داد.
زیرا آنها
شعارهایی غیر
قابل لمس بوده
و درک آن برای
طیف وسیعی از
کارگران به
آسانی رخ نمی
دهد. گرایش
های رادیکال
کارگری نمی
توانند
شعارهای خود
را بر طبقه تحمیل
کنند؛ درست
برعکس باید
حلقه های رابط
بین آگاهی
فعلی و هدف
نهایی را با
درایت و پختگی
پیدا کنند. در
غیر اینصورت
خود از جنبش
کارگری منزوی
شده و به گوشه
ای پرتاب
خواهند شد.
تاریخچه جبهه
ایجاد واحد
کارگری
مسأله
وحدت نيروهای
مختلف درگير
مبارزه ی
مشترک عملی از
مهم ترين
مسائل
تاکتيکی
کمونيست ها در
قرن حاضر بوده
است. ضرورت
وحدت از نياز
عينی پيشرفت
مبارزه
طبقاتی ناشی
می شود، در
عين حال اين
که اين وحدت
در چه شکلی به
مؤثرترين وجه
اين پيشرفت را
تسهيل می کند
و در چه صورت
می تواند
نتيجه معکوس
به بار آورده،
به کجروی و
شکست مبارزه
بينجامد
بخشی از غنی
ترين بحث ها و
دست آوردهای
جنبش انقلابی
پرولتری بوده
است.
سابقه
ی تاريخی اين
مسأله به دوره
ای بر می گردد
به رشد
رفرميزم در
جنبش کارگری
در کشورهای
امپرياليستی
و انحطاط
اکثريت احزاب
بين الملل دوم
و خيانت
آشکارا اين
احزاب به
منافع طبقه
کارگر در جنگ
جهانی اول.
همچنین زمانی
که انشعاب
انقلابيون از
رفرميست ها و
بنيان گذاری
احزاب نوين
انقلابی
کارگری
اجتناب ناپذير
و ضروری شد.
تا
قبل از اين
تاريخ احزاب
سوسيال
دمکرات از هژمونی
تقريباً مطلق
بر کل جنبش
سازمان يافته ی
کارگری، چه در
اتحاديه های
کارگری و چه
در سطح سازمان
سياسی طبقه،
برخوردار
بودند و بدين
ترتيب مسأله
وحدت سازمان
های مختلف
کارگری در
مبارزه ی
مشترک مطرح
نبود. به همين لحاظ
هم می بينيم
که فقط با
بنيان گذاری
بين الملل سوم
و شروع به
ساختن احزاب
کمونيست بود که
برای نخستين
بار بحث
سيستماتيک اين
مسأله شروع
شد. حتی در
دوره ی اوليه
ساختن احزاب
جديد نيز اين
مسأله هنوز
مطرح نبود.
چه، در اين
دوره احزاب
کمونيست هنوز
گروه های کوچک
تبليغاتی،
بدون پايه ی
وسيع توده ای،
بودند و مهم
ترين وظيفه آن
ها در اين دوره
ی ابتدائی
روشن کردن
برنامه ای و
تربيت سياسی
کادرهای خود
در مبارزه
عليه رفرميزم
و انقطاع کامل
و روشن از
سوسيال
دمکراسی منحط
شده؛ و شروع
به کسب پايه
توده ای بود.
فقط پس از
گذشتن از اين
دوره ی اوليه
بود که مسأله
وحدت احزاب
کمونيست با
احزاب سوسيال
دمکرات به
شکلی عملی و
واقعی مطرح
شد.
واقعيت
اين بود که
بخش اعظمی از
کارگران سازمان
يافته هنوز از
سوسيال
دمکراسی
پيروی می
کردند. توده ی
عظيم کارگران
حاضر نبودند، که يک
روزه و به
پيروی از
تبليغات آگاه
ترين قشر طبقه
فوراً سازمان
های سنتی خود
را که طی
چندين دهه مبارزه
ساخته اند رها
کرده و به
کمونيست ها به
پيوندند. اين
اقشار وسيع
کارگری فقط از
تجربه ی
مبارزه ی خود
به ورشکستگی
رفرميزم پی خواهند
برد و به
پيشگامان
کمونيست
خواهند پيوست.
ولی اتحاد کل
طبقه در
مبارزه عليه
کل بورژوازی
نمی تواند
موکول به
بريدن اين
اقشار از سوسيال
دمکراسی شود.
چه در شرايط
"عادی" جامعه
ی بورژوائی،
يعنی در
مبارزات
روزمره طبقه
کارگر در حفظ
دست آوردهای اقتصادی
و سياسی و
اجتماعی اش؛ و
چه به مراتب اولی
در شرايط بحران
اجتماعی و
تشديد مبارزه
طبقاتی و
تهاجم
بورژوازی
عليه طبقه کارگر،
وحدت طبقه
کارگر در
مبارزه عليه
بورژوازی (که
از وحدت عينی
منافع کل طبقه
در اين مبارزه
ناشی است) صرف
نظر از انشقاق
آن ما بين
سازمان های
سياسی مختلف
لازم می شود.
علاوه
بر اين در
دوره بحران
های اجتماعی،
توده هائی که
قبلاً سازمان
نيافته بودند
نيز بيدار
شده، درگير
مبارزه می
شوند و غريزه
ی طبقاتی آنها
همگی در جهت
وحدت مبارزه
شان است. و دقيقاً
در چنين دوره
هائی است که
به روشن ترين
وجهی برنامه ی
سياسی رفرميزم
برای کارگرانی
که هنوز
گرفتار اوهام رفرميستی
اند در کوره ی
عمل به آزمايش
گذاشته می
شود، زيرا که
در چنين دوره
هائی هر کنش
جدی طبقه
کارگر حتی اگر
نقطه آغاز آن مطالبات
جزئی باشد، به
سرعت توده ها
را به طرح
مسائل اساسی
انقلاب سوق می
دهد و کمونيست
ها در بهترين
شرايط قرار
خواهند داشت
تا ورشکستگی
رفرميزم و
برتری برنامه
خود را در عمل
نشان دهند. ولی
موفقيت
کمونيست ها در
اين امر مشروط
به اتخاذ صحيح
تاکتيک های
مبارزه است،
يعنی درک صحيح
از هر دو جنبه
تاکتيک جبهه
واحد پرولتری:
از يک سو
اتحاد در عمل
مشترک، در
مبارزه ی مشترک
که نيازهای
مبارزه
طبقاتی آن را
ايجاب می کند،
با کليه
کارگران
سوسيال
دمکرات و غيرمتشکل
که درگير
مبارزه اند؛ و
از سوی ديگر
حفظ کامل
استقلال
سياسی و
تشکيلاتی خود
کمونيست ها و
مبارزه سياسی
دائمی در درون
جبهه واحد
عليه رهبران
رفرميست طبقه
کارگر. در
مقابل اين
برخورد به
مسأله وحدت چه
در آن زمان و
چه از آن دوره
تا به حال
دوگونه
انحراف وجود
داشته است.
يکی
سکتاريزم و چپ
گرائی
کودکانه ای که
بريدن توده
های وسيع از
اوهام
رفرميستی شان
را پيش شرط
اتحاد در عمل
قرار می دهد. و
ديگر فرصت
طلبی راست
روانه که در
لفافه ی وحدت
حاضر به فدا
کردن منافع
طبقاتی
کارگران است و
در مقابل
پيروی آنان از
رهبران سنتی
خود تسليم می
شود. اين شکل
دوم هم به
صورت تسليم در
مقابل سوسيال
دمکراسی و هم
به صورت تسليم
در مقابل جناحی
از بورژوازی
می تواند نمايان
شود، يعنی در
شرايطی که
بخشی از
بورژوازی
اختلافاتی با
بخش ديگری از
بورژوازی
دارد اتحاد
بخشی از طبقه
کارگر با يک
بخش از
بورژوازی
عليه بخش ديگر
را جانشين
اتحاد کل طبقه
کارگر عليه کل
بورژوازی کند
(نظراتی که به
صورت تبليغ
طرفداری از
"بلوک چپ" در
سال های 22- 1921 در
جنبش کارگری
فرانسه وجود
داشت و به شکل
تعميم يافته
ترش در سياست
"جبهه خلقی"
کمينترن در
دهه های 1930 و 1940
دوباره ظهور
کرد).
همين
مسأله وحدت به
شکلی ديگر در
مبارزات ضدامپرياليستی
در کشورهای
مستعمره و شبه
مستعمره مطرح
بوده است. از
اوايل قرن
بيستم به بعد
مبارزات
ضدامپرياليستی
در اين کشورها
به تناوب از
دوره های
برخاست توده
ای گذشته است.
به خصوص در
سال های اوليه
بنيان گذاری
بين الملل
سوم، احزاب
کمونيست در
اين کشورها
سازمان های
جوان و کوچکی
بودند که به
هيچ وجه بر جنبش
توده ای
ضدامپرياليستی
هژمونی
نداشتند، در
عين حال در
اين دوره از
مبارزات
ضدامپرياليستی
بخش عمده ای
از جنبش تحت
رهبری های بورژوائی
و خرده
بورژوائی بود
که به خاطر
منافع طبقاتی
خود درگير
مبارزاتی
عليه
بورژوازی امپرياليستی
بودند.
کمونيست ها
نمی توانستند
و نمی بايد به
توده هائی که
برای نخستين
بار به زندگی
سياسی قدم می
نهند و در
ابتدائی ترين
شکل درگيری
خود تحت رهبری
های بورژوائی
و خرده
بورژوائی
ناسيوناليست
وارد مبارزه ی
ضدامپرياليستی
می شوند پشت
کنند، و صرفاً
آنان را به
پيروی از لوای
کمونيزم فراخوانند.
لازم بود که
اين توده ها
از تجربه مبارزاتی
خود بياموزند
که بورژوازی
بومی قادر به
رهبری اين
مبارزات تا به
آخر و تحقق
آمال آن ها
نيست. و چنين
آموزشی امکان
نمی داشت مگر
با شرکت
کمونيست ها
شانه به شانه
ی توده های
ناسيوناليست
در اين
مبارزات و
افشای رهبری
های بورژوائی
و خرده
بورژوائی در
طی اين
مبارزات. با
تکيه بر تجربه
ی جبهه ی واحد
در جنبش
کارگری کشورهای
امپرياليستی،
تزهای
چهارمين
کنگره ی بين
الملل
کمونيست
درباره ی مسأله
ی شرق[4]،
تاکتيک جبهه ی
واحد
ضدامپرياليستی
را مطرح می
کند. در اين
تزها صريحاً
تأکيد شده است
که جنبش
کارگری در
کشورهای
مستعمره و شبه
مستعمره می
بايد نخست
موضع مستقل
انقلابی خود
را محکم کند و
فقط در آن
صورت است که
توافق های
موقتی با نيروهای
بورژوائی
درگير مبارزه
مجاز و ضروری
است. هدف از
اين توافق های
موقتی بر سر
مطالبات مشخص
نيز، نظير هدف
جبهه واحد
پرولتری، درگيری
توده های وسيع
در مبارزه
مشترک، کمک به
انکشاف آگاهی
طبقاتی توده
های زحمتکش و افشای
نوسانات
سازمان های
بورژوا
ناسيوناليست
بود. به همين
دليل مکرراً
بر استقلال
کامل سياسی و
تشکيلاتی
احزاب
کمونيست
تأکيد می شد و
نظير جبهه
واحد پرولتری
اين توافقات
موقتی برای
مبارزه در راه
تحقق مطالبات
مشخص و جلب
پايه های توده
ای نيروهای
بورژوائی بود
و نه، آن طور
که بعدها
مفهوم جبهه
ضدامپرياليستی
استحاله
يافت، به
منظور اسقرار
حکومت های بورژوائی
در مرحله
انقلاب
دمکراتيک
يعنی اين جبهه
ی
ضدامپرياليستی
وحدت برنامه
ای نداشت و علاوه بر آن در
رابطه با
نيروهای
بورژوائی ای
مطرح می شد که واقعاً
درگير برخی
مبارزات و به
دليل اين
مبارزات هر
چند جزئی از
هژمونی بر
بخشی از جنبش
ضدامپرياليستی
برخوردار
بودند. و نه در
رابطه با نيروهای
تخيلی
"بورژوازی
ملی" که وجود و
مبارزاتش
صرفاً در
چارچوب
الگوهای
ساختگی و غلط
واقعيت دارد.
با
انحطاط
استالينيستی
دولت شوروی و
بين الملل
کمونيست اين
دست آورد گران
بهای جنبش
جهانی کارگری
نيز نظير
بسيار ديگر از
اندوخته های
مارکسيزم به
اشکال
گوناگون تحريف
و تخريب شد و
در عمل به
شکست های
متعدد جنبش
های کارگری و
ضدامپرياليستی
منجر شد.
اولين
تجربه مهم
انقلاب 27- 1925 چين
بود که انحلال
کامل حزب
کمونيست چين
در سازمان
بورژوائی
کومين تانگ
شکست عظيم 1927 را
به بار آورد.
پس از آن در چپ گرائی
"دوره سوم"
اتحاد با هر
نيروی
غيرکمونيست
راست روی
اعلام شد. مبارزات
طبقه کارگر
عليه فاشيزم
در حال رشد پراکنده
و بی اثر ماند
و با پيروزی
هيتلر در
ژانويه 1933 بزرگ
ترين ضربه ی
ضدانقلابی تا
آن زمان بر
جنبش متشکل
کارگری وارد
آمد. آن گاه در
عکس العمل به
اين شکست
سياست تشکيل
جبهه های خلقی
با جناح
"دمکراتيک"
بورژوازی
امپرياليستی
مطرح شد.
برخلاف جبهه
واحد پرولتری،
هدف تشکيل اين
جبهه ها پيشبرد
مبارزه ی
طبقاتی تا به
سرانجام کسب
قدرت پرولتری
نبود. هدف
"حفظ" بورژوا
دمکراسی در مقابل
فاشيزم بود.
ولی برای
"حفظ" بورژوا
دمکراسی لازم
می بود که
جلوی مبارزه ی
طبقاتی (که در اين
دوران بحران
عميق اجتماعی
و قطبی شدن
شديد جامعه
حدت يافته
بود) از "حد
مشخصی به بعد"
گرفته شود،
احزاب
کمونيست از
نفوذشان بر
جنبش کارگری
استفاده کنند
و با جلوگيری
از انقلاب
اجتماعی
بورژوازی
"دمکراتيک"
را از تسليم
به فاشيزم بر
حذر دارند.
بدين
ترتيب اين
جبهه خلقی
برخلاف جبهه
واحد پرولتری
به حفظ وحدت
برنامه ای با
بورژوازی "دمکراتيک"
مقيد شده بود
و به جای وحدت
کل طبقه کارگر
عليه بورژوازی
هدف اش وحدت
طبقه کارگر با
بخشی از
بورژوازی بود.
در مقابل اين
سياست،
اپوزيسيون چپ
تاکتيک تشکيل "کميته
های آکسيون"
را پيشنهاد
کرد. از طريق تشکيل
اين کميته ها
کليه اقشار
بيدار شده
عليه فاشيزم،
چه اقشار سازمان
يافته در
تشکيلات
رفرميست و چه
اقشار تازه به
حرکت در آمده
می توانستند
در مبارزه
مشترک متحد
شوند، و حتا اگر
افراد يا
اقشاری از
بورژوازی قصد
شرکت در مبارزه
عليه فاشيزم
را دارند می
توانند با شرکت
در اين کميته
ها واقعاً در
کوره ی عمل
آزمايش شوند و
نه اين که در
پشت سر توده
ها با توافق
با رهبران
رفرميست و
استالينيست
از جنبش توده
ای برای منافع
خود استفاده
کنند. شکست
مبارزات
ضدفاشيستی،
بخصوص در
فرانسه و
اسپانيا،
"ارزش
انقلابی" سياست
جبهه خلقی را
نشان داد. پس
از جنگ جهانی
دوم نيز پيروی
از اين سياست
به شکست های
موج انقلابی
پس از جنگ در
اروپا و
بسياری از
کشورهای
مستعمره و شبه
مستعمره
انجاميد. يک
نمونه اش همان
شرکت رهبران
حزب توده در
کابينه قوام و
ساير سياست
های سازش
طبقاتی حزب در
اين دوره بود
که عملاً سد
راه مبارزه به
جلو بود و هدف
آن جلوگيری و
خواباندن
مبارزه
طبقاتی بود و
نه پيشرفت آن.
در
دوران پس از
جنگ جهانی دوم
تا به امروز
نه تنها از
اهميت مسأله
وحدت نيروهای
درگير مبارزه
ی مشترک و شکل
صحيح اين وحدت
کاسته نشده،
بلکه به علت
انکشاف مشخص
سياسی جنبش
های کارگری و
ضدامپرياليستی
در اين دوره
به شکل حادتری
خود را نشان
می دهد. با
آغاز دوره ی
انحطاط و
متلاشی شدن
استالينيزم،
ظهور گرايش
های
مائوئيستی،
بحران و انشعاب
اين گرايش ها،
و ظهورگرايش
های متعدد سانتريست
بر انشقاق
جنبش کارگری
افزوده شده است.
در همين دوره،
خيانت احزاب
کمونيست
استالينيستی
به جنبش
ضدامپرياليستی
منجر به رشد و
هژمونی
نيروهای
بورژوا-
ناسيوناليستی
در بسياری از
کشورهای
مستعمره و شبه
مستعمره شد، ولی
به محدوديت
اين نيروها در
پاسخ به
نيازها و آمال
توده های
زحمتکش منجر
به بحران اين
سازمان ها و
پيدايش گرايش
های
ناسيوناليست
چپ و حتا
سانتريست از
پايه اين
کشورهای
امپرياليستی
و چپ در
کشورهای شبه
مستعمره، در
اين شرايط
انشقاق جنبش
های کارگری و
ضدامپرياليستی،
بار ديگر
مسأله وحدت را
در اغلب
کشورها و
مبارزات مطرح
کرده است. عدم
درک صحيح از
اين مسأله می
تواند منجر به
اشتباهات
تاکتيکی ای
شود که نه
تنها قادر به
شکستن هژمونی
رهبری های
سنتی نباشد
بلکه برعکس به
منزوی شدن
نيروهای
انقلابی از
جنبش توده ای
و فروکش،
لااقل موقتی،
اين جنبش
بينجامد.
شهریور 1385
اسناد
ضمیمه زير را
با در نظر
داشتن بحث های
فوق و با هدف
کمک به روشن
شدن بيشتر اين
مسأله مهم است
که در اختيار کارگران
پیشرو جوان
قرار می دهم.
سند
اول تزهای
کنگره چهارم
بين الملل
کمونيست
(نوامبر-
دسامبر 1922) در
باره ی وحدت
جبهه ی پرولتری
است. اين سند
از متن فرانسه
آن Manifestes,theses
et resolutions des quatre premiers congres mondiaux de
1;Internationale communiste,1919-1923
(Paris,1972.)صفحات 64- 160
ترجمه شده
است.
سند
دوم بخش "جبهه
واحد
ضدامپرياليستی"،
از تزهای
کنگره چهارم
بين الملل
کمونيست در
باره مسأله
شرق است و از
همان منبع
فوق، صفحه 177،
ترجمه شده
است.
سند
سوم تزهائی
است که تروتسکی
در مورد
تاکتيک جبهه
واحد و مسائل
کمونيزم
فرانسه برای
گزارش به
پلنوم کميته
اجرائی
کمينترن (22
فوريه الی 4
مارس 1922) تهيه کرد.
از ترجمه فعلی
قسمت های دوم
و سوم و چهارم
که مشخصاً مربوط
به خصوصيات
ويژه جنبش
کارگری در
فرانسه و
چگونگی
کاربرد تاکتيک
جبهه واحد در
آن شرايط است
حذف شده. اين
سند از متن
انگليسی جلد
دوم کتاب نخستين
پنج سال بين
الملل
کمونيست
(نيويورک، 1972) The first 5 years of the communist
International صفحات 109- 91
ترجمه شده است. ترجمه:
بهرام- فروغ منبع:
کندوکاو
ضميمه
ی شماره يک:
اسناد کنگره
چهارم بين
الملل
کمونيست
تزهای مربوط
به تاکتيک های
کمينترن
1-
تأييد
قطعنامه های
کنگره ی سوم
چهارمين
کنگره ی جهانی
قبل از هر چيز
تأکيد می کند
که صحت
قطعنامه های
سومين کنگره ی
جهانی، يعنی:
(الف) قطعنامه
های مربوط به
بحران اقتصادی
جهانی و
تکاليف بين الملل
کمونيستی، و
(ب) قطعنامه
مربوط به
تاکتيک های
بين الملل
کمونيستی، با
سير وقايع و
رشد و گسترش
جنبش کارگری
در فاصله بين
کنگره سوم و
چهارم تأييد
شده است.
2-
دوران
زوال سرمايه
داری
کنگره ی سوم،
بر اساس
ارزيابيش از
اوضاع اقتصادی
جهانی توانست
با اطمينان
کامل اعلام
کند که سرمايه
داری رسالت
خود را در رشد نيروهای
مولده به
انجام
رسانيده و به
مرحله ای
رسيده که نه
تنها با
نيازهای
تکامل تاريخی
معاصر بلکه با
ابتدائی ترين
شرايط زيست
بشری نيز تضاد
آشتی ناپذير
پيدا کرده
است. اين تضاد بنيادیی
در جنگ
امپرياليستی
اخير منعکس شد
و صدمه ی
عظيمی که جنگ
بر شرايط
توليد و توزيع
وارد کرد، آن
را برجسته تر
ساخت. سرمايه
داری منسوخ به
مرحله ای
رسيده که به
واسطه ی آن تخريبی
که از قدرت
لجام گسيخته
اش بر می
خيزد، دست
آوردهای
اقتصادی ای را
که پرولتاريا
به رغم
زنجيرهای
بردگی سرمايه
داری ساخته
است، فلج و
نابود می کند.
تصوير کلی
زوال اقتصادی
سرمايه داری
را نوسانات
مقطعی اجتناب
ناپذيری که
وجه مشخصه ی
نظام سرمايه
داری در ادوار
نزول و صعود
آن است، تغيير
نمیدهد. تلاش
های اقتصاد
سياسی دانان
بورژوا و
سوسيال
دموکرات برای
اين بود
بهبودی را که
در نيمه دوم
سال 1921 آغاز شد
(در ايالات
متحده، و تا
حد فوق العاده
کمتری در
ژاپن،
بريتانيا و تا
حدی نيز در
فرانسه و ساير
کشورها) به
عنوان نشانه
ای از برقراری
مجدد تعادل
سرمايه داری
تفسير کنند،
تا حدودی از
تمايل اين
خادمين
سرمايه به تحريف
حقايق و تا
حدودی نيز از
فقدان بصيرت
آنان ناشی می
شود. کنگره ی
سوم که قبل از احيای
صنعتی فعلی
برگزار شد،
پيش بينی می
کرد که دير يا
زود چنين
بهبودی صورت
خواهد گرفت. اما
در همان زمان
آن را به
منزله ی فقط
يک انحراف
جزئی از مسير
اصلی زوال
فزاينده ی
اقتصاد سرمايه
داری توصيف
کرد. هم اکنون
می توان به
راحتی پيش
بينی کرد که
اگر بهبود صنعتی
فعلی نتواند
تعادل سرمايه
داری را به
طريقی از نو
برقرار کند و
صدمات جنگ را
ترميم کند، آن
وقت اثرات
بحران ادواری
بعدی که بر
روند بنيادی
زوال سرمايه
داری منطبق
خواهد بود،
شديدتر خواهد
شد و در نتيجه
توان انقلابی
اوضاع نيز
افزايش خواهد
يافت.
آن چه امروز
بر سرمايه
داری می گذرد،
چيزی جز دوران
احتضارش نيست.
سقوط سرمايه
داری اجتناب
ناپذير است.
3-
اوضاع
سياسی بين
المللی
نزول مداوم
سرمايه داری
در اوضاع
سياسی بين المللی
نيز بازتاب
خود را يافته
است.
مسأله غرامت
های جنگ[5]
هنوز لاينحل
مانده است. در
حالی که قدرت
های متفق پشت
سر هم کنفرانس
می گذارند،
اضمحلال
اقتصادی
آلمان ادامه
می يابد و
موجوديت
سرمايه داری را
در سراسر
اروپای مرکزی
تهديد می کند.
وخامت فاجعه
آميز موقعيت
اقتصادی
آلمان دول متفق
را مجبور
خواهد کرد که
يا از غرامت
خود چشم پوشی
کنند، که اين
به نوبه خود
بحران سياسی و
اقتصادی را در
فرانسه تسريع
خواهد کرد،
ويا اين که يک
بلوک صنعتی از
فرانسه و
آلمان تشکيل
دهند. و اين
نيز اوضاع
اقتصادی
بريتانيا و مقعيت
آن در بازار
جهانی را وخيم
تر خواهد کرد و
بريتانيا و
قاره ی اروپا
را در تقابل
سياسی
بايکديگر
قرار خواهد
داد.
در خاور
نزديک،
سياست دول
متفق
ورشکستگی
کامل خود را
آشکار کرده
است. پيمان
سور[6] را
سرنيزه های
ترکيه از هم
دريده است.
جنگ ميان
يونان و ترکيه
و وقايع مربوط
به آن به
روشنی نشان
داد که توازن
سياسی موجود
تا چه اندازه
بی ثبات است. شبح
يک جنگ جديد
امپرياليستی
در حال
برخاستن است.
فرانسه ی
امپرياليست
که به خاطر
رقابت خود با
بريتانيا به
تخريب کار
مشترک متفقين
در خاور نزديک
کمک کرده هم
اکنون يک بار
ديگر به دليل
منافع سرمايه
داران به درون
يک جبهه ی مشترک
سرمايه داران
عليه مردم شرق
کشانيده می
شود. اما،
فرانسه ی
سرمايه داری
با همين کار
دوباره به
مردم شرق نشان
می دهد که
تنها راه دفاع
آنان از خود
در مقابل
ستمگری
مشارکت با روسيه
شوروی و جلب
حمايت
پرولتاريای
انقلابی همه ی
جهان است.
در رابطه با
خاور دور،
قدرت های
متفقين
پيروزمند در
واشنگتن تلاش کردند
که در پيمان
ورسای[7]
تجديد نظر
کنند. اما، آن
ها با توافق
بر سر اين که
طی چند سال
آينده
توليدات خود
را فقط در يک نوع
از تسليحات
يعنی ناوگان
های جنگی
محدود کنند،
صرفاً
توانستند
مهلت کوتاهی
برای خود کسب
کنند. آن ها به
هيچ راه حلی
برای مشکل خود
دست نيافتند.
مبارزه ميان
آمريکا و ژاپن
ادامه دارد و
جنگ داخلی در
چين را شعله
ور می سازد.
مرزهای آبی اقيانوس
آرام کماکان
زمينه مساعدی
برای رشد مناقشات
اساسی را
تشکيل می
دهند.
نمونه ی جنبش
های رهائی بخش
ملی در
هندوستان،
مصر، ايرلند و
ترکيه نشان می
دهد که
کشورهای
مستعمره و شبه
مستعمره بستر
طغيان های
انقلابی
فزاينده ای
عليه قدرت های
امپرياليستی
هستند و در شرايط
فعلی اين مطلب
به طور عينی
عليه موجوديت کنترل
بورژوائی بر
جهان عمل می
کند.
رويدادها
پيمان ورسای
را منحل می
کنند. اما، مرگ
اين پيمان راه
را برای توافق
عمومی بين دول
سرمايه داری و
طرد
امپرياليزم
باز نمی کند،
بلکه برعکس
منجر به
تناقضات
جديد، صف بندی
های امپرياليستی
جديد و مسابقه
تسليحاتی
جديد می شود.
در شرايط
حاضر بازسازی
اروپا
غيرممکن است.
آمريکای
سرمايه داری
تمايلی به
فداکاری برای
بازسازی
اقتصاد
سرمايه داری
اروپا ندارد.
آمريکای
سرمايه داری،
مانند
لاشخور،
تلاشی اروپای
سرمايه داری
را نظاره می
کند و منتظر مطالبه
ميراث خود
است. آمريکا
اروپا را برده
ی خود خواهد
کرد، مگر اين
که طبقه ی
کارگر اروپا قدرت
سياسی را
تسخير کند،
جهان را از ويرانه
های جنگ پاک
کند و دست به
ايجاد جمهوری
فدرال شوروی
اروپا بزند.
وقايع اخير
حتی در کشور
کوچکی به
اندازه اتريش
فعلی[8] از
اين لحاظ که
شاخصی از
اوضاع سياسی
اروپا هستند،
اهميت دارند.
به فرمان
متفقين
امپرياليست،
اين
"دموکراسی"
مشهور که
سوسياليست های
مسيحی و
رهبران بين
الملل دو و
دوّنيم مشترکاً
از آن حمايت
می کنند، تنها
بايک چرخش قلم
در ژنو حذف شد
و يکتاتوری
عريان يک عامل
سرسپرده ی
متفقطن
جايگزين آن
شد.
اطن وقايع در
اتريش کوچک،
همراه با
کودتای فاشيستی
اخير در
ايتاليا[9] بر
بی ثباتی
عمومی اوضاع
دلالت دارند و
بهتر از هر
چيزی نشان می
دهند که
"دموکراسی"
توهمی بيش
نيست و در
واقعيت به
معنی
ديکتاتوری
بورژوازی است.
در عين حال،
موقعيت سياسی
بين المللی روسيه
شوروی، يعنی
تنها کشوری که
در آن
پرولتاريا
بورژوازی را
شکست داده و
برای پنج سال
علی رغم حملات
دشمنان قدرت
را در دست خود حفظ
کرده، به نحو
قابل ملاحظه
ای نيرومند تر
شده است. در
جنوا و در
لاهه سرمايه
داران دول
متفق سعی
کردند جمهوری
شوروی را
وادار کنند که
از ملی کردن
صنايع خود چشم
پوشی کند و
زير بار چنان
قرضی برود که
روسيه شوروی
را عملاً به
مستعمره ی
متفقين
مبدل سازد.
حکومت پرولتاريائی
روسيه شوروی
ثابت کرد که
آن قدر
نيرومند است
که می تواند
در برابر اين
درخواست های
گستاخانه
مقاومت کند.
در بحبوحه ی
هرج و مرج
ناشی از نظام
در حال
اضمحلال قدرت
سرمايه داری،
روسيه شوروی
از برژيناتا
ولادی وستوک،
از مومانسک تا
کوه های
ارمنستان
محکم بر پای
خود ايستاده
است و در
اروپا و خاور
دور و نزديک
به يک قدرت
بزرگ تبديل می
شود. علی رغم
تلاش های جهان
سرمايه داری
برای خفه کردن
روسيه شوروی
از طريق تحريم
مالی، اين
کشور با استفاده
از منافع
اقتصادی خود
به احيای
اقتصادی دست
خواهد يافت.
در عين حال،
رقابت بين
قدرت های
سرمايه داری
آن ها را به
آغاز گفت گو
های جداگانه
با روسيه
شوروی وادار
خواهد ساخت.
يک ششم جهان
تحت قدرت
شوروی است.
حتی هم اکنون،
موجوديت
جمهوری شوروی
در روسيه يک
منشاء دائمی
ضعف برای
جامعه
بورژوائی و يک
عامل فوق
العاده مهم
برای انقلاب
جهانی شده
است. هر قدر
اقتصاد شوروی
بيشتر
بازسازی شود و
نيرومندتر
شود، تأثير
اين عامل مهم
انقلابی در
سياست های بين
المللی عظيم
تر خواهد شد.
4-
تهاجم
سرمايه داری
از آن جا که در
هيچ کشوری به
غير از روسيه
پرولتاريا
ضربه ی قاطعی
بر سرمايه
داری که در
اثر جنگ تضعيف
شده بود وارد
نکرد،
بورژوازی به
کمک سوسيال
دموکرات ها توانست
کارگران
انقلابی
مبارز را شکست
دهد، قدرت
سياسی و
اقتصادی خود
را از نو
مستقر سازد و
دست به تهاجم
جديدی عليه
پرولتاريا
بزند. تمام
تلاش های
بورژوازی
برای به راه
انداختن مجدد
توليد و توزيع
بين المللی
کالاها در
دوران پس از
جنگ تنها به
بهای وخامت
اوضاع طبقه
کارگر صورت
گرفته است.
تهاجم شيوه
شيوه دار و
سازمان يافته
ی بين المللی
سرمايه داری
عليه کليه دست
آوردهای طبقه کارگر
مثل يک گردباد
سرتاسر جهان
را به کام خود
کشيده است.
سرمايه ی از
نو سازمان
يافته در همه
جا بی رحمانه
دستمزدهای
واقعی
کارگران را کاهش
می دهد. ساعات
کار را افزايش
می دهند. حقوق
ناچيز طبقه
کارگر در کف
کارخانه را
محدود می سازد
و در کشورهائی
که ارزش
پولشان تنزل
يافته
کارگران فقير
را وادار می
کند که جور
مصيبت های
اقتصادی ناشی
از آن را
بکشند. و الی
آخر.
تهاجم
سرمايه داری
اخيراً به
ابعاد غول
آسائی افزايش
يافته است، در
همه جا طبقه
کارگر را
وادار به دفاع
از خود می کند.
هزاران و
هزاران کارگر در
مراکز عمده
صنعتی اين
مبارزه را
آغاز کرده اند.
دائماً کروه
های جديدی از
کارگران که
نقش حياتی در
زندگی
اقتصادی
دارند (نظير
کارگران راه
آهن،
معدنچيان،
فلزکارانف
مستخدمين
دولتی و خدمات
شهری) به اين
مبارزه جلب می
شوند. تا کنون
اکثر
اعتصابات به
نتايج آنی دست
نيافته اند،
اما خود
مبارزه در
ميان اغلب کارگرانی
که قبلاً عقب
مانده به شمار
می آمدند. نفرت
تسکين
ناپذيری نسبت
به سرمايه
داران و قدرت
دولتی حامی آن
ها ايجاد می
کند. اين
مبارزه که بر
پرولتاريا
تحميل شده
است. ادامه
سياست همدستی
و سازش با
کارفرمايان
را برای سوسياليست
های رفرميست و
بوروکرات های
اتحاديه های
کارگری
غيرممکن می
سازد. اين
مبارزه پيوند
جدائی ناپذير
ميان اقتصاد و
سياست را برای
حتی عقب
افتاده ترين
اقشار
پرولتاريا به
روشنی آشکار
می کند.
امروزه هر
اعتصاب بزرگ يک
واقعه سياسی
عمده محسوب می
شود. اين
اعتصابات
نشان داده اند
که احزاب بين
الملل دوم و
رهبران
اتحاديه های
کارگری
آمستردام به
عوض کمک به
توده های
کارگر در
مبارزه ی سخت
دفاعی شان،
علناً آن ها
را به دست
تقدير رها
کرده و به
کارفرمايان و
حکومت های
بورژوا
فروخته اند.
يکی از اهداف
احزاب
کمونيست
افشاء کردن
اين خيانت
مداوم و بی
سابقه و توضيح
آن با استفاده
از نمونه هائی
از مبارزه ی
روزمره ی توده
های کارگر
است. اين
وظيفه ی همه ی
احزاب
کمونيست است
که اعتصابات
بی شمار
اقتصادی را
گسترش و تعميق
دهند و هرجا
که امکان داشت
به اعتصابات و
عمليات سياسی
تبديل کنند.
واضح است که
احزاب
کمونيست بايد
در طول
مبارزات
تدافعی که
تقويت آگاهی
انقلابی و
روحيه مبارزه
جوئی توده های
پرولتری را
نيز به نحوی
هدف قرار دهند
که تحت شرايط
مطلوب مبارزه
بتواند از
دفاع به تهاجم
تبديل شود.
همراه با
گسترش
مبارزه،
تضادهای ميان
پرولتاريا و
بورژوازی به
نحو اجتناب
ناپذيری دائماً
تشديد خواهد
شد. موقعيت
فعلی از لحاظ
عينی کماکان
انقلابی است.
حتی کوچک ترين
اعتصاب می تواند
سرمنشاء
نبردهای
انقلابی عظيم
شود.
5-
فاشيزم
جهانی
آن چه که با
تهاجم
اقتصادی
سرمايه پيوند
نزديک دارد،
تهاجم سياسی
بورژوازی
عليه
پرولتارياست
که شديدترين
تجلی آن
فاشيزم بين
المللی است.
از آن جا که هم
اکنون کاهش
سطح زندگی بر
طبقات متوسط
منجمله
مستخدمين
دولتی اثر
گذارده است،
طبقه حاکم
ديگر مطمئن
نيست که
بتواند بر
بوروکراسی به
مثابه ی ابزار
کار خود تکيه
کند. در عوض،
طبقه حاکم در
همه جا دست به
ايجاد "گاردهای
سفيد" ويژه ای
زده است که به
خصوص عليه تمام
تلاش های
انقلابی
پرولتاريا
رهبری شده اند
و به طرز
فزاينده ای
برای سرکوب
شديد هرگونه
اقدام طبقه
کارگر برای
بهبود موقعيت
خويش مورد
استفاده قرار
می گيرند.
وجه مشخصه ی
فاشيزم
"کلاسيک"
ايتاليائی که
در حال حاضر
تمام کشور را
در چنگال خود
اسير کرده در
اين است که
فاشيست ها نه
تنها سازمان
های جنگنده ی
ضدانقلاب را
تشکيل می دهند
و تا اين
دندان مسلح
شده اند، بلکه
در عين حال
سمی دارند که
با توسل به
عوام فريبی
های اجتماعی
در ميان توده
های دهقان و
خرده
بورژوازی و
حتی در ميان
بخش به خصوصی
از پرولتاريا
پايگاه پيدا کنند.
هم اکنون خطر
فاشيزم
بسياری از
کشورها را
تهديد می کند:
چکسلواکی،
مجارستان،
تقريباً در
تمام کشورهای
بالکان،
لهستان،
آلمان،
اتريش،
آمريکا، و حتی
در کشورهائی
نظير نروژ.
امکان ظهور
فاشيزم به اين
يا آن شکل خاص
حتی در
کشورهائی
نظير فرانسه و
بريتانيا نيز
حذف نشده است.
يکی از مهم
ترين وظايف
احزاب
کمونيست
سازمان دادن
مقاومت عليه
فاشيزم بين
المللی است.
اين احزاب
بايد در
مبارزه عليه
باندهای
فاشيستی در
رأس طبقه
کارگر قرار
گيرند و بايد
در ايجاد جبهه
ی واحد
پيرامون اين
مسأله بی
نهايت فعال
باشند و بايد
از شيوه های
سازماندهی
مخفی استفاده
کنند.
اما، جلو
انداختن
گستاخانه
سازمان های
فاشيستی،
آخرين برگ در
دست بورژوازی
است. حاکميت علنی
"گاردهای سفيد"
بر عليه خود
بنيادهای
دوموکراسی
بورژوائی نيز
عمل می کند.
توده های وسيع
مردم کارگر متقاعد
می شوند که
حاکميت
بورژوائی فقط
به شکل يک
ديکتاتوری
عريان عليه
پرولتاريا
امکان پذير
است.
6-
امکان
توهمات جديد
پاسيفيستی
(صلح طلبانه)
وچه مشخصه ی
اوضاع سياسی
جاری بين المللی
عبارت است از
رشد فاشيزم و
خفقان و برخاست
موج ترور
"سفيد" عليه
طبقه کارگر.
اما، اين مطلب
اين احتمال را
نفی نمی کند
که در آينده ممکن
است ارتجاع
عريان
بورژوائی در
برخی از کشورهای
مهم جای خود
را به دوره ای
از "پاسيفيزم
دموکراتيک"
بدهد. در
بريتانيا (که "حزب
کارگر" در
انتخابات
اخير موفقيت
هائی کسب کرد)
و در فرانسه
(که دوره ای از
حکومت "بلوک چپ"
در آن جا
اجتناب
ناپذير است)[10]
فرارسيدن اين
دوره ی
انتقالی
"پاسفيزم
دموکراتيک"
بسيار محتمل
است و ممکن
است به نوبه ی
خود به احياء
توهمات
پاسيفيستی در
ميان بورژوازی
و سوسيال
دموکراسی
آلمان نيز
منجر شود. در
دوره ی ما بين
سلطه ی فعلی
ارتجاع آشکار
بورژوائی و پيروزی
کامل
پرولتاريای
انقلابی بر
بورژوازی،
مراحل
متفاوتی وجود
خواهد داشت و
ممکن است
حوادث گذرای
مستعددی رخ
دهند. بين
الملل کمونيستی
و بخش های آن
بايد از تمام
اين احتمالات
مطلع باشند.
آن ها بايد
بدانند که در هر
موقعيتی
چگونه بايد از
مواضع
انقلابی خود
دفاع کنند.
7-
اوضاع
جنبش کارگری
در هر زمانی
که حملات
سرمايه داری
طبقه کارگر را
به موضع
تدافعی می
راند، احزاب
ميانی ("مستقل
ها")[11]. به
سوسياليست
های علناً
خائن (سوسيال
دموکرات ها)
نزديک تر شده
و حتی با آن ها
ادغام می
شوند. در دوره
ی برخاست
انقلابی حتی
سنتريست ها
زير فشار توده
ها خم شدند،
جانبداری خود
را از ديکتاتوری
پرولتاريا
اعلام کردند و
به طرف بين الملل
سوم آمدند.
اما به محض
اين که موج
احساسات انقلابی
حتی به طور
موقت فروکش کرد.
اين سنتريست
ها دوباره به
جانب اردوگاه
سوسيال
دموکراسی، که
در واقع هرگز
آن را ترک
نکرده بودند،
عقب نشستند.
آن کسانی که
به هنگام مبارزات
انقلابی توده
ای موضعی
متزلزل اتخاذ
کردند، اکنون
مبارزات
تدافعی را رد
می کنند و به
اردوگاه
سوسيال
دموکراسی که
همواره آگاهاه
ضدانقلابی
بوده است باز
می گردند.
احزاب سنتريست
و کل بين
الملل
سنتريست دو و
نيم در حال
تلاشی اند.
بهترين
کارگران
انقلابی که
مدت کوتاهی در
اردوگاه
سنتريستی
بودند. به
موقع به بين
الملل سوم روی
خواهند آورد.
در برخی از کشورها
(ايتاليا) اين
جريان به نقد
آغاز شده است.
و در نقطه
مقابل،
اکثريت قريب
به اتفاق
رهبران
سنتريست که در
حال حاضر با
نوسکه[12]،
موسولينی و
غيره متحد شده
اند، به
ضدانقلابيون
سفت و سخت
مبدل خواهند
شد.
از لحاظ
عينی، ادغام
احزاب بين
الملل دوم و
بين الملل دو
نيم فقط می
تواند به سود
جنبش کارگری
انقلابی تمام
شود. نظريه
امکان ايجاد
حزب انقلابی ديگر
در خارج از
اردوگاه
کمونيستی
اعتبار خود را
از دست می دهد.
اکنون فقط دو
گروه برای کسب
رهبری اکثريت
طبقه کارگر
رقابت می
کنند: بين الملل
دوم که معرف
نفوذ
بورژوازی در
داخل طبقه کارگر
است و بين
الملل سوم که
پرچم انقلاب
سوسياليستی و
ديکتاتوری
پرولتاريا را
برافراشته
است.
8-
انشعاب
در اتحاديه
های کارگری و
تدارک ترور "سفيد"
عليه کمونيست
ها
ادغام احزاب
بين الملل دوم
و دوونيم بدون
ترديد از نياز
برای تدارک
"جو مطلوب"
برای تبليغات
نظام يافته
عليه کمونيست
ها ناشی می
شود. بخشی از
اين تبليغات
عبارت است از
تحريکات حساب
شده ی رهبران
بين الملل
آمستردام
برای ايجاد انشعاب
(در اتحاديه
های کارگری).
رهبران
آمستردام از
هرگونه
مبارزه عليه
تهاجم سرمايه
داری اجتناب
می ورزند و در
عين حال به
سياست همکاری خود
با
کارفرمايان
ادامه می
دهند. آن ها
پيگيرانه
تلاش می کنند
که نفوذ
کمونيست ها در
اتحاديه های
کارگری را از
ميان برداريد
تا اطمينان
يابند که
کمونيست ها
همکاری ايشان
با کارفرماها
را مسدود
نخواهند کرد.
اما، از آن جا
که در بسياری
از کشورها
کمونيست ها هم
اکنون اکثريت
را در اتحاديه
های کارگری به
دست آورده اند
و يا در حال به
دست آوردن آن
هستند. رهبران
آمستردام به
تاکتيک اخراج
های اجباری
متوسل شده اند
و انشعاب رسمی
جنبش اتحاديه
های کارگری را
تدارک می
بينند. هيچ
چيز بيشتر از
يک انشعاب در
اتحاديه های
کارگری نمی
تواند در
نابود کردن
قدرت مقاومت
پرولتاريا در
برابر تهاجم
سرمايه داری
مؤثرباشد.
رهبران
رفرميست
اتحاديه های
به خوبی به
اين حقيقت واقف
اند. اما از آن
جا که می
دانند که زمين
در زير پايشان
می لرزد و می
دانند که نمی
توانند از ورشکستگی
قريب الوقوع
خود جلوگيری
کنند، می خواهند
اتحاديه ها
يعنی قويترين
سلاح مبارزه
طبقاتی
پرولتاريا را
منشعب کنند تا
تنها تکه پاره
های سازمان
های اتحاديه
ای کهن برای
کمونيست ها
باقی بماند.
طبقه کارگر از
اوت 1914 به بعد[13]
چنين خيانت
جنايت باری را
به ياد
ندارند.
9-
وظيفه ی
جلب اکثريت
در چنين
شرايطی،
رهنمود اصلی
کنگره سوم
جهانی هنوز کاملاً
معتبر است:
افزايش نفوذ
کمونيستی در
ميان اکثريت
طبقه کارگر و
درگير کردن
بخش های تعيين
کننده ی آن در
مبارزه.
اکنون حتی از
زمان کنگره ی
سوم نيز مهم
تر است که
بدانيم در
شرايط تعادل
ناپايدار
فعلی جامعه ی
بورژوائی،
ممکن است که
به دنبال يک
اعتصاب عمده،
يک برخاست
مستعمراتی،
يک جنگ جديد و
حتی يک بحران
پارلمانی، به
ناگهان بحران
شديدی ايجاد
شود. دقيقاً
به اين خاطر
است که "عامل
ذهنی"، يعنی سطح
آگاهی،
مبارزه جوئی و
سازمان
يافتگی طبقه کارگر
و پيشگام آن
اهميت فوق
العاده ای می
يابد.
وظيفه ی
کليدی بين
الملل
کمونيستی همانا
جلب اکثريت
طبقه ی کارگر
آمريکا و
اروپا بوده و
هست.
در کشورهای
مستعمره و شبه
مستعمره بين
الملل کمونيستی
دو وظيفه ی
زير را در
مقابل خود
نهاده است:
1)
تشکيل
هسته ی اوليه
يک حزب
کمونيست که
معرف منافع کل
پرولتاريا
باشد.
2)
حمايت
کامل از جنبش
ملی انقلابی
عليه امپرياليزم،
تبديل شدن به
پيشگام آن و
دست زدن به ايجاد
و گسترش جنبش
اجتماعی در
داخل اين جنبش
ملی.
10-
تاکتيک
جبهه ی واحد
بدين ترتيب
نياز آشکاری
به تاکتيک
جبهه واحد وجود
دارد. شعار
کنگره ی سوم،
"بسوی توده
ها"، اکنون
بيش از هر
زمان ديگری
مناسبت دارد.
مبارزه برای
ايجاد يک جبهه
ی واحد
پرولتری در
اغلب کشورها
تازه شروع شده
است. و تازه
اکنون ما شروع
به فائق آمدن
بر تمام
مشکلات مربوط
به اجرای اين
تاکتيک کرده
ايم. بهترين
نمونه فرانسه
است که سير
وقايع در آن
جا حتی کسانی
را که در
زمانی نه
چندان دور از
نظر اصولی با
اين تاکتيک مخالفت
می کردند،
متقاعد ساخته
است. بين
الملل کمونيستی
خواهان اين
است که همه
احزاب و گروه های
کمونيست
اکيداً از
تاکتيک جبهه ی
واحد پيروی
کنند، زيرا در
دوره ی کنونی
اين تنها راه هدايت
کمونيست ها در
مسير صحيح
يعنی به سوی
جلب اکثريت
کارگران است.
در حال حاضر،
رفرميست ها به
انشعاب نياز
دارند. در
حالی که کمونيست
ها به متحد
کردن تمام
نيروهای طبقه
کارگر عليه
سرمايه
علاقمندند.
به کار بردن
تاکتيک جبهه
واحد بدين
معنی است که
پيشتاز
کمونيستی در
صف مقدم
مبارزه ی
روزمره توده
های وسيع برای
حياتی ترين
منافع شان قرار
دارد. بخاطر
اين مبارزه،
کمونيست ها
حاضرند که حتی
با رهبران
خائن سوسيال
دموکرات و بين
الملل آمستردام
مذاکره کنند.
البته،
هرگونه تلاش
بين الملل دوم
برای تفسير
جبهه ی واحد
به مثابه ی يک
ادغام
سازمانی تمام
"احزاب
کارگری" بايد
قاطعانه رسوا
گردد. تلاش
های بين الملل
دوم برای جلب
سازمان های چپ
تر کارگری تحت
لوای جبهه ی
واحد (مثلاً،
ادغام سوسيال
دموکرات ها و
مستقل ها در
آلمان)[14] در
واقع به معنی
کسب يک فرصت
ديگر برای
رهبران
سوسيال
دموکرات است
تا توده های
جديدی از کارگران
را به
بورژوازی
بفروشند.
وجود احزاب
مستقل
کمونيست و
آزادی عمل
کامل آن ها در
رابطه با
بورژوازی و
سوسيال
دموکراسی
ضدانقلابی
مهم ترين دست
آورد تاريخی
پرولتارياست
و کمونيست ها
تحت هيچ شرايطی
از آن چشم
پوشی نخواهند
کرد. فقط
احزاب کمونيست
مدافع منافع
عمومی کل
پرولتاريا
هستند.
در عين حال،
تاکتيک جبهه
واحد هيچ ربطی
با به اصطلاح
"ائتلاف های
انتخاباتی".
رهبران به منظور
اين يا آن هدف
پارلمانی
ندارد.
تاکتيک جبهه
ی واحد صرفاً
ابتکاری است
که به واسطه ی
آن کمونيست ها
به همه
کارگران
متعلق به
احزاب و گروه
های ديگر و
همه ی کارگران
غيرحزبی
پيشنهاد می
کنند که به
يکديگر
بپيوندند و به
مبارزه مشترک
برای دفاع از
منافع
ابتدائی و آنی
طبقه کارگر
عليه
بورژوازی دست
بزنند. هر عملی،
حتی به خاطر
کسب جزئی ترين
خواست های
روزمره، می
تواند به
آگاهی
انقلابی و
آموزش انقلابی
منجر شود.
تجربه ی
مبارزه،
کارگران را
نسبت به
اجتناب
ناپذيری
انقلاب و
اهميت تاريخی
کمونيزم
متقاعد خواهد
ساخت.
به ويژه مهم
است که هنگام
استفاده از
تاکتيک جبهه ی
واحد نه فقط
نتايج تهييجی
که نتايج سازمانی
نيز به دست
آيند. از هر
فرصتی بايد
برای ايجاد
پايگاه های
سازمانی در
ميان خود توده
های کارگر
استفاده کرد
(کميته های
کارخانه،
کميسيون های
نظارت متشکل
از کارگران
احزاب مختلف و
کارگران غير
حزبی، کميته
های عمل ، و
غيره).
هدف اصلی
تاکتيک جبهه ی
واحد عبارت
است از متحد
کردن توده های
کارگر از طريق
تهييج و
سازماندهی.
موفقيت واقعی
اين تاکتيک به
جنبش "از پائين"،
از ميان صفوف
توده ی
کارگران
بستگی دارد.
با اين وجود،
شرايطی وجود
دارند که تحت
آن کمونيست ها
نبايد از گفت
گو با رهبران
احزاب متخاصم
کارگری
خودداری کنند.
به اين شرط که
توده ها
همواره از کم
و کيف اين گفت
و گو به طور
کامل مطلع
شوند. در طول
مذاکرات با
اين رهبران،
استقلال حزب
کمونيست و
(استقلال) تهييج
آن نبايد تحت
هيچ گونه
محدوديتی
قرار بگيرد.
بديهی است که
تاکتيک جبهه ی
واحد در
کشورهای مختلف
بايد با توجه
به شرايط مشخص
آن کشور رو به
نحو متفاوت به
کار گرفته
شود. اما، از
آن جا که
شرايط عينی
برای دگرگونی
سوسياليستی
در مهم ترين
کشورها آماده
است و از آن جا
که احزاب
سوسيال
دموکرات و
رهبران
ضدانقلابی
شان آگاهانه
در صدد ايجاد
انشعاب در
طبقه کارگر
هستند،
تاکتيک جبهه ی
واحد در تمام
اين دوران از
اهميتی تعيين
کننده
برخوردار
خواهد بود.
11-
حکومت
کارگران
شعار حکومت
کارگران (يا
حکومت
کارگران و
دهقانان)[15] را
می توان عملاً
در همه جا به
مثابه يک شعار
تهييجی عمومی
به کار گرفت.
اما، به
مثابه يک شعار
مرکزی سياسی،
اين شعار در
کشورهائی
بيشترين
اهميت را می يابد
که موقعيت
جامعه ی
بورژوائی به
ويژه بی ثبات
باشد و تناسب
قوا ميان
احزاب کارگری
و بورژوازی
مسأله حکومت
را به مثابه
يک مسأله عملی
که نيازمند
راه حل فوری
است در دستور
روز قرار داده
باشد. در اين
گونه کشورها،
شعار حکومت
کارگران به
طور اجتناب
ناپذير از کل
تاکتيک جبهه
واحد بر می
خيزد.
احزاب بين
الملل دوم
تلاش می کنند
تا در اين کشورها
با تبليغ و
تشکيل
ائتلافی از
بورژوازی و
سوسيال دموکراسی
اوضاع را سر و
سامان دهند.
تلاش های اخير
برخی از احزاب
بين الملل دوم
(مثلاً در آلمان)
برای شرکت
مخفيانه در
اين نوع حکومت
های ائتلافی
در حالی که از
شرکت علنی در
آن ها خودداری
می کنند، چيزی
جز ما نوری
برای آرام
ساختن توده
های خشمگين و
تحميق
مکارانه تر کارگران
نيست. کمونيست
ها پيشنهاد می
کنند که به
عوض يک حکومت
ائتلافی
بورژوائی
سوسيال دموکراتيک،
چه از نوع
علنی و چه
مخفی، جبهه ی
واحدی متشکل
از همه ی
کارگران و
ائتلافی از
همه ی احزاب
کارگران به
دور مسائل
اقتصادی و
سياسی تشکيل
شود که با
بورژوازی
مبارزه کند و
عاقبت آن را
سرنگون سازد.
به دنبال يک
مبارزه ی متحد
تمام کارگران
عليه
بورژوازی
بايد کل دستگاه
دولتی در دست
حکومت
کارگران قرار
گيرد و بدين
ترتيب موقعيت
قدرت طبقه ی
کارگر تقويت گردد.
ابتدائی
ترين وظايف
حکومت
کارگران بايد
عبارت باشند
از تسليح
پرولتاريا،
خلع سلاح
سازمان های
ضدانقلابی
بورژوائی،
استقرار
کنترل بر
توليد،
انتقال بار
اصلی ماليات ها
بر دوش طبقات
دارا و درهم
شکستن مقاومت
بورژوازی
ضدانقلابی.
يک چنين
حکومت کارگری
فقط در صورتی
ممکن خواهد
بود که از
مبارزه ی توده
ها برخيزد و
از جانب سازمان
های رزمنده ی
کارگری که
توسط صفوف
پائين ستم
ديده ترين بخش
های طبقه
کارگر تشکيل
شده اند، مورد
حمايت قرار گيرد.
اما، حتی يک
حکومت کارگری
که از طريق صف
بندی نيروهای
پارلمانی به
وجود آمده
باشد. يعنی
حکومتی که
منشاء صرفاً
پارلمانی
داشته باشد.
می تواند باعث
برخاست جنبش
انقلابی کارگری
شود. واضح است
که تشکيل يک
حکومت کارگری راستين
و ادامه ی
موجوديت هر
حکومتی از اين
نوع که به
سياست
انقلابی
متعهد باشد،
بايد الزاماً
به مبارزه ی
شديد با
بورژوازی و يا
حتی جنگ داخلی
منجر شود. صرف
اقدام
پرولتاريا به
تشکيل چنين
حکومتی، در
همان روزهای
نخستين با
مقاومت
سرسختانه ی
بورژوازی
روبرو خواهد شد.
بنابر اين،
شعار حکومت
کارگران اين
توان بالقوه
را داراست که
پرولتاريا را
گرد هم آورد و
مبارزه ی
انقلابی را
آغاز کند.
در شرايط
معينی،
کمونيست ها
بايد آمادگی
خود را برای
تشکيل حکومت
کارگران با
شرکت احزاب و سازمان
های کارگران
غيرکمونيست
اعلام کنند.
اما، اين کار
را فقط می
توانند به
شرطی انجام
دهند که تضمين
کافی برای آن
که اين حکومت
به يک مبارزه
ی واقعی عليه
بورژوازی به
آن شکل که در
بالا تشريح
شد، دست بزند،
وجود داشته
باشد. شرايط
واضحی که
کمونيست ها
تحت آن در اين
گونه حکومت
های کارگری
شرکت خواهند
کرد، عبارتند
از:
1)
کمونيست
هائی که در
چنين حکومتی
شرکت می کنند،
بايد تحت شديد
ترين کنترل
حزب خود باقی
بمانند.
2)
کمونيست
هائی که در
چنين حکومت
کارگری شرکت می
کنند، بايد در
تماس بسيار
نزديک با
سازمان های
انقلابی توده
ها باشند.
3)
حزب
کمونيست از
اين حق بدون
قيد و شرط
برخوردار است
که هويت و
استقلال کامل
خود برای
تهييج را حفظ
کند.
شعار حکومت
کارگران،
همانند کل
تاکتيک جبهه ی
واحد، در کنار
تمام
امتيازات
بزرگش، خطرات خود
را نيز دربر
دارد. برای
اهتراز از اين
خطرات و
مقابله با اين
توهم که مرحله
ی "ائتلاف
دموکراتيک"
اجتناب
ناپذير است، احزاب
کمونيست بايد
نسبت به اين
نکته آگاه باشند:
هر حکومت
بورژوائی در
عين حال حکومت
سرمايه داری
است، اما هر
حکومت کارگری
الزاماً يک
حکومت واقعاً
پرولتری
سوسياليستی
نيست.
بين الملل
کمونيستی
بايد
احتمالات زير
را در مد نظر
داشته باشد:
1)
يک
حکومت کارگری
ليبرال ، نظير
آن چه در
استراليا
وجود داشت و
می تواند در
بريتانيا در
آينده ی نزديک
به سر کار آيد.
2)
"حکومت
کارگری"
سوسيال
دموکراتيک
(آلمان).
3)
حکومت
کارگران و
دهقانان. چنين
احتمالی در کشورهای
بالکان،
چکسلواکی و
غيره وجود
دارد.
4)
حکومت
ائتلافی
سوسيال
دموکرات ها و
کمونيست ها.
5)
حکومت
اصيل کارگری
که در شکل ناب
خود فقط می تواند
توسط يک حزب
کمونيستی
ايجاد گردد.
کمونيست
ها هم چنين
آماده اند که
در کنار کارگرانی
که هنوز ضرورت
ديکتاتوری
پرولتاريا را تشخيص
نداده اند،
کار کنند.
بدين ترتيب،
کمونيست ها هم
چنين آماده
اند که تحت
شرايط و تضمين
های معينی از
يک حکومت
کارگری
غيرکمونيستی
حمايت کنند.
اما، کمونيست
ها کماکان به
طور علنی خطاب
به توده ها
اعلام می کنند
که بدون آغاز
يک مبارزه ی
انقلابی عليه
بورژوازی نه
می توان به يک
حکومت کارگری
دست يافت و نه می
توان آن را
حفظ کرد.
دو
نوع از حکومت
های کارگری،
يعنی حکومت
کارگران و
دهقانان و
حکومت
ائتلافی
سوسيال دموکرات
ها و کمونيست
ها، با وجود
اين که معرف
ديکتاتوری
پرولتاريا
نيستند، می
توانند نقطه ی
حرکت مهمی به
سوی کسب اين
ديکتاتوری به
حساب آيند.
ديکتاتوری
کامل
پرولتاريا
فقط می تواند
يک حکومت
راستين کارگری
(نوع 5) متشکل از
کمونيست ها
باشد.
12-
جنبش
کميته های
کارخانه
هيچ حزب
کمونيستی نمی
تواند خود را
يک حزب کمونيست
جدی، سازمان
يافته و توده
ای تلقی کند،
مگر اين که
دارای سلول
های قوی
کمونيستی در
کارخانه ها،
معادن، راه
آهن و غيره
باشد. در
شرايط
امروزی، يک
جنبش کارگری
نمی تواند خود
را يک جنبش
پرولتری توده
ای سازمان
يافته بداند.
مگر اين که
طبقه کارگر و
سازمان هايش
بتوانند برای
شکل دادن به
ستون فقرات
جنبش کميته
های کارخانه
را مستقر سازند.
به ويژه،
مبارزه عليه
تهاجم سرمايه داری
و مبارزه برای
استقرار
کنترل بر
توليد بی
نتيجه خواهد
بود، مگر اين
که کمونيست ها
از پايگاه
محکمی در تمام
کارخانه ها
برخوردار باشند
و کارگران در
محل های کار
سازمان های
رزمنده ی
پرولتری خود
(کميته های
کارخانه،
شوراهای
کارگری)[16] را
ايجاد کرده
باشند.
بنابر اين،
کنگره چهارم
اعتقاد دارد
که يکی از
وظايف اصلی
همه احزاب
کمونيست
عبارت است از
تقويت نفوذ
خود در
کارخانه ها و
حمايت از جنبش
کميته های
کارخانه و يا
به دست گرفتن
ابتکار آغاز
چنين جنبشی.
13-
انظباط
بين المللی
اکنون، بيش
از هر زمان
ديگر،
شديدترين
انظباط بين
المللی هم در
داخل بين
الملل
کمونيستی و هم
در هر يک از
بخش های
جداگانه ی آن
ضروری است تا
تاکتيک جبهه
واحد در سطح
بين المللی و
در هر کشور منفرد
به مرحله ی
اجرا در آيد.
کنگره ی
چهارم
قاطعانه
خواستار اين
است که تمام
بخش ها و کليه
ی اعضاء
دقيقاً به اين
تاکتيک وفادار
باشند. اين
تاکتيک فقط
هنگامی که به
طور همگانی و
شيوه دار و نه
تنها در حرف
که در عمل به
اجراء گذاشته
شود، مثمرثمر
خواهد بود.
پذيرفتن
بيست و يک شرط[17]
شامل اجرای
تمام تصميمات
تاکتيکی است
که توسط کنگره
های جهانی و
کميته ی
اجرائی، يعنی
ارگان بين
الملل
کمونيستی در
فاصله بين
کنگره های
جهانی تصويب
می شود. کنگره
مقرر می دارد
که کميته ی
اجرائی بر
اجرای اين
تصميمات
تاکتيکی توسط
همه احزاب
نظارت و پافشاری
کند. فقط
تاکتيک های
انقلابی و به
روشنی تعريف
شده ی بين
الملل
کمونيستی می
توانند پيروزی
هر چه سريع تر
انقلاب جهانی
پرولتری را
تضمين کنند.
کنگره تصويب
می کند که متن
تزهای دسامبر
(1921) کميته
اجرائی بين
الملل که
توضيح صحيح و
مفصل تاکتيک
جبهه ی واحد
را دربر
دارند، به
عنوان ضميمه
به اين
قطعنامه ملحق
گردد.
5
دسامبر 1922
ضميمه
ی شماره دو:
اسناد
کنگره چهارم
بين الملل
کمونيست
تزهای
مربوط به
جبهه
واحد کارگری
ضميمه
تزهای مربوط
به تاکتيک های
کمينترن[18]
1-
جنبش
بين المللی
کارگری در حال
حاضر از يک
دوره ی ويژه ی
انتقالی می گذرد. که
برای بين
الملل
کمونيستی به
طور کلی و
برای بخش های
جداگانه ی آن مسائل
تاکتيکی مهم و
جديد ی را
مطرح می سازد.
اين دوره می
توان اساساً
با خصوصيات
زير مشخص کرد:
بحران جهانی
اقتصاد وخيم
تر می شود.
بيکاری
افزايش می يابد؛
در تقريباً
تمام کشورها،
سرمايه ی بين
المللی حمله ی
نظام يافته ای
را عليه طبقه
کارگر به راه
انداخته، که عمده
ترين نشانه ی
آن تلاش آشگار
برای کاهش دست
مزدها و پائين
آوردن سطح
عممی زندگی
کارگران است؛
ورشکستگی پيمان
صلح ورسای روز
به روز برای
اکثريت عظيم
کارگران واضح
تر می شود.
واضح است که
اگر
پرولتاريای
بين المللی
نتواند نظام
بورژوائی را سرنگون
کند، وقوع يک
يا حتی چند
جنگ
امپرياليستی اجتناب
ناپذير خواهد
بود. کنفرانس
واشنکتن[19] به صراحت
اين مطلب را
نشان داده
است.
2-
احياء
نوعی از توهمات
رفرميستی که
به خاطر برخی شرايط
در ميان بخش
های گسترده ای
از کارگران به
راه افتاده
بود، اکنون
تحت فشار
حقايق جای خود
را به روحيه ی
کاملاً
متفاوتی می دهد.
توهمات
دمکراتيک و
رفرميست که
بعد از اتمام
کشتار امپرياليستی
در ميان برخی
از کارگران (از
يک طرف ميان
کارگران مرفه
تر و از طرف
ديگر در ميان
کارگران از
لحاظ سياسی کم
تجربه تر) دوباره
ظهور کرده
بودند. ميوهای
به بار نياوردند
و در حال
برطرف شدنند.
مسير بعدی و
نتايج "کار" کنفرانس
واشنگتن هر چه
بيشتر به اين
توهمات پايان
خواهند داد.
اگر شش ماه
پيش، ممکن بود
که با برخی
قيد و شرط ها
از يک حرکت
عمومی به راست
در ميان توده
های کارگران
اروپا و
آمريکا سخن
گفته شود،
امروزه می
توان با
اطمينان گفت
که حرکتی
معکوس به چپ
آغاز شده است.
3-
از
طرف ديگر، تحت
تأثير تهاجم
فزاينده ی
سرمايه داری
روحيه جديدی
در ميان
کارگران شکل
گرفته است: تمايل
خود به خودی در
جهت وحدت که
عملاً
غيرقابل مهار
کردن است و به
موازات
افزايش
تدريجی
اعتماد توده
های وسيع
کارگران نسبت
به کمونيست ها
صورت گرفته
است.
امروزه
محافل هر چه بيشتری
از کارگران
شهامت پيشتاز
کمونيستی را
در مبارزه
برای دفاع از
منافع طبقه
کارگر در
زمانی که هنوز
اکثريت عظيم
کارگران در بی
تفاوتی به سر
می برد و حتی
نسبت به
کمونيزم
خصومت داشت،
تقدير می کنند.
تعداد دائماً
فزاينده ای از
کارگران
امروزه
متقاعد می
شوند که اين
فقط کمونيست
ها بودند که
در سخت ترين شرايط
و گاهی به
بهانه
فداکاری های
بزرگ از منافع
اقتصادی و
سياسی آنان
دفاع کردند. وبه
همين دليل،
دوباره
احترام و
اعتماد نسبت
به پيشگام سازش
ناپذير
کمونيستی
طبقه کارگر
افزايش می
يابد. اکنون،
حتی اقشار عقب
افتاده تر
کارگران به
بيهودگی توهمات
رفرميستی، پی
برده اند و
متقاعد شده
اند که بدون
مبارزه راه
فراری در
مقابل تهاجم
گانگسترهای
سرمايه دار
وجود ندارد.
4-
احزاب
کمونيست می
توانند و می
بايد که
امروزه ثمره ی
مبارزاتی را
که در گذشته و
درشرايط کاملاً
نامساعديی تفاوتی
توده ای انجام
دادند، به دست
آورند اما،
همراه با رشد
دائمی اعتماد
توده های
کارگری به
عناصر سازش
ناپذير و
مبارزه، به
عناصر کمونيست
طبقه کارگر،
روحيه بی
سابقه ای نيز
برای اتحاد
آنان را تسخير
کرده است.
اقشار جديد از
لحاظ سياسی کم
تجربه ی
کارگران که
تازه پا به
صحنه فعاليت
می گذارند. به
وحدت تمام
احزاب کارگری
و حتی تمام
سازمان های کارگری
دل بسته اند.
آن ها اميدوارند
که بدين طريق بتوان
مقاومت در
برابر تهاجم
سرمايه داری را
تقويت کرد. اين
لايه ها که
اغلب قبلاً در
مبارزات
سياسی نقش
فعالی نداشته
اند، امروزه
را جديدی برای
امتحان کردن
برنامه های
عملی رفرميزم
را در پرتو
تجربه ی خويش
پيدا می کنند. همانند
اينان، بخش
های قابل
ملاحظه ای از
کارگران متعلق
به احزاب
قديمی سوسيال-
دمکراتيک حتی
امروزه نيز
حاضر به صحه
گذاردن بر
حملات سوسيال-
دمکرات ها و
سانتريست ها
عليه پيشگام
کمونيستی نيستند.
آن ها حتی
شروع به
درخواست
توافق با کمونيست
ها کرده اند،
هر چند که در
عين حال هنوز
از اعتقاد خود
به رفرميزم
دست نکشيده
اند و تعداد
زيادی از آن
ها هنوز از
احزاب بين
اللمل دوم و
آمستردام
حمايت می
کنند. آن ها
هنوز مطالبات
و برنامه های
خود را آن چنان
دقيق فرموله نکرده
اند، اما به
طور کلی روحيه
جديد در ميان
اين توده ها
به تمايل به
ايجاد جبهه ی
واحد و وادار
ساختن احزاب و
اتحاديه های
بين الملل های
دوم و
آمستردام به
جنگيدن در
کنار کمونيست
ها عليه حملات
سرمايه داری
خلاصه می شود. و
تا اين اندازه،
اين روحيه مترقی
است. مهم ترين
نکته اين است
که ايمان شان
به رفرميزم
متزلزل شده
است. در اوضاع
کنونی جنبش
کارگری، هر عمل
توده ای جدی،
حتی اگر با
شعارهای جزئی آغاز
شود، به طور
اجتناب
ناپذير مسائل
اساسی و عمومی
انقلاب را
مطرح خواهد
کرد. پيشگام
کمونيستی فقط
هنگامی می
تواند اين
لايه های جديد
کارگران را به
خود جلب کند
که آن ها به
واسطه ی تجربه
خويش متقاعد
شده باشند که
رفرميزم
توهمی بيش نيست
و سازش خطرناک
است.
5-
هنگامی
که اعتراضات
آگاهانه و
سازمان يافته
عليه خيانت
پيشگی رهبران
بين الملل دوم
هنوز مراحل
اوليه خود را
طی می کرد،
کنترل تمام
دستگاه
سازمان های کارگری
در دست اين
رهبران بود.
آنان با
سؤاستفاده
ظالمانه از
اصل وحدت و
انظباط
کارگری
اعتراضات
انقلابی
پرولتاريا را
در نطفه خفه
کردند تا
بتوانند تمام
قدرت سازمان های
کارگری را در
خدمت
امپرياليزم
ملی قرار دهند.
در چنين
شرايطی، جناح
انقلابی
ناچار بود که
به هر قيمتی
که شده آزادی تهييج
و تبليغ، يعنی
آزادی تشريح اين
خيانت تاريخی
بی سابقه را
به دست آورد و
به پرولتاريا
نشان دهد که
احزاب و
اتحاديه هائی که
خود ايجاد
کرده اند
مرتکب چنين
خياناتی شده
اند و می شوند.
6-
امروزه
احزاب
کمونيست که
آزادی کامل
سازمانی برای
گسترش نفوذ
ايدئولوژيک
خود در ميان
توده های
کارگری را به
نقد تضمين
کرده اند، می
کوشند تا در
هر فرصتی وحدت
هر چه گسترده تر
و کامل تر اين
توده ها را در فعاليت
های عملی
تحقق بخشند. قهرمانان
بين الملل دوم
و آمستردام در
حرف در باره ی وحدت
موعظه می
کنند، اما عمل
شان نفی آن
است. اکنون که
سازشکاران
رفرميست آمستردام
در اقدامات
سازمانی خود
برای سرکوب
صدای اعتراض،
انتقاد و و
آمال انقلابی
ناکام مانده
اند، تلاش می
کنند تا از
طريق ايجاد
انشعاب و
اغتشاشات و
خرابکاری های
سازمان يافته
درون مبارزات توده
های کارگری
راه فرار از
بن بست، خود
را پيدا کند.
يکی از مهم ترين
وظايف احزاب
کمونيست همانا
افشای علنی
اين اشکال
جديد خيانت های
کهنه است.
7-
اما،
ديپلمات ها و
رهبران بين
الملل های دوم
و دوونيم
اخيراً به
واسطه تحولات
عميق درونی ناشی
از موقعيت
عمومی
اقتصادی طبقه
کارگر در
اروپا و آمريکا
خود ناچار شده
اند که مسأله
وحدت را مطرح
کنند. هر چند
برای بخش های
بی تجربه
کارگران که از
لحاظ سياسی
تازه شروع به
آگاه شدن کرده
اند، شعار
جبهه ی واحد
بيان راستين
تمايل واقعی
آنان به گردهم
آئی نيروهای
ستمديدگان
عليه حملات
سرمايه داری
است، برای
رهبران و ديپلمات
های بين الملل
های دوم، و
دوونيم و
آمستردام طرح
شعار وحدت
معرف تلاش
جديدی برای
تحميق کارگران
و راه جديدی
برای کشيدن
آنان به مسير
سازش طبقاتی
است. خطر قريب
الوقوع يک جنگ
جديد امپرياليستی،
رشد تسليحات
نظامی و
قراردادهای
جديد مخفيانه
امپرياليستی
همگی نه تنها
رهبران بين
الملل دوم،
دوونيم و
آمستردام را
بر آن نخواهند
داشت که زنگ
خطر را به صدا
در آورند و
وحدت بين
المللی طبقه
کارگر را نه
در حرف که در
عمل ممکن سازند.
بلکه برعکس
در درون اين
سازمان ها
همان اصطکاک و
انشعاباتی را
که خود در
اردوگاه
بورژوازی بين
المللی
مشاهده می
شود، ايجاد
خواهند کرد.
اين جريان اجتناب
ناپذير است
زيرا که سنگ
بنای رفرميزم همانا
همبستگی "سوسياليست
رفرميست"ها
با بورژوازی کشور
"خودشان" است.
اين ها هستندآن
شرايط عمومی
که بين الملل
کمونيستی به
طور کلی و بخش
های جداگانه ی
آن به هنگام
فرموله کردن
برخورد خود نسبت
به شعار جبهه
ی واحد
سوسياليستی
در مد نظر
داشته باشند.
8-
کميته
ی اجرائی بين
الملل
کمونيستی بر
اساس ارزيابی
خود از اوضاع
بر اين اعتقاد
است که شعار
سومين کنگره ی
سوم جهانی،
"به سوی توده
ها"، و نيز
منافع عمومی
جنبش
کمونيستی،
ايجاب می کند
که احزاب
کمونيست و و
بين الملل
کمونيستی به
طور کلی از شعار
جبهه ی واحد کارگران
پشتيبانی کنند
و ابتکار عمل
در رابطه با
آن را در ست
بگيرند. البته،
تاکتيک های
خاص هر يک از
احزاب
کمونيست بايد
بر اساس شرايط
و اوضاع هر
کشور خاص مشخص
شود.
9-
در
آلمان،
حزب کمونيست
در آخرين کنفرانس
سراسری خود از
شعار جبهه
واحد کارگران
حمايت کرد و
امکان
پشتيبانی خود
را از يک
"حکومت متحد
کارگری" که به
مبارزه ی حدی
عليه قدرت
سرمايه داری
تمايل نشان
دهد، اعلام
داشت. کميته
اجرائی بين
الملل
کمونيستی اين
تصميم را
کاملاً تأييد می
کند و اطمينان
دارد که حزب
کمونيست
آلمان خواهد
توانست همراه با
حفظ کامل موضع
سياسی مستقل
خود به همه ی
بخش های طبقه
کارگر دسترسی
يابد و نفوذ
کمونيستی در
ميان توده ها
را گسترش دهد.
بيش از هر جای
ديگری در
آلمان توده
های وسيع هر
چه بيشتر
متقاعد
خواهند شد که پيشگام
کمونيستی
هنگامی که در
سخت ترين
شرايط زمين
گذاردن سلاح
خود را
نپذيرفت،
توخالی بودن
وعده های رفرميست
ها برای حل
بحران را
پيگيرانه
افشاء کرد و
توضيح داد که
تنها راه حل
بحران همانا
انقلاب
پرولتری است،
مطلقاً حق
داشت. با
پيروزی از اين
تاکتيک حزب می
تواند همه ی
عناصر
آنارشيست و
سنديکاليست
را که فعلاً
از مبارزات
توده ای کنار
گرفته اند، به
دور خود گرد
آورد.
10-
در
فرانسه
اکثريت کارگرانی
که از لحاظ
سياسی سازمان
يافته اند از
حزب کمونيست
حمايت می کنند.
بنابر اين، مسأله
جبهه ی واحد
در فرانسه با
ساير کشورها
متفاوت است.
اما در آن جا
هم مهم است که
تمام مسئوليت
هرگونه
انشعابی در
اردوی متحد
کارگران به
دوش مخالفين
ما بيفتد.
جناح انقلابی
سنديکاليست
های فرانسوی
در مبارزه خود
عليه انشعاب
در اتحاديه
های کارگری و
تلاش برای حفظ
وحدت طبقه
کارگر در
مبارزات
اقتصادی عليه
بورژوازی کاملاً
محق است. اما
مبارزه
کارگران در
حوزه صنعت
محدود نمی شود.
در پرتو موج
فزاينده ی ارتجاع،
سياست های
امپرياليستی
و غيره نيز
اهميت اساسی
وحدت برجسته
می شود. سياست
رفرميست ها و سانتريست
ها، که به
انشعاب در حزب
منجر شد،
اکنون حتی
وحدت جنبش
اتحاديه های
کارگری را
تهديد می کند. و
اين دليل عينی
ديگری است که همکاری
ژوئوولانگه[20] با
بورژوازی را
اثبات می کند.
شعار اتحاد
پرولتری در
مبارزات
اقتصادی و
سياسی عليه
بورژوازی
بهترين وسيله
برای عقيم ساختن
اين نقشه های
انشعاب گرانه
است.
اگر چه
کنفدراسيون
رفرميست
کارگران به
رهبری ژوئو،
مرايم و شرکاء[21] به
منافع طبقه
کارگر فرانسه خيانت
خواهد کرد، کمونيست
ها و عناصر
انقلابی طبقه
کارگر فرانسه
بايد قبل از
هر اعتصاب توده
ای، تظاهرات
انقلابی و يا
هرگونه عمل توده
ای، خودانگيخته
از رفرميست ها
بخواهند که از
ابتکار توده
ها حمايت کنند،
و هنگامی که از
شرکت در
مبارزات
انقلابی
کارگران
خودداری می
کنند، آن ها
را سرسختانه
افشاء سازند.
اين، بهترين راه
جلب توده های
کارگری است که
خارج از حزب قرار
دارند. البته
استفاده از
اين روش نبايد
به هيچ وجه
استقلال حزب
کمونيست را
مورد مصالحه قرار
دهد. مثلاً،
از طريق حمايت
حتی به شکل
محدود از
"بلوک چپ" در انتخابات[22] و يا
نرمش در باره
"کمونيست"های
مردد که هنوز از
انشعاب با
سوسيال- شوونيست
ها ابراز تأسف
می کنند.
11-
در
بريتانيا، حزب
رفرميست
کارگر از پيوستن
حزب کمونيست بر اساس
شرايط مشابهی
که ساير
سازمان های
کارگری از آن
برخوردارند،
جلوگيری کرده است.
اما تحت تأثير
روحيه
فزاينده
کارگران برای
وحدت، سازمان
های کارگری لندن
اخيراً به
قطعنامه ای رأی
دادند. که از
پيوستن حزب
کمونيست
بريتانيا به
حزب کارگر حمايت
می کند.
البته،
بريتانيا از
اين لحاظ يک
استثناء است.
شرايط ويژه ی
آن جا باعث
شده است که
حزب کارگر
بريتانيا به
يک نوع سازمان
عمومی
کارگران کل
کشور تبديل
شود. کمونيست
های بريتانيا
بايد فعاليت
گسترده ای را
برای راه
يافتن به درون
حزب کارگر
آغاز کنند. خيانت
های اخير رهبران
اتحاديه های
کارگری در
اعتصاب معدن
چيان، فشار
روزافزون
سرمايه داری
برای کاهش
دستمزدها و
غيره،
نارضايتی عميقی
را در توده ی
پرولتاريای
بريتانيا برانگيخته
و اين طبقه هر
چه بيشتر
انقلابی می
شود. کمونيست
ها بايد تحت
شعار جبهه ی
واحد انقلابی
عليه سرمايه
داران حداکثر
تلاش خود را
مبذول دارند
تا به هر
قيمتی که شده
نفوذ خود را
در صفوف ساده
کارگر گسترش
دهند.
12-
در
ايتاليا،
حزب جوان
کمونيست شديداً
با حزب
رفرميست
سوسياليست
ايتاليا و خائنين
کنفدراسيون
کارگری که
همين چندی پيش
منافع انقلاب
پرولتری را
فروختند،
مبارزه می
کند. اما، با
اين وجود،
فعاليت تهيجی
خود را حول
شعار جبهه
واحد رزمنده ی
پرولتری عليه
تهاجم سرمايه
داری آغاز کرده
است. هيأت
اجرائيه بين
الملل
کمونيستی اعتقاد
دارد که اين
فعاليت
کاملاً به
جاست و فقط
تأکيد می کند
که در همين
جهت تقويت
شود. هيأت اجرائيه
اطمينان دارد
که حزب
کمونيست
ايتاليا با
افشای بی
رحمانه ی
خيانت و تزلزل
رفرميست ها و
سنتريست ها
(که تحت پوشش
کمونيستی مخفی
شده اند) در هر
قدم، و در آن
واحد، با مبارزه
خستگی ناپذير
برای وحدت
جبهه ی کارگری
عليه
بورژوازی که
بايد دائماً
گسترش يابد و
بخش های هر چه
وسيع تر از
توده ها را
دربر می گيرد،
نمونه ای از
مارکسيزم
رزمنده را به کل
بين الملل
ارائه خواهد
داد. در اين
رابطه حزب
بايد طبعاً
حداکثر تلاش
خود را برای
تضمين شرکت
عناصر
سنديکاليست
انقلابی در
مبارزات مشترک
به کار بگيرد.
13-
در
چکسلواکی، که
حزب کمونيست
از پشتيبانی
بخش مهمی از
کارگران
سازمان يافته
در تشکيلات
سياسی
برخوردار
شده، وظايف
کمونيست ها در
برخی از جوانب
مشابه کمونيست
های فرانسه
است. حزب
کمونيست
چکسلواکی در
عين حالی که
آخرين
باقيمانده
های سانتريزم
را تصفيه می
کند و استقلال
خود را
استحکام می
بخشد، بايد بتواند
شعار جبهه ی
واحد کارگری عليه
بورژازی را در
سراسر کشور
ترويج دهد و رهبران
سوسيال- دمکراسی
و سانتريست ها
را به مثابه
نمايندگان سرمايه
داری در ميان
عقب افتاده
ترين کارگران
برای هميشه افشاء
سازد. حزب کمونيست
بايد در آن
واحد تلاش های
خود را برای
جلب اتحاديه
های کارگری که
کماکان در دست
رهبران خائن
هستند،
افزايش دهد.
14-
در
سوئد، انتخابات
اخير
پارلمانی
موقعيتی را
ايجاد کرده
است که به
جناح کوچک نمايندگان
کمونيست
اجازه خواهد
داد که نقش
عمده ای ايفاء
کند. آقای برانتنيگ،
يکی از رهبران
مهم بين الملل
دوم و در عين
حال نخست وزير
بورژوازی
سوئد، در
موقعيتی قرار
گرفته است که به
خاطر تضمين
اکثريت
پارلمانی ن
نمی تواند نسبت
به اقدامات
فراکسيون
کمونيستی در
پارلمان بی
تفاوت بماند.
هيأت اجرائی
بين الملل
کمونيستی
معتقد است که
فراکسيون
کمونيستی در
پارلمان سوئد
نمی تواند تحت
برخی از شرايط
از وزارت
منشويک
برانتنيگ حمايت
کند. همان طوری
که کمونيست
های آلمان در
برخی از
ايالات آلمان
از حکومت های
محلی حمايت
کردند (مثلاً،
در تورينگيا).
اما، اين نبايد
به هيچ وجه به
معنای محدود
کردن استقلال
کمونيست های
سوئدی و يا
خودداری از
افشای خصلت
منشويکی
حکومت باشد.
برعکس، هر چه
منشويک ها
قدرت بيشتری
داشته باشند،
بيشتر به طبقه
کارگر خيانت
خواهند کرد و
تلاش های کمونيست
ها برای افشای
آن ها در ميان
وسيع ترين بخش
های طبقه
کارگر بايد هر
چه بيشتر افزايش
يابد. حزب
کمونيست بايد
هم چنين کارگران
سنديکاليست
را در مبارزات
مشترک درگير
سازد.
15-
در
آمريکا،
وحدت تمام
عناصر چپ در
جنبش اتحاديه های
کارگری و جنبش
سياسی آغاز
شده است و
چنان چه کمونيست
ها بتوانند در
اين جريان
وحدت چپ نقش
مرکزی ايفاء
کنند، فرصت
خواهند يافت
که موقعيت خود
را در ميان
وسيع ترين توده
های پرولتاريای
آمريکا
مستحکم سازند.
کمونيست ها ی
آمريکائی
بايد در هر
جائی که حتی
تعداد اندکی
کمونيست وجود
دارد، به
تشکيل گروه
های کمونيستی
دست بزنند و
بايد بتوانند
در رأس اين
جنبش برای
وحدت تمام
نيروهای انقلابی
قرار گيرند.
آن ها بايد به
ويژه امروز
شعار جبهه ی
واحد کارگری
را مثلاً برای
دفاع از
بيکاران و
غيره مطرح
کنند. اتهام
عمده عليه
اتحاديه های
کارگری
گامپرز[23]
بايد اين باشد
که آن ها به
شرکت در ايجاد
يک جبهه ی
واحد کارگری
عليه سرمايه
داران و در
دفاع از
بيکاران و
غيره تمايلی
نشان نمی دهد.
اما، وظيفه ی
عمده حزب
کمونيست کماکان
عبارت است از
جلب بهترين
عناصر سنديکای
"کارگران
صنعتی جهان"[24].
16-
در
سوئيس، حزب
ما پس از
دنبال کردن
مسير
پيشنهادی
موفقيت هائی کسب
کرده است. به
خاطر تهييج
کمونيست ها
برای يک جبهه
ی واحد
انقلابی،
بوروکراسی
اتحاديه های
کارگری مجبور
به فراخواندن
يک کنگره ی ويژه
ی اتحاديه های
کارگری شده
است. در اين کنگره
که قرار است
به زودی تشکيل
شود، رفقای ما
قادر خواهند
بودکه فريب
کاری رفرميزم
را در مقابل
همه ی کارگران
سوئيس افشاء
کنند و همبستگی
انقلابی
پرولتاريا را افزايش
دهند.
17-
در
يک برخی از
ديگر کشورهای
مسأله جبهه ی
واحد بر اساس
شرايط
گوناگون محلی
به اشکال
متفاوتی مطرح
خواهد شد، هيدت
اجرائیه بين
الملل
کمونيستی
اطمينان دارد
که با روشن
شدن خط مشی عمومی،
احزاب
کمونيست
خواهند
توانست بر
اساس شرايط
ويژه ی حاکم
در کشور خود
آن را به نحو
درست به کار
گيرند.
18-
هيأت
اجرائیه بين
الملل
کمونيستی
معتقد است که
شرط عمده و
اجباری و
يکسان برای
همه ی احزاب
کمونيست عبارت
است از حفظ
استقلال مطلق
همه ی احزاب
کمونيست در
هرگونه
توافقی با
احزاب بين
الملل دوم و
دوونيم و حفظ
آزادی کامل
برای تبليغ
نظرات خود و
طرح انتقادات
خود از کسانی
که با کمونيست
ها مخالفت می
ورزند. احزاب
کمونيست در
عين حالی که
ضرورت انضباط
در عمل را می
پذيرند، بايد
حق و فرصت
عنوان کردن
نظرات خود را
در باره ی
سياست های
تمام سازمان
های طبقه کارگری،
بدون
استثناء، چه
در حين
اقدامات
مشترک و چه پس
از آن محفوظ
دارند. تحت
هيچ گونه موقعيتی
رها کردن اين
شرط مجاز
نيست. کمونيست
ها در عين حالی
که از شعار
وحدت حداکثر
تمام سازمان
های کارگری در
هر گونه اقدام
عملی عليه
جبهه ی سرمايه
داری
پشتيبانی می
کنند، تحت هيچ
شرايطی نمی
توانند از طرح
عقايد خود که
تنها بيان
پيگير منافع
کل طبقه ی
کارگر،
خودداری کنند.
19-
هيأت
اجرائيه بين
الملل
کمونيستی
معتقد است که
يادآوری
تجارب بلشويک
های روسيه -تنها
حزبی که تا کنون
در شکست دادن بورژوازی
و تسخير قدرت
توفيق يافته-
به همه ی
احزاب هم نظر
مفيد خواهد
بود. در تمام
پانزده سالی
که از تولد
بلشويزم تا
پيروزی آن بر
بورژوازی به
طول انجاميد (1917-
1903)، بلشويک ها
از مبارزه
خستگی ناپذير
عليه رفرميزم
و يا به عبارت
ديگر منشويزم
دست
برنداشتند. با
اين وجود، در
اين وجود، در
اين پانزده
سال بلشويک ها
در بسياری
موارد با
منشويک ها به
توافقاتی
رسيدند.
انشعاب رسمی
با منشويک ها در بهار
سال 1905 به وقوع
پيوست. اما در
اواخر همان
سال، تحت
تأثير گسترش
عظيم جنبش
کارگری،
بلشويک ها به
طور موقت با
منشويک ها يک
جبهه مشترک ايجاد
کردند. دومين انشعاب
رسمی با
منشويک ها
عاقبت در ژانويه
1912 رخ داد. اما
بين سال های 1905
تا 1912، جدائی
مانع وحدت ها
و سبه وحدت
های سال های 1907- 1906،
و يا 1910 نشد. اين
گونه توافقات
نه صرفاً به
خاطر نوسانات در
مبارزات
جناحی، بلکه
به دليل فشار
مستقيم بخش
های وسيع
کارگران
ضرورت می
يافت. توده
های کارگر
فعاليت سياسی
را آغاز می
کردند و
خواهان اين بودند
که خود فرصت
داشت باشند تا
براساس تجربه
ی خود دوری
بنيادی
منشويزم از
مسير انقلابی را
آزمايش کنند.
قبل از آغاز
برخاست جديد
انقلابی پس از
اعتصابات لنا[25]، و
نه چندان قبل
از آغاز جنگ
امپرياليستی،
توده های
کارگر روسيه
به ويژه مشتاق
وحدت بودند و
رهبران
سياستمدار
منشويزم روسی
تلاش می کردند
تا از اين
روحيه ب نفع
اهداف خود
سؤاستفاده
کنند. همان
طور که امروزه
رهبران بين
الملل های دو،
دوونيم و
آمستردام
چنين می کنند.
بلشويک های
روسيه اما در
پاسخ به تمايل
کارگران برای
وحدت از شرکت
در هرگونه
جبهه ی واحد
خودداری
نکردند. برعکس،
برای خنثی ساختن
بازی
ديپلماتيک رهبران
منشويک،
بلشويک ها
شعار "وحدت از
پائين"، يعنی
وحدت خود توده
های کارگری در
مبارزات عملی
و برای خواست
های انقلابی کارگران
عليه سرمايه
داران را پيش
کشيدند. حوادث
بعدی اثبات
کرد که اين
تنها واکنش
صحيح بود.
نتيجه ی اين
تاکتيک که بر اساس
موقعيت های
زمانی و محلی
اصلاح می شد،
اين بود که
بسياری از
بهترين
کارگران
منشويک به
تدريج به
کمونيزم جلب
شدند.
20-
از
آن جا که بين
الملل کمونيستی
شعار جبهه ی
واحد کارگران
را مطرح می
کند و توافقات
ميان بخش های
بين الملل
کمونيستی و
احزاب و
اتحاديه های
بين الملل های
دو و دوونيم
را مجاز می
شمارد، طبعاً
نمی تواند
توافقات
مشابه در سطح
بين المللی را
رد کند. مثلاً،
هيأت اجرائیه
بين الملل
کمونيستی به بين
الملل آمستردام
پيشنهاد داد
که در رابطه
با مسأله کمک
به رفع قحطی
در روسيه وحدت
عمل داشته
باشند.
پيشنهادات
مشابهی نيز
برای اقدام
عليه تروريزم
روس های سفيد
و مسأله خفقان
ضدکارگری در
اسپانيا و
يوگسلاوی ارائه
داده است. هيأت
اجرائيه بين
الملل
کمونيستی در
حال حاضر
مشغول
مذاکرات با
بين الملل
کمونيستی در
حال حاضر
مشغول مذاکره
با بين الملل
دو و دوونيم و
آمستردام بر
سر مسأله
اقدام مشترک
عليه کارهای اوليه
کنفرانس
واشنگتن است
که نشان می
دهد کشتار
جديد
امپرياليستی
طبقه کارگر
جهان را تهديد
می کند.
رهبران بين
الملل دو و
دوونيم و
آمستردام بر
اساس رفتار
خود تا کنون
نشان داده اند
که هنگامی که
مسأله فعاليت
های عملی
مطرح می شود،
آن ها عملاً شعارهای
خود برای وحدت
را فراموش می
کنند. در تمام
موقعيت های
اين چنانی، وظيفه
ی بين الملل
کمونيستی به
طور کلی و همه
ی بخش های آن
به طور
جداگانه اين
است که دوروئی
اين رهبران را
در وسيع ترين
محافل کارگری
افشاء کنند.
اين ها وحدت
خود را با
بورژوازی به
وحدت با
کارگران
انقلابی
ترجيح می دهند
و با باقی
ماندن در مثلاً،
"سازمان بين
المللی
کارگری جامعه
ملل" و با سهيم
شدن در
کنفرانس امپرياليستی
واشگتن به جای
سازماندهی
مبارزه عليه
آن ماهيت
واقعی خود را
آشکار می
سازند. اما،
رد شدن
پيشنهادهای
عملی بين
المللی
کمونيستی از
جانب رهبران
بين الملل دو،
دوونيم و آمستردام
باعث اين
نخواهد شد که
ما اين تاکتيک
را که ريشه
های عميق در
ميان توده ها
دارد و بايد
به طور شيوه
دار و دائمی
بسط داده شود،
کنار بگذاريم.
هر بار که مخالفين
ما پيشنهاد
برای مبارزه ی
مشترک را رد
می کنند، توده
ها بايد مطلع
شوند و بدانند
که مخربين
جبهه واحد
کارگری چه
کسانی هستند.
و هر بار که آن
ها پيشنهد ما
را می پذيرند،
بايد به تدريج
مبارزه
مبارزه را
تشديد کنيم و
به سطح عالی
تری ارتقاء
دهيم. در هر
حالت مسأله
اساسی اين است
که توجه توده
های وسيع را
به مذاکرات
ميان کمونيست
ها و ساير
سازمان ها جلب
کنيم و آن ها
را نسبت به
نوسانات در
تلاش برای
ايجاد جبهه
واحد انقلابی
کارگران
علاقمند سازيم.
21-
هيأت
اجرائيه بين
الملل
کمونيستی در
ضمن طرح نقشه
فوق، توجه
تمام احزاب هم
نظر را به
خطراتی که تحت
برخی شرايط می
توانند
پديدار شوند،
جلب می کند.
همه ی احزاب
کمونيست به
اندازه ی کافی
رشد و استحکام
نيافته اند و
همه ی آن ها به
برش نهائی با
ايدئولوژی
سانتريستی و
شبه
سانتريستی
دست نزده اند.
احتمال اين می
رود که در
برخی موارد در
امر وحدت
زياده روی شود
و تمايلاتی در
جهت انحلال
احزاب و گروه
های کمونيست
در بلوک های
متحد بدون شکل
و محتوا ايجاد
گردد. برای آن
که استفاده از
اين تاکتيک
بتواند به
اهداف کمونيزم
کمک کند،
احزاب مشخص
کمونيست که آن
را به کار می
گيرند بايد
نيرومند،
متحد و دارای
يک رهبری با
برنامه و
عقايد روشن
باشند.
22-
گروه
بندی های که
در درون خود
بين الملل
کمونيستی کم و
بيش به درستی
به عنوان
جريانات راست
و يا حتی شبه
سانتريست
تلقی می شوند،
به وضوح متکی
بر دو کرايش
متفاوت اند.
برخی ازعناصر
که واقعاً از
روش ها و
ايدئولوژی
بين الملل دوم
نبريده اند و
خود را از
توهمات در
مورد قدرت قبلی
سازمانی آن
آزاد نساخته
اند، به طور
کلی آگاهانه
يا ناآگاهانه
هنوز تلاش
دارند تا بين
الملل دوم و
در نتيجه
جامعه ی
بورژوائی به
توافقات
ايدئولوژیک
برسند. عناصر
ديگر که مخالف
راديکاليزم
صوری و
اشتباهات به
اصطلاح "جناح
چپ" بودند،
نگران اين اند
که احزاب جديد
التأسيس
کمونيست
نتوانند برای
تقويت هر چه
سريع تر نفوذ
خود در ميان
صفوف ساده ی
توده های
کارگری در
تاکتيک های
خود هر چه
بيشتر انعطاف
پذيری و ظرافت
نشان دهند. به
نظر می رسد که
رشد سريع
احزاب
کمونيست
همواره اين دو
گرايش را به
سوی يکديگر و
حتی به درون
گروه بندی های
واحد هل داده
است. استفاده
از روش
پيشنهادی ما که
برای ايجاد يک
پايگاه قوی
برای تهيج
کمونيستی در
فعاليت های
توده ای متحد
پرولتاريا
ضرورت دارد،
تنها روش مؤثر
برای افشای
گرايش های
واقعاً
رفرميستی
درون احزاب کمونيست
است. با
استفاده درست
از اين روش می
توان استحکام
درونی
انقلابی
احزاب
کمونيست را هم
از طريق آموزش
مجدد عناصر
سکتاريست
ناشکيبای
"جناح چپ" به
واسطه ی تجربه
عملی و هم از
طريق تصفيه
بازمانده های
رفرميزم
تقويت کرد.
23-
جبهه
ی واحد کارگری
به معنای وحدت
همه کارگرانی
است که مايل
به مبارزه
عليه سرمايه
داری هستند -منجمله
آن کارگرانی
که هنوز از آنارشيست
ها و
سنديکاليست
ها پيروی می
کنند. در
کشورهای لاتين
(و نيز در برخی
کشورهای ديگر)
هنوز تعداد
زيادی از اين
گونه کارگران
وجود دارند و
می توانند در
مبارزات
انقلابی سهيم
شوند. احزاب
کمونيست از
همان ابتدای
پيدايش خود روابط
دوستانه ای را
با کارگرانی
که به تدريج
برتعصبات خود
فائق می آيند
و به طرف
کمونيزم قدم
بر می دارند،
حفظ کرده اند.
کمونيست ها
بايد امروزه که
تشکيل جبهه ی
واحد کارگری
عليه سرمايه
داری به يک
واقعيت تبديل
می شود، هر چه
بيشتر به اين
گونه کارگران
توجه کنند.
24-
هيأت
اجرائيه بين
الملل
کمونيستی
برای تدقيق
قطعی فعاليت
های بالا در
نظر دارد که
در آينده
نزديک يک
پلنوم گسترده
ی هيأت
اجرائيه را
فرا بخواهد و
از دو برابر
تعداد معمول
نمايندگان
احزاب مختلف
برای شرکت در
آن دعوت کند.
25-
هيأت
اجرائیه بين
الملل
کمونيستی از
نزديک بر همه
ی اقدامات
عملی در اين
بخش از فعاليت
ها نظارت
خواهد کرد و
از کليه احزاب
می خواهد که
تمام تلاش های
خود و موفقيت
های کسب شده
در اين راه را
با ذکر کامل
جزئيات به
اطلاع آن
برسانند.
ضميمه
ی شماره سه:
اسناد
کنگره چهارم
بين الملل
کمونيست
تزهای
عمومی
درباره ی
مسأله ی شرق[26]
1-
رشد
جنبش انقلابی
در شرق
دومين کنگره
ی بين الملل
کمونيستی بر
اساس تجربه
شوروی در شرق
و رشد جنبش
های ملی
انقلابی در
مستعمرات
بيانيه ای کلی
در باره ی
اصول مربوط به
مسأله ملی و
مستعمراتی در
دوران مبارزه
ی طولانی
مابين
امپرياليزم و
ديکتاتوری
پرولتاريا
تدوين کرد.
از آن زمان تا کنون، بحران